1. دردانه

    ارزشمند رمان ماهی میان توفان | دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن چری‌بوک

    تا غروب که طبیب برسد، نوروز آرام و قرار نداشت. زمانی که ملاسیدقاسم که از ماجرا خبردار شده‌بود و به عیادت خان آمده‌بود، دست از راه رفتن بیرون عمارت برداشت و به همراه ملا و دو نفر دیگر از بزرگان روستا، باز پله‌ها را برای رفتن به بالین خان طی کرد و دیگر پا به حیاط نگذاشت. حتی وقتی کالسکه‌ی...
  2. دردانه

    برگزیده رمان چیناچین | دردانه کاربر انجمن چری بوک

    همان بارانی پسرانه‌ای بود که زمستان دو سال قبل برای حفاظت او در برابر باران گرفته‌بودم. هیچ دوست نداشتم باز آن را بپوشد. کمی ابروهایم به هم رسید. - مهرآواجان! من برات پالتو خریدم، زمستون هم شد میریم برات کاپشن می‌خریم، اینو واقعاً دیگه لازم نداری. غمگین سرش را زیر انداخت آرام گفت: - دوستش دارم...
  3. دردانه

    برگزیده رمان چیناچین | دردانه کاربر انجمن چری بوک

    چیزی نگفت، اما نگاه سؤالی‌اش را دیدم. دیگر نایستادم و به حیاط رفتم. استانبولی را از انبار گوشه‌ی حیاط برداشته و وسط حیاط گذاشتم. به دنبال نفت سراغ دبه‌ی سفیدرنگ چهار لیتری رفتم که کنار بشکه‌ی نفت بود. سرش را باز کردم، اما خبری از نفت در آن نبود. به کمک نفت‌کش از بشکه مقداری از نفتی را که از...
  4. دردانه

    برگزیده رمان چیناچین | دردانه کاربر انجمن چری بوک

    روی مبل‌ نشسته و علی‌رغم خستگی مشغول رسیدگی به کارهای مدرسه بودم. مهری در اتاق سرگرم جمع کردن خریدهایش درون کمد بود. با تمام شدن کارهای مربوط به فردا، وسایلم را جمع کرده و همه را درون کیف گذاشتم. مهره‌های کمرم درد گرفته‌بودند. به مبل تکیه زدم و لحظاتی در همان حال به سقف خیره شدم. عجب روز پر...
  5. دردانه

    ارزشمند رمان ماهی میان توفان | دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن چری‌بوک

    بالأخره رحیم نوروز را وادار کرد تا از پله‌ها پایین برود. ماه‌نگار نگران روی تخت نشسته و منتظر خبری از بالا بود. با پایین آمدن نوروز، سریع برخاست و به استقبال او‌ رفت. همین که نوروز سر به زیر پا به حیاط گذاشت، پرسید: - آقا چی شد؟ نوروز سر بلند کرد و به زنش نگاه بی‌جانی انداخت. - هیچی! خان شده یه...
  6. دردانه

    ارزشمند رمان ماهی میان توفان | دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن چری‌بوک

    سلیم هم به بالین نادرخان آمد و کار چندانی پیش نبرد. همه‌ی عمارت در شوک و حیرت فرو رفته بودند که بعد از این چه می‌شود؟ نزدیک ظهر بود و کسی دل و دماغ کاری نداشت. خانم‌بزرگ کنار بستر نادرخان را رها نکرده و در سکوت، تمام مدت به او چشم دوخته‌بود. امروز صبح که نادرخان را راهی می‌کرد چقدر خوشحال بود که...
  7. دردانه

    سلام ممنونم از پیشنهادتون اما وقتشو ندارم

    سلام ممنونم از پیشنهادتون اما وقتشو ندارم
  8. دردانه

    سلام ممنون بابت لایک چیناچین

    سلام ممنون بابت لایک چیناچین
  9. دردانه

    برگزیده رمان چیناچین | دردانه کاربر انجمن چری بوک

    ناراحت سر به زیر انداخت. - ببخشید آقا! ناراحتتون کردم. دلم از لحن غمگینش سوخت، برای به دست آوردن دلش، با لحن نرم‌تری گفتم: - ببین عزیزم! آدم جز پدر و‌ مادرش دست هیچ‌کسی رو نباید ببوسه، حتی شوهرش! زمزمه‌وار گفت: - من که‌ اونا رو ندارم، فقط خواستم ازتون تشکر کنم. فهمیدم باز تند رفته‌ام. نباید او...
  10. دردانه

    برگزیده رمان چیناچین | دردانه کاربر انجمن چری بوک

    بالأخره با اجبار و اصرار او‌ را وادار به خوردن همه‌ی ساندویچ کردم و وقتی نوشابه را هم‌ تا انتها خورد. دستش را جلوی دهانش گذاشت و چند بار به خاطر گاز نوشابه پلک زد. - آقا دیگه می‌ترکم. خندیدم. - نترس! ترکیدی با من! همان‌طور که دستش مقابل دهان بود گفت: - خیلی خوردم. ابروهایم را بالا انداختم‌. -...
  11. دردانه

    برگزیده رمان چیناچین | دردانه کاربر انجمن چری بوک

    با بستن در‌ صندوق و برگشتن، نگاهم‌ به پسرک دستفروشی افتاد که مقابل ورودی پارکینگ پشت یک‌ ویترین چرخ‌دار کوچک که درونش ظرف‌های گوجه، خیارشور و کاهو بود، روی گاز پیک‌نیکی، فلافل سرخ می‌کرد و بعد از آنکه درون نان‌های ساندویچ می‌گذاشت، همراه نوشابه‌ای که از میان نوشابه‌هایی که با یخ درون یخدان...
  12. دردانه

    برگزیده رمان چیناچین | دردانه کاربر انجمن چری بوک

    لاک‌ را برداشتم و سرش را باز کردم. رو به مهری گفتم: - دستتو بیار! لاک را روی پیشخوان گذاشتم و دست مهری را که پیش آورد، گرفتم. با دست دیگر فرچه را روی ناخن انگشت وسطش کشیدم و پرسیدم: -خوبه؟ لبخندی زد. - قشنگه! دستش درون دستم بود و نگاهش‌ را با ذوق به انگشتش دوخته‌بود، نگاهم را با لبخند به ناخن...
  13. دردانه

    برگزیده رمان چیناچین | دردانه کاربر انجمن چری بوک

    دندان‌هایم را بهم فشردم، اما هنوز ابروهایم را در هم نکشیده‌بودم که چند پیام پشت سر هم آمد. - بیچاره می‌خواد سرکیسه‌ت کنه! - جز یه عطر یا ادکلن، یه لاک و یه رژلب چیزی نخر! - بقیه رو بسپار به خودم. - براش می‌خرم. - تو چیزی سرت نمیشه. ساعد یک دستم را روی شیشه ویترین تکیه داده و با گرفتن گوشی در...
  14. دردانه

    برگزیده رمان چیناچین | دردانه کاربر انجمن چری بوک

    به آن سوی خیابان که مغازه‌ی لوازم آرایش مدنظرم قرار داشت، رفتیم. مغازه‌ی بسیار کوچکی بود که با گذاشتن اجناس فقط به اندازه یک نفر در آن جا بود و ویترین کوچکی فاصله بین بیرون و درون بود و مشتری‌ها از همان پیاده‌رو خرید می‌کردند، دختر جوانی فروشنده بود که با یک مشتری درمورد نوع رنگ‌مو حرف میزد...
  15. دردانه

    متشکرم از لطفت😇

    متشکرم از لطفت😇
بالا