همان بارانی پسرانهای بود که زمستان دو سال قبل برای حفاظت او در برابر باران گرفتهبودم. هیچ دوست نداشتم باز آن را بپوشد. کمی ابروهایم به هم رسید.
- مهرآواجان! من برات پالتو خریدم، زمستون هم شد میریم برات کاپشن میخریم، اینو واقعاً دیگه لازم نداری.
غمگین سرش را زیر انداخت آرام گفت:
- دوستش دارم...