دردانه
پسندها
5,555

نوشته‌های نمایه آخرین فعالیت فرستادن‌ها ارسالی‌های این کاربر در هر بخش درباره بازدیدکنندگان این حساب کاربری

  • سلام
    علاقه‌ای به مورخ شدن دارید :)
    صبح بخیر یکی یدونه
    خوبی خوش اومدی Cb4Cb5
    دردانه ی عزیزم سلام
    بزار برات بگم چرا یهویی دلم واسه ی نمایش واون پیام سراسر عشقت تنگ شد.
    یه دونه ی من
    یقین دارم دومین کتاب رمانِ کتابخونه‌ی کوچولوی م رمان‌ِ تویه یدونه ی بامعرفت
    مگه میشه ؟مگه داریم؟ این همه درخت ِزحمتِ زندگیت میوه‌ی شیرینش نصیب عابران نشود.
    اولیش پارسال بود از یه نویسنده‌ی توانا سایت همکار
    وارسال کتاب جلدِاول و دومِ خودت
    یقین دارم عزیزم.
    • گل
    واکنش‌ها[ی پسندها]: دردانه
    دلارام
    دلارام
    الان میفرستم.
    دردانه
    دردانه
    چه خوب!
    من هم یه کتاب با امضای نویسنده دارم حس خوبیه
    واو نوشته اسماعیل واقفی
    IMG_۲۰۲۵۰۸۱۸_۲۰۰۳۱۱.jpg
    • گل
    واکنش‌ها[ی پسندها]: دلارام
    دلارام
    دلارام
    عالیه بوی برگ کتاب ودفتر عطرش معنویه چه امضای بامزه و مبهم ولی با کد ورمزفوق العاده زیاد
    الهی مرتب کتابخونه ی اتاقت سرشار از حسِ خوب باشه.عزیزم. Cb5
    بماند به یادگار واسه روزای فراقت و خوندن دوباره ودوباره کتاب‌ها
    درهر سنی یه برداشت از یک کتاب داریم واین یعنی رشد وبزرگ شدن *
    • ذوق
    واکنش‌ها[ی پسندها]: دردانه
    عع دردونه!!!
    دردانه ی عزیزم🌹🪷
    احوالت خوبی؟خونواده خوبن
    عشق بین ماهی ونوروز چقدر زیباست❤️‍🔥
    چقدر روبه رشده.
    عشق بعداز ازدواج گاهی خیلی محکم‌تر‌و ثباتش محکم‌تر میشه...
    عشق های بی‌دلیل گاهی‌تبدیل می‌شود به زیباترین...
    سلام روز خوش
    رمان‌هاتون ادامه نمیدید؟
    • لایک
    واکنش‌ها[ی پسندها]: دردانه
    دردانه
    دردانه
    سلام
    حس میکنم خواننده ندارم
    تمایل ادامه دادن رو از دست دادم
    سلام
    علاقه‌ای دارید عضو تیم نظارت رمان بشید؟
    کتاب برباد رفته مارگارت میچل رو شروع کردم به خوندن و هنوز در قسمت مقدمه‌شم. یه چیزای شگفت‌انگیزی از نویسنده و نحوه نوشتن این رمان گفته که سرم داغ کرده از هیجان.
    ده سال از شروع به نوشتن رمان تا انتشارش طول کشیده و جالبه تمام ده سال رو مارگارت فقط روی همین یه کتاب وقت گذاشته و به طرز جنون‌آمیزی فقط می‌نوشته
    جالبه که نوشتن رو از فصلهای وسط رمان شروع کرده و بعد آخرش رو نوشته، سالها صرف نوشتن و بازنویسی کرده و وقتی بالاخره به شوهرش گفته «تمومش کردم» در واقع هنوز فصل اولش رو ننوشته بوده، یعنی رمانش اول پایان یافته و بعد به آغاز رسیده.
    میگن تمام طول روز مشغول نوشتن بوده و هر کس به دیدنش میومده بین یه خروار برگه و کاغذ احوالش رو می‌پرسیده، عادت داشته خط ریز و بدون فاصله می‌نوشته و هر دو روی کاغذ رو کامل سیاه می‌کرده و هر فصل رو که می‌نوشته داخل یه پاکت میذاشته و بعد اصلاحات و اضافات مدنظرش رو میومده روی همون پاکت مینوشته و گاهی دو روی پاکت هم سیاه میشده و در آخر پاکتها رو کنار میزش میچیده، پاکتها کم‌کم اینقدر روی هم انباشته شدن که اونایی که به دیدنش میومدن به عنوان جای نشستن ازش استفاده میکردن. بعدها همه‌ی خونش پر میشه از پاکتها، نوشته بود حتی توی توالت و کمد لباس هم پاکت میچیده(فکرشو بکن!)
    و جالبتر این که تنها خواننده رمانش شوهرش بوده و وقتی تعریف نوشتنش به گوش یکی از ناشران برتر میرسه و ناشر برای دعوت به همکاری میره سراغش نوشتن رو تکذیب میکنه و میگه من اصلا بلد نیستم بنویسم، اما اون ناشر اینقدر اصرار میکنه که مارگارت برای اینکه از سرش باز کنه، یه کوه از پاکتهاشو بهش میده که البته فقط قسمتی از نوشته‌هاش بوده و نظم خاصی نداشتن، به صورت پراکنده از قسمتهای مختلف رمان، که اونو هم فرداش پشیمون میشه و از ناشر میخواد برشون گردونه اما ناشر گوش نمیده، خلاصه هر کس میخونه کیف میکنه و در نهایت مارگارت راضی میشه و باز رمان رو بازنویسی و اصلاح میکنه و بالاخره برباد رفته منتشر میشه و روز اول رکوردهای فروش رو جابه‌جا میکنه
    دردانه
    دردانه
    از این ماجرایی که گفتم سه‌تا نکته نظرم رو جلب کرد
    اول ممارست خارق‌العاده مارگارت میچل؛ ده سال صرف نوشتن چری بوک کرده، در برابر چنین نویسنده‌هایی ماها که ادعای نویسندگی داریم، زیادی پررو نیسیتم؟
    قبلاً درمورد مثال ایرانی این مورد هم حرف زده بودم یادتون هست؟ محمدرضا سرشار برای نوشتن آنک آن یتیم نظر کرده سه سال جز به ضرورت از خونه بیرون نرفته و فقط نوشته بود

    دوم صبر فوق‌العاده زیاد و همراهی شگفت‌انگیز همسرش؛ واقعا چه صبری داشته! فکر کن زنت فقط بنویسه و زندگیت پر پاکتهای روی هم چیده بشه! برای چندمین بار برام اثبات شد نصف بیشتر موفقیت یک نویسنده به همراهی خانواده‌اش با اون برمیگرده

    و سوم جنون نوشتن و خوندن ماگارت میچل بود اینکه ده سال فقط صرف نوشتن به او شدت بکنی که گاهی از صبح تا غروب و شب تا صبح مینوشته؛ به نظرم ماها با گذاشتن لفظ نویسنده روی خودمون ول معطلیم وقتی چنین اعجوبه هایی هستن.

    در نهایت یه جمله تعریفی از دوستاش درمورد اون هست که فکر میکنم معرفی کامل اونه میگفتن؛ توی خیابون اگه دیدید یک توده کتاب در حال راه رفتنه بهش روز بخیر بگید چون مطمئنا مارگات هست
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...

بازدیدهای پروفایل

247

بازدیدکنندگان اخیر

  1. 247 بازدیدهای پروفایل
  2. مژگانمـ
  3. پناه
  4. Thomaszet
  5. tina_for.81
  6. Nini Leen
  7. رها
  8. Ursula corbero
  9. هویار
بالا