برگزیده رمان جان نواز | رها آداباقری کاربر انجمن چری بوک

رها

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Feb 18, 2025
148
نور صبحگاهی از پنجره‌های تمام‌قد آشپزخانه، خطوط مورب و روشنی روی کف‌پوش مرمری ایجاد کرده بود؛ خطوطی که حتی در اوج سکوت هم خبر از یک نظم محیطی دقیق می‌داد.
فضای اطرافم، با ست رنگ‌بندی طوسی، سفید و سیاه، فضایی بود که انگار برای کمترین میزان احساسات طراحی شده بود.
لب‌هایم را روی هم فشردم. اگر به من بود با رنگ‌های آبی آسمانی و زرد کره‌ای و در نهایت سبز پسته‌ای در این خانه جولان‌ها می‌دادم اما چه میشه کرد؟ سلیقه با سلیقه فرق دارد.
شیرین هنوز در همان وضعیت دیشب، با پرده‌ای نازک از خواب روی صورتش روی کاناپه جا خوش کرده بود.
در حالی که با فرکانس صدایی که برای این خانه‌ی بسیار آرام، کمی بلند به نظر می‌رسید، با نغمه صحبت می‌کردم. دستم را به گردن خشک و گرفته‌ام کشیدم و بی‌هدف به سمت یخچال استیل دوقلو رفتم.
- آره نغمه، همه چی خوبه. شیرین... خیلی خوبه. دیشب ان‌قدر آروم خوابید که منم بی‌هوا کنارش روی کاناپه خوابم برد.
روبه‌روی یخچال ایستاده بودم و برای بار دهم، یادداشت چسبیده شده را می‌خواندم. خط نستعلیق زیبایی بود که اصلاً انتظار نداشتم دستخط یک پزشک باشد.
« شب دیروقت اومدم و صبح باید زود می‌رفتم، حقوق روز دوم هم سر جاشه. نشد حضوری بگم... بابت محبتی که به شیرین هدیه میدی ممنونم. »
لبخندی ناخواسته بر لبانم نشست و به صورت بی‌رنگ و رویم رنگ بخشید. نغمه صدا بلند کرد:
- الو؟ کوشی دختر؟! وسط حرف خوابت برد؟ خنده‌ام کمی بلندتر بود. گویا قدردانی این مرد، حتی در قالب یک پیام چند خطی، گرمایش را به محیطی که برایم ناآشنا بود، تزریق می‌کرد.
- میگم نغمه؟ اینجا اوضاع خیلی خوبه. شیرین هنوز خوابه... راستش، اگر اجازشو بگیرم و بتونی فرهاد رو بیاری پیشم خیلی خوب میشه.
صدای متعجب نغمه را همراه با خش‌خشی شنیدم؛ انگار در آشپزخانه مشغول بود.
- جدا؟ اونوقت اگه آقای دکترتون اجازه نداد چی؟
 
  • عالی
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

رها

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Feb 18, 2025
148
متفکر لبم را گزیدم.
- خب حداقل می‌بینمش.
از دیشب تا به حال برادرم را ندیده بودم به گمانم هنوزم از دوری‌اش دلشوره می‌گرفتم. نغمه با گفتن آدرس بفرست موافقتش را اعلام کرد.
- نغمه قربون دستت، پس اومدی ماشین روزبه رو هم با خودت ببر.
دوباره صدایش رنگ تعجب به خود گرفت و من از پشت تلفن هم می‌توانستم ابروهای کشیده و پرش را تصور کنم که بالا فرستاده.
- وا چرا؟ بده ماشین زیر پات باشه؟
نگاهم را به دور آشپزخانه چرخاندم.
- کلاً برام دردسر شده. دیروز یه عالمه رفتم تو خرج... اصلاً ماشین نخواستم. با تاکسی بیام و برم سنگین‌ترم.
گویا قانع شده بود که نفسی عمیق کشید و گفت:
- باشه هر جور میلته. پس منتظرمون باش. خداحافظ.

***

بلافاصله بعد از قطع تماس، نگاهم دوباره روی دست خط دکتر چرخید. زیر لب زمزمه کردم:
- مگه دکترا هم بلدن اینجوری خوش خط بنویسن؟!
دست بلند کردم و با انگشت اشاره، پیچ و خم زیبای کلمه‌ی «محبت» و «ممنونم» را لمس کردم. ثانیه‌ای بی‌اختیار اخم کردم و دستم را عقب کشیدم. دلشوره امانم نمی‌داد. اگر همه‌ی این‌ها خواب باشد؟ اگر از خواب بپرم و ببینم که هنوز در خانه‌ی فریبرز گیر افتاده‌ام؟ من به این آرامش کاذب عادت ندارم.
موبایل را در دستم فشردم و این‌بار، در اوج همین دلشوره، شماره‌ی آزاده را از حفظ گرفتم. منتظر به بوق‌های پی در پی گوش دادم تا اینکه صدایش را شنیدم. انگار در جای شلوغی بود، به گمانم راهروی بیمارستان.
- سلام آقای دکتر.
جوابم را در همهمه شلوغی داد.
- سلام خانم یزدانی. خوبین؟
لبخندی زدم. پس امروز نوبت جمع خطاب شدن بود.
- بله همه چی مرتبه. راستش خواستم حضوراً یه خواهشی کنم که انگار قسمت نبود ببینمتون و بگم. میشه من بگم برادرم بیاد پیشم؟ دیروز شیرین خیلی حالشو پرسید. حس می‌کنم همبازی خوبی برای هم میشن.
با مکث ریزی تند و با استرس ادامه دادم:
- البته اگرم مخالفین، من هیچ اصراری نمی‌کنما...
صدای پیج بیمارستان بلند شد و فهمیدم او را به اورژانس فرا خواندند. صدایش خسته بود.
- البته، مشکلی نیست. برای ناهار براتون غذا سفارش میدم، میارن در خونه تحویل میدن.
خستگی‌اش به نظرم مظلومانه آمد. او با تمام این خستگی برای حفظ نظم خانه‌اش تلاش می‌کرد. نمی‌دانم چرا، اما دلم سوخت.
- نه نمی‌خواد، یعنی... دیشب به شیرین قول دادم که براش لازانیا درست کنم. نمی‌تونم زیر قولم بزنم.
صدایش را نشنیدم، ولی صدای نفس‌هایش را چرا.
- آشپزی وظیفه شما نیست. شما فقط باید...
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

رها

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Feb 18, 2025
148
به گمانم برای اولین بار بود که حرفش را قطع می‌کردم.
- من باید مواظب شیرین باشم، خودم می‌دونم. ولی آشپزی هم برای شیرینه دیگه. درست میگم؟
نفس عمیقی کشید؛ گویا تسلیم شده بود.
- باشه، هر جور مایلی. چیز دیگه‌ای هست که باید بدونم؟
باید می‌رفت. خودم فهمیدم و در لحظه نمی‌دانم با کدام جسارت جمع‌شده‌ای به سرعت لب زدم:
- بابت پتو و یادداشت...
نفسم گرفت.
- خیلی به جا بودن ممنونم. خداحافظ شما. خسته نباشید.
تماس را فوراً قطع کردم. خسته نباشید دیگر چه بود که گفتم؟ خیلی بی‌ربط جمله‌ای برای پایان تماس روی لب‌هایم آمد.
با گونه‌های گلگون به سمت یخچال برگشتم و با لحنی جدی‌تر از قبل، انگار که انجام دادن مراحل غذا تنها چیزی است که می‌توانست مرا در واقعیت محکم نگه دارد، زمزمه کردم:
- به جزٔ لازانیای چرب و چیلی به چیزی فکر نکن دختر!

***

سرمای اتاق، از سرمای درون فریبرز و شهروز هم یخ‌تر بود. تنها نوری که در اتاق می‌رقصید، نوری زرد و مایل به قهوه‌ای بود که از آباژور قدیمی گوشه می‌تراوید و سایه‌های نامنظم روی کف‌پوش می‌انداخت. فریبرز، با آن سایه‌ی بلند قامتش مدام طول و عرض چهار دیواری‌اش را طی می‌کرد. در حالی که موهای جوگندمی و پُرپشتش آشفته‌تر از همیشه بود، با دستان لرزان دنبال فندکش می‌گشت. نفسش بند آمده بود و با صدایی گرفته و لرزان لب زد:
- رفت! دختره‌ی بی‌وفا بالاخره کار خودشو کرد و رفت.
شهروز، با بی‌خیالی محض درحالی که کمربندش را از روی کمرش جابه‌جا می‌کرد، پوزخندی معنا‌دار زد. فریبرز اهمیتی نمی‌داد. مردی میانسال با هیکلی افتاده و لباس‌های نامرتب و چرک و آن چهره‌ی چروکیده چه درکی می‌توانست از نبود حوراسا داشته باشد؟
شهروز با ترحم مصنوعی سری به چپ و راست تکان داد و به بال‌بال زدنش چشم دوخته بود. پشتش خمیده‌‌تر از پیش شده و مردمک‌هایش سرگردان بودند. بوی تند عرق و سیگار از وجودش متصاعد میشد. فرصت را غنیمت شمرد و کف دستش را روی پیشانی کوبید و با لحنی طلبکارانه صدا بلند کرد:
- تو خودت گفتی دخترت آخرش باهام راه میاد، نگفتی؟! اگه قرار بود دختر فراری بشه که من بابتش اون همه پول مفت به توی مفنگی...
فریبرز با صدایی خش‌دار فریاد زد:
- بفهم چی میگی مرد حسابی! فراری؟! معلوم نیست موقع خماری من خاک بر سر چه بلایی سرش آوردی که با یه الف بچه حیرون کوچه و خیابون شده. تو فکر کردی درد من الان پوله؟ من پدرشم، نه دلالش!
عصبانیت فریبرز شوکه‌اش کرد، اما شهروز همچنان طلبکارانه به پیرمرد چشم دوخته بود. تازه یادش آمده بود دم از غیرت بزند؟
- حرفم ناراحتت کرد پیرمرد؟ بهت بَر خورد مشتی؟! خب دختر فراریه دیگه! شرایط مالیشم که خودت بهتر در جریانی... از حق نگذریم بر و رو هم داره...
با نیشخندی زهرآلود تک سرفه‌ای کرد و دستی به سبیل بلندش کشید.
- الان معلوم نیست دخترت کجاست و سرش با چه کارای بدی گرمه.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

رها

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Feb 18, 2025
148
فریبرز بی‌طاقت به سمتش هجوم برد و شهروز عقب کشید. اما دست‌های لرزان فریبرز به طرز عجیبی محکم بودند و این بار یقه‌ی شهروز را گرفتند.
- اگه دیگه هیچوقت برنگشت چی؟ تو باید جواب بدی مرتیکه! تو هیچ می‌فهمی چی زر زر می‌کنی؟! پسرم مریضه، حتی دو کلوم حرف درست درمون بلد نیست بزنه... می‌فهمی ممکن الان تو چه وضعیتی باشن؟!
شهروز سعی کرد مچ دستان فریبرز را از یقه‌اش جدا کند اما گویی در این کار موفق نبود که بدتر عصبانتیش شعله‌ور شد.
- برو بابا پیری! فکر کردی دوبار به روت خندیدم آدم شدی؟ تو که خودت هم سنگر منو یه مشت خمار مثل خودتی تو رو جدت قسم دیگه دَم از غیرت و دلواپسی نزن.
نیشخندش عمیق‌تر شد و با لحنی منظوردار در حالی که همچنان سعی داشت دستان قدرتمند فریبرز را از گلویش فاصله دهد؛ ادامه داد:
- مگه دوتا بچه چقدر مهمن؟ تو که دلت به حال زن مریضت نسوخت دیگه دردت چیه؟ حورآسا هم یکی مثل حوا خدا بیامرز... اصلاً جون داداش مادر و دختر کپی هم دیگه بار اومدن! هردو بد سلیقه و... لامصبا خوش بر و رو.
زیرلب غرید:
- تقصیر خود خرمه که این همه بهت رو دادم نمک به حروم! اسم زن منم نیار...
ناگهان فشار دستش به قدری شد که مردمک‌های قهوه‌ای نگاه متعجب شهروز گشاد شدند و ترس را القا می‌کردند.
- ولم کن...
صدای شهروز می‌لرزید، اما چشمان فریبرز دیگر چیزی نمی‌فهمید. گلویش را بیشتر می‌فشرد... به یاد داشت آن شب شهروز چطور و با چه حیله‌ای با هزار کوفت و زهر ماری نَعشه‌اش کرده بود و در آخر صداهای ملتمسانه‌ای شبیه به صدای داد و بیداد دخترش را به خاطر می‌آورد و دیگر هیچ... می‌دانست فرار حوراسا و فرهاد به همین حیوانی که حال مقابلش دست و پا میزد گره خورده است. شهروز با مشت‌هایش که به دلیل چاقی و ضعف، بی‌خاصیت بودند، به جان سر و صورت فریبرز افتاد. ضرباتش ریتم نداشت، بیشتر شبیه تلاشی مذبوحانه برای رهایی از چنگال نیرویی بود که او را خفه می‌کرد. اما فریبرز، با آن قد بلند و نیروی پنهان‌ شده در بازوانش، تکان آنچنانی نخورد. هر ضربه‌ای که از شهروز می‌خورد، تنها خشم خاموش او را تحریک می‌کرد. قدرتی عجیب میان بازوانش نهفته بود؛ نیرویی که ریشه‌اش نه در تنی پاک، بلکه در اضطرار و اعتیاد به بقا بود. در آخر، شهروز که توان از کف داده بود، دست از تقلا برداشت. نفس‌های خشن و کوتاهش با سرفه‌ای عمیق همراه شد و چشمان چروکیده‌اش به سفیدی متمایل شد، پیش از آنکه صدای خس‌خس سینه‌اش بیشتر شود، بدن سنگین و چروکیده‌اش بی‌جان بر کف اتاق افتاد.
فریبرز چند لحظه بالای سر او ایستاد، نفس‌نفس‌زنان، با عرق سردی که روی پیشانی جوگندمی‌اش نشسته بود. سپس، به شکلی خودکار، دست لرزانش را برای فندک در جیب کت چروکیده‌اش فرو برد. کلید فلزی فندک در انگشتانش تق‌تق کرد. جرقه زد و شعله‌ای کوچک و لرزان متولد شد. اما لرزش دستش به حدی بود که شعله را درست نگه نداشت و نوک شعله، انگشت اشاره‌ی فریبرز را لمس کرد. آخ بلندی نگفت؛ فقط دردی تیز و سوزاننده حس کرد، اما آن درد به سرعت در سیل خروشان حس‌های دیگر گم شد. او به شعله‌ی سوخته خیره ماند. حوراسا رفته بود، و این خانه دیگر بوی خاک و کهنگی نمی‌داد. اکنون، تنها چیزی که در هوا سنگینی می‌کرد، بوی تند و آشنای سوختن بود؛ دقیقاً مثل دل خودش.

***
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 16) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا