باران آرام روی سقف خانه متروکه میریخت و صدای هر قطره مثل ضربان قلب در سکوت شب میپیچید. ویکتور دم در ایستاده بود، دستش روی کلید فلزی قفل، و برای لحظهای به تاریکی پشت پنجرههای شکسته نگاه کرد. نور مهتاب سایههای بلند و لرزان روی زمین چوبی میانداخت و هر قدم او، گویی در سکوت مرگ راه میرفت.
- میترسی، کور؟
صدای جوکر در ذهنش پیچید و قلبش یک لحظه عقب کشید.
ویکتور نفس عمیقی کشید و قدمش را محکم برداشت. گوشهای از اتاق سایهای لرزان داشت، نیک پشت آن پنهان شده بود. صدایش آرام و لرزان گفت: - نترس… نترس…
هوا سرد و مرطوب بود، بوی کپک و خاکستر از دیوارها بالا میآمد. چشم ویکتور روی یک دفترچه کهنه افتاد که گوشهاش تا شده و پر از گرد و خاک بود. خم شد و آن را برداشت. گرد و خاک روی دستش نشست و لحظهای تصویر داخل دفترچه محو شد.
- میدونی چه چیزی تو در انتظارته.
شبح گفت و سایهاش روی دیوار کشیده شد.
ویکتور دستش را روی دفترچه فشار داد و زمزمه کرد: باید بفهمم… باید کنترل کنم…وگرنه تاریکی همه چیز را خواهد بلعید
صدای خفیف قدمهایی از طبقه بالا شنیده شد، چیزی سنگین و آهسته که انگار خانه را تکان میداد. جوکر خندهای کوتاه کرد:
- هعی، همیشه همینه. آماده باش!
نیک پشت سرش لرزید:
- نه… نه… اینبار همونجوری نشه…
ویکتور نگاهش را به سقف ترکخورده دوخت، قطرههای باران از شکافها به زمین میافتاد و هر صدای کوچک، مثل ضربان ساعت مرگ بود.
دفترچه را باز کرد و اولین خط را خواند؛ چیزی مبهم و رمزآلود که تصویر قتل بعدی را در ذهنش روشن میکرد. شبح نزدیکتر شد، سایهاش روی دیوار کشیده بود.
«تو نمیتونی جلوش رو بگیری، کور.»
جوکر زمزمهای خشونتآمیز اضافه کرد:
- شروع شد، ویکتور. دیگه راه برگشتی نیست.
نیک آرام گریه کرد:
- نمیخوام دوباره اینو ببینم…
ویکتور خم شد و نوشتهها را با دقت خواند، هر کلمه سنگینی را روی ذهنش مینشاند. صدای خشخش از گوشهای دیگر شنیده شد، انگار چیزی سنگین حرکت میکرد یا کسی منتظر حمله بود.
شبح عقب رفت اما سایهاش هنوز روی دیوار باقی مانده بود، تهدیدی خاموش. جوکر گفت:
- زمانت کم شده، هر تصمیمی که میگیری بیرحمه.
نیک آرام صدا زد:
- چرا نمیتونم آروم باشم؟
ویکتور دفترچه را در جیبش گذاشت و به اتاق تاریک روبرو نگاه کرد. ذهنش پر از صدای شخصیتهای درونیاش بود؛ کور، شبح، جوکر و نیک. همه در سکوت خانه حضور داشتند، آماده بودند تا هر لحظه کنترل ذهن او را به دست بگیرند.
باران شدت گرفت و پنجرهها لرزیدند. نور مهتاب مثل تیغی روی زمین افتاد، و ویکتور نفس عمیقی کشید. تاریکی خانه را در خود فرو برد و زمزمه کرد: داسک آغاز شد.