درحال تایپ رمان داسک | آکو کاربر چری بوک

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
کد081

عنوان: داسک
ژانر: جنایی، روانشناختی
نویسنده: @آکـو
ناظر: @پناه

خلاصه:
سایه‌ها همیشه چیزی برای گفتن دارند، اما نه هر گوشی توان شنیدنش را دارد.
وقتی حقیقت و توهم درهم می‌آمیزند، مرز قاتل و قربانی محو می‌شود.
هر ردّ خون، فقط نشانه‌ای‌ست برای ورود به هزارتویی عمیق‌تر.
جایی که اعتماد به ذهن، خطرناک‌تر از هر چاقوی پنهان است.
و در تاریکی… تنها چیزی که می‌ماند، بازی مرگ است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
1000011845.jpg



نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛

|قوانین تالار رمان|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

بعد از نقد و تگ اثر خود ميتوانيد درخواست جلد بدهيد
|درخواست جلد آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید
|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|


باتشکر
مدیریت تالار
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
باران آرام روی سقف خانه متروکه می‌ریخت و صدای هر قطره مثل ضربان قلب در سکوت شب می‌پیچید. ویکتور دم در ایستاده بود، دستش روی کلید فلزی قفل، و برای لحظه‌ای به تاریکی پشت پنجره‌های شکسته نگاه کرد. نور مهتاب سایه‌های بلند و لرزان روی زمین چوبی می‌انداخت و هر قدم او، گویی در سکوت مرگ راه می‌رفت.
- می‌ترسی، کور؟
صدای جوکر در ذهنش پیچید و قلبش یک لحظه عقب کشید.
ویکتور نفس عمیقی کشید و قدمش را محکم برداشت. گوشه‌ای از اتاق سایه‌ای لرزان داشت، نیک پشت آن پنهان شده بود. صدایش آرام و لرزان گفت: - نترس… نترس…
هوا سرد و مرطوب بود، بوی کپک و خاکستر از دیوارها بالا می‌آمد. چشم ویکتور روی یک دفترچه کهنه افتاد که گوشه‌اش تا شده و پر از گرد و خاک بود. خم شد و آن را برداشت. گرد و خاک روی دستش نشست و لحظه‌ای تصویر داخل دفترچه محو شد.
- می‌دونی چه چیزی تو در انتظارته.
شبح گفت و سایه‌اش روی دیوار کشیده شد.
ویکتور دستش را روی دفترچه فشار داد و زمزمه کرد: باید بفهمم… باید کنترل کنم…وگرنه تاریکی همه چیز را خواهد بلعید
صدای خفیف قدم‌هایی از طبقه بالا شنیده شد، چیزی سنگین و آهسته که انگار خانه را تکان می‌داد. جوکر خنده‌ای کوتاه کرد:
- هعی، همیشه همینه. آماده باش!
نیک پشت سرش لرزید:
- نه… نه… این‌بار همونجوری نشه…
ویکتور نگاهش را به سقف ترک‌خورده دوخت، قطره‌های باران از شکاف‌ها به زمین می‌افتاد و هر صدای کوچک، مثل ضربان ساعت مرگ بود.
دفترچه را باز کرد و اولین خط را خواند؛ چیزی مبهم و رمزآلود که تصویر قتل بعدی را در ذهنش روشن می‌کرد. شبح نزدیک‌تر شد، سایه‌اش روی دیوار کشیده بود.
«تو نمی‌تونی جلوش رو بگیری، کور.»
جوکر زمزمه‌ای خشونت‌آمیز اضافه کرد:
- شروع شد، ویکتور. دیگه راه برگشتی نیست.
نیک آرام گریه کرد:
- نمی‌خوام دوباره اینو ببینم…
ویکتور خم شد و نوشته‌ها را با دقت خواند، هر کلمه سنگینی را روی ذهنش می‌نشاند. صدای خش‌خش از گوشه‌ای دیگر شنیده شد، انگار چیزی سنگین حرکت می‌کرد یا کسی منتظر حمله بود.
شبح عقب رفت اما سایه‌اش هنوز روی دیوار باقی مانده بود، تهدیدی خاموش. جوکر گفت:
- زمانت کم شده، هر تصمیمی که می‌گیری بی‌رحمه.
نیک آرام صدا زد:
- چرا نمی‌تونم آروم باشم؟
ویکتور دفترچه را در جیبش گذاشت و به اتاق تاریک روبرو نگاه کرد. ذهنش پر از صدای شخصیت‌های درونی‌اش بود؛ کور، شبح، جوکر و نیک. همه در سکوت خانه حضور داشتند، آماده بودند تا هر لحظه کنترل ذهن او را به دست بگیرند.
باران شدت گرفت و پنجره‌ها لرزیدند. نور مهتاب مثل تیغی روی زمین افتاد، و ویکتور نفس عمیقی کشید. تاریکی خانه را در خود فرو برد و زمزمه کرد: داسک آغاز شد.
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
ویکتور از پله‌های شکسته بالا رفت، هر قدمش صدای خش‌خش روی چوب پوسیده می‌داد. چشمش به اتاق کناری افتاد؛ مهتاب از پنجره‌های نیمه‌بسته می‌تابید و گرد و غبار معلق در هوا، مثل ذراتی که داستان‌های گذشته را به یاد می‌آورد، می‌درخشید.
جوکر در ذهنش با خنده‌ای خشدار گفت:
- می‌بینی چی می‌تونست بشه، کور؟ این دفعه اوضاع فرق داره.
ویکتور نفسش را حبس کرد، باید بفهمم… باید کنترل کنم…
نیک از پشت در خسته و لرزان گفت:
- نمی‌دونم این بار می‌تونیم جلوشو بگیریم یا نه…
شبح از سایه ظاهر شد، صدایش زمزمه‌ای سرد داشت:
- نگران نباش، من همه‌جا هستم… حتی وقتی فکر می‌کنی تنها هستی.
ویکتور نگاهش را به دفترچه قدیمی دوخت که هنوز در دستش بود. روی یکی از صفحات، چند خط نامفهوم با جوهر قرمز نوشته شده بود، انگار کسی قصد داشته پیام هشدار بدهد.
- کور، نگاه کن!
جوکر از ذهنش فریاد زد،
- همینه که باعث همه بدبختی‌هاست!
ویکتور قدمی برداشت و دفترچه را باز کرد. هر خطی که می‌خواند، تصویر قتل بعدی را با جزئیاتی تاریک و مبهم در ذهنش می‌ساخت.
نیک پشت سرش قدم برداشت و پرسید:
- می‌خوای همونجوری جلو بری یا وایستی یه فکر کنیم؟
ویکتور در سکوت دفترچه را نگاه کرد، نگاهش مثل تیغی از میان سایه‌ها عبور می‌کرد. چرا همیشه گذشته و حال اینقدر بهم گره خورده‌اند
صدای تق‌تق چیزی از طبقه بالا آمد، انگار کسی یا چیزی به دنبال اوست. شبح زمزمه کرد:
- هر لحظه می‌تونه همه چی عوض بشه، کور.
جوکر خنده‌ای کوتاه کرد:
- و هر انتخابت می‌تونه عواقب وحشتناک داشته باشه.
نیک با صدای لرزان گفت:
- دوباره… دوباره چی می‌شه؟
ویکتور دفترچه را محکم چسبید، چشمانش به پنجره‌های ترک‌خورده دوخته شد. تصویری از کودکی‌اش گذشت؛ او و نیک، زیر باران، تنها و وحشت‌زده، سایه‌ها با آن‌ها بازی می‌کردند، و اولین حس ترس مطلق در وجودش شکل گرفت.
یک صدای افتادن فلز از گوشه‌ای دیگر شنیده شد، ویکتور خم شد و یک کلید قدیمی برداشت که روی زمین سرد و مرطوب بود.
- این همون چیزی که دنبالشه؟
جوکر خنده‌ای خشن کرد:
-فکر کردی همه چیز آماده شده؟ نه… هنوز شروع نشده.
نیک صدا زد:
- می‌ترسم… خیلی می‌ترسم
ویکتور دفترچه را در دستش محکم گرفت و از اتاق گذشت، هر قدمش با تعلیق و کشمکش هویت‌های داخلی همراه بود.
مهتاب روی دیوارها افتاد و سایه‌های درهم‌تنیده روی زمین رقصیدند. شبح، جوکر و نیک در ذهنش زنده بودند، هم‌زمان تهدید، هشدار و ترس می‌آوردند.
باران بیرون شدیدتر شد و قطره‌ها به شیشه می‌کوبیدند، صدای خش‌خششان با ضربان قلب ویکتور همزمان شد. هر قطره یادآوری بود که چرخه تاریکی ادامه دارد و هیچ چیز امن نیست.
ویکتور نفس عمیقی کشید، دفترچه را محکم در جیبش گذاشت و زمزمه کرد: داسک… هر لحظه سنگین‌تر می‌شود…
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
ویکتور نفسش را حبس کرد و وارد کوچه‌ی باریک پشت ساختمان متروکه شد. نور چراغ‌های خیابان کم و پراکنده بود و سایه‌ها مثل دست‌های طولانی روی دیوارها می‌خزیدند.
نیک پشت سرش زمزمه کرد:
- واقعا باید وارد بشیم؟ اینجا خیلی خالی و ساکته…
شبح در ذهنش گفت:
- سکوت همیشه قبل از فاجعه‌ست، کور.
ویکتور دستش را روی درب فلزی سرد گذاشت و قدمی جلو گذاشت. باید بفهمم… باید کنترل کنم…
صدای افتادن یک شیء فلزی از گوشه کوچه شنیده شد، و قلبش تندتر زد.
- دیدی؟ این دفعه فرق داره.» جوکر گفت، صدایش مثل تیغی در ذهنش کشیده شد
ویکتور چراغ دستی کوچک خود را روشن کرد و مسیر تاریک را نگاه کرد. روی زمین چیزی برق زد؛ یک کلید قدیمی با علامت عجیب که گوشه آن لکه‌ای تازه داشت.
نیک با ترس گفت:
- چی… این چیه؟
ویکتور خم شد و کلید را برداشت. علامت حکاکی‌شده روی آن، چیزی شبیه رمز یا سرنخ را نشان می‌داد، انگار مسیر قتل بعدی را مشخص می‌کرد.
شبح زمزمه کرد:
- این کلید، شروع واقعی بازی‌ت هست.
ویکتور نگاهش به درب ساختمان نیمه‌ساز افتاد؛ سایه‌ای از حرکت دیده شد، اما معلوم نبود انسان است یا چیزی دیگر.
- می‌خوای همونجوری جلو بری یا وایسی فکر کنی؟ نیک پرسید، اما صدایش لرزان بود.
ویکتور کلید را در دستش محکم گرفت و به سمت در رفت. چراغ دستی روی دیوارها افتاد و سایه‌ها کشیده شدند.
یک صدای خرد شدن شیشه از داخل آمد. ویکتور مکث کرد، قلبش به شدت می‌تپید.
- همه چیز آماده است، کور… شبح این را گفت و سایه‌اش روی دیوار کشیده شد.
جوکر خنده‌ای خش‌دار کرد:
- تصمیم بعدی تو، تفاوت بین زندگی و مرگه.
ویکتور نفس عمیقی کشید، قدم بعدی را برداشت و وارد ساختمان نیمه‌ساز شد.
روی زمین خونی تازه بود، و چند اثر مبارزه نشان می‌داد که حادثه‌ای تازه رخ داده است.
نیک پشت سر لرزید:
- چرا همیشه همه چی اینقدر وحشتناکه؟
ویکتور خم شد، کلید را نگه داشت و نگاهش به آثار روی زمین افتاد. داسک هر قدم نزدیک‌تر به تاریکی
سایه‌ها روی دیوارها به حرکت درآمدند، و ویکتور حس کرد که این ساختمان، بدون هیچ چراغ یا باران، پر از تهدید و راز است.
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
بوی تند زنگ‌زدگی و خون، فضای داخل ساختمان را پر کرده بود. نور چراغ دستی ویکتور روی ستون‌های سیمانی نیمه‌کاره می‌لغزید و هر گوشه پر از سایه‌های نامعلوم بود.
نیک پشت سر زمزمه کرد:
- من حس خوبی ندارم… اینجا انگار زنده‌ست.
شبح آرام گفت:
- زنده‌تر از اون چیزی که فکر می‌کنی.
قدم‌ها روی خاک و شیشه خردشده صدا می‌داد. ناگهان ویکتور مکث کرد؛ روی زمین کشیده‌های خون به سمت اتاقی تاریک ادامه داشت
- ببین… این همون چیزیه که دنبالش می‌گشتیم. صدای جوکر با هیجان تلخ در ذهن ویکتور پیچید.
ویکتور جلوتر رفت، چراغ دستی را بالا گرفت. در گوشه اتاق چیزی افتاده بود… یک صندلی فلزی واژگون، با طناب‌هایی که هنوز خیس از خون بودند.
نیک با ترس فریاد زد:
- نه… یکی اینجا بوده! این… شکنجه بوده!
ویکتور کلید را محکم‌تر گرفت. هر ردّی به تاریکی ختم می‌شود، اما این تاریکی مرا می‌بلعد یا هدایت می‌کند؟
شبح خونسرد گفت:
- این فقط شروعه. کسی که این کارو کرده هنوز نزدیکه.
یک صدای آهسته از طبقه بالاتر آمد، شبیه کشیده شدن چیزی سنگین روی زمین.
جوکر با خنده‌ای خشن گفت:
- می‌شنوی کور؟ شکارچی هنوز اینجاست.
ویکتور به سمت پله‌های نیمه‌کاره نگاه کرد. خون روی دیوار لکه‌های نامنظم ساخته بود، بعضی شبیه همان علامت روی کلید.
- این… اتفاقی نیست. او با خودش زمزمه کرد.
نیک عقب رفت:
- نه، نه، نه! من نمیام بالا. هر چی هست اون بالا بدتره.
ویکتور قدمی به سمت پله‌ها گذاشت، اما لرزش دستانش را حس کرد. باید بفهمم. باید کنترل کنم.
سایه‌ای در بالای راه‌پله تکان خورد، درست خارج از نور چراغ.
شبح آرام زمزمه کرد:
- یا الان می‌ری بالا… یا هیچ‌وقت حقیقت رو نمی‌فهمی.
جوکر خندید:
- و شاید حقیقت… تو رو نابود کنه.
ویکتور سرش را بلند کرد، چراغ دستی را گرفت و شروع کرد از پله‌های سیمانی بالا رفتن. هر قدم مثل ضربه‌ای به قلبش بود.
بالا رسید؛ سکوت. فقط یک در نیمه‌کاره، و لکه‌های خون که تا همان‌جا ادامه داشتند.
او کلید قدیمی را در دست فشرد. پرده بعدی تاریکی همینجاست.
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
دست ویکتور روی در نیمه‌کاره لرزید. لولاهای زنگ‌زده با فشار کوچک ناله‌ای کشدار و گوش‌خراش کشیدند؛ صدایی که در سکوت ساختمان نیمه‌کاره مثل فریاد پیچید.
نیک با صدای خفه گفت:
- ویکتور… نرو… خواهش می‌کنم. حس می‌کنم چیزی اون تو داره نفس می‌کشه.
شبح آرام زمزمه کرد:
- ترس فقط زنجیره. بشکنش، کور.
در باز شد. هوای متعفن، موجی سرد و سنگین، مثل بوی رطوبت آمیخته با گوشت پوسیده به صورت ویکتور خورد. او پلک زد، ولی نتوانست جلوتر نیاید.
چراغ دستی نور زرد و لرزانی روی دیوارهای نیمه‌تمام انداخت. لکه‌های تیره روی سیمان، مثل دستانی بودند که تقلا کرده و جا مانده‌اند.
ویکتور قدمی داخل گذاشت. صدای خرد شدن شیشه زیر کفشش شکست سکوت را شکست. این فقط یک اتاق خالی نیست… این صحنه انتخاب شده.
نور چراغ روی چیزی افتاد. یک بدن. مردی نیمه‌نشسته، تکیه داده به دیوار، با چشم‌هایی که باز مانده و خشک شده بود. نگاه خیره و بی‌روحش به سقف می‌دوخت؛ انگار هنوز از دیدن آخرین لحظه‌اش در تعجب است.
نیک با وحشت فریاد زد:
- خدایا… اون هنوز نگاه می‌کنه… انگار زنده‌ست!
جوکر با خنده خش‌دار و طولانی گفت:
- اولین نمایش واقعی… خوش اومدی کور.
ویکتور نزدیک‌تر رفت. پوست مرد رنگ پریده و کشیده شده بود. طناب‌های پاره هنوز روی مچ‌هایش آویزان بودند، زخم‌ها تازه و خون روی لباسش خشک شده بود.
روی قفسه سینه، علامتی عمیق با چاقو حک شده بود. خطوط کج و خشن، همان علامتی که روی کلید دیده بود.
این یک هشدار نیست… این امضاست. یک نقشه. یک نفر می‌خواهد من ببینم.
شبح سرد و آرام گفت:
- قاتل نشونه گذاشته. این قتل بخشی از طرحه، نه پایانش.
ویکتور کلید قدیمی را از جیبش بیرون آورد. نور چراغ روی فلز کدر افتاد. علامت روی کلید دقیقاً همان بود؛ انگار کلید و جسد بخشی از یک پیام واحد بودند.
ناگهان صدای خش‌خش از گوشه تاریک اتاق آمد. سنگ یا آهنی کشیده شد، آرام و کشنده.
نور چراغ را چرخاند. سایه‌ای گذرا روی دیوار حرکت کرد. سریع، مثل موجودی که خودش بخواهد دیده نشود.
نیک جیغ زد:
- اون اینجاست! قسم می‌خورم هنوز اینجاست!
ویکتور نفسش را حبس کرد. قلبش مثل طبل می‌کوبید. اگر برگردم، همه‌چیز در تاریکی می‌مونه. اگر جلو برم، شاید حقیقت منو ببلعه.
جوکر فریاد زد:
- بمون کور! بذار ببینی کی داره برات صحنه می‌سازه!
شبح آرام اما محکم گفت:
- یک انتخاب… یا شکارچی می‌شی، یا شکار.
ویکتور کلید را محکم‌تر فشرد، نور چراغ روی دستان لرزانش افتاد. قدم برداشت به سمت سایه. هر ستون سیمانی مثل هیولایی بی‌جان بالای سرش بود.
نیک با گریه التماس کرد:
- برگردیم… خواهش می‌کنم… اینجا جای ما نیست.
اما ویکتور، با صدایی آهسته و لرزان، زمزمه کرد:
- این فقط آغاز خون بود.
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
سکوتِ اتاق نیمه‌کاره فقط با تیک‌تاک باران روی سقف شکسته می‌شکست. ویکتور چراغ را بالا برد، نور زرد روی دیوارهای سیمانی لرزید. بوی تعفن هنوز در هوا غلیظ بود، مثل لایه‌ای که به ریه‌ها چنگ می‌زد.
نیک پشت سرش لرزید:
- قسم می‌خورم یکی اینجاست داره ما رو نگاه می‌کنه.
جوکر قهقهه زد:
- آره کور! مهمون تازه رسید، صحنه گرم شد.
شبح زمزمه کرد:
- خفه شو. ویکتور، اگر پا عقب بذاری، شکار می‌شی.
ویکتور چراغ را روی دیوار کشید. لکه‌ای با خون خشک‌شده دیده می‌شد؛ خطوط کج و نامرتب که تنها یک واژه را ساخته بودند: ببین.
نفسش لرزید.
- باید… چی رو ببینم؟
کلید در مشت او سنگین‌تر شده بود. فلز سرد انگار نبض داشت، با هر تپش قلبش می‌تپید. صدایی در ذهنش می‌گفت:
- باز کن تا آخر برو
ناگهان زنجیری زنگ‌زده از سقف افتاد و تاب خورد. نیک با وحشت عقب پرید:
- بریم ویکتور! اینجا لعنتیه!
جوکر با خنده گفت:
- کجا کور؟ پرده تازه بالا رفته!
ویکتور خم شد کنار جسد. لب‌های خشکیده مرد نیمه‌باز بود. چیزی شبیه کاغذ سیاه از دهانش بیرون زده بود. با دستان لرزان بیرون کشید. روی آن فقط نوشته بود:
- اولین، آخرین نیست.
لب‌های ویکتور خشک شد.
- پس… چندتا دیگه؟
نیک صدایش شکست:
- یعنی این تازه شروعشه؟
پیش از آنکه پاسخی بدهد، چراغ سوسو زد. لحظه‌ای تاریکی همه‌چیز را بلعید. وقتی دوباره روشن شد، طناب‌های مچ جسد تکان خورده بودند؛ انگار دستی تازه لمسشان کرده باشد.
صدای پای آرامی از انتهای راهرو پیچید. سنگینی قدم‌ها روی سیمان خیس می‌کوبید. سایه‌ای کشیده روی دیوار ظاهر شد؛ بلند، خمیده، انگار بدنش درست حرکت نمی‌کرد.
نیک جیغ زد:
- ویکتور! اون اینجاست!
جوکر فریاد زد:
- بمون کور! بذار نمایش شروع شه!
شبح سرد گفت:
- نترس. حالا وقت انتخابه.
ویکتور چراغ را بالا گرفت. سایه ناگهان با سرعتی وحشیانه به سمتش هجوم آورد. صدای برخورد سنگین، چراغ از دستش افتاد و نور روی دیوار غلتید.
آخرین چیزی که دید، دستی بود کشیده و به گلویش چنگ انداخت.
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
چراغ دستی به زمین خورد و نورش روی دیوارهای خیس پخش شد. سایه با چنگش به سمت ویکتور هجوم آورد، ضربه‌ای که قلبش را در جا می‌خواباند.
ویکتور عقب رفت، دستش روی زمین کشیده شد و خاک و خرده شیشه‌ها زخم‌های کوچکی روی پوستش ایجاد کردند. نفسش تند و خفه بود؛ ضربان قلبش مثل طبل در گوشش می‌کوبید.
جوکر با خنده‌ی بلند گفت:
- دیدی کور؟ این تازه اولشه
شبح آرام زمزمه کرد:
- تمرکز کن. اگر کنترل خودت رو از دست بدی، شکار می‌شی.
سایه دوباره حمله کرد، اما این بار ویکتور خودش را عقب کشید و دستی به سمت چیزی روی زمین برد. کلید قدیمی را برداشت و با قدرت فشار داد. نور چراغ روی کلید افتاد و سایه لحظه‌ای عقب رفت، انگار از آن فلز می‌ترسید.
ویکتور نفسش را حبس کرد: این کلید… این شاید جواب باشه…
دست لرزانش کاغذ نیم‌سوخته را برداشت که روی جسد مانده بود. خط‌های مداد کم‌رنگ روی آن نوشته بودند:
«چشمانت را باز نگه دار… همه چیز را می‌بینی.»
سایه باز هم نزدیک شد، اما چیزی در نور کلید تغییر کرد؛ خطی روی دیوار که قبلاً دیده نشده بود، به آرامی درخشید. علامت‌های کج و خشن، مسیر یک راهرو مخفی را نشان می‌دادند.
نیک پشت سرش جیغ کشید:
- ویکتور! اون داره میاد! بیا عقب!
ویکتور زمزمه کرد:
- نه… این راهو پیدا می‌کنم… حتی اگه آخرش منو بکشه.
سایه با سرعت هجوم آورد و ضربه‌ای به شانه ویکتور زد. چراغ دستی دوباره به زمین افتاد، نورش غلتید و برای لحظه‌ای همه‌چیز سیاه شد.
ویکتور روی زمین افتاد، اما چشم‌هایش روی علامت درخشان روی دیوار دوخته شد؛ یک مسیر… یک سرنخ جدید، اما هنوز معلوم نبود به کجا ختم می‌شود.
نیک با وحشت گفت:
- اینجا نمی‌مونه… ما باید فرار کنیم!
ویکتور صدای شبح را در ذهنش شنید:
- اگر برگردی، همه‌چیز رو از دست می‌دی. فقط جلو برو.
و وقتی سایه دوباره به او نزدیک شد، ویکتور تصمیم گرفت یک قدم به سمت راهرو بردارد… و چراغ آخرین بار روی علامت دیوار لرزید و خاموش شد.
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
ویکتور نفس عمیقی کشید و چراغ را روی زمین خم کرد. سایه هنوز پشت سرش بود، اما حالا مسیر تازه‌ای روی دیوار می‌درخشید. علامت‌ها، خطوطی کج و خشن، یک راهرو مخفی را نشان می‌دادند.
نیک با وحشت گفت:
- ویکتور اینجا جای ما نیست برو عقب!
ویکتور فقط سرش را تکان داد و زمزمه کرد:
- نه باید ببینم باید بفهمم.»
با دست لرزان کلید را محکم گرفت و قدمی به سمت راهرو برداشت. صدای پای سایه روی کف خیس، مثل طبل، پشت سرش می‌کوبید. هر قدمش با ضربه‌ای از ترس و هیجان همراه بود.
دیوارها مرطوب و سرد بودند؛ لکه‌های نم و تار عنکبوت گوشه‌ها را پر کرده بود. بوی متعفن، ترکیبی از رطوبت و پوسیدگی، هر نفس را برای ویکتور دشوار می‌کرد.
ناگهان چیزی روی زمین درخشید. چراغ لرزید و ویکتور خم شد. یک تکه کاغذ نیم‌سوخته بود؛ روی آن خطوطی پیچیده نقش بسته بودند، انگار راهنمایی می‌کردند.
نیک جیغ کشید:
- دست نزن! ممکنه…
ویکتور بدون گوش دادن، خطوط را خواند: «به جایی برو که سایه در تاریکی نمی‌تواند تو را ببیند… اما خودت را آماده کن.»
لحظه‌ای همه چیز ساکت شد. حتی صدای باران هم به گوش نمی‌رسید. ویکتور حس کرد هویت‌هاش با هم نجوا می‌کنند؛ جوکر می‌گفت جلو برو، شبح هشدار می‌داد که مراقب باش.
با هر قدم، راهرو تنگ‌تر می‌شد، و نور چراغ فقط می‌توانست بخش کوچکی از زمین را روشن کند. سایه عقب نمانده بود؛ هر حرکتش موجی از وحشت در ویکتور ایجاد می‌کرد.
ناگهان، در انتهای راهرو، چیزی حرکت کرد. شبیه انسانی بود، اما خمیده و نامتعارف. ویکتور قلبش را در سینه احساس کرد؛ هر ضربان، تپش ترس بود.
نیک در گوشه‌ای فرو رفته، با صدای لرزان گفت:
- این پایانشه ما زنده نمی‌مونیم
ویکتور دستش را روی دیوار سرد گذاشت، نفسش به شماره افتاده بود، اما به جلو رفت.
وقتی نزدیک‌تر شد، علامتی تازه روی دیوار دید؛ یک طرح پیچیده که انگار کلید و نوشته‌های قبلی را به هم متصل می‌کرد.
ویکتور زمزمه کرد:
- پس این مسیر حقیقت رو نشون می‌ده اما چه قیمتی؟
و سایه یک قدم جلوتر آمد، نور چراغ رویش افتاد و برای لحظه‌ای همه‌چیز سیاه شد.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 15) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا