درحال تایپ درحال تایپ رمان جنون خونین| مهرسا چناری کاربر انجمن چری بوک

مهرسا

کتابخوان
کتابخوان
Sep 19, 2025
137
اخم‌هایش، چونان نقابی هراس‌انگیز، بر چهره‌ی پوریا اثر نهاده بود. در همان لحظه که کیوان او را برگردانده و به پیش می‌راند، آن اخم‌ها گشوده شد و به پوزخندی دگرگون گردید. هیچ اثری از دروغ در این پسر نمی‌دید. از همان آغاز نیز می‌دانست، اما هنوز رشته‌ی امیدی درون دلش تاب می‌خورد.
نگاهش برای واپسین بار، بر پیکر بی‌جان زنی افتاد که بر برانکارد، به سوی آمبولانس برده می‌شدند. در آن لحظه، دستی از پارچه‌ی سفید بیرون خورد. دستانی که دیگر توان و جانى در آنها باقی نمانده بود. اندوه و خشونت در این قتل را، به روشنی نمود داشت. چنان که گویی نقاشی است که در آن زیبایی به نمایش درآمده باشد.
اما شعله‌ور شدن و درگیر عواطف گردیدن، تنها بر حرفه‌ای‌گری او لطمه می‌زد. نه که ناپسند باشد؛ می‌توانست او را درگیر بازی‌ای کند . یا آنکه تفهیم معما، به عرصه‌های احساسی بکشاندش. پس دلش را در ظاهر، به سوی خاموشی و سردی گرایاند. گام‌هایش را استوار برداشت و فریاد زد:
- ‌‌خانم و آقایون حاضر ، بفرمایید به زندگیتون برسید. مزاحم وقت و کار ما نشید!
صدای اعتراض از میان جمعیت برخاست، اما او بی‌تفاوتی پیشه کرد و به سوی خودرو رفت.
نمایش قتل،همانند فیلمی سینمایی، به پایان رسیده بود.
اکنون ثمره‌هایش برای آنها باقی مانده بود.برای علیرضایی که می‌توانست به جایگاه‌های بالاتری دست یابد، اما همه چیز بر وفق مراد پیش نمی‌رود. دستی در موهای جوگندمی‌اش کشید.
-‌‌‌‌ پیر شدم کیوان.
-‌‌‌ حالا زن و بچه دار نشدی ببینی چجوریه.
-‌‌‌‌ میبینم . کلا دوسال اختلاف داریم و ۱۰ برابر جوونتر از منی.
-‌‌‌ نمیگم بده که ، اما سختی‌های زیادتری داره . شما که به خونه آبا و اجدادیت چسبیدی و به فکر زن نیستی!
در حالی که لبخندی تلخ بر لبانش نقش می‌بست، به سخن آمد:
-‌‌‌ دیگه از دوره من گذشته . نه آدمی هست منو بخواد ، نه وقتی که بخوام به اینجور چیزا فک کنم. حتما به کاوه بگو اطلاعات رو پیدا کنه و مهم تر از همه ، به ابراهیمی تاکید کن گزارش رو ظرف چند ساعت برام بنویسه.
-‌‌‌ کارای اقداماتی پزشک قانونی رو نمی‌دونی؟ حتی تشخیص هویت اون بچه هم معلوم نیست و باید صبر کنیم.
-‌‌ صبر کنم تا اون قاتل به ریشم بخنده؟
-‌‌‌ به اندازه تو ، من بیشتر عصبی هستم .‌ اما روال کاری پزشک قانونی همینه . تو سعی کن دخالت بی جا نکنی!
-‌‌‌‌ خیلِ خب ، من میرم آگاهی . میای باهام؟
-‌‌‌‌ نه تو برو . من با بچه ها یکی دوساعت دیگه میام.
 

مهرسا

کتابخوان
کتابخوان
Sep 19, 2025
137
آهسته سری تکان داد و در خودرو را گشود. درست در لحظه‌ای که قصد سوار شدن داشت، سوت تیزی در جمجمه‌اش پیچید. جهان برای لحظه‌ای در برابر چشمانش به رقص درآمد.
- خوبی؟
دستانش را با هر چه نیرو داشت بر ستون فلزی در فشرد، تا مبادا تعادلش را از دست داده و بر زمین بیفتد. دیگر نیاز به حدس و گمان نبود؛ این دردِ آشنای کهنه بود که بازگشته بود. میگرن، همچون ماری خزنده، دور مغزش حلقه زده و دندان‌های سوزانش را در پوست سرش فرو می‌کرد.
- هی علیرضا؟
- چیزی نیست. باز میگرنم شروع شد.
- میخوای یکی رو بفرستم رانندگی کنه به جات؟
- نه، نیاز نیست.
آرام، با جانی که در سینه‌اش به لرزه افتاده بود، دستانش را از ستون برداشت و با چشمانی که از شدت درد می‌گریست، خود را به پشت فرمان انداخت.
درحالی که ماشین را به حرکت درمی‌آورد، صدای لاستیک بر روی سنگ‌ریزها پدید آمد. به ناگاه پدال گاز را فشرد و صحنهٔ قتل و افرادش، از پشت شیشه، همچون نقطه‌ای محو در پس‌زمینه ناپدید شد.
- پیدات می‌کنم.
***
دستی بر روی پیراهنش کشید و کاپشن را بر روی صندلی خالی انداخت. صدای تماس‌ها و همهمه افراد آگاهی، فضای اداره را پر کرده بود. پس، به دفترش چنانچه پرنده‌ای به قفس عادت کرده باشد پناه برد.
عینک را از روی میز برداشت و شروع به پاک کردن شیشه‌های آن کرد. درست در لحظه‌ای که روی صندلی می‌نشست، چهره کاوه در ورودی اتاق پدیدار شد.
با شتاب تمام خود را به دفتر رسانید و بی‌درنگ داخل آمد. قصد داشت ادای احترام نظامی کند، اما علیرضا با اشاره‌ای او را به سوی مبل نشاند. حال و حوصله مقدمه‌چینی نداشت.
- سلام کارآگاه. صبحتون بخیر.
- کجا بودی این همه دنبالت می‌گشتیم؟
- قربان متاسفم، من پیش مادرم بودم.
- الکی؟
- نه قربان. واقعاً پیشش بودم.
عینک مطالعه را بر چشمانش نهاد، که به تازگی برای تعمیرش اقدام کرده بود و اکنون رضایتی در چهره داشت.
- خیلِ خب، بگو ببینم چی پیدا کردی.
- قربان در حال حاضر که تشخیص هویت جنازه‌ها انجام نشده، برای همون تحقیقات گمشده‌هایی که این چند روزه گزارش دادن رو انجام دادم.
- خب، چی گیرت اومد؟
- دوتا گزارش مفقودی این هفته اعلام شده. با توجه به اطلاعات پرونده‌ای که سرگرد کیوان بهم دادن، مطابقت دارن.
- یعنی یکی‌شون متعلق به این دو نفر بوده؟
- نه قربان... .
درحالی که از روی صندلی برمی‌خاست، کاغذهایی مرتبط با گفتگویش را روبروی علیرضا قرار داد. چشمان کارآگاه به سرعت متن را زیر نظر گرفت.
- ادامه بده.
- بله، این دوتا گزارش مفقودی به صورت جداگونه هست. یعنی اینکه یه گزارش برای خانمی که امروز پیدا شده و یه‌دونه برای اون پسر بچه.
- پس یعنی ارتباطی باهم ندارن.
- اینجور که از گزارش مشخصه، بله.
 
آخرین ویرایش:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 9) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا