درحال تایپ رمان دریچه وهمِ ماهوا | سارا بهار کاربر انجمن چری بوک

سارابـهار❁

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Oct 17, 2024
151
تاریکیِ شب وسوسه‌ام می‌کند که دوباره به خواب بروم، اما وحشتی که در کابوسِ لحظات پیش‌ام تجربه کرده‌ام به نوعی برای یک‌ماه از خواب گریزان بودنم کافی است؛ از کودکی همین‌طور بوده‌ام، هرگاه کابوس می‌دیدم تا مدت‌ مدید و به صورت شدید از شّدت وحشت، بی‌خواب می‌شدم.
سرم درد می‌کند و انگار که اکسیژن درون ماشین به اندازه‌ی سر سوزن هم نیست، درحالی‌که نفس‌ام تنگ می‌شود نیم‌نگاهی به آلفرد که هنوز به راحتی خواب است می‌اندازم و در ماشین را باز کرده و از ماشین به سرعت خارج می‌شوم.
هوای آزاد را با ولع می‌بلعم و نفس‌های عمیق می‌کشم.
نمی‌دانم چه‌ مرگم شده ولی نفس‌هایم به سختی از ریه‌هایم خارج می‌شوند و انگار حشره‌ای در گلویم راه می‌رود!
به سرفه می‌افتم و قفسه‌ی سینه‌ام درد عمیقی را متحمل می‌شود.
در همین حین که برای ذره‌ای اکسیژن با هوا و ریه‌هایم می‌جنگم، صدای زنی مرا به خودم می‌آورد.
سرم را بالا می‌آورم و با پیرزنی که در آن لحظه که نفسم می‌گرفت نمی‌توانستم سن و سالش را درست حدس بزنم، روبه‌رو می‌شوم.
- خوبی دخترم؟
صدایش به پیرزنان عجوزه و جادوگران بدجنس کارتون‌های دیزنی می‌ماند اما لحنش مهربان است.
حالم بدتر می‌شود اما سعی می‌کنم نفس عمیق بکشم:
- خوبم...ممنون.
- بد سرفه می‌کنی دخترم، مشکل تنفسی داری؟ آسم؟
چرا این همه سؤال می‌پرسد؟ نمی‌داند از سؤال بدم می‌آید؟ نه! از کجا باید بداند.
برای ختم قائله، گلویم را به سختی صاف می‌کنم و کامل توضیح می‌دهم:
- نه مادرجان، مشکل خاصی ندارم. فقط یهو به سرفه افتادم... فکر کنم چیزی پرید تو گلوم.
پیرزن که صورتی گرد با پوستی نسبتاً تیره و چروک داشت و چادری مشکی با گل‌های ریز و درشتِ پامچال به سر دارد و تماماً خود را با آن پوشانده است، لبخندی می‌زند و می‌گوید:
- مسیرت کجاست دخترم؟ منم تا یه جایی می‌رسونی؟
چیزی نمی‌گویم که کجا می‌روم اما محض احترام و بخاطر لحن مهربان، سن‌وسالش و دخترم‌دخترم گفتنش، می‌گویم:
- چشم مادر جان، بفرمایید بالا، می‌رسونمتون.
آن‌قدر از سؤال و جواب بدم می‌آید که حتی حوصله نمی‌کنم از او بپرسم مسیرش کجاست و به کجا باید برسانمش.
قبل این‌که به من پاسخی بدهد و یا سوار ماشین شود، چیزی زیرلب زمزمه می‌کند که نمی‌شنوم اما چون بزرگترهای بی‌شماری را دیده‌ام که مُدام زیرلب ذکر می‌گویند، زمزمه‌اش را می‌گذارم به پای ذکر گفتنش و در ماشین را برایش می‌گشایم.
روی صندلیِ شاگرد می‌نشیند. در را به آرامی می‌بندم و خودم از سمت دیگر سوار ماشین می‌شوم.
استارت می‌زنم و راه می‌افتم.
دست چپم را که روی فرمان می‌گذارم درجا یادش می‌افتم. یاد لحظه‌هایی که به فرمان ماشین‌اش که مُدام دستش روی آن بود هم حسودی‌ام می‌شد.
آهی عمیق از روی غم می‌کشم و دردی شدید بار دیگر در قفسه‌ی سینه‌ام می‌پیچد. حس می‌کنم باز به سرفه‌ می‌افتم اما سعی می‌کنم بی‌اعتنا باشم و جلوی سرفه‌ام را بگیرم تا مبادا سرفه کنان تصادف کنم و با ماشین بروم ته‌ی دره.
گرچه دره‌ای کنار آن جاده‌ای که از آن می‌گذشتم نبود، اما شانس نداشتم که؛ وسط جاده هم احتمال ظهور دره وجود داشت!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارابـهار❁

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Oct 17, 2024
151
صدای پیرزن مرا از افکار بی‌سروتهم جدا می‌کند:
- نگفتی دخترم، کجا میری؟
ابروهایم با تکرار سؤالش درهم می‌رود.
دوست نداشتم کسی زیاد از من سوال بپرسد. هیچ‌وقت دوست نداشتم؛ از همان کودکی تا کنون، از جواب دادن خوشم نمی‌آمد، حتی اگر یک سؤال ساده باشد. سعی می‌کنم مؤدب باشم و کوتاه پاسخ می‌دهم:
- یه روستا همین نزدیکی‌ها.
- کار خوبی می‌کنی... اونجا خیلی‌ها منتظرتن!
از حرفش حیرت و وحشت باز همزمان به مغزم هجوم می‌آورند و موهای تنم سیخ می‌شوند.
یعنی چه؟ چه کسی آنجا منتظرم هست؟ پیرزن از چه سخن می‌گفت؟ ذهنم با حرفش بهم ریخته است. می‌خواهم بدانم منظورش چیست اما توان باز کردن سر صحبت را هم ندارم. فقط زودتر می‌خواهم خودم را برسانم به روستا و روی زانوی مژگان یک دل سیر خوابم ببرد.
چشمانم خشکی می‌کنند و لحظه‌ای تار می‌شوند.
خواب‌آلود و خسته و بی‌حال و شکسته‌ام، اما باید تمام حواسم را بدهم به جاده‌ی مقابل‌ام.
شب است و دست فرمانم آنقدرها تعریفی ندارد. می‌ترسم کار دست خود بدهم و بدتر از آن یک مهمان در ماشین داشتم و نمی‌خواستم به‌خاطر سهل‌انگاریِ من برای دیگری اتفاق ناگواری بیفتد.
دستم را لای موهای پرپُشتم که زیر روسری درهم تنیده اند می‌برم و بهم می‌ریزمشان. حواسم هزار و یک‌جا بود. باز می‌خواستم بپرسم منظورش از حرفش چیست ولی نفس عمیقی کشیدم و به جایش سؤال دیگر و لازم‌تری پرسیدم:
- شما کجا میرین؟ منظورم اینه که... کجا باید برسونمتون؟
پاسخی نداد و ناچاراً به طرفش چرخیدم. صورتش سمت پنجره‌ی ماشین بود. قبل این‌که دوباره سؤالم را تکرار کنم، یادم آمد، آلفرد را یادم آمد؛ خدای من!
آلفرد دقیقاً جایی‌که پیرزن اکنون نشسته است خواب بود؛ یعنی او دقیقاً روی بچه‌ام نشسته است؟
درهمین حین، احساس خواب‌آلودگی و سنگینیِ سرم بیشتر شد و خمیازه‌ای عمیق کشیدم.
لحظه‌ای حواسم را اجباراً به جاده‌ی تاریک دادم.
احتمال دادم طفلکم به پایین صندلی‌ها گریخته باشد.
نگاهی به پایین انداختم که چشمم به پاهای پیرزن افتاد، نفس و سرم همزمان سنگین شدند؛ گویی انباری آجر رویم فرو ریخت و زیر آوارش ماندم‌
فضای ماشین را دیگر تحمل نداشتم، یقین داشتم فرشته‌ی مرگ اکنون از راه می‌رسد؛ به سختی نفسم را بیرون دادم و لحظه‌ای به جاده و سپس باز هم به پاهای پیرزن نگاه کردم.
نه! من توهُم نزده بودم، خدای من! پاهایش، سم بودند! دُرست مانند سم اسب.
خیره به پاهایش بودم که به طرفم چرخید، صورتش را که دیدم به سکسکه‌ افتادم و بی‌تعادل پایم را محکم روی ترمز فشار دادم و آخرین چیزی که متوجه شدم این‌ بود که محکم‌تر از محکم، به جایی برخورد کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارابـهار❁

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Oct 17, 2024
151
***
گرم است، گرمایی که بی‌شباهت به داغی و سوزانیِ تنور نبود.
گرمایی چنان شدید که نفس کشیدن را طاقت‌فرساترین کار ممکن می‌کند.
گویا هوای جهنـم، دورم جاریست؛ به‌سختی نفس می‌کشم، شدیداً احساس تعریق می‌کنم و خواهانِ هرچه سریع‌ترِ یک دوش‌آب‌سرد هستم.
از گرما بیزار، به اطرافم نگاهی می‌اندازم. در یک خانه مجلل هستم. خانه‌ای بسیار آشنا!
آب دهانم را فرو می‌برم و خیلی سعی می‌کنم یادم نیاید این‌جا قرار بود امن‌ترین مکان دنیا باشد برای شروع یک زندگی جدید‌.
اما یادم می‌آید. این‌جا خانه‌‌ی من و مازیار است. اشک‌هایم روی صورتم می‌غلتند.
این‌جا جزیره‌ی عشقمان است، جزیره‌ای که تابستان نرفته‌ همه‌ی آن را به آتش کشید و زمستان نرسیده تمام هوای خوب‌ِ جزیره‌یمان را منجمد کرد. این‌جا دقیقاً جایی است که در بینِ بهاری سبز، خزانِ رنج، قلبم را به تاراج بُرد.
و لعنت به این حافظه‌ که برباد دهنده‌ی جان و روحم شده است.
بینی‌ام را بالا می‌کشم و با انگشتانم اشک‌هایم را پاک می‌کنم که صدای موسیقی در خانه طنین‌انداز می‌شود و خواننده بی‌درنگ شروع به خواندن می‌کند:
« تو چی داری که ان‌قدر سریع
پیشت قلبم میشه بستری
تو یه الماسِ نابی
پره نوره دلت
چقدر بد داره می‌چربه بهم زور دلت
تو یه لحظه تا پلکام رو زدم زودی رو هم
تو تیکه پاره‌های قلبم رو دوختی به هم... .»
در همین حین که محو صدای خواننده‌ام، صدایی را که روح و جانم را به تاراج برده می‌شنوم که قربان صدقه‌ی کسی می‌رود.
خیلی سریع به طرف اتاقمان که صدا از آنجا می‌آید می‌روم تا ببینم مازیارِ من، به‌جز من، برای چه کسی قربان صدقه می‌رود؟ نکند برای...؟ چشمم که به داخل اتاق می‌افتد جانم بالا می‌آید.
دختری روی تخت خوابیده است؛ سعی می‌کنم صورت دختری که روی تخت خوابیده را ببینم.
سرش را بلند می‌کند و من با دیدن صورتش، گرما و سرمای دور و بر و فضای اطراف و درونم، یک‌جا برای خفه کردنم اقدام می‌کنند؛ نمی‌دانم چه شده است اما؛ دختر روی تخت، خودِ من هستم.
« تو لای لحظه‌های زندگیم
شیرین‌ترین طعمی
یه جایی تو قلبم رفتی که خودت نمی‌فهمی!
تو یه موجی که می‌شوره دلُ تسکین دردامی
تو آخرین سلاح من واسه جنگیدن با ترسامی!
بمبِ...
این عشقی که افتاده به‌جونم آتیشش تنده
این موهای مشکی، چشای وحشی
دلمو بُرده... دلمو بُـرده... .»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارابـهار❁

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Oct 17, 2024
151
صدای مازیار خفگی‌ام را شدت می‌بخشد:
- ماهی... ماهی جان! بیدار شو دیرمون میشه ها!
مِن روی تخت، چشمانش را با انگشتانش باز کرد و در دل خواب و بیداری، پرسید:
- برای چی دیر میشه؟
مازیار نزدیک تخت شد و پتویش را کامل از رویش کنار زد. با این‌که لباسش یک تی‌شرت گله‌گشاد نخودی‌فام با شلوار دمپا گشادِ ستش بود، بازهم با گونه‌های گل انداخته، دوباره با هردو دستش پتو را قاپید و به زیر پتو خزید.
عشق در صورتِ خندانِ مازیار موج میزد. او به راستی خوشحال بود، با من! اگر این‌طور بود پس چرا؟ چرا به من خ**یا*نت کرد؟ چرا به من دروغ گفت؟ چرا قلب مرا شکست؟ هزاران چرا و چرا در مغزم بالا و پایین می‌رفتند.
می‌خواهم جلو بروم و بر سر مازیارم تمامِ چراهایم را فریاد بکشم، اما منِ روی تخت با حالتی هیستریک شروع به خندیدن می‌کند. مازیار با حیرت و نگرانی نگاهش می‌کند و می‌خواهد چیزی بگوید که منِ روی تخت، خودش را جلوتر می‌کشد و با انگشت‌هایش چشم راست خود را از دو طرف می‌گیرد و می‌کشد. در حدی پوست و گوشت چشمش را به این‌طرف و آن‌طرف می‌کشد که چشمش اندازه‌ی دهانی بزرگ، باز می‌شود؛ مازیار که از حیرت زبانش بند آمده سعی می‌کند از روی تخت بلند شود اما منِ هولناک، سریع خودش را به او می‌رساند و سر مازیار را با چشم دهان‌وار خود، می‌بلعد.
نــه! بدنم قفل کرده است، می‌خواهم برای نجات عشقم بروم اما نمی‌شود. به سختی پایم را جلو می‌گذارم اما؛ دستی نرم که گویا هیچ استخوانی ندارد، روی بازویم قرار می‌گیرد و... .
با وحشت از جا می‌پرم و با تنی شسته‌ شده در عرق، روی تخت می‌نشینم.
نور چشمانم را میزند اما مجبور به باز نگه داشتن‌شان هستم تا بتوانم تشخیص دهم کجا هستم و این خانه و اتاق کیست که روی تختش خوابِ کابوس‌وارم مرا تا مرز مرگ رساند.
اولین چیزی که می‌بینم صورت روشنِ خانمی میانسال اما به‌شدت زیبا با موهای مشکی بلند و چشمانِ سرمه‌ کشیده و آهویی‌اش که شال و شومیز خاکستری‌‌‌اش با سیاهیِ موها و سرمه‌ی چشمانش هارمونی زیباتری را خلق کرده اند است. او روی صندلی‌ای نشسته و سخت مشغول مطالعه‌ی کتابی با عنوان «طاعون» است که از جلدش حدس می‌زنم اثر آلبرکامو باشد.
بی‌هیچ حرفی چشمم را از او گرفتم و از جا بلند شدم.
قلبم محکم خود را به در و دیوار می‌کوبید؛ گویا قصد فرار داشت. احساس می‌کردم هنوز در کابوسم حضور دارم. زبانم از ترس بند آمده بود؛ تنها چیزی که می‌خواستم این بود که از کابوسم فرار کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارابـهار❁

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Oct 17, 2024
151
احمق بودم دیگر، گمان می‌کردم می‌شود از کابوس‌خود فرار کرد، حداقل می‌خواستم بیدار شوم هرچه سریع‌تر!
حس می‌کردم مازیارم در خطر است. قلبم آشوب بود.
دنبال راهِ خروج به دور و بر نگاه می‌کنم که زن زیبا حواسش جمع من می‌شود و با ذوق می‌گوید:
- بیدار شدی... دخترم!
کتاب را روی میز رها می‌کند و به طرفم می‌آید.
مرا محکم در آغوش می‌گیرد و پشت سر هم تکرار می‌کند:
- خدایا شکرت! خدایا شکرت!
نمی‌دانم باز چه شده و کابوس جدیدم چه آشی برایم پخته است؛ درهمین حین که زن مرا درآغوش گرفته چشمم به دری می‌افتد و به این یقین که همان در خروج است از آغوش گرم زن خارج می‌شوم و به سمت در خیز برمی‌دارم.
زن زیبا با صدایی که بغض و ذوق درونش بیداد می‌کند از این حرکت‌ام متعجب‌وار، صدایم می‌زند:
- دخترم... چت شده؟ کجا میری؟
صدای زن واقعاً روی اعصابم خط می‌انداخت.
به‌خدا منِ بدبخت، فقط می‌خواستم از مازیارم فاصله بگیرم به‌خاطر دروغ‌هایی که به من گفته بود، و مدتی ناپدید شوم. اما از لحظه‌ای که راه افتاده‌ام در این کابوس و در آن کابوس درحال شکنجه شدن‌ام.
نمی‌دانستم این‌بار چه بلایی قرار است به سرم بیایید و با چه چیزهایی رو به رو می‌شوم.
نمی‌دانستم بترسم، گریه کنم، بخندم یا... بیشتر می‌خواستم فرار کنم، تمام تمرکز از دست‌رفته‌ام آن لحظه روی فرار حاکم بود.
قبل این‌که به دستگیره‌ی در مورد نظر برسم، زن دست گرمش را روی دستم می‌گذارد و دستم را می‌گیرد و با چشمانِ سیاهِ سرمه‌کشیده و اشک‌آلودش زل می‌زند به من و مهربان و معصومانه می‌گوید:
- جانِ دلِ مامان! کجا میری آخه؟ نیاز داری استراحت کنی.
او چه می‌گفت؟ چه استراحتی؟ چه مامانی؟
بازیِ جدید بود یا کابوس جدید؟
مثل یک بیچاره‌ی احمقِ ترسیده، جیـغ کشیدم و دستم را از دستش خلاص کردم، دستگیره در را محکم فشردم و ملتمسانه جیغ دیگری کشیدم:
- بذارین برم!
در خانه که باز شد چنان سوز وحشتناکی به صورتم برخورد کرد که درجا از شدت سرما عطسه کردم و فهمیدم گاوم از لحاظ سرماخوردگی، زاییده است.
چشمانم از دیدن آن حجم از برف، دُرشت شد.
مگر وسط مُرداد تابستان نبود؟ پس برف چطور...؟
زن سعی کرد مرا به داخل خانه بکشد و در را ببندد. آن‌قدر غرق در حیرت و وحشت بودم که خیلی آسان موفق شد و مرا به داخل کشانده و در را، تنها راه خروجم را بست. آن‌قدر حالم وحشتناک بود که می‌توانستم چون کودکی که عروسک خرسی‌اش را از او گرفته‌اند و یک دل سیر به ناحق طفل معصوم را کتک زده‌اند، بشینم و ساعاتی مدید و به طرزی شدید اشک بریزم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارابـهار❁

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Oct 17, 2024
151
بغض‌ام به من اجازه‌ی انتخاب نداد و من تماماً فرو ریختم، چنان زیر گریه‌ای عمیق زدم که زن زیبا مرا آنی به آغوش کشید و پا به پای من، عمیقاً اشک ریخت!
نمی‌دانستم از آن زن زیبا بترسم و دنبال راه فراری باشم و یا نه! اصلاً موضوع چه بود؟ چه برسرم آمده بود؟ چه خبر بود و در چه منجلابی اسیر شده بودم؟
زن گریه می‌کرد، خیلی شدید و دردناک گریه می‌کرد، طوری که قلبم پاره‌پاره میشد از گریه‌اش.
سعی کردم خودم را از آغوشش بیرون بکشم، اشک‌های مرواریدی‌اش را با تردید، پاک کردم. دلم نمی‌خواست گریه کند. اصلاً دلم نمی‌خواست! حتی نمی‌دانم چرا دلم نمی‌خواست.
با صدای گریانی دست‌هاش رو دو طرف صورتم گذاشت و زمزمه کرد:
- دخترم... .
متعجب از این کلمه‌ی «دخترم» که مُدام آن را در گوشم بولد می‌کرد، بریده‌بریده پرسیدم:
- شما... شما... کی هستین؟
این سؤال را با سوزش شدید گلویم پرسیدم و زن متعجب به من خیره می‌شود. اشک‌هایش بی‌صدا شدت می‌گیرند و مسلسل‌وار می‌گوید:
- ماهوا! دخترم! چه بلایی سرت اومده مادر؟ مادرت رو نمی‌شناسی؟ توی تصادف سرت به جایی... .
بغضش هنرنمایی می‌کند و می‌شکند و مانع ادامه حرفش می‌شود. درحالی‌که عمیقاً اشک می‌ریزد چشمان سرمه‌کشیده‌اش که حالا سرمه‌ها روی گونه‌های برجسته‌اش راه خود را باز کرده‌اند، بسته می‌شوند و در آغوشم از هوش می‌رود!
به‌محض افتادنش در آغوشم، آن‌قدر وحشت می‌کنم که با صدایی بلند اسمی را صدا می‌زنم:
- دلوین...دلـوین!
صدایی را از طبقه بالا می‌شنوم که وسیله‌ای به زمین می‌افتد و پشت‌بندش صدای دختری که در بالای پله‌ها ظاهر می‌شود:
- جونم ماه؟
همزمان که پله‌ها را دوتا یکی پایین می‌آید موهای سبزچمنی‌ِ کوتاهش صورت گرد و سفیدش را نوازش می‌کنند.
چشمش به ما می‌افتد و با حیرت و نگرانی می‌گوید:
- ماه! چی‌شده؟ مامان بازم از حال رفته؟! یاخدا!
نمی‌دانم چرا گریه می‌کنم، نمی‌دانم چرا عمیقاً نگران حال زنی که در آغوشم از حال رفته است، هستم!
حتی نمی‌دانم آن دختر کیست و چطور و از کجا اسمش را می‌دانستم که صدایش زدم!
- دختر به خودت بیا! گریه نکن، بنال ببینم مامان چش شد یهو؟
بغضم را با آب دهانم فرو می‌برم و سعی می‌کنم مانع گریه‌ام شوم. لکنت گرفته‌ام و نمی‌توانم درست حرف بزنم.
- من...من...نمی‌دو...نم!
دختری که نامش دلوین بود و من حتی نمی‌دانستم که از کجا می‌دانم نامش چیست، با اعصابی متشنج موهای سبزش را پشت گوشش می‌فرستد و میغُرد:
- گندت بزنن ماه! باز چه دسته گلی به آب دادی؟
قبل این‌که منتظر پاسخ سؤالش باشد کمک می‌کند، زن زیبا را روی کاناپه قرار دهیم.
کنارش من هم فرود می‌آیم، چون جان ایستادن نه در پاهایم و نه در اعماق وجودم، ندارم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارابـهار❁

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Oct 17, 2024
151
چشم می‌چرخانم به سمت دلوین که مشغول صحبت با موبایلش است. تماس را قطع می‌کند و رو به رویم روی میز شیشه‌ای وسط اتاق می‌نشیند.
انگشتان ظریف‌اش که با ناخن‌های کاشته شده‌ی رنگ‌چمنی‌اش آراسته شده‌اند را فرو می‌کند در موهای زن زیبا و نوازشش می‌کند و لب میزند:
- مامان جونم... آخ مامان، چرا ان‌قدر به خودت فشار میاری آخه!
لحظه‌ای بعد به من زل میزند و می‌گوید:
- گریه نکن قربونت برم! الآن آمبولانس می‌رسه.
وقتی می‌بیند ساکت و بغض‌آلودم، دستش را روی صورتم نوازش‌وار می‌کشد و می‌گوید:
- خواهری، مامان خوب میشه نگران نباش. بشین پیشش تا آمبولانس برسه، من یه زنگ به بابا بزنم بیاد بیمارستان. ان‌قدرم اشک نریز دیگه حیف چشای مثلِ ماهت.
بلند می‌شود و سمت موبایل‌اش می‌رود.
حرف‌هایش عمیق و از ته‌ی دل است! او مرا خواهرش می‌خواند و زن زیبا مرا دخترش! در سرم قیامت است.
نمی‌دانم اصلاً خوابم یا بیدار؟ خدا... خـدا!
***
«2 ماه بعد»
ماگ نسکافه‌ام را روی میز می‌گذارم و تیکه‌ای از ترامیسوی خوشمزه‌ی درون بشقاب، در دهانم قرار می‌دهم. طعمش لذیذ است اما هیچ‌گونه احساس لذتی را در من ایجاد نمی‌کند. گویی که قرن‌هاست مُرده‌ام و یا به‌قولِ کافکا: «اما عقیده‌ی واقعیِ خودم این است که این وضع تازه است؛ وضعیت‌هایی شبیه این داشته‌ام، اما نه مثل این یکی! انگار که از سنگ ساخته شده‌ام، انگار که سنگ گورِ خود هستم! هیچ روزنه‌ای برای تردید یا یقین، برای عشق یا نفرت، برای شهامت یا دل‌واپسی، به‌طور خاص یا کلی، وجود ندارد! فقط امیدی مبهم که ادامه دارد اما؛ نه بهتر از نوشته‌های روی سنگ گورِ خود... .»
آهی می‌کشم، آهی که نمی‌توانم تشخیص دهم از غم است یا حسرت!
شب‌ها کنار خانواده‌ای که هیچ از آن‌ها نمی‌دانم و همزمان همه چیز را درباره‌‌یشان می‌دانم، می‌گذرانم و روزها در محل کار.
نمی‌دانم این زندگی جدید از کجا آمده اما؛ وقتی کلانتری و ثبت احوال و حتی شبکه‌های مجازی و اجتماعی، هیچ‌کدام اثری از من قبلی، در خود نداشتند، من هم بی‌خیالِ خودِ قبلی‌ام شدم! تنها چیزی که نتوانستم بی‌خیالش شوم مازیارم هست و بس!
به دنبال او، بیشتر از خودم گشتم اما؛ نبود!
هیچ‌جا نبود! باز من هنوز هم ماهوا مهرانفر هستم اما هیچ مازیار شرقی‌ای در هیچ جای دنیا نامش نبود!
آهی از درد عمیق روحم می‌کشم و تکستی را که لحظاتی پیش در یکی از شبکه‌های اجتماعی خواندم را زمزمه می‌کنم:
- به رویـت آرزومندم؛ کجایی...؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارابـهار❁

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Oct 17, 2024
151
دلم می‌خواهد هر ثانیه، کوه‌به‌کوه دنبالش بگردم اما؛ انگار منِ قبلی، گذشته‌ام، زندگی اصلی یا نمی‌دانم شایدم زندگی فرعی‌ام و حتی کلاً چیز‌هایی که در سال‌های عمرم زیسته‌ام، اصلاً هیچ‌گاه نبوده‌اند!
من همه‌شان را یادم است، اما شواهد و مدارک چیز دیگری می‌گویند؛ گویا من از اول همین زندگی را داشته‌ام و آنان که در گذشته تجربه کرده‌ام خواب بوده‌اند! این‌که در یازده سالگی پدرومادرم را در تصادف از دست داده‌ام، این‌که تمام سال‌های گذشته را مامان مریم که دوست‌صمیمیِ مادرم بود، مرا چون دخترش بزرگ کرده است، این‌که با جان کندن و سختی در سن‌کم وکیل شدم، ذوق و شوق بُرد در اولین پرونده‌ام، آشنایی با مازیارم، این‌که دلم را به او باختم و بالاترین بُرد جهان را کردم و حتی این‌که عقد کردیم و من همسر کسی هستم که هیچ اثری از او در هیچ‌جای جهان نیست، همه‌وهمه خواب بوده انگار!
اما نه! نمی‌شود که همه‌ی زندگی‌ام خواب بوده باشد.
اگر این‌طور است پس چرا از زندگی فعلی‌ام چیز زیادی به‌خاطر نمی‌آورم؟ جز اسم‌ها و احساسات، چرا چیز دیگری از منِ فعلی در من نیست؟
همه چیز شبیه یک کابوس هولناک و درهم‌تنیده می‌ماند! اصلاً چرا اگر من واقعاً ماهوا مهرانفر روانشناس با یک زندگی نرمال و خانواده‌ای نرمال‌تر هستم، پس این حجم غم و حسرت و دل‌شکستگی که از خوابِ بیست‌وپنج ساله‌ام در من مانده، از بین نمی‌رود؟ پس اگر خواب‌ است چرا به خود نمی‌آیم؟
بغضم نیمه‌شکن می‌شود و اشک‌هایم غلتان‌غلتان از سرزمینِ غم‌آلودِ چشمانم سرازیر می‌شوند روی صورت و گونه‌های آب‌رفته‌ام را نوازش می‌کنند.
صدای زنگ موبایل‌ام باعث می‌شود بخواهم خودم را جمع و جور کنم و از شر اشک‌های نشسته روی صورتم خلاص شوم. آن‌قدر صورتم با اشک‌ شسته شده که دست‌هایم کفاف نمی‌دهند و برای هرچه سریع‌تر پاک کردنشان، دنبال شالی که سرم نیست و دستمال کاغذی نمی‌گردم و طره‌ای از موهای خروشانم را می‌گیرم و صورتم را با آن پاک می‌کنم.
باز خاطرات مازیار و علاقه‌ی نفرین‌شده‌اش به موهایم، مغز و ذهنم را در بر می‌گیرد. می‌خواهم بایستم، غرق شوم و زار بزنم، اما با تمام توان سریع خودم را به موبایل‌ام که روی گوشه‌ی میز گذاشته شده می‌رسانم و بی‌آنکه نگاه‌ام به شماره بیفتد، تماس را متصل می‌کنم و موبایل را به گوش‌ام می‌چسبانم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارابـهار❁

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Oct 17, 2024
151
- سـلام عزیزم، چطوری؟
صدای مژگان هست، دوستم؛ یا بهتر است بگویم همکارم، عجیب است که از زندگیِ بیست‌وپنج ساله‌ام که همه تلقینِ خواب بودنش را اکیداً و شدیداً دارند، فقط در این واقعیتِ ناباورانه یک مژگان مانده است.
اما این‌بار دیگر دوست‌کودکی‌ام و معلمی در روستایی دور افتاده نیست. این‌بار همین‌جا، کف تهران، همکارم است و ما هردو روانشناسیم. باهم زیاد صمیمی نیستیم اما، همکار و دوستان خانوادگی هستیم و حتی مادرم او را مُدام به صرف شام دعوت می‌کند.
سعی می‌کنم صدایم را صاف نگه‌دارم اما لرزش دارد:
- سلام، خودت خوبی؟ چه‌خبر؟
با صدایی پر‌انرژی می‌گوید:
- خوبم‌خوبم، فقط یه زحمتی برات دارم. اول بگو ببینم بیکاری ماهوا جان؟
آن‌قدرها سرم شلوغ نیست، پس می‌گویم:
- آره بی‌کارم، جانم؟
- خب‌خب، یه چندتا از مراجعین مجازیم از یه روستای دور، که ایمیلی باهاشون درارتباطم و این‌روزا که می‌دونی درگیر جدایی از کیانم... .
لحظه‌ای صدایش قطع می‌شود و حس می‌کنم بغض در گلویش می‌نشیند، می‌دانم حالش بد است، حال روحش خیلی‌ بدتر از بد است.
اما سعی دارد محکم به‌نظر برسد و صدای فرو بردن بغضش را می‌شنوم و بعد می‌گوید:
- امم...می‌دونی که حال و روز خوبی ندارم، اما دلم نمیاد تنهاشون بذارم، ببین کار سختی نیست ها! یکم تراپیست‌شون شو لطفاً.
گرچه حرف‌هایش به‌نظرم بی‌سروته هستن اما چون بحث کمک است، بی‌تردید قبول می‌کنم.
دستم را در موهای مشکی و خروشانِ خوش‌حالتم فرو می‌کنم و می‌گویم:
- باشه مژگان جان، مشکلی نیست.
نور به صدایش بر‌می‌گردد، ذوق می‌کند و می‌گوید:
- قربون ماهوا خوشگله برم مـن، پس من ایمیل‌هارو می‌فرستم برات.
- باشه‌، باشه.
جبران می‌کنمی گفت و با خداحافظیِ مختصری به مکالمه پایان دادیم.
می‌خواهم برگردم سمت میز و نسکافه‌ام را بنوشم که با ماگ شکسته و تکه‌پاره رو به رو می‌شوم.
آهی می‌کشم، حتماً موقعی که سریعاً می‌خواستم به‌سمت موبایل‌ام بروم فشاری به او وارد کرده‌ام و شکسته. دلیل دیگری که نمی‌توانست داشته باشد کسی جز من به آن‌جا وارد نشد.
