پناه
ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتابباز
- Dec 28, 2024
- 2,927
اگر داغم، اگر سوزم، اگر آهم، اگر دردم،
بر این آتش که می سوزانَدَم خود هیزم آوردم
خودم تقدیر را تغییر دادم با دعاهایم
زمین خوردم به سختی با تمام ادعا هایم
اگرچه عاشقان در عشق از من ایده میگیرند
ولی چشمان تو راحت مرا نادیده میگیرند
نمیدانم که باز این دو چه چیزی زیر سر دارند
به چشمانت بگو دست از سر دنیام بردارند
من از این آسمان تیره بارانی نمیخواهم
برای زندگی عشق فراوانی نمیخواهم
****
سرم با زندگی گرم است، اگر این زندگی باشد
اگر این روزهای سرد غمگین زندگی باشد
چرا شرحی به معنای فراموشی نمیبینم؟
تنم محتاج آغوش هست و آغوشی نمیبینم
چرا انقدر دلتنگم؟ چرا انقدر دلگیرم؟
چرا من زندهام بی تو؟ چرا آخر نمیمیرم؟
چرا؟ شاید دلیل کوچک بیمنطقی دارم
اگرچه عاقلم، همواره عقل عاشقی دارم
پس از شبهای تلخ بی کسی صبح سپیدی هست
مرا در اوج ناامید بودنها امیدی هست
****
امیدی هست و می گویم ولی شاید فقط شاید
اگر دنیا شود زیر و زِبَر شاید فقط شاید
تو هم شاید مرا در یاد میاری به دشواری
و از من خاطرات مهمی داری به دشواری
تو شاید عاشقم هستی و مغروری، نمیگویی
تو مغروری که از دلتنگی و دوری نمی گویی
تو هم دلتنگی و هم بی قراری در خیالاتم
تو من را دوست داری، عاشق این احتمالاتم
نمی گویم که چشمانت فقط دنبال من باشد
ولی کاش میشد دست هایت مال من باشد
****
پس از دست تو، دست دیگری هرگز نمی گیرم
که مردم زنده از عشقند و من با عشق میمیرم
اگرچه من به یادت هستم و همواره می مانم
ولی که تو مرا از یاد خواهی برد، میدانم!
بر این آتش که می سوزانَدَم خود هیزم آوردم
خودم تقدیر را تغییر دادم با دعاهایم
زمین خوردم به سختی با تمام ادعا هایم
اگرچه عاشقان در عشق از من ایده میگیرند
ولی چشمان تو راحت مرا نادیده میگیرند
نمیدانم که باز این دو چه چیزی زیر سر دارند
به چشمانت بگو دست از سر دنیام بردارند
من از این آسمان تیره بارانی نمیخواهم
برای زندگی عشق فراوانی نمیخواهم
****
سرم با زندگی گرم است، اگر این زندگی باشد
اگر این روزهای سرد غمگین زندگی باشد
چرا شرحی به معنای فراموشی نمیبینم؟
تنم محتاج آغوش هست و آغوشی نمیبینم
چرا انقدر دلتنگم؟ چرا انقدر دلگیرم؟
چرا من زندهام بی تو؟ چرا آخر نمیمیرم؟
چرا؟ شاید دلیل کوچک بیمنطقی دارم
اگرچه عاقلم، همواره عقل عاشقی دارم
پس از شبهای تلخ بی کسی صبح سپیدی هست
مرا در اوج ناامید بودنها امیدی هست
****
امیدی هست و می گویم ولی شاید فقط شاید
اگر دنیا شود زیر و زِبَر شاید فقط شاید
تو هم شاید مرا در یاد میاری به دشواری
و از من خاطرات مهمی داری به دشواری
تو شاید عاشقم هستی و مغروری، نمیگویی
تو مغروری که از دلتنگی و دوری نمی گویی
تو هم دلتنگی و هم بی قراری در خیالاتم
تو من را دوست داری، عاشق این احتمالاتم
نمی گویم که چشمانت فقط دنبال من باشد
ولی کاش میشد دست هایت مال من باشد
****
پس از دست تو، دست دیگری هرگز نمی گیرم
که مردم زنده از عشقند و من با عشق میمیرم
اگرچه من به یادت هستم و همواره می مانم
ولی که تو مرا از یاد خواهی برد، میدانم!