- Nov 28, 2024
- 162
حس می کرد چیزی که میدید، حقیقت نداشت. آری. این هم باید یکی دیگر از حقه های دیو برای از پای در آوردنش باشد. اما فریادهای آبتین و به دنبال آن شدت گرفتن حملات آریا، خبر از چیز دیگری میدادند.
دیو با چنگالهای بزرگش، سایهی وحشتزده را در دست داشت و با شادی، آنها را به سخره گرفته بود.
گیج بود و هنوز گوشش سوت میکشید؛ اما دوچیز را به وضوح میتوانست بشنود... مواقعی که آریا و آبتین، نام سایه را فریاد میکشیدند و دیگری فریادهای خود سایه...
آریا، وقتی چشمش به آراز افتاد که دوباره سرپا شده بود، با تمام وجود فریاد زد:
-آراز! آراز! سریعتر شاخ سومش را بشکن. درنگ مکن.
دیو به سمت آراز چرخید و در حالی که سایه را نشان میداد، او را مورد خطاب قرار داد:
-چه قهرمان پوشالی و ضعیفی. چگونه میخواهی پادشاهی یک کشور را به عهده بگیری، در حالی که حتی نمیتوانی از یک دختر مراقبت کنی؟
حالا دیگر صداها برایش واضح شده بودند. هجوم خون به سرش را حس میکرد. چشمهای ترسیده و گرد شده.ی سایه روی او قفل بودند و با گریه فریاد میزد و کمک میخواست.
نفسش سنگین شده و آمادهی حمله بود؛ اما قبل از اینکه کاری کند، صدای جیغ گوشخراش سایه، شکسته شدن استخوان، و سپس سکوتی منجزر کننده به گوش رسید.
آبتین لب گزید و آریا با چشمهای گشاد شده به صحنهای که جلوی چشمهایش رقم خورد، مینگریست.
آراز اما… همزمان با قطع شدن جیغ سایه نفسش رفت. حس کرد دنیا یک بار دیگر روی سرش خراب شد.
چرا دیگر صدایش را نمیشنید؟ چرا این سکوت، ترسناکتر از فریادهایش بود؟ چرا چیزی انگار قلب آراز را در سینه میفشرد؟
برای اولین بار ترسید. نه از دیو، بلکه از نگاه کردن به جسم کوچکی که در چنگال دیو قرار داشت. میترسید نگاهش را بالا بیاورد و همان چیزی را ببیند که فکر میکرد اتفاق افتاده است.
وقتی به مشت دیو نگاه کرد، ناخودآگاه چشمانش پر از اشک شدند. سایهی بی جان و غرق در خون، با استخوانهایی که زیر دست دیو خرد شده بودند، هنوز در چنگال او اسیر بود.
دیو همانطور که میخندید، از همان ارتفاعی که دستش قرار داشت جسم سایه را رها کرد؛ اما آریا دوید و پیش از اینکه پیکر خرد شدهی او روی زمین بیفتد، آن را در آغوش کشید.
نفسهای آراز به شماره افتاده بودند و فقط یک چیز در سرش تکرار می شد... او دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت؛
به معنای
واقعی
کلمه...
دیو با چنگالهای بزرگش، سایهی وحشتزده را در دست داشت و با شادی، آنها را به سخره گرفته بود.
گیج بود و هنوز گوشش سوت میکشید؛ اما دوچیز را به وضوح میتوانست بشنود... مواقعی که آریا و آبتین، نام سایه را فریاد میکشیدند و دیگری فریادهای خود سایه...
آریا، وقتی چشمش به آراز افتاد که دوباره سرپا شده بود، با تمام وجود فریاد زد:
-آراز! آراز! سریعتر شاخ سومش را بشکن. درنگ مکن.
دیو به سمت آراز چرخید و در حالی که سایه را نشان میداد، او را مورد خطاب قرار داد:
-چه قهرمان پوشالی و ضعیفی. چگونه میخواهی پادشاهی یک کشور را به عهده بگیری، در حالی که حتی نمیتوانی از یک دختر مراقبت کنی؟
حالا دیگر صداها برایش واضح شده بودند. هجوم خون به سرش را حس میکرد. چشمهای ترسیده و گرد شده.ی سایه روی او قفل بودند و با گریه فریاد میزد و کمک میخواست.
نفسش سنگین شده و آمادهی حمله بود؛ اما قبل از اینکه کاری کند، صدای جیغ گوشخراش سایه، شکسته شدن استخوان، و سپس سکوتی منجزر کننده به گوش رسید.
آبتین لب گزید و آریا با چشمهای گشاد شده به صحنهای که جلوی چشمهایش رقم خورد، مینگریست.
آراز اما… همزمان با قطع شدن جیغ سایه نفسش رفت. حس کرد دنیا یک بار دیگر روی سرش خراب شد.
چرا دیگر صدایش را نمیشنید؟ چرا این سکوت، ترسناکتر از فریادهایش بود؟ چرا چیزی انگار قلب آراز را در سینه میفشرد؟
برای اولین بار ترسید. نه از دیو، بلکه از نگاه کردن به جسم کوچکی که در چنگال دیو قرار داشت. میترسید نگاهش را بالا بیاورد و همان چیزی را ببیند که فکر میکرد اتفاق افتاده است.
وقتی به مشت دیو نگاه کرد، ناخودآگاه چشمانش پر از اشک شدند. سایهی بی جان و غرق در خون، با استخوانهایی که زیر دست دیو خرد شده بودند، هنوز در چنگال او اسیر بود.
دیو همانطور که میخندید، از همان ارتفاعی که دستش قرار داشت جسم سایه را رها کرد؛ اما آریا دوید و پیش از اینکه پیکر خرد شدهی او روی زمین بیفتد، آن را در آغوش کشید.
نفسهای آراز به شماره افتاده بودند و فقط یک چیز در سرش تکرار می شد... او دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت؛
به معنای
واقعی
کلمه...