به آشپزخانه می‌روم تا وسیله‌ای بیاورم تا تکه‌های شکسته‌ی ماگ را جمع و روی میز را تمیز کنم.
این‌‌طرف و آن‌طرف چشم می‌چرخانم که وسیله‌ای پیدا کنم که سرم گیج و چشمانم سیاهی می‌رود.
سعی می‌کنم دستم را به دیوار و یا جایی بند کنم اما سرگیجه‌ام شدت می‌گیرد و به زمین سقوط می‌کنم.
نفس‌ام تنگ می‌شود و همه‌چیز را تار می‌بینم، قفسه سینه‌ام برای ذره‌ای اکسیژن دست به دامنِ گلویم می‌شود، دیدم تارتر می‌شود و... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارابـهار❁

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Oct 17, 2024
151
***
- این بود نتیجه اعتماد ما؟ خدایا!
پدر کلافه در عرض اتاقی که در آن بستری هستم و لباس بیمارستان که فقط یک پیراهن صورتی‌فام است، در تنم زار می‌زند، قدم می‌زند و پی‌درپی محکومم می‌کند به گناه‌ نکرده!
مادرم مهربانانه می‌گوید:
- مرد! آروم باش، بذار توضیح بده آخه.
دلـوین پووفی می‌کشد و نگران نگاهم می‌کند که پدر دست در موهای جوگندمی‌اش که جوانی و جذابیتش را کم نکرده‌اند می‌برد و می‌گوید:
- چه توضیحی؟ توضیح رو قبل این‌که با آبرو و عزت خانواده‌مون بازی کنه باید می‌داد.
شوکه هستم؛ درحدی که نمی‌توانم به‌درستی تمرکز کنم و پاسخی بدهم.
دلوین جلو می‌آید و نگران رو به پدر می‌گوید:
- بابا جون! آروم بگیر دیگه، اصلاً شایدم جواب آزمایش اشتباه شده، چرا سعی... .
پدر با اعصبانیت حرف دلوین را می‌بُرد و می‌گوید:
- اصلاً اگه جواب آزمایش مثلاً اشتباه شده، پس چرا خودش لال‌مونی گرفته و حرف نمی‌زنه؟
دست‌های بزرگش را روی صورتش می‌کشد و سپس با حالتی زارتر که خودش هم انگار نمی‌خواهد باور کند، می‌گوید:
- حرف نمی‌زنه چون حرفی برای گفتن نداره!
اعصابم بهم ریخته و این‌بار ساکت نمی‌مانم و به سختی با گلوی خشک شده‌ام، لب می‌زنم:
- چرا اتفاقاً، حرف زیاد دارم! اما تا میام حرف بزنم من رو توهمی فرض می‌کنید و با این‌که خودم مثلاً یه دکتر روانشناسم، من رو پیش صدتا روانشناس دیگه‌ می‌فرستین!
با عصبانیت از روی تخت بیمارستان بلند می‌شوم و به سمت لباس‌هایم می‌روم، آن‌ها را برمی‌دارم و صدای مادرم که می‌گوید:
- کجا میری دخترم؟
را نشنید می‌گیرم و رو به پدر می‌گویم:
- جواب آزمایش و حرف دکتر، نتیجه شکستن اعتماد شما نیست بابا!
پیراهن صورتی‌ِ درازِ بیمارستان را که روی بلوز آبی‌ام که درخانه تنم بود، تنم کرده‌ اند، بیرون می‌کشم و پالتوی پلنگی و خزدار و کوتاهم را می‌پوشم، شال خردلی‌فامم را روی موهای خروشانم می‌کشم و سمت در راه می‌افتم و همزمان با عصبانیت با صدای بلند می‌گویم:
- جواب آزمایش، نتیجه اثبات حرفای من مبنی بر اینه که این منِ فعلی واقعی نیست و من یه زندگی دیگه دارم! زندگی‌ای که درش من یه زن متاهلم و بچه‌ای که در بطنم درحال رشده ثمره و اثبات زندگی واقعیمه!
- ماه!
دلوین نامم را به سبک خود، نجوا می‌کند تا نگرانی‌اش را بابت رفتنم نشان دهد.
رو به هر سه‌یشان که نگرانی و حیرت در صورتشان موج می‌زند، می‌گویم:
- نگرانم نباشین، میرم خونه!
لحظه‌آخر چشمانم به چشمان پدر گره می‌خورد که دیگر عصبانیتی در صورتش نیست و بیشتر نگران و آشفته حال است.
از در خارج می‌شوم و دستم را آرام روی شکمم قرار می‌دهم، لبخندی از سر ذوق و آرامش بر لب‌هایم می‌نشیند و با امید نوشکفته‌ای که برایم نشان‌گر واقعی بودنِ زندگی بیست‌وپنج ساله‌ام است به طرف خانه راه می‌افتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 19) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا