در تاریکی اتاق گم شده بود؛ گویی ظلمت، دیواری سیاه دورش کشیده بود و تنها پیانوی سفید در مرکز اتاق، مثل فانوسی در دل شب، پیدا بود.
تپشهای قلبش آنقدر بلند میکوبید که گویی طبل جنگی در جمجمهاش به صدا درآمده است. دستانش میلرزید و دهانش خشک بود؛ همچون بیابانی ترکخورده که سالها باران به خود ندیده باشد. زبانش بیجان، مثل تکهای چوب، سنگین و ناتوان در دهانش میچرخید.
باید کاری میکرد. آخرین رمقش را در پاهای لرزانش ریخت و به سمت پیانو دوید. پشت آن پناه گرفت، همانند سربازی که پشت سنگر آخرین امید، سر خم میکند. نباید اجازه میداد دستان کثیف و نجس آن دیوصفت، جهان کوچک و لرزانش را محاصره کند.
زیر لب زمزمه کرد:
- همهچی خوبه... آروم باش... الان مامان میاد... تو فقط نفس بکش.
دم... بازدم... دم... بازدم.
اما نفسها همچون تیغ، راه گلویش را میبریدند.
سخت است دختر باشی و بترسی، وقتی کسی که باید پناهت باشد، غایب است.
قطرات عرق سرد از شقیقهاش لغزیدند و بر روی سرامیک افتادند، مثل بارانی که خبر از طوفان میدهد. نفسهایش کوتاه، بریده و سنگین بود.
- پیدام نکرده... حتماً رفته... چیزی نیست... آروم باش دختر... .
هنوز جمله بر لبش نیمهجان بود که سرمای حضور کسی را پشت سرش حس کرد. خرناس نفسهای غریبه، پردهی هوا را شکافت. پیش از آنکه فرصت واکنش پیدا کند، موهای بلندش در چنگی بیرحم اسیر شد و به عقب کشیده شد.
درد مثل صاعقه تا مغز استخوانش دوید. ترس چنان گلویش را بست که نتوانست برگردد و رو در رو شود. تنها فریادی از درد بود که از عمق جانش برخاست.
با وحشت از خواب پرید. باز هم همان کابوس تکراری. خواب که نه، زنجیر سیاهی بود بر روحش.
تمام وجودش از نفرت و انزجار میلرزید. قطرات اشک نمیدانستند سرازیر شوند یا در چشمهای سرخ، حبس بمانند.
چشم به دیوار دوخت؛ همانند جنزدهای که در خلسهای تاریک گیر کرده باشد. نفسنفس میزد؛ انگار که از دل دوی ماراتونی بیپایان بیرون کشیده شده باشد. پاهایش از دویدن و هرگز نرسیدن، کوفته و خسته بودند.
اگر خودش پناه خودش نمیشد، دیگر کسی نبود. اگر دست بر زانوان خود نمیگذاشت، هیچ دستی برای گرفتنش دراز نمیشد.
آن شب، نیاز بزرگترین تصمیم زندگیاش را گرفت که برخیزد، بدون تکیه بر هیچکس.
زمزمه کرد:
- دارم میام... منتظرم باش.
***
«پنج سال بعد»
هوای بازداشتگاه بوی فلز زنگ زده و عرق مانده میداد. دیوارها خط خطی شده بودند؛ نامها و ناسزاهایی که انکار روی پوست خستهی سیمانی حک شده بودند. نیاز گوشه تخت فلزی نشسته بود. شلوار ششجیب مردانهاش، با لکههای کهنه و نخکشهای زانو، بر تن استخوانیاش زبر و خشن بود. بلوز گشاد مردانه روی شانههایش آویزان بود؛نه برای پوشاندن ضعف، بلکه مثل زرهی میخواست فاصلهاش را با تمام دنیا حفظ کند.
چشمهایش سیاهتر از قبل بودند، اما نه از بیخوابی بلکه از آتشی که در عمق جانش سالها میسوخت و خاکستر نمیشد. ابروهای درهمرفتهاش و لبهای بیرنگی که محکم به هم فشرده بود، حکایت از دختری داشت که دیگر به چیزی جز خشم و انتقام ایمان نداشت.
صدای باز شدن در، سر همهی بازداشتیها را به سمت در برگرداند. سرگرد جوان با قدمهایی مطمئن وارد شد. نگاهش روی نیاز ثابت ماند؛ نگاهی که میان تردید و کنجکاوی سرگردان بود.
- خانم سعادت... آزادی!
همهمهای کوتاه میان زندانیها پیچید. نیاز بدون ذرهای واکنش از جای برخاست. قامتش در لباس مردانه بلندتر و محکمتر جلوه میکرد. در راهروی کلانتری، چهار مرد تنومند منتظر بودند. هیکلهایشان مثل ستونهای آهنی چشم هر کسی را میگرفت. یکیشان پوشهای قطور در دست داشت؛ سندی که مهر و امضاهای متعددش حکم آزادی نیاز بود.
بهمحض اینکه او را دیدند، لبخندهایشان یکدست و پرحرارت بر لب نشست. با احترام قدم جلو گذاشتند انگار نه دختری نحیف که فرماندهشان از پشت درهای بازداشت بیرون آمده باشد.
صدای یکی از مردها پرطنین و زمخت در راهرو پیچید:
- آبجی نازی! چشمم به جمالت روشن.
سه مرد دیگر همزمان با سری خم شده و لحنی که هم صمیمیت داشت و هم ادب تکرار کردند:
- سلام آبجی... خوش برگشتی.
صدایشان طنین انداخت و سکوت کلانتری را شکست. ماموران حیران ماندند؛ باورشان نمیشد دختری با ظاهر مردانه و چشمانی چنین بیرحم، با این میزان حرمت و احترام خطاب شود. سرگرد بیاختیار اخم کرد و نیمنگاهی به نیاز انداخت.
انگار میخواست از روی خطوط چهرهاش بخواند که چه چیزی او را در نظر این چهار مرد چنین جایگاه عزت و احترامی داده است.
نیاز اما هیچ نگفت. فقط نگاهی سرد و نافذ به اطراف انداخت؛ نگاهی که میان سکوتش بیشتر از هر کلمهای فریاد میزد:
- «من دیگه اون دختر پنج سال پیش نیستم.»