- Jan 8, 2024
- 419
چراغ لرزان روی زمین غلتید و نورش مسیر تنگ راهرو را روشن کرد. سایه جلو آمد، حرکتش سریع و ناگهانی بود؛ هر قدمش ترس را در ویکتور و نیک شعلهور میکرد.
ویکتور نفسش را حبس کرد و کلید را محکمتر در دست گرفت. قلبش مثل طبل میکوبید و صدای خودش را نمیشنید؛ تنها صدای پای سایه، نزدیکتر و نزدیکتر، در گوشش میپیچید.
جوکر با خشونت زمزمه کرد:
- حرکت کن کور! یا شکار میشی!
شبح آرام ولی سرد گفت:
- صبور باش… به ذهنیتت اعتماد کن.
سایه با جهشی به سمت ویکتور آمد. ویکتور خم شد و با پا تیرگی را عقب زد؛ سایه با ضربهای محکم بازویش را لمس کرد و درد تیر کشید.
چراغ دستی بالا و پایین شد، نورش روی دیوارهای نمزده افتاد. علامتهای تازهای درخشیدند؛ خطوطی که مسیر بعدی را نشان میدادند، انگار قاتل برایش نقشه کشیده بود.
نیک جیغ زد:
- ویکتور! فرار کن!
ویکتور زمزمه کرد:
- نمیتونم… باید بفهمم
سایه دوباره هجوم آورد، اما این بار ویکتور با هر دو دست کلید را جلوی خودش گرفت. فلز سرد انگار یک محافظ نامرئی ساخته بود؛ سایه کمی عقب رفت و در لحظهای کوتاه، تنفس ویکتور به شماره افتاد.
او راهرو را با قدمهای لرزان ادامه داد. خطوط روی دیوار نشان میدادند که به یک اتاق کوچک مخفی نزدیک میشود؛ مکانی که انگار همه سرنخها به آن ختم میشدند.
ناگهان صدای خشخش از پشت سر آمد. سایه دوباره هجوم آورد، اما ویکتور در یک جهش ناگهانی وارد اتاق شد. در لحظهای که پشتش را به سایه کرد، چراغ روی دیوار آخرین بار لرزید و خاموش شد.
ویکتور در تاریکی کامل ایستاد، نفسش در گلو حبس شده بود. علامتهای روی دیوار ناپدید شدند، اما حس کرد چیزی در تاریکی منتظرش است و هر لحظه ممکن بود حمله دوباره آغاز شود.
ویکتور نفسش را حبس کرد و کلید را محکمتر در دست گرفت. قلبش مثل طبل میکوبید و صدای خودش را نمیشنید؛ تنها صدای پای سایه، نزدیکتر و نزدیکتر، در گوشش میپیچید.
جوکر با خشونت زمزمه کرد:
- حرکت کن کور! یا شکار میشی!
شبح آرام ولی سرد گفت:
- صبور باش… به ذهنیتت اعتماد کن.
سایه با جهشی به سمت ویکتور آمد. ویکتور خم شد و با پا تیرگی را عقب زد؛ سایه با ضربهای محکم بازویش را لمس کرد و درد تیر کشید.
چراغ دستی بالا و پایین شد، نورش روی دیوارهای نمزده افتاد. علامتهای تازهای درخشیدند؛ خطوطی که مسیر بعدی را نشان میدادند، انگار قاتل برایش نقشه کشیده بود.
نیک جیغ زد:
- ویکتور! فرار کن!
ویکتور زمزمه کرد:
- نمیتونم… باید بفهمم
سایه دوباره هجوم آورد، اما این بار ویکتور با هر دو دست کلید را جلوی خودش گرفت. فلز سرد انگار یک محافظ نامرئی ساخته بود؛ سایه کمی عقب رفت و در لحظهای کوتاه، تنفس ویکتور به شماره افتاد.
او راهرو را با قدمهای لرزان ادامه داد. خطوط روی دیوار نشان میدادند که به یک اتاق کوچک مخفی نزدیک میشود؛ مکانی که انگار همه سرنخها به آن ختم میشدند.
ناگهان صدای خشخش از پشت سر آمد. سایه دوباره هجوم آورد، اما ویکتور در یک جهش ناگهانی وارد اتاق شد. در لحظهای که پشتش را به سایه کرد، چراغ روی دیوار آخرین بار لرزید و خاموش شد.
ویکتور در تاریکی کامل ایستاد، نفسش در گلو حبس شده بود. علامتهای روی دیوار ناپدید شدند، اما حس کرد چیزی در تاریکی منتظرش است و هر لحظه ممکن بود حمله دوباره آغاز شود.