درحال تایپ رمان داسک | آکو کاربر چری بوک

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
چراغ لرزان روی زمین غلتید و نورش مسیر تنگ راهرو را روشن کرد. سایه جلو آمد، حرکتش سریع و ناگهانی بود؛ هر قدمش ترس را در ویکتور و نیک شعله‌ور می‌کرد.
ویکتور نفسش را حبس کرد و کلید را محکم‌تر در دست گرفت. قلبش مثل طبل می‌کوبید و صدای خودش را نمی‌شنید؛ تنها صدای پای سایه، نزدیک‌تر و نزدیک‌تر، در گوشش می‌پیچید.
جوکر با خشونت زمزمه کرد:
- حرکت کن کور! یا شکار می‌شی!
شبح آرام ولی سرد گفت:
- صبور باش… به ذهنیتت اعتماد کن.
سایه با جهشی به سمت ویکتور آمد. ویکتور خم شد و با پا تیرگی را عقب زد؛ سایه با ضربه‌ای محکم بازویش را لمس کرد و درد تیر کشید.
چراغ دستی بالا و پایین شد، نورش روی دیوارهای نم‌زده افتاد. علامت‌های تازه‌ای درخشیدند؛ خطوطی که مسیر بعدی را نشان می‌دادند، انگار قاتل برایش نقشه کشیده بود.
نیک جیغ زد:
- ویکتور! فرار کن!
ویکتور زمزمه کرد:
- نمی‌تونم… باید بفهمم
سایه دوباره هجوم آورد، اما این بار ویکتور با هر دو دست کلید را جلوی خودش گرفت. فلز سرد انگار یک محافظ نامرئی ساخته بود؛ سایه کمی عقب رفت و در لحظه‌ای کوتاه، تنفس ویکتور به شماره افتاد.
او راهرو را با قدم‌های لرزان ادامه داد. خطوط روی دیوار نشان می‌دادند که به یک اتاق کوچک مخفی نزدیک می‌شود؛ مکانی که انگار همه سرنخ‌ها به آن ختم می‌شدند.
ناگهان صدای خش‌خش از پشت سر آمد. سایه دوباره هجوم آورد، اما ویکتور در یک جهش ناگهانی وارد اتاق شد. در لحظه‌ای که پشتش را به سایه کرد، چراغ روی دیوار آخرین بار لرزید و خاموش شد.
ویکتور در تاریکی کامل ایستاد، نفسش در گلو حبس شده بود. علامت‌های روی دیوار ناپدید شدند، اما حس کرد چیزی در تاریکی منتظرش است و هر لحظه ممکن بود حمله دوباره آغاز شود.
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
ویکتور در تاریکی اتاق مخفی ایستاد. قلبش به شدت می‌زد و دستش روی کلید فلزی محکم شده بود. سایه پشت درخت‌های کوتاه گوشه اتاق حرکت می‌کرد، اما نور چراغ دستی فقط بخشی از فضا را روشن می‌کرد.
صدای باران از پنجره‌های شکسته می‌آمد و انعکاس آن روی زمین مرطوب، خطوط عجیب و مبهمی ساخته بود. ویکتور نفسش را حبس کرد و زمزمه کرد:
- باید بفهمم… حقیقت چی هست.
نیک با اضطراب گفت:
- ویکتور اینجا خطرناکه نمی‌خوای برگردیم؟
ویکتور سرش را تکان داد:
- نه مسیر هنوز تموم نشده هر چیزی که اینجا هست، جوابیه.
در گوشه‌ای، یک میز چوبی قدیمی بود. رویش یک دفترچه نیمه‌سوخته افتاده بود. ویکتور نزدیک شد و صفحات را ورق زد؛ نوشته‌ها عجیب و خشن، خطوط نامفهوم و رمزآلود، اما با یک نظم مشخص.
ناگهان صدای خش‌خش از سقف آمد. چیزی روی تیرهای چوبی حرکت می‌کرد، مثل موجودی که می‌خواست دیده نشود. ویکتور عقب رفت، اما سایه پشت او سبز شد و نفسش را در سینه حبس کرد.
جوکر با خش‌خش گفت:
- نگاه کن کور این فقط یک اتاق نیست، این اولین مرحله است.
شبح آرام افزود:
- و تو باید انتخاب کنی مسیرت رو بسازی یا از همون الان شکست بخوری.
ویکتور دفترچه را محکم گرفت و به سمت راهروی دیگری حرکت کرد. مسیر تازه‌ای از طریق خرابه‌های کنار اتاق کشف شد، که به حیاط کوچکی با دیوارهای رنگ‌پریده و باران‌خورده منتهی می‌شد.
در حیاط، نور چراغ ماه روی یک تکه فلز افتاد؛ چیزی که به شکل علامتی عجیب حک شده بود. ویکتور خم شد و لمسش کرد؛ سرد و سنگین بود، انگار پیام جدیدی برایش داشت.
نیک با وحشت گفت:- می‌بینی؟ همه چیز داره حرکت می‌کنه نمی‌دونیم کی چه بلایی سرمون میاره!
ویکتور نفسش را جمع کرد
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
ویکتور از حیاط کوچک به کوچه‌ای باریک و پر از زباله‌های خیس حرکت کرد. صدای قطره‌های باران که روی آسفالت و فلزات سرد می‌خوردند، ریتمی نامنظم و غیرقابل پیش‌بینی ایجاد می‌کرد.
نیک با لرز گفت:
- این‌جا دیگه جای بازی نیست، ویکتور. حس می‌کنم چیزی داریم دنبالمون می‌کنه.
ویکتور بدون اینکه سرش را برگرداند، زمزمه کرد: - می‌دونم ولی حقیقت همیشه منتظر ماست. نمی‌تونه ناپدید بشه.
سایه‌ای از گوشه دیوار عبور کرد، آرام و بی‌صدا. ویکتور چراغش را بلند کرد و نور زرد و لرزان آن، تصویری عجیب روی دیوار ساخت: لکه‌های کشیده و خمیده که مثل دستانی گشوده به سمت او بودند.
جوکر با صدایی کشیده گفت:
- ببین مسیرت تازه شروع شده. هر قدم، انتخابه.
شبح اضافه کرد:
- ترس رو قاب کن… وگرنه تو رو می‌بلعه.
ویکتور به سمت یک در آهنی کوچک رفت. علامتی رویش حک شده بود؛ خطوط زاویه‌دار و بی‌نظم که با دقتی مشکوک طراحی شده بود. دستش را روی فلز سرد گذاشت، لرزش انگشتانش نشان از هیجان و اضطرابش داشت.
ناگهان صدای یک حرکت از بالای پشت‌بام‌ها شنیده شد؛ چیزی شبیه نفس کوتاه یا خراشیدن فلز. ویکتور به طرف صدا نگاه کرد، اما چیزی ندید جز تاریکی و باران.
نیک عقب رفت و گفت:
- اگر بخوایم جلو بریم شاید چیزهایی ببینیم که آماده‌ش نیستیم.
ویکتور با لحنی آرام اما محکم پاسخ داد:
- همیشه آماده نیستیم ولی هیچ راهی جز جلو رفتن نیست.
وقتی در را باز کرد، راهرویی طولانی با نور ماه که از سقف‌های شکسته می‌تابید، دیده شد. روی دیوارها نوشته‌هایی عجیب و پر از خطوط نامفهوم بود؛ گویی کسی هر کلمه را با دقت انتخاب کرده بود تا پیامی مخفی بدهد.
سایه نزدیک‌تر شد، این بار با حرکتی سریع و غیرقابل پیش‌بینی. ویکتور نفسش را حبس کرد، دفترچه در دست، آماده برای اولین مواجهه مستقیم با حقیقتی که سایه پنهان کرده بود.
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
ویکتور آرام از راهروی تاریک عبور کرد. نور ماه از سقف شکسته می‌تابید و روی دیوارهای ترک‌خورده رقص نور ایجاد می‌کرد. هر قدم او صدای خش‌خش کفش‌هایش را در سکوت طولانی می‌انداخت.
نیک پشت سرش نفسش به شماره افتاده بود:
- ویکتور چیزی اینجا حس می‌کنم نه، نه فقط سایه… یه نگاه… انگار داریم تماشا می‌شیم.
ویکتور چراغ را بلند کرد و نور زرد و لرزانش، سایه‌ای بلند و عجیب روی دیوار انداخت. سایه یک لحظه ایستاد، سپس سریع به سمت راهروی فرعی حرکت کرد.
جوکر با خنده‌ای زیر لب گفت:
- نگاه کن کور بازی شروع شده. هر حرکتت ثبت می‌شه.
شبح آرام و سرد ادامه داد:
- تمرکز کن این موجود چیزی بیشتر از یک سایه‌ست.
ویکتور قدم‌هایش را تند کرد. رسیدن به سایه یعنی نزدیک شدن به حقیقت، و او آماده بود. دفترچه در دستش لرزید، علامت‌هایی که قبلاً دیده بود، حالا معنایی تازه پیدا می‌کردند.
در گوشه‌ای از راهرو، چیزی فلزی روی زمین درخشید. ویکتور خم شد و آن را برداشت: یک قطعه کلید قدیمی که رویش علامت عجیب حک شده بود، مشابه نشانه‌ای که روی جسد دیده بود.
نیک با وحشت گفت:
- این این می‌تونه یعنی ما نزدیکیم؟
ویکتور سرش را تکان داد:
- هر سرنخ یک قدم به جلوست ولی باید حواسمون جمع باشه.
سایه دوباره ظاهر شد، این بار روبه‌رویش. حرکتش سریع و لحظه‌ای بود، اما ویکتور توانست شکل انسانی‌اش را تشخیص بدهد: شانه‌ها و دست‌ها… اما صورت پنهان.
ویکتور نفسش را حبس کرد، قلبش تند می‌زد. گفت:
- داسک من آماده‌ام. حقیقت رو نشون بده.
ناگهان سایه یک حرکت ناگهانی کرد و به سمت یک در کوچک در انتهای راهرو رفت. ویکتور بدون مکث دنبال کرد، در حالی که نیک با دلهره پشت سرش بود.
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
باران بند آمده بود، اما بوی خاک خیس هنوز در هوا بود. ویکتور روی نیمکت سرد پارک نشست. دفترچه را باز کرد؛ همان دفترچه‌ای که جسد مرد ناشناس در ساختمان نیمه‌کاره کنارش پیدا شده بود. صفحاتش خیس خورده و موج‌دار شده بودند، اما نوشته‌ها هنوز خوانا بودند.
خط‌ها لرزان و بی‌قرار بود، پر از تکرار یک جمله: «من انتخاب شدم.»
بارها و بارها مثل کسی که می‌خواسته خودش را قانع کند.
نیک آهسته گفت:
- این خژ انگار یه نفر از خودش فرار می‌کرده.
ویکتور سرش را پایین انداخت.
شبح در ذهنش زمزمه کرد:
- این فقط نوشته نیست، این آینه‌ست. بخون تا خودت رو ببینی.
صدای جوکر با خنده خش‌دار و بلند درون جمجمه‌اش پیچید:
- هاها! کور! داری رد پای خودت رو می‌خونی. قربانی و قاتل یه روزی تو یه نقطه به هم می‌رسن.
دست ویکتور لرزید. چشم‌هایش به جمله‌ای متفاوت گیر کرد. در میان تمام تکرارها، تنها یک سطر با دست‌خطی محکم‌تر نوشته شده بود:
«کلید، در را باز نمی‌کند. خودش انتخاب می‌کند.»
قلبش به تندی کوبید. این جمله با کلید زنگ‌زده‌ای که پیدا کرده بود، پیوند داشت.
نیک مضطرب پرسید:
- این یعنی چی؟ در خودش انتخاب می‌کنه؟ این چه‌جور چرندیاته؟
ویکتور آرام گفت:
- نه این یه نشونه‌ست. کلید فقط وسیله‌ست، انتخاب جای دیگه‌ست.»
باد شاخه‌های درختان را تکان داد. صدای خش‌خش برگ‌ها شبیه زمزمه‌های پنهانی بود. ویکتور ناگهان احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده. چراغ را بلند کرد، اما فقط تاریکی میان درختان بود.
شبح آرام ادامه داد:
- این قاتل فقط آدم نمی‌کشه ذهن رو انتخاب می‌کنه. و تو…شاید یکی از انتخاب‌هاشی.
ویکتور پلک‌هایش را بست، نفسش سنگین شد. آیا دفترچه او را به حقیقت می‌رساند؟ یا قدمی دیگر در مسیر سقوط بود؟
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
صبح بارانی هنوز بوی نم و خاک خیس را در خیابان‌های شهر پراکنده بود. ویکتور و نیک از کوچه‌ای قدیمی عبور می‌کردند، رد خون و علامت‌های عجیب روی دیوارها را دنبال می‌کردند، هر گامشان پژواک سکوتی ناپایدار بود.
ناگهان صدای قدم‌هایی محکم و موزون، فضای سرد کوچه را شکست. زنی با کت بلند و چتر خیس، گویی از دل همان مه صبحگاهی سر برآورد، و نگاه نافذش بی‌وقفه روی علامت‌ها دوخته شد.
ویکتور به آرامی گفت:
- شما؟
زن سرش را بالا گرفت، چشمانش نافذ و دقیق:
- کارآگاه اِوا هستم. پرونده‌های مشابه این علامت‌ها سال‌هاست که ذهنم رو مشغول کرده چند قربانی پیشین مسیرشون به این نقطه ختم شده بود… و حالا شما همون ردپاها رو دنبال می‌کنین
نیک با لحنی لرزان پرسید:
- پس شما از قبل می‌دونستید کی اینجا میاد؟
اِوا نگاهی کوتاه به او انداخت و گفت:
- نه، همه چیز رو نمی‌دونم اما وقتی ردپای یه قاتل تکراری و نقشه‌مند به اینجا می‌رسع، نمی‌تونم بی‌تفاوت بمونم
ویکتور دفترچه را باز کرد و علامت روی صفحه را به او نشان داد.
اِوا خم شد، خطوط را با دقت نگاه کرد، و با آرامش گفت:
- این امضای همون پرونده‌های حل نشده هست رد پای قاتل، در حال حاضر، پیش روی شماست
ویکتور نفسش را در سینه حبس کرد:
- پس شما واقعا می‌دونیذ چه چیزی تو انتظار ماست؟
اِوا لبخندی خفیف زد:
- نه! اما می‌دونم کجا باید دنبال سرنخ بعدی گشت. شاید حتی چیزهایی پیدا کنیم که کلید درک نقشه باشه
باد شاخه‌های درختان را تکان داد و قطره‌های باران روی دفترچه افتاد. ویکتور احساس کرد که برای نخستین بار، همراهی واقعی در مسیر رازها دارد، هرچند اعتماد هنوز دشوار و پرخطر است.
نیک با لرز گفت:
- ویکتور فکر می‌کنی این زن واقعا همه چیز رو می‌دونه؟
ویکتور با آرامش پاسخ داد:
- هر سرنخ، هر علامت، هر حرکت، ما رو به جلو می‌بره اما هنوز چیزی که باید فهمیده شه پنهانه
صدای خش‌خش برگ‌ها، با وزش باد میان کوچه، همچون زمزمه‌ای مخفی، ذهن ویکتور را فرا گرفت و او را به عمق پرسش‌ های بی‌پاسخ فرو برد.
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
نور کم و سرد چراغ‌های تونل مترو، دیوارهای خاکستری و مرطوب را به خطوط طولانی و تاریک تبدیل کرده بود. ویکتور و نیک در سکوت قدم می‌زدند، دفترچه خیس و موج‌دار روی زانوی ویکتور باز بود.
نیک با صدایی کمی لرزان پرسید:
- پس… از کجا شروع کنیم؟ همه چیز این دفترچه یه جورایی بهم ریخته به نظر میاد.
ویکتور جواب داد:
- نمی‌دونم اما حس می‌کنم هر صفحه داره یه چیزی بهم می‌گه. یه نقشه پنهان چیزی که فقط وقتی درست نگاه کنیم، آشکار می‌شه.
هر علامت، هر خط، هر لکه… انگار کسی می‌خواست ذهنم را بسنجَد. هر تصمیم، هر قدم، بخشی از بازی‌ایست که هنوز قواعدش را نمی‌دانم. نمی‌توانم پیش‌بینی کنم چه چیزی انتظارم را می‌کشد، اما نمی‌توانم عقب بنشینم.
نیک سرش را تکان داد:
- من که فقط خطوط و علامت‌های عجیب می‌بینم… تو چطور متوجه می‌شی چی مهمه؟
ویکتور دفترچه را بازتر کرد:
- تمرکز روی جزئیات… گاهی یک نشانه کوچک می‌تونه همه چیز را روشن کنه
صدای وزش باد و عبور قطار از دور، سکوت تونل را شکسته بود. سایه‌ای از گوشه تونل گذشت و نیک عقب رفت:
- ویکتور تو هم دیدی؟!
ویکتور سرش را تکان داد و گفت:
- بله اما ترس رو کنار می‌ذارم. این بازی ذهنی اوست، و من باید قوی‌تر از ترسم باشم.
چند قدم جلوتر، کارآگاه اِوا که مسیر خودش را در تونل پیدا کرده بود، ایستاد. نگاهش نافذ و دقیق بود. ویکتور دفترچه را به سمت او گرفت و علامت‌ها را نشان داد.
اِوا با نگاهی تیز گفت:
- این علامت‌ها… مشابه رد پای قبلی‌هاست، اما چیزی توش هست که قبلاً ندیده بودم. شاید همین جا سرنخ بعدی باشه.
ویکتور پاسخ داد:
- پس باید با هم کار کنیم. شاید تنها با همکاری، چیزی دستگیرمون بشه.
اعتماد هنوز دشوار بود، اما همین همکاری اندکی مسیر ذهنم را روشن می‌کرد. هر سرنخ، هر خط، هر نگاه… مرا به حقیقت نزدیک‌تر می‌کرد، یا حداقل به فهمیدن آنچه در پس پرده پنهان بود.
سکوت تونل با صدای قطرات آب از سقف خیس، و وزش باد لحظه‌ای، ذهن ویکتور را پر از پرسش‌های بی‌پاسخ کرد.
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
ساختمان نیمه‌تمامی که قبلاً ویکتور بررسی کرده بود، این بار در نور بعدازظهر آفتابی، رنگ دیگری داشت. بتن خیس از نم شب گذشته هنوز کمی بوی خاک و رطوبت می‌داد.
ویکتور و اِوا از دروازه فلزی وارد شدند. دفترچه را ویکتور در دست داشت، علامت‌ها هنوز ذهنش را آشفته می‌کردند.
- حس می‌کنم کسی مارو نگاه می‌کنه.
نیک به آرامی گفت و پشت سر را نگاه کرد.
اِوا سرش را تکان داد:
- احساس درستیه. باید آماده باشیم.
هوا سنگین بود، سکوت ساختمان پر از انتظار و تهدید. هر قدم روی کف سیمانی، پژواک بلند و تهدیدآمیز داشت. انگار مکان زنده شده بود، نفس می‌کشید و حضورش را حس می‌کرد.
ویکتور به نیک گفت:
- مواظب باش، همه چیز مهمه… حتی کوچک‌ترین صدا.
یک صدای خش‌خش ناگهانی از طبقه بالا آمد. نیک جیغ کوتاهی زد:
- ویکتور اونجا بود!
ویکتور نفسش را حبس کرد:
- نمیتونم عقب بمونم باید بفهمم چی پشتشه.
آن‌ها به سمت پله‌ها حرکت کردند، وقتی رسیدند، سایه‌ای سریع از کنج دیوار گذشت و چیزی روی زمین افتاد. صدای برخورد با فلز، سکوت سنگین را شکست.
- چی بود؟ نیک به وحشت گفت.
ویکتور آهسته پاسخ داد:
- یه هشدار یا شاید اولین حمله.
کارآگاه اِوا جلوتر رفت و چراغ دستی‌اش را روشن کرد. نور روی دیوار افتاد و یک نقشه‌ی پیچیده از علامت‌ها و خطوط حک شده، نمایان شد.
- اینجا هیچ‌چیز اتفاقی نیست. او زمزمه کرد، و نگاه نافذش ویکتور را متوجه چیزی کرد که قبلاً ندیده بود.
ـدر این لحظه، فهمیدم قاتل تنها ذهن ما را دنبال نمی‌کند، بلکه محیط، صدا و حتی ترس ما را هم کنترل می‌کند. هر حرکت ما می‌تواند یک گام به جلو یا یک دام تازه باشد.ـ
باد ناگهانی از میان درها وزید و صدای فلز در ساختمان پیچید. نیک عقب رفت و گفت:
- ویکتور… فکر کنم باید خیلی محتاط باشیم!
ویکتور دفترچه را محکم‌تر گرفت و قدم برداشت:
- همین الان باید بفهمیم چی داره رخ می‌ده… حتی اگر خطرناک باشه.
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
ساختمان متروکه، نیمه‌ویران و تاریک بود. دیوارهای ترک‌خورده و پنجره‌های شکسته، سایه‌هایی غیرمنتظره روی کف سیمانی انداخته بودند.
ویکتور و اِوا به آرامی قدم برداشتند. دفترچه هنوز در دست ویکتور بود، خطوط روی آن ذهنش را درگیر می‌کرد.
نیک با صدای لرزان گفت:
- احساس می‌کنم اینجا همه چیز داره زنده می‌شه حتی دیوارها.
ویکتور به آرامی جواب داد:
- هر چیزی می‌تونه نشانه باشه، هر صدا حتی سکوت. باید حواسمون جمع باشه.
هر قدم، هر نفس، من را به عمق بازی قاتل نزدیک‌تر می‌کرد. حس می‌کردم که هر حرکت ما زیر نظر است، اما نمی‌توانم متوقف شوم… حقیقت در پشت همین سایه‌ها پنهان شده.
ناگهان صدای برخورد فلز با زمین، نزدیک بود نیک را به وحشت بیندازد. او عقب رفت و گفت:
- ویکتور… کسی اونجاست!
ویکتور نفسش را حبس کرد و چراغ دستی‌اش را روشن کرد. نور روی سقف و دیوارها افتاد، اما هیچ‌کس معلوم نبود.
اِوا جلوتر رفت، دستش روی دیوار کشیده شد و ناگهان چیزی حرکت کرد. صدای خش‌خش سریع و تهدیدآمیز پیچید: یک سایه سیاه از کنار ستون گذشت و با ضربه‌ای به یک تکه فلز روی زمین، صدای گوش‌خراشی ایجاد کرد.
-چی بود؟! نیک فریاد زد،
ـمی‌توانستم ضربان قلبم را در قفسه سینه‌ام بشنوم. اینجا دیگر بازی ذهنی نبود… این واقعی بود. قاتل، یا هر کسی که این نقشه را طراحی کرده، آماده بود با ما روبه‌رو شود.ـ
سایه‌ای دیگر از گوشه تاریک به سمت آن‌ها حرکت کرد. ویکتور دفترچه را محکم گرفت و گفت:
- نیک، عقب نرو باید بفهمیم چی داره رخ می‌ده.
اِوا زمزمه کرد:
- همه چیز با دقت. هیچ حرکت بی‌فکر نکنید اینجا، کوچک‌ترین خطا، ممکنه قیمت سنگینی داشته باشه
باد از پنجره‌های شکسته وزید و صدای خش‌خش دوباره به گوش رسید. سایه‌ای توقف کرد و نگاه نافذی روی ویکتور و اِوا انداخت.
 

آکـو

منتقد ادبیات
منتقد کیفی
نویسنده فعال
Jan 8, 2024
419
شب بود و ساختمان نیمه‌ویران ساکت. ویکتور چراغ دستی‌اش را روشن کرد و هر قدمش روی کف سیمانی، پژواک شدیدی داشت.
نیک با صدای لرزان گفت:
- فکر می‌کنم اینجا فقط ذهن منه که بازی درمیاره… ولی یه چیزی واقعی حس می‌کنم.
ویکتور آهسته جواب داد:
- حس‌ات درست می‌تونه باشه. باید آماده باشیم، حتی اگر چیزی واقعی نباشه… ذهن هم می‌تونه قاتل باشه.
اما ناگهان، چیزی که واقعی بود، خودش را نشان داد…
صدای شکست شیشه از طبقه بالا، کوتاه و شدید، سکوت سنگین را شکست. نیک به عقب پرید: - ویکتور… اونجا بود!
ویکتور نفسش را حبس کرد و چراغ را به سمت صدا گرفت. نور افتاد روی یک تیرآهن افتاده که به آرامی حرکت می‌کرد، مثل اینکه کسی آن را هل داده باشد.
اِوا جلو رفت و با صدای آرام اما جدی گفت:
- این… این دیگه خیالی نیست. ببین، رد انگشت‌ها روی گرد و خاک هست.
نیک با وحشت گفت:
- پس… کسی واقعاً اینجا بوده!
ویکتور لبخندی تلخ زد:
- بله و حالا فهمیدیم که تهدید واقعی هم وجود داره. ذهن ما فقط شروع ماجرا بود…
قلبم مثل طبل می‌کوبید. هر حرکت، هر سایه، حتی صداهای گذشته، مرا آماده می‌کرد برای چیزی که تازه وارد صحنه شده بود. قاتل، یا هر کسی که این نقشه را چیده بود، هنوز ناپیدا بود، اما نشانه‌هایش واضح و تهدیدآمیز بودند.
باد از پنجره‌های شکسته وزید و صدای لرزش تیرآهن دوباره پیچید. نیک عقب رفت و گفت: «پس این دفعه واقعیه… هیچ‌چیز ذهنی نیست.»
ویکتور دفترچه را محکم گرفت و زمزمه کرد: اولین برخورد واقعی… و من باید قوی‌تر از ترسم باشم.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 15) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا