پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
میسی که بوی آشنای نریمان را حس کرده بود، با پارسی کوتاه به سوی او شتافت. روی دو پا ایستاد و دستانش را روی شانه‌های نریمان گذاشت و زبانش را به نشانه‌ی خوش‌حالی بیرون آورد. نریمان هم سرخوش از دیدار با میسی، مشغول نوازش و سخن گفتن با او شد:
- خوشگل دخترم چه‌طوره؟
میسی صدایی از خود درآورد که نریمان را خنداند.
- می‌بینم که خوبی... خوش گذشت؟
باز هم میسی زوزه‌ی کوتاهی کشید که نریمان بیشتر به نوازشش پرداخت.
- بعداً با هم‌دیگه بازی می‌کنیم خب؟... اجازه میدی بریم پیش نیاز؟
او فوراً دستانش را برداشت و روی چهارپا قرار گرفت و به سمت نیاز دوید. خوب تربیت شده بود و عکس‌العمل‌های درستی از خود نشان می‌داد. نریمان با دیدن خواهر، دریافت که لاغرتر از قبل شده و چشمانش سوسوهای نهایی را می‌زنند؛ ولی با این حال، جذابیت چشمان به رنگ شبش بر هیچ‌کس پوشیده نیست. قربان صدقه‌اش رفت و در آغوشش کشید، پیشانی‌اش را بوسید و رفع دلتنگی کرد.
- پارسال دوست، امسال آشنا!
نیاز دست نریمان را در دست گرفت و از گرمایش، حمایت و برادری را به جان خود تزریق کرد.
- آشناهای دورافتاده به مرور زمان فراموش میشن، از دل برود هر آن‌که از دیده برفت!
سپس چشمکی حواله‌ی برادر کرد.
- غلط کردی، هر جای دنیا هم که باشی جات توی قلبمه.
و ب*و*سه‌ای دیگر را نثار پیشانی خواهر کرد. سامیار که در کنارشان ایستاده بود و رفتار آن دو را زیر نظر داشت، به احوالات تمام این روزهایش لعنتی فرستاد. ناخواسته بوی عطر نیاز را با عمق جان، به رگ‌های نوظهور و ناکام عشق تزریق کرد. شقیقه‌اش نبض میزد و قلبش دیوانه‌وار خود را به قفسه‌ی سینه می‌کوبید. تپش‌هایش با هم مسابقه گذاشته بودند. یکی پس از دیگری، به سرعت و بدون رحم. روا نبود که قلبش بعد از سی سال برای کسی بتپد و آن فرد، از آن ِ دیگری باشد.
با صدای نیاز که مخاطبش قرار داد به خود آمد. با لبخندی که به سوگ نشسته بود پاسخ داد:
- متأسفم! متوجه نشدم.
نیاز نگاهش را تیز و عمیق به سامیار دوخت.
- گفتم: هر دو دیدارمون غیرمنتظره بودن، اون‌طور که باید به هم معرفی نشدیم جناب.
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
نریمان دستی به شانه سامیار گذاشت:
- معرفی می‌کنم عزیزم... جناب مهندس کاردان؛
ابرویی بالا انداخت و با اخطار به نیاز چشم دوخت.
- سامیار کاردان!
نیاز که متوجه‌ی منظور نریمان، از اخطارِ در لفافه‌اش نشد، یکی از چشمانش را به نشانه تفکر ریز کرد و لب‌هایش را غنچه. نام سامیار کاردان برایش آشنا بود، آشناتر از هر آشنایی. ناگاه زنگی در ذهنش به صدا درآمد. کاردان! کامیار و کوهیار کاردان. همسایه‌ای که با هم خانه یکی بودند و برادر بزرگ‌تر، همیشه غایب و فراری. به یاد داشت که چند باری از دور او را دیده بود؛ ولی اخطار نریمان از چه می‌توانست نشأت بگیرد؟!
با این‌که ذهنش مشغول شد؛ اما هدفش را از یاد نبرد و به طور نامحسوس درب ورودی سالن را از نظر گذراند. غافل از این‌که در خوش‌و‌بش‌های اولیه، فرد مورد نظر وارد جمع شده و در گوشه‌ای‌ترین و تاریک‌ترین نقطه نشسته و رفتار آن‌ها را با چشم می‌بلعد.
- شما باید برادر کوهیار و کامی باشید. متاسفم که نشناختم‌تون؛ البته به چشمم آشنا اومدین؛ اما به خاطر نداشتم کجا دیدمتون.
سامیار دست در جیب شلوارش کرد و سعی داشت بر خود مسلط شود و سامیارِ در خود له شده و منزجر کننده را در پستوهای ذهنش زندانی کند.
- من شما رو از سر ِ نردبون رفتن‌ها و زنگ صداتون یادم مونده.
نریمان رو کرد به خواهر.
- یادته صبح تا شب روی دیوار وسطی می‌نشستیم؟ یادش به‌خیر! عجب روزایی بودن!
نیاز سری به تأیید تکان داد.
- واقعاً که روزای خوبی رو از دست دادیم!
- از دست ندادیم، خاطره سازی کردیم.
و بعد در کنار نیاز مبلی برگزید و نشست. سامیار هم با میسی که خونگرم و اجتماعی بود خود را مشغول کرد تا حواسش را از آن دویی پرت کند که حواس‌شان را به مهمانی داده و مشغول پذیرایی از خود بودند.
نیاز با صدای خش‌خشی که در گوشش پیچید کمرش را صاف کرد و گوشش را تیز.
- چی؟
با «چی» ای که از دهانش پرید نظر هر دو را به خود جلب کرد که نریمان پرسید:
- چیزی گفتی؟
نیاز که نمی‌خواست نریمان را حساس کند و از چیزی خبردار شود، لبخندی عاریه به لب آورد و در حالی که در گوشه‌گوشه‌ی سالن چشم می‌چرخاند جوابش را داد:
- چیزی یادم افتاد با خودم بودم.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
نریمان به سمت نیاز برگشت.
- راستی به دعوت کی این‌جایی؟
- صاب دعوتم.‌
نریمان سر را کمی به چپ مایل کرد و کج فهمی‌اش را با این کار نشان داد که نیاز ادامه داد:
- توی آتیه سازان کار می‌کنم.
نریمان به سامیار نگاهی کرد و او شانه‌ای به معنی بی‌اطلاع بودن بالا انداخت.
- پس چه‌طور تا به حال خبری ازت نبوده و ما چیزی نمی‌دونستیم؟
نیاز با خونسردی ذاتی، اما کمی اغراق پا روی پا انداخت.
- بیشتر کارهای نظارت و امور اداری با منه.
سامیار که تمام توجه‌اش به حرف‌های آن دو بود گفت:
- ایده‌هایی که باعث شده سرداری توی یک سال به اینجا برسه، کار شما بوده؟
نیاز با تفاخر و کمی چاشنی شیطنت که دل سامیار را به لرزه انداخت جواب داد:
- بوده!
متوجه شد که فردی از سالن خارج می‌شود و با کمی دقت مطمئن شد که فرد مورد نظرِ او، یعنی عرشیاست. چه وقت آمد که او متوجه‌ی حضورش نشد؟ به خود لعنتی فرستاد و با دندان‌های قفل شده غرید:
- کجایی؟
سامیار و نریمان باز به او زل زدند و شک نریمان به رفتار نیاز و چشم‌چشم کردنش بیشتر شد. تمام رفتارهایش را از بر بود.
نیاز خطاب به نغمه گفت:
- همین الان از اون‌جا بیا بیرون.
لرز به جانش نشست از فکر این‌که عرشیا، نغمه را در حال کنکاش اتومبیلش ببیند. رو کرد به میسی و در گوشش نجوا کرد:
- برو دنبال نغمه.
و میسی از سالن بیرون دوید و پارسی کرد.
نریمان نگاهی به چهره سرخ شده خواهر انداخت. یک چیزی عجیب، مشکوک و غیرمتعادل بود.
- چی میگی نیاز؟ میسی کجا رفت؟
نیاز فقط توانست نام نغمه را به زبان جاری کند. چشمان برادر از تعجب باز شد و با بهت پرسید:
- اون بچه این‌جا چی‌کار می‌کنه؟ شما دوتا دارین چه غلطی می‌کنین؟
سامیار هم متعجب بود از برافروختگی نریمان و آشفتگی نیاز. نیاز انگشت اشاره را روی گوش گذاشت و آن دو دریافتند که با کسی در حال ارتباط است و نالان غرید:
- از سالن زده بیرون. از اون ماشین کوفتی بیا بیرون تا همه چی لو نرفته.
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
نریمان که خطر را احساس می‌کرد، بازوی نیاز را گرفت و او را با خود به راه‌رویی که به اتاق خواب‌ها ختم میشد کشاند و به طور ناخودآگاه به دیوار کوبید. درد تمام جانش را در بر گرفت و سامیار هم که اوضاع را غیرمعمولی دید به دنبال‌شان شتافت.
نریمان بازوی نیاز را رها نکرده بود و هم‌چنان با عصبانیت می‌فشارد و با صدایی که سعی داشت بلند نشود و جلب توجه نکند گفت:
- همین الان توضیح می‌خوام. نغمه کجاست؟ داره چه غلطی می‌کنه؟
نیاز نگاهش را از نریمان برافروخته به سامیار که در یک قدمی‌اش ایستاده بود داد و از موضع خود کوتاه نیامد.
- به روح گلاره که تو میگی مرده و من میگم کشتنش قسم.
نریمان گیج‌تر از این نمی‌توانست باشد. از زمان مرگ گلاره تا به حال، خواهر هیچ‌گاه روحش را قسم نخورده بود. چه اتفاقی در جریان بود که نیاز از روح مادر مایه می‌گذاشت؟ ابروهایش همدیگر را به آغوش کشیده بودند و از کج فهمی و نفهمی خودش عاصی شده بود. چه دردسری این دو دختر برای خود تراشیده بودند؟!
- به خاکش قسم نریمان، اگه پیگیر این قضیه بشی من و نغمه رو برای همیشه از دست میدی.
سامیار، دست روی دست نریمان که بازوی نیاز را می‌فشرد، گذاشت و لب زد:
- شکوندیش داداش. آروم باش.
نریمان ناباور و شوکه دستش را پایین انداخت و به دیوار روبه‌رو تکیه زد.
- نغمه توی چه دردسریه؟ بگو که برم دنبالش. اون بچه تحمل سختی و منجلاب نداره.
صدای نغمه، سر هر سه را به سمت ابتدای راه‌رو برگرداند.
- سلام. بچه‌ هم خودتی هرکول خان.
نغمه با گونه‌هایی که از اضطراب گلگون شده بودند و صورتی که شیطنت از آن می‌بارید، دستی تکان داد و جلو آمد. چشمکی به نیاز زد که خیالش را راحت کرد و نفس عمیقش را در پی داشت. بعد به سمت نریمان رفت.
- من این‌جام. دردسری هم نبود، جرأت و حقیقت بود که باید انجام می‌دادم. همش هم تقصیر کامیارِ پلشته.
کاش با این بهانه نریمان مجاب میشد و باور می‌کرد؛ اما پسرها تیزتر از این حرف‌ها بودند و دخترها هم خوب می‌دانستند که در اولین فرصت باید مورد استنطاق نریمان قرار گیرند، زیرا نیاز آدمی نبود که بابت چنین موضوع پیش پا افتاده‌ای روح مادر را قسم یاد کند؛ اما بهانه‌ی خوبی به دست نریمان دادند.
- کامی غلط کرد با شما... این چه بازیه که هر دوتون دارین بابتش جون می‌کَنید و لرز به جونتون افتاده؟ در ضمن، فردا چمدونت رو می‌بندی و برمی‌گردی عمارت تا ببینم باید چه خاکی به سرم بریزم برای رام کردن شما دوتا.
نغمه پا به زمین کوبید و اعتراضش را نشان داد:
- اَه نریمان... نیاز بیاد عمارت که من تنها میشم.
و نیاز ادامه حرف نغمه را گرفت:
- خاتون رو چی‌کار کنم؟
- خاتون خودش، هم بچه داره هم عروس. تو به اندازه کافی وظیفه‌ات رو انجام دادی.
سپس رو کرد به نغمه:
- تو هم اگه قراره این‌جوری آتیش بسوزونی، بلیط بگیر یه راست برو اصفهان بغل دست ننت.
نغمه لب‌ولوچه‌اش را آویزان کرد و پاکوبان از آن‌ها دور شد. نماند زیرا می‌دانست که نریمان با آن چشم‌های بانفوذش، تا حرف از او نمی‌کشید، دست بردار نبود.
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***
چند روزی از ماجرای باغ سرداری گذشت و تلاش‌های نریمان برای برگرداندن نیاز به عمارت نادرخان، بی‌نتیجه ماند. در هفته سه بار او را به دیالیز می‌برد و آب شدن خواهر را به چشم می‌دید و دم نمی‌زد. تا کی می‌توانست این موضوع را از پدر مخفی کند، خدا داند!
باید با هر ترفندی که شده نیاز را به عمارت برمی‌گرداند؛ اما می‌دانست که موضوع اصلی نیاز برای فرار، خودِ خانه نیست، بلکه آدم‌هایی است که در آن ساکن هستند. چند روز دیگر تولدش بود. می‌توانست با این ترفند پای او را به خانه‌ی پدری باز کند.
***
در رستورانی کوچک و دلباز، اما شیک و دلنشین تولدش را برگزار کرده بود. میهمانان از خود پذیرایی می‌کردند و شاد بودند.
امیر مهدی و همسرش مهناز، دلبرانه می‌رقصیدند و جوانان همراهی‌شان می‌کردند. پرده‌های توری ساده و میزهای چوبی و صندلی‌های الواری مانند، فضای شاعرانه‌ای به محیط بخشیده بودند. سامیار چشم به در دوخته بود و مشتاق دیدار عشقی ممنوعه و نریمان، دلهره همراه با کمی آشوب مهمان دلش بود برای دیر کردن نیاز.
نگین گوشه‌ای را برای عزلت‌نشینی همیشگی برگزیده بود و کوهیار نوجوان، زیبا و دلبر، با موهای بلند مشکی که تا روی شانه‌هایش می‌رسید، کنارش ایستاده بود و زیر گوشش، آرامش را نجوا می‌کرد.
کامیار و چند تن از دوستانش، خود را با میوه و تنقلات سرگرم کرده بودند و با لبخند در مورد موضوع جذابی صحبت می‌کردند و گل از گل‌شان می‌شکفت.
کمی گذشت و چشم همه مهمانان به جمال نیاز روشن شد. نیاز آراسته و زیبا با کت و شلوار زرشکی رنگی که به تن داشت و باکس گل کوچکی که در دستش بود، وارد شد. همه جا را از نظر گذراند و نریمان را با چشم شکار کرد. چشم غره‌ای نمادین به برادر رفت، او را بوسید و تولدش را تبریک گفت و در حال دادن باکس گل به او گفت:
- آخه آدم عاقل مگه تو بچه‌ای که برای خودت تولد می‌گیری؟
نریمان سر تا پای خواهر را کاوید و قربان صدقه‌ی گوشت‌های آب شده‌ی بدنش رفت:
- قربونت برم که هنوز مریضی روی وزن زبونت تاثیر نذاشته.
نیاز کمی خود را لوس کرد:
- بروبرو! فکر کرده نمی‌دونم داره خودش رو آماده می‌کنه واسه خالی کردن جیبم.
نریمان لپ نیاز را کشید. می‌دانست که او از این کار متنفر است.
- جیب من و تو نداره که وروجک.
نیاز شاکی شد و دست برادر را پس زد:
- عه نریمان! نکن دوست ندارم.
دستی نریمان را پس زد و با اشتیاق مشغول صحبت شد:
- کثافت بذار به ما هم برسه تا سگ نشده و پاچه‌مون رو نگرفته.
نریمان و نیاز هر دو با هم به سمت کامیار براق شدند:
- سگ خودتی دکتر!
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
کامیار دست‌ها را به نشانه تسلیم بالا برد و مثل همیشه بشاش و خندان جواب داد:
- من غلط... من شیکر.
و باز به لودگی روی آورد:
- خدایا شب نخوابم صبح پاشم ببینم مردم... خدایا این دوتا دشمن خونی منن. شبونه نریزن توی اتاقم خفه‌ام کنن... خدایا خداوندگارا... .
نریمان پوفی کشید:
- خفه شو کامی... لطفاً.
و لطفاً آخر را آمرانه ادا کرد.
نیاز و کامیار بعد از مدت‌ها همدیگر را می‌دیدند و هر دو از دیدن هم خوشحال بودند. نیاز کامیار را با حضی وافر از نظر گذراند؛ مثل همیشه کت و شلوار خوش دوختی به تن داشت و کراوات شلی را دور گردن برای تزیین و رفع تکلیف بسته بود. بلوز سفیدرنگی که به تن داشت، به پوست گندمی‌اش خوش نشسته بود. در مقابل، کامیار هم نیاز را با دقت برانداز می‌کرد. برادرانه و دلتنگ لب زد:
- لاغر شدی.
نیاز قدمی به کامیار نزدیک شد:
- فکر کردی من مثل تو، توی باشگاه پلاسم که هیکل بسازم؟ لاغری ترند شده.
- کشتین خودتون رو واسه لاغری بابا. باید یه پر گوشت داشته باشی یکی بیاد بگیرتت، نذوراتمون رو ادا کنیم؟
نیاز مشتی به بازوی عضله‌ای و سفت کامیار کوفت:
- واسه خلاصی از دست من، اگه خودتم قربونی کنی جواب نمیده. تا آخر عمرت بیخ ریشتم.
- فعلاً که سالی به دوازده ماهم نمی‌بینمت.
نیاز برای فرار از جواب چشمی در سالن چرخاند و متوجه ورود نغمه شد که برای پارک کردن ماشین دیر آمده بود. کوهیار را کنار نگین یافت و اخم‌هایش همدیگر را به آغوش کشیدند. رو کرد به نریمان و سعی کرد عادی جلوه کند تا برادر را نرنجاند:
- پس یاشار و بقیه کجان؟
- دوست نداشتم دعوتش کنم. دیدم یکی بیاد یکی نیاد میشه گله و گله گذاری، برای همین از خانواده مادری کسی را دعوت نکردم.
کامیار تیز بود و تمام حرکات و رفتارهای نیاز را با چشم می‌بلعید. هم متوجه اخمش شد و هم متوجه مکث نگاهش در تلاقی با نگاه سامیار. ابروها را بالا پراند و سراغ نغمه و نگین رفت. نریمان هم سراغ مهمانداری‌اش.
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
کوهیار که خیالش از نگین راحت شد، آرام همچون نسیم روی صندلی کنار نیاز نشست و دستش را که روی میز گذاشته بود در دست گرفت.
- خوبی؟
نیاز چشمانش را به معنی خوب بودن روی هم گذاشت و وقتی چشم باز کرد برای کوهیار آغوش گشود. کوهیار نوجوان، همچون طفلی که در انتظار آرامش آغوش مادر است، در آغوش او آرام گرفت و نیاز چشمانش را بست و مانند قایقی که به ساحل آرامش رسیده باشد تمام خستگی‌هایش را از یاد برد. کوهیار را بویید و گلاره را به خاطر آورد و تجدید خاطره کرد. کوهیار برایش بوی بهشت می‌داد، بوی عشق، بوی مادری که سه سال از نبودنش گذشته است.
بعد از چند لحظه پر از محبت، کوهیار خود را عقب کشید و لبخند به لب، رفع دلتنگی کرد.
- بی‌معرفت شدی... نمیگی من امسال کنکور دارم و بیشتر از هر زمانی به دلگرمیت احتیاج دارم؟
- تو کامی رو داری. من از خدام بود داداشم بهم مشاوره بده.
بعد با طعنه ادامه داد:
- بعضی‌ها هم جام رو گرفتن مثل این‌که!
کوهیار آهی سر داد:
- با قبلاً‌ها خیلی فرق کرده... کم حرف بود، کم حرف‌تر شده... افسرده بود، افسرده‌تر شده.
نیاز بی‌رحمانه ادامه داد:
- چیه؟ عمارت نشینی بهش نساخته؟
- بی‌انصاف نباش نیاز. ما یه تیمیم. یه تیم شکست خورده! تو دور هم جمعمون کردی، خودت هم زدی داغونمون کردی.
نیاز برای عوض کردن حرف و جو، موهای کوهیار را به هم ریخت:
- اصلاً کی گفته تو بیشتر از سنت بفهمی بچه؟ بچسب به کنکورت... راستی با بچه‌های بزرگتر چی‌کار کردی؟
کوهیار شانه بالا انداخت:
- هیچی. به خاطر جهش خوندن و خوب بودن درس‌هام همیشه اذیتم می‌کنن. از اون بدتر لقب‌هاییه که بهم میدن.
نیاز براق شد:
- غلط کردن. تو به هدف خودت بچسب. حق نداری بذاری حرفاشون روت تاثیر بذاره. شاید اذیت بشی، ولی این مدتم می‌گذره نباید با توجه کردن بهشون خودت رو از موفقیت‌هات دور کنی. الان تو سه سال از اونا جلوتری حق دارن که بهت حسودی کنن.
پشیمانی در چهره کوهیار رخ نمایاند:
- بعضی اوقات با خودم میگم کاش جلوتر از سنم درس نمی‌خوندم.
و نیاز بود که خواهرانه‌هایش را به پای کوهیار ریخت:
- قرار نیست خودت رو با عقده‌های بقیه هماهنگ کنی. کسی که بهت حسودی می‌کنه در اصل داره تاییدت می‌کنه... تو باید ازشون متشکر باشی هوم؟!... توی دانشگاه یه استاد داشتیم که همیشه می‌گفت: اورجینال و اصل بمون، بذار دنیا ازت کپی بگیره.
با این دلگرمی رنگ به رخسار کوهیار بازگشت و لب‌هایش مزین به لبخند شدند:
-مرسی که هستی.
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
کوبش آهنگ و چرخش رقص جوانان، مانند پتکی بر سرش کوبیده میشد و بر جمجمه‌اش فرود می‌آمد. بوی عطرهای در هم تنیده و مخلوط شدنش با بوی سیگار به حالت تهوعش می‌افزود و در معده‌اش طغیان به راه می‌انداخت. سوزن‌سوزن شدن نوک انگشتانش مانند زنگ خطری بود برای آغاز تحمل دردهای هر روزه و نیاز خود را غرق کرده بود در دنیای رنگارنگ بیرونی که به طور عجیبی با دنیای سرد و سیاه و توأم با درد درونش در تضاد بود.
لبخند میزد، گاهی قهقهه‌ای رها می‌کرد، اما رنگ پریدگی زیر آن آرایش ظریف از چشم تیزبین دو برادر پنهان نماند؛ سامیار نگران و مضطرب و کامیار تحلیل‌گر و آرام، هر دو او را زیر نظر داشتند.
پشت میزی که خالی بود نشست و سعی کرد شب زیبا و پر از احساس برادر را خراب نکند. شاید این آخرین تولد نریمان بود که در آن حضور داشت و فکر به این موضوع قلبش را به درد آورد. یعنی مرگ تا چه اندازه به او نزدیک است؟ بابد
منتظر می‌ماند کسی بمیرد تا او زنده بماند؟ زنده‌ماندن به بهای مرگ دیگری! در ذهنش به مضحک‌ترین و در عین حال وحشتناک‌ترین معاملهٔ هستی تبدل شده بود.
کامیار در صندلی روبرویش جای گرفت و آرامش ذاتی‌اش را به او تزریق کرد و نیاز آغازگر صحبت شد:
- خب... چه خبر؟!
- از کی و از چی؟
- از کار، زن و بچه... همکار.
کامیار خنده بی‌نظیری سر داد:
- حالا چرا همکار؟
- می‌دونم از زن خبری نیست از همکارات خبر بگیرم حداقل.
سامیار چند قدم دورتر ایستاده بود. نگاهش میان جمع و نیاز در نوسان بود و بار دیگر در دلش هزار لعنت فرستاد به گریزان بودنش از جمع.
کامیار جدی شد:
- حالا من بپرسم. چه خبر از زندگی؟
نیاز هم جدیت را به چهره‌اش دعوت کرد:
- تو که خوب می‌دونی.
- به خودت سخت نگیر، تو قراره زندگی کنی نه دیگران که نگران حرف مردمی.
- من با حرف مردم کاری ندارم دلم به دیدن پدرم رضا نیست.
و باز کامیاری که سعی داشت بار روانی این مدت را با حرف زدن از دوش نیاز بردارد.
- تو فرار کردی!
نیاز کمی عصبی شد و اخم را مهمان صورت ظریفش کرد.
- اون چی؟
با دست به نریمان اشاره کرد که با پسر عمویش مشغول صحبت بود.
- نریمان چرا دو دستی چسبیده به اون خونه؟
و باز کامیار مهربان، لبخند آرامش بخشش را تجدید کرد آرام و پدرانه.
- تو چرا رفتی؟
نیاز متاثر ادامه داد:
- رفتم چون نمی‌تونستم کسی رو جای مادرم ببینم. اون زن اومد توی خونه مادرم، آشپزخونه‌اش، اتاقش... تو یه پسری کامی امکان نداره بفهمی که به عنوان یه دختر چه ضربه‌ای خوردم.
- می‌فهممت! می‌دونی چرا نریمان پابند اون خونه شده؟ چون تمام خاطرات بچگی و نوجوانیش اون‌جا بوده...
بچگی تو، جوونی مادرش. با اون خاطرات بیدار میشه و می‌خوابه... به هر حال باید منطقی به این قضیه نگاه کنی. اون دختر عذاب وجدان داره.
سپس با سر به نگین اشاره کرد که کناری ایستاده بود و به کسی توجهی نداشت.
دستان نیاز شروع کردند به لرزیدن؛ آن لرزش آشنا که همیشه با خشمش می‌آمد. احساس کرد کامیار هم مثل نریمان، نگین را بی‌تقصیر می‌داند. بغض درونش جایش را به آتشی سوزان داد. از جا برخاست و با صدایی که لرزش کنترل‌شده‌اش، همه‌ی نفرت سال‌های اخیر را فریاد میزد‌ غرید:
- به درک.
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
دستی روی دست لرزانش نشست. سر بلند کرد و چشمانش به چشمان برادر گره خورد. دست نیاز، شبیه شاخه‌ای خشکیده در میانه‌ی طوفان بی‌جان می‌لرزید و تنها فشردن آرام نریمان بود که اندکی طوفان درونش را فرو می‌نشاند. نگاه نریمان پر از امید بود؛ امیدی که سعی داشت مرهمی بر زخم‌های خواهر شود، اما همان لحظه، نحیفی و رنگ‌پریدگی چهره‌ی نیاز چون خنجری در قلبش نشست. دلش برای دختر سبکبال سال‌های بودنِ مادر تنگ شده بود؛ همان دختری که با خنده‌های رها و کودکانه‌اش خانه را زنده می‌کرد. حالا اما این موجود خسته و مچاله، هیچ شباهتی به آن دختر نداشت.
- باز چی عصبیت کرده؟
لبخند محو و تصنعی بر لبان نیاز نشست.
- هیچی.
نگاهش را از نریمان گرفت و در همان لحظه چشمش به نغمه افتاد. نغمه، گوشی را روی گوشش می‌فشرد و آرام و بی‌صدا از سالن خارج میشد. نگاه نیاز باریک و پرسشگر به دنبال او دوید. چیزی در دلش فرو ریخت؛ انگار نغمه چیزی را پنهان می‌کرد، چیزی که قرار نبود او بداند. حسش هیچ‌وقت به او خیانت نکرده بود.
فضای مملو از رقص، نور و موسیقی با حضوری ناگهانی سنگین شد. نادرخان با آن ابهت ذاتی، گام‌های بلند و کت‌وشلوار اتوکشیده‌اش مثل کوهی از غرور وارد شد. هنوز همان بود؛ همان غرور، همان طمأنینه در قدم‌ها، همان نگاه نافذ. چیزهایی که نریمان هم از او به ارث برده بود به‌جز غرور.
در اعماق دل نیاز دلتنگی برای پدر مثل توده‌ای از مه بود؛ چیزی که نمی‌توانست انکارش کند. اما در چهره‌اش هیچ اثری از این دلتنگی نبود. آن‌قدر درگیر فرو خوردن آن حس بود که دیر متوجه دست حلقه‌شده‌ی روناک بر بازوی نادرخان شد. دستی که مانند زنجیر دور بازوی پدر پیچیده بود؛ زنجیری که بیش از هر زمان دیگری معنای جایگزینی و خیانت را در ذهن نیاز پررنگ‌تر کرد.
در همان لحظه، برق زنگ خطری در چهره‌ی نگین جرقه زد. چشم‌های بی‌قرارش میان جمع دوید و روی نیاز میخکوب شد. نیازی که بیش از هر وقت دیگری سرد و ناخوانا به نظر می‌رسید. نریمان بی‌درنگ در سمت راست خواهر ایستاد و کامیار در سمت چپش؛ دو نفر که حس می‌کردند او آماده‌ی انفجار است. فضا بوی تنش می‌داد، بوی خفقان. سامیار از دور صحنه را می‌نگریست، با نگاهی قفل‌شده و ذهنی پر از پرسش. چیزی در این میان می‌لنگید؛ گویی رازی بزرگ در جریان بود که او از آن بی‌خبر مانده بود و هم‌زمان، حضوری که چون سوزشی پنهان در دلش شعله می‌کشید، کامیار بود؛ کامیار کنار نیاز. حضوری که انگار سهم او بود که به غارت رفته بود.
نریمان آرام زیر گوش خواهر التماس کرد:
- خواهش می‌کنم... .
نیاز بی‌آن‌که پاسخی بدهد، قدمی جلو گذاشت. صدای ضربان قلبش در گوش‌هایش می‌کوبید؛ سنگین، سرد، دلتنگ. پارادوکس عجیبی بود؛ هم دل‌تنگ باشی و هم گریزان از مردی که مقابلت ایستاده است.
با قدم دوم به نادرخان رسید و تمام جان نحیفش را در آغوش پدر دفن کرد.
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
- به خونه خوش اومدی.
صدای بم و خش‌دار پدر، مثل غرشی در گوشش پیچید. هر قدر هم که می‌خواست انکار کند، دلش برای همین صدا، همین آغوش سنگین و پُرصلابت تنگ شده بود. یک قدم عقب رفت و بی‌اختیار به عادت مادر، دست به سوی کت پدر برد تا چروک‌های فرضی لباسش را صاف کند. نادرخان که نیّت دخترش را خوب می‌شناخت، ناگهان مچ دست او را گرفت. نگاه هشدارآمیزش چون میخی در جان نیاز فرو رفت. نیاز، بی‌پناه چشم به زمین دوخت.
صداها! امان از صداها! هرکدام‌شان همچون موجی خشن بر جمجمه‌اش می‌کوبیدند و هر ضربه، پالس‌های خش‌دار را در اعماق مغزش می‌فرستاد و دردهای قدیمی را بیدار می‌کرد.
نریمان که سنگینی حاکم را دید، فرصت را غنیمت شمرد. جلو آمد، پدر و روناک را با لبخندی سرسری در آغوش گرفت و سعی کرد فضای پرتنش را آرام کند.
- ممنون که اومدید بابا... باعث افتخاره روناک جون.
لبخندی زینت‌بخش چهره‌‌ی روناک شد.
- عمرت با عزت و طولانی عزیزم.
سپس نادرخان با حرکتی مقتدرانه دستش را بالا آورد و نگین را به سوی خود خواند. نیاز نفسش را حبس کرد. او از عادات پدرش خوب خبر داشت؛ میخ را تا محکم در زمین نمی‌کوبید، دست از سر کسی برنمی‌داشت. تمام‌قد ایستاد و صحنه را تماشا کرد؛ صحنه‌ای که بیشتر به نمایشی از قدرت شباهت داشت تا دیداری خانوادگی.
نگین با اضطرابی آشکار نزدیک شد. به‌محض رسیدنش، نادرخان دست را پشت کمر او برد و از پهلو به خود چسباند. و تیر آخر شلیک شد. نگین، چشم‌ها را بست و قطره اشکی بی‌اجازه روی گونه‌اش غلتید. نریمان لب گزید، روناک با زحمت سعی کرد لبخند را از چهره‌اش فراری ندهد.
و اما نیاز همانند پدر، چهره‌ای خنثی بر صورت داشت؛ خنثای خنثی. از درون متلاشی بود، اما در ظاهر بی‌تفاوت و آرام.
صدای نادرخان، مسلط و مطمئن مثل فرمانی غیرقابل‌انکار در فضا طنین انداخت:
- پیشاپیش برگشتت به عمارت رو تبریک گفتم.
چشم در برابر چشم. نیاز با صدایی سرد و شمرده پاسخ داد:
- تبریک شما دلیل این‌که پذیرفته باشم نیست.
نادر قاطع بود، صدایش همچون لبه‌ی فولاد تیز و برنده بود:
- امشب!
و تمام.
روناک اعتراض کرد:
- نادر!
اما نادرخان تنها با نیم‌نگاهی او را ساکت کرد. نیاز لبخندی ساختگی و اجباری بر لب نشاند.
- میرم وسایلم رو جمع کنم.
صدایش آرام بود اما مثل تکه یخی که در آب رها شود، سرد و بی‌احساس بود.
نادرخان بی‌آن‌که نگاهش را از نگاه دخترش بگیرد، خطاب به سامیار صدا بلند کرد:
- سامیار جان.
- بله.
صدای سامیار کمی لرز داشت و انگار از دوردست‌ها به گوش می‌رسید.
نادر همچنان با چشمانی میخکوب‌شده بر دختر، شمرده و محکم گفت:
- لطفاً نیازم رو ببر خونه‌ی مادربزرگش. کارش که تموم شد، بیارش عمارت.
هوای سالن سنگین شد. سامیار که میان فرمان نادرخان و نگاه مبهم نیاز گرفتار بود، سرگردان به سمت در چرخید. کوهیار هم بی‌صدا کنارش قدم برداشت تا برای آوردن ماشین بروند.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 29) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا