پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

نیمه شب بود و سکوتی سنگین روی حیاط عمارت سایه انداخته بود، همان سکوتی که حتی صدای پای رهگذران هم نمی‌توانست آن را بشکند. چراغ‌های دیواری با نور زرد و ملایم، راه سنگ فرش را روشن کرده بودند و شاخ و برگ‌ درختان زیر نسیم آرام، بی‌قرار تکان می‌خوردند.
سامیار با چمدانی در دست از میان درب بزرگ آهنی عبور کرد. قدم‌هایش محکم بودند، اما درونش لبریز از تردید. پشت سرش نیاز قدم برمی‌داشت. سرش بالا، چهره‌اش سنگی، لب‌هایش بسته؛ امان از آن چشم‌ها، چشم‌هایی که فاش می‌کردند که این استواری، نقابی بیش نیست و با هر پلک زدن، شکست درونی‌اش فریاد می‌کشید.
سه سال بود که پایش به این عمارت نرسیده بود. سه سالی که دیگر مادر در این خانه نبود و زنی دیگر جای او را تصاحب کرده بود. هر آجر، هر پنجره، هر درخت، خاطرات مادر را در خود حک کرده بودند و نفس کشیدن در این فضا برای نیاز، چیزی شبیه بلعیدن تکه یخی سنگین بود که راه گلو را می‌بست.
درب ورودی گشوده شد. نگین با اضطرابی آشکار خود را به حیاط رساند. پشت سرش روناک با لبخندی تصنعی و پر از دلهره و نریمان که رنگ به رخسار نداشت. هیچ‌کدام‌شان دل خوشی از این اجبار نداشتند، حتی روناک که حالا بانوی این عمارت بود از ته دل آرزو می‌کرد ای کاش نیاز با پای خود و به میل قلبی، نه با فرمانی سختگیرانه به عمارت، خانه پدری، و مأمن امن و آرامش مادری برمی‌گشت.
نریمان قدمی جلو نهاد:
- خوش اومدی عزیزم.
تزلزل، نگرانی و اضطراب در لرزش صدایش موج میزد.
و نگین به خود اجازه سخن گفتن داد:
- دوست داشتم با میل خودت برگردی.
و نیازی که هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌داد، اما با قدم‌های سست و لرزان به راه خود ادامه می‌داد.
- خوشحالم نیاز جان. همه‌چیز هنوز مثل قبله دخترم.
و عجیب دخترم گفتن‌های روناک تیغ میشد و در زخم‌های عمیق و قدیمی فرو می‌رفت‌. کاش میشد روحش را شکافت و زخم‌ها را نمایان کرد تا انصاف به خواب رفته‌شان بیدار شود. دست از سر خاطره‌های کهنه بردارند و زخمی به کلکسیون زخم‌هایش اضافه نکند.
سامیار سرش را پایین انداخته و در کنار پله‌های ورودی ایستاد. نمی‌توانست این خانواده، مخصوصاً پدر و پسر را درک کند. نمی‌توانست بفهمد چه چیزی آنها را وامی‌دارد تا این دختر را با چنین بی‌رحمی به خانه برگردانند. در دلش غوغایی به پا بود، اما زبانش قفلی به بزرگی اجبار به خود آویخته بود.
در همان لحظه پشت پنجره طبقه بالا، نادر خان ایستاده بود، قامتش مثل همیشه برافراشته و چهره‌اش سخت و مغرور. دستی به پشت کمر بسته و دستی دیگر روی شیشه پنجره. مثل مجسمه‌ای از سنگ بود که فقط چشم‌هایش زنده بودند و از آن بالا دخترش را نگاه می‌کرد، دختری که در ظاهر سربلند و استوار قدم برمی‌داشت، اما هر خط از نگاهش فریاد میزد که از درون، آرام‌آرام فرو می‌ریزد.
نیاز به سختی رو کرد به سامیار:
- اصلاً فکرشو نمی‌کردم که توسط شما برگردم این‌جا... به هر حال ادب حکم می‌کنه که ازتون تشکر کنم. ممنون جناب کاردان. شب خوش.
با زبان بی‌زبانی می‌خواست سامیار را راهی خانه خود کند تا کلامی به خطا بر زبانش رانده نشده است.
سامیار سری به احترام برای نادرخان تکان داد و با قدم‌های بلند از عمارت دلتنگی بیرون رفت.
نریمان با دستان لرزان چمدان را برداشت و همراه خواهر شد. دوست داشت این بازگشت رنگ دیگری داشته باشد؛ نه از سر اجبار بلکه با انتخاب. نه تلخی بلکه با آرامش، اما چه سود؟ آرزوهایی که همیشه در جای خود اتفاق نمی‌افتند، بیشتر از هر چیزی دل را می‌سوزانند.
نادر خان پلک بر هم نگذاشت، لب‌هایش بی‌حرکت بودند، اما سنگینی هزار حرف نگفته را در خود حمل می‌کردند. شاید غرورش اجازه نمی‌داد بر زبان بیاورد، اما قلبش برای همزاد گلاره می‌تپید و ضرب می‌گرفت. خودش خوب می‌دانست این بازگشت، بازگشت یک فاتح نیست بازگشت دختری است که میان عشق و نفرت، گذشته و آینده، جبر و اختیار، ایستاده و قدم پس نخواهد کشید. طرف صحبتش نیاز است نیازی که نه تنها چهره، بلکه رفتار و روحیات گلاره را به ارث برده است.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

با گذشت چند روز از آن ماجرا، سامیار دیگر آن آدم سابق نبود. پرخاشگر، عصبی و خاموش شده بود. به بهانه‌های بی‌اهمیت کارگرانش را اخراج می‌کرد، در کارها زود از کوره درمی‌رفت و سعی داشت هر طور شده از روبه‌رو شدن با نریمان اجتناب کند. نگاهش را از او می‌دزدید؛ گویی خودش را خائن می‌دانست و مستحق مجازات. در خانه با هیچ‌کس سخن نمی‌گفت. دور میز غذا بیش از پنج دقیقه نمی‌نشست و به‌ندرت لقمه‌ای در دهان می‌گذاشت. این سکوت و رفتار سرد، مادر و پدر را به شدت نگران کرده بود.
آن شب، همه دور میز نشسته بودند جز کامیار. صدای زنگ در بلند شد. سامیار بی‌آن‌که حتی نگاهی به پدر و مادر بیندازد، تشکری کوتاه زیر لب گفت، دکمه آیفون را فشرد و بی‌درنگ از پله‌ها بالا رفت تا در اتاقش پناه بگیرد.
پدر و مادر نگاهی نگران به هم انداختند؛ نگاهی که از چشم تیزبین کوهیار مخفی نماند. لحظه‌ای بعد، صدای باز شدن در آمد و کامیار با کیف در دست و چهره‌ای خسته، اما پرانرژی وارد شد. سلام پرشوری نثار جمع کرد، اما با پاسخ سرد و بی‌رمقشان روبه‌رو شد.
مادر لبخند زد و سعی کرد اضطرابش را پشت همان لبخند پنهان کند:
- سلام کامیار جان، خسته نباشی مادر... بجنب که مادر زنت دوستت داره!
کامیار لبخند پهنی زد، دست‌هایش را باز کرد و با ژستی اغراق‌آمیز گفت:
- بایدم دوستم داشته باشه! داماد به این جنتلمنی از کجا بخواد پیدا کنه؟
خانه از خنده‌شان پر شد و فضا برای لحظه‌ای نرم شد. کامیار کتش را درآورد و در حالی که قصد رفتن به سرویس داشت، کوهیار که غذایش را تقریباً تمام کرده بود، سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
- کامیار... .
برادر بزرگ‌تر ایستاد و برگشت:
- جانم؟
- میشه باهات حرف بزنم؟
- حتماً، زمان و مکانش رو تو تعیین کن.
کوهیار کمی مکث کرد، بعد با قاطعیتی که کمتر از او دیده بودند گفت:
- الان... همین‌جا.
فضا در لحظه‌ای سنگین شد، اما جمع کوچک خانه حس کرد چیزی جدی در راه است. همه از دور میز بلند شدند و به سمت سالن رفتند. کامیار با لبخندی شوخ برای کاستن از جدیت فضا لب به سخن گشود:
- من دربست در اختیارتم مهندس کوچولو!
اما کوهیار نمی‌خندید. بی‌قرار و مضطرب به نظر می‌رسید. انگشتانش را در هم گره کرده بود و زیر نگاه منتظر و سنگین دیگران به سختی لب گشود:
- شاید حرفام ناراحت یا نگرانتون کنه... من فقط سه ماه تا کنکور وقت دارم و از بقیه بچه‌ها عقب‌ترم، اما اون چیزی که اذیتم می‌کنه درس نیست... یه چیز دیگه‌ست.
پدر با نگرانی پرسید:
- باز بچه‌های بزرگ‌تر اذیتت کردن؟
کوهیار نفس عمیقی کشید و گفت:
- نه... من... من... !
کامیار که تا آن لحظه ساکت بود، آرام کنارش نشست. لحنش مثل همیشه نرم و دلگرم‌کننده بود:
- اینایی که گفتی یعنی داری طفره میری داداش. می‌دونم یه چیزی ته دلت سنگینی می‌کنه. دیشب هم بیشتر از همیشه منتظرت بودم. حالا که خودت خواستی جلوی مامان و بابا حرف بزنی، یعنی به اندازه کافی مرد شدی و ما رو امن‌ترین آدمای دنیا می‌دونی. پس بگو، ما سراپا گوشیم.
کوهیار چند لحظه سکوت کرد. نگاهش بین همه‌شان چرخید، بعد با لرزش صدایی که از عمق دلش می‌آمد، گفت:
- می‌خوام... می‌خوام به داداش بگین از این خونه بره!
و سکوت مثل پتک بر سرشان فرود آمد.
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
مادر هراسان‌تر از همه زودتر از بقیه به خود آمد:
- چی؟... چرا؟
پدرخواست چیزی بگوید، اما کامیار به نشانه‌ی سکوت دست را بالا برد. هر دو خاموش شدند. سپس رو به کوهیار با لحنی جدی، اما مهربان گفت:
- ادامه بده.
کوهیار نفسش را بیرون داد، صدایش می‌لرزید، اما مصمم بود:
- احساس می‌کنم شده مثل قدیما... .
ترس در چهره پدر و مادر نشست؛ ترس از یک خاطره‌ی قدیمی.
- تا صبح از اون دوستش و نامزدش حرف می‌زنه، صداش میاد... نگاهاش عوض شده... سرد شده... می‌ترسم هر لحظه یه چیزی رو بهونه کنه و کتکم بزنه. وقتی خونه‌ست دوست ندارم از اتاقم بیام بیرون.
کامیار چشم باریک کرد:
- از کدوم دوستش حرف می‌زنه؟
- اونی که خودکشی کرد.
پدر، با بهت و ناباوری، زیر لب زمزمه کرد:
- دانیال و مایا؟
کوهیار سری به نشانه مثبت تکان داد و مستقیم در چشمان کامیار لب زد:
- ولی اسم اون یکی دختره رو هم میگه.
کامیار ابروی بالا انداخت و دست به ریش نداشته‌اش کشید:
- مطمئنی؟ خودت اسمش رو شنیدی؟
- آره... من از داداش می‌ترسم... .
مکثی کرد و بعد با صدایی آرام‌تر ادامه داد:
- دوست دارم اون بشه زن‌داداشم ولی می‌دونم که اذیتش می‌کنه.
پدر دیگر تاب نیاورد:
- بین شما سه برادر چه اتفاقی افتاده که ما بی‌خبریم؟!
کامیار کوتاه جواب داد:
- توضیح میدم.
سپس رو کرد به برادر کوچک و دستان سردش را در دست گرفت و برای دلگرمی فشرد.
- می‌دونی اگه سامی تنها بشه احتمال بدتر شدن حالش هست؟
- می‌دونم.
- اون وقت این به نفعشه؟
کوهیار به علامت منفی سر تکان داد.
- ما باید بهش کمک کنیم که با خودش کنار بیاد. اون با چشمای خودش مرگ دوستش رو دیده... روزای سختی رو گذرونده... من به کمک تو احتیاج دارم. می‌تونم روت حساب کنم؟
کوهیار بدون معطلی و مشتاقانه جواب داد:
- حتما!
کامیار لبخند محوی زد:
- خوبه! حالا هم وسایلتو بردار و برو توی اتاق من. فردا یه نفر رو خبر می‌کنم بیاد وسایل سنگین رو جابه‌جا کنه. تو فقط رو کنکورت تمرکز کن و بقیه‌اش با ما.
کوهیار سری تکان داد و به سمت اتاقش رفت که کامیار ادامه داد:
- اگه سامی بدونه که یه داداش دلسوز مثل تو داره تا آخر عمرش به خودش می‌باله.
مادر که از رفتن کوهیار مطمئن شد، با صدای لرزان پرسید:
- ما از چی بی‌خبریم کامیار؟
کامیار آهی کشید و با لبخندی تلخ، اما امیدوارانه سعی کرد مادر را آرام کند:
- باید خودتون رو آماده کنید که پسرتون این روزا بیاد و ازتون درخواست کنه که براش برین خواستگاری.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
مادر که رویا نام داشت، با ناباوری اشک می‌ریخت. دستش را روی دهانش فشرد و صدایش شکست:
- وای خدای من! من چه‌قدر بدبختم که باید از زن گرفتن پسرم ناراحت باشم.
ساسان به فکر فرو رفت و نگاهش روی نقطه‌ای نامعلوم میخ شد.
کامیار سکوت سنگین را شکست:
- چرا خودتون رو اذیت می‌کنین؟ اون حرف‌هایی که با مشورت دکترش زدیم مال چند سال پیش بود. اون موقع گفتیم که فعلاً دختری وارد زندگیش نشه یا زندگی مشترک تشکیل نده.
ساسان نفسش را سنگین بیرون داد و با تردید پرسید:
- نظر شخصی خودت چیه؟ اصلاً این دختر کی هست؟
کامیار نفس عمیقی کشید، انگار داشت خودش را برای گفتن نام دختر آماده می‌کرد:
- نیاز!
ساسان با بهت ابرو بالا انداخت:
- نگو با یه بار دیدنش توی تولد عاشقش شده؟
- نه... ظاهرا قبلاً چندبار همدیگه رو دیده بودن، کوتاه و گذری بوده ولی خب... .
رویا کمی آرام گرفت و اشک‌هایش را با گوشه آستینش پاک کرد.
- اونم دوسش داره؟!
کامیار شانه بالا انداخت:
- نمی‌دونم.
مکثی کرد و باز ادامه داد:
- چند روز پیش رفتم پیش مهراد (دکتر روان‌پزشک سامیار). سامیار تا به حال از درون عذاب کشیده، ما هم براش سنگ تموم گذاشتیم و تا جایی که تونستیم از جنس مخالف دورش کردیم، ولی الان که فکر می‌کنم می‌بینم؛ خیلی اشتباه کردیم. شاید عشق بتونه نظرش رو نسبت به دخترا عوض کنه.
برای دلگرم کردن پدر و مادر لحنش نرم‌تر شد:
- مامان... نمی‌دونی با چه لذتی به نیاز نگاه می‌کرد. از چشماش میشد فهمید چه‌قدر بهش وابسته‌ست... یه چیزی توی نگاهش بود... حس کردم انگار اولین باره دارم سامیار رو می‌بینم. ما اشتباه کردیم... اون به عشق احتیاج داره... به معجزه. شاید نیاز همون معجزه باشه.
کنار پای پدر زانو زد و صدایش گرم و پر از اطمینان بود:
- بابا... نمی‌دونین با چه ذوقی نیاز رو سوار ماشینش کرد که ببرتش خونه‌ی خاتون. چند شب فقط به خاطر این‌که نیاز توی ماشینش بوده، روی همون صندلی شبش رو صبح کرد... این سامیار برای من جدیده بابا... عوض شده باور کنین.
ساسان سکوت کرد و بعد از چند ثانیه انگار که تصمیمش را گرفته باشد گفت:
- به نظرت ما باید چی‌کار کنیم؟
کامیار دست میان موهای انبوهش کشید.
- اگه ازتون خواست پا پیش بذارین لطفاً عجله نکنین... یکم طولش بدین ببینیم سر حرفش می‌مونه یا نه.
رویا آه عمیق و جان سوزی سرداد:
- وقتی گلاره زنده بود، همیشه بهش می‌گفتم حق نداری نیاز رو زود شوهرش بدی. نیاز عروس خودمه... من اونو برای تو در نظر داشتم.
کامیار در حالی که سعی می‌کرد خنده‌اش را قورت دهد وانمود به اخم کرد.
- وا مامان! نفرینم می‌کنین؟ بذارین اول اینی که داداشم زاییده بزرگ کنیم بعد شاید... .
ساسان چشم‌هایش را ریز کرد و با نگاهی مشکوک به کامیار خیره شد:
- یه مدت ازتون غافل شدم خوب زیرآبی رفتین.
رویا لبخند کم‌جانی روی لب نشاند:
- اِ ساسان... کم نگاش کن بچه‌ام خجالت کشید.
ساسان برای عوض کردن فضا لحنش را شوخ کرد:
- اینو خجالت؟ فکر نکنم... طرف کیه؟
کامیار در حالی که از پله‌ها بالا می‌‌رفت، کتش را روی شانه انداخت:
- هرچند باجناق فامیل نمی‌شه، ولی مجبورم با پسر عنق‌تون بسازم.
وارد اتاقش شد؛ اما هنوز صدای خنده پدر و مادر را می‌شنید، خنده‌هایی که این‌بار، بوی امید می‌داد. روزنه‌‌ای کوچک به آینده‌ای روشن‌تر برای پسر ارشدشان.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
در راهروی طبقه‌ی بالا، چراغ‌ها خاموش بود و تنها نوار باریکی از نور زرد شب‌تاب، از زیر درب اتاق سامیار به بیرون می‌لغزید. کامیار آرام قدم برداشت؛ آن‌قدر آرام که صدای نفس‌های خودش را هم می‌شنید. دستش روی دستگیره در مکث کرد، کوتاه اما پر از تردید. بعد آهسته آن را هل داد.
سامیار کنار پنجره ایستاده بود؛ شانه‌هایش افتاده بودند و قامتش کشیده، اما خسته.
پرده نیمه کشیده شده بود و هوای شب، خنک و آرام، در اتاق می‌رقصید. نور ماه روی نیمرخش نشسته بود و خطوط صورتش را نرم‌تر می‌کرد، اما آن‌چه اتاق را پر کرده بود نه نور بود و نه هوا، نوای پیانویی ملایم، آرام و دور، مثل زمزمه‌ای که از جایی امن می‌آمد و روی زخم‌ها دست می‌کشید.
کامیار چندقدم بی‌صدا جلو رفت و پشت سر برادر ایستاد. لحظه‌ای به نوا گوش سپرد. ملودی ساده بود و عمیق. نت‌ها آهسته بالا می‌رفتند و دوباره فرود می‌آمدند، انگار کسی درون روح سامیار با احتیاط راه می‌رفت و رد پایش مانند معجزه زخم‌ها را ترمیم می‌کرد.
- امروز خیلی طولانی بود.
سامیار تکان نخورد فقط نفسش عمیق‌تر شد:
- شبش طولانی‌تر.
کامیار کنار پنجره ایستاد و هم‌سطح برادر شد. به بیرون سرک کشید. حیاط تاریک عمارت زیر نور مهتاب خوابیده بود و روبه‌رو، پنجره‌ای روشن‌تر از بقیه قرار داشت، پنجره‌ی اتاق نیاز.
پرده‌ها باز نبودند، اما سایه‌ی چراغی کوچک و حرکتی آرام پشت شیشه پیداست. کامیار از رقص کلاویه‌ها و مهارت انگشتان ماهر نیاز خبر داشت.
- بهتری؟
سوال از سر وظیفه نه بلکه از سر نگرانی بود.
کامیار شانه بالا انداخت:
- وقتی می‌زنه... آروم‌ترم انگار!
کامیار تمام توانش را جمع کرد و با تردید، اما قاطع دست روی شانه برادر گذاشت و زمزمه کرد:
- دوسش داری؟!
سامیار شوک‌زده و هراسان به سوی برادر بازگشت و دست کامیار از شانه‌اش افتاد. ترسیده بود. قلبش ریتم گرفت و عرق شرم بر پیشانی‌اش نشست.
حالات سامی برای کامیار تازگی داشت و در عین حال عجیب به نظر می‌رسید. هرگز تصور نمی‌کرد تاثیر کلامش با چنین واکنشی روبه‌رو شود.
سامیار در افکارش غوطه‌ور بود و از قضاوت شدن می‌ترسید. دست راستش مشت و لرزان شد. سعی کرد نگاهش را از برادر بدزدد. احساس خفگی داشت که ناگهان دستانش توسط کامیار گرفته شد و او را به سمت تخت کشانده و آرام روی آن نشاند. با نشستن احساس بهتری پیدا کرد انگار که پاهایش رها شدند از تحمل بار این همه سنگینی قضاوت.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
کامیار آرام گفت:
- چرا آشفته‌ای سامی؟ عاشق شدن که خجالت نداره.
ناگهان سامیار برافروخته شد. شانه برادر را کنار زد و چند قدم از او فاصله گرفت. صدایی که از حنجره‌اش بیرون آمد لرز داشت:
- من نمی‌دونم عاشقشم یا نه... ولی... ولی... .
کلمات در گلویش گیر کرده بود انگار. کامیار همان‌جا ایستاد و چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد؛ منتظر و بدون قضاوت. سامیار مشت‌هایش را گره کرد و ناگزیر ادامه داد:
- ولی این دوست داشتن قباحت داره... مسخره‌ست. پر از خیانته، پر از توهین.
- اجازه بده سامی! هیچی از حرفات نمی‌فهمم. دوست داشتن که جرم نیست.
سامیار چرخید. نگاهش تیز بود، اما پشت آن تیزی ناامیدی موج میزد.
- ببین سامی هر مردی یه روزی می‌فهمه می‌تونه یه نفرو وارد خصوصی‌ترین حریم زندگیش کنه، بهش تکیه کنه، باهاش آینده بسازه.
قاطعانه میان حرفش پرید:
- اما اگه اون یه نفر مال تو نباشه چی؟
کامیار ابرو درهم کشید:
- یعنی چی؟
پوزخند تلخی روی لب‌هایش نشست و دست در موهایش کشید.
- یا خیلی بی‌غیرت شدی یا زیادی روشنفکر آقای دکتر!
کامیار دست‌ها را چلیپا کرد:
- باید منظورت رو بفهمم؟
و طبل سکوت میان دو برادر نواخته شد. کامیار در دنیای کج‌فهمی خود غوطه‌ور شد و سامیار در مرداب تردید. بعد از چند لحظه سامیار تردید را کنار گذاشت؛ انگار بین گفتن و بلعیدن حقیقت گیر کرده باشد بالاخره آهی کشید:
- اصول اخلاقی تو می‌پذیره به دختری صبح تا شب فکر کنی که... نامزد داره؟!
دست‌های کامیار از حالت گره خورده باز شد.
- نامزد داره!؟
پوفی کشید و پشتش را به او کرد.
- حالم بده... روز و شبم قاطی شده. با خودم صادق نیستم دیگه. دست و دلم می‌لرزه.
صدایش شکست و جز نجوا چیزی به گوش نرسید:
- همیشه می‌ترسیدم یه روزی پارتنرم بهم خیانت کنه. ولی حالا خودم شدم همون چیزی که ازش وحشت داشتم.
کامیار سکوت اختیار کرده بود و نظاره می‌کرد که ترس‌ها و توهمات پنهان شده در سایه، چگونه با تلنگری کوچک به بیرون جهیده‌اند و اظهار وجود می‌کنند.
- اوایل تصمیم داشتم برم سراغ نریمان. می‌خواستم بهش بگم هرچی دار و ندارم بهت میدم فقط اون نیاز رو بهم ببخشه.
خندید، خنده‌ای که جز غم چیزی در آن نمی‌توانستی ببینی. چشم‌هایش خیس شده بودند، اما اشکی برای ریختن وجود نداشت.
- از خودم بدم میاد!
و باز هم سکوت میانشان سنگین شد. و باز هم نت‌های پیانو دوباره آرام و بی‌خبر از طوفان در عمق این ماجرا، در تاریکی شب می‌رقصید.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
به دیوار روبرو خیره ماند و با صدایی گرفته ادامه داد:
- دارم تمام تلاشمو می‌کنم که فراموشش کنم. سخته... نمی‌تونم.
کامیار با ناباوری پرسید:
- نریمان خودش بهت گفت که نیاز نامزدشه؟
- نه، فقط گفت به هم محرم شدن.
کامیار قدمی جلوتر آمد؛ حالا کاملاً درگیر شده بود، درگیر داستان و ماجرایی که نریمان آن را به نگارش درآورده.
- همه‌چی رو بهم بگو از همون اول.
سامیار روی تخت نشست واقعاً خسته بود، انگار قرار بود اعترافی را که مدت‌ها در گلویش مانده، بالا بیاورد.
از اولین باری گفت که نیاز را دید؛ از همان لحظه‌ای که بی‌هشدار، ضربه‌ای سنگین در سینه‌اش نشست و نظم نفس‌هایش را به هم زد. از خواب‌هایی که در گذشته می‌دید. آن‌هایی که بی‌مقدمه شروع می‌شدند و با صدایی مبهم تمام؛ صدایی که حالا می‌دانست متعلق به نیاز بوده. از نریمانی که اسمش را با تعلل بر زبان آورد. از حرف‌هایی که خودش قبل از دیدن نیاز زده بود، با آن قطعیت همیشگی؛ آن غرور همیشگی که حالا مسخره به نظر می‌رسید.
از شبی که نریمان کنار او ماند. از حال خرابش. از تنفری که آرام‌آرام از خودش گرفت. از بوی عطری که در ماشینش پیچیده بود و منشا آن دختری بود به نام نیاز. از شب‌هایی که روی آن صندلی صبح کرد.
- نمی‌دونی چه حالی داشتم وقتی برش گردوندم عمارت. انتظار داشتم نادرخان و نریمان یه واکنشی نشون بدن.
مکثی کرد و باز ادامه داد:
- حس می‌کردم و می‌دونستم از برگشتنش راضی نیست، اما نریمان چرا جلوی نادرخان از نیاز دفاع نکرد؟ اصلاً این موضوع رو متوجه نمی‌شم‌.
کلافه‌تر شد و نفسش به شماره افتاد:
- مریضه!
چشم‌هایش را بست و به زجرهایی که نیاز کشیده بود فکر کرد.
کامیار حالا مطمئن بود که این دیگر یک دلبستگی سطحی نیست و نیاز از برادرش عاشق پیشه‌ای ساخته که هرگز نمی‌تواند قدمی از خواستنش به عقب بردارد. کنارش نشست لبخند آرامی زد از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه روشن کردن شمع در دل تاریکی‌ست و دست روی دست برادر گذاشت.
- دیگه وقتشه برادرانه و جانانه روی ماهت رو ببوسم و بهت تبریک بگم.
سامیار با تعجب نگاهش کرد:
- تبریک؟ می‌خوای بری التماس نریمان؟
کامیار از جا بلند شد و به سمت در رفت:
- نه! می‌خوام بساط آشنایی با خواهرش رو راه بندازم.
سامیار هم ایستاد و به شیطنتی که در عمق چشمان کامیار نشسته بود خیره شد.
- مبارکه! پس وقتشه من روی ماهت رو ببوسم. مطمئنم نریمان بهتر از تو برای نگین پیدا نمی‌کنه.
دست کامیار روی دستگیره‌ی در مکث کرد و آرام برگشت و نگاهش مستقیم در چشم‌های سامیار نشست:
- نگین خواهرخوانده‌شه.
کلمات را شمرده در هوا رها کرد:
- من گفتم خواهرش.
و روی کلمه خواهر تاکید کرد.
و باز هم سکوت در اتاق موج زد انگار که سامیار چیزی را دیر فهمیده باشد پلک زد.
- یعنی چی؟
- برادر عزیزم تو «محرم بودن» رو اشتباه برداشت کردی.
و لبخندی موذیانه گوشه لبش نشست:
- همه‌ی خواهر برادرا به هم محرمن.
ذهن سامی به سرعت برگشت به عقب؛ به آن جمله، به مکث‌ها، و به برداشت خودش.
محرم... .
یعنی همیشه فقط یک معنا داشته؟ دلش فرو ریخت نه از ترس، نه حسادت، بلکه از شرم. نفسش لرزید:
- پس چرا نریمان... ؟
صدایش دیگر مطمئن نبود. خشم نداشت، اما گناه هم در آن موج نمی‌زد. فقط سردرگمی و برای اولین بار روزنه کوچکی از امید در دلش روشن شد.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
کامی اجازه نداد سامیار جمله‌اش را کامل کند. جلوتر آمد و با لحنی محکم، اما برادرانه گفت:
- من اگه جای نریمان بودم و می‌دیدم که تو با اون حال آشفته‌ات، درست همون لحظه‌ای که از ترس و تردید حرف می‌زنی، چشمت به خواهر جوون و طنازم می‌افته... قطعاً اجازه نمی‌دادم که اون بشه عروسک دست هیجاناتت. نمی‌ذاشتم بشه جایی برای تخلیه تردیدات و وقتی از شور افتادی، بزاری و بری.
مکثی کرد و نگاهش جدی‌تر شد:
- نریمان که نمی‌دونسته تو واقعا عاشقش میشی. تو خودت گفتی دنبال چالش جدید بودی، دنبال آدم جدید. طبیعیه که نخواد اون آدم جدید خواهر خودش باشه. درکش برای ما که خواهر نداریم سخته، ولی اگه پای غیرت وسط باشه، نریمان آدم پیچیده‌ای میشه.
سامیار که حالا سبک‌تر نفس می‌کشید لبخند کوتاهی زد.
- آخه چه‌طور ممکنه؟
کامی نفسی تازه کرد:
- دخترعمه‌ی نریمان فوت می‌کنه و حال عمش بد میشه. به خاطر شباهت نیاز به دخترش، عمه فقط با اون حرف می‌زده. خانواده با مشورت بقیه تصمیم می‌گیرن نیاز یه مدت بره اصفهان پیش عمش تا حالش بهتر بشه. تعطیلی‌ها و تابستون‌ها برمی‌گشت خونه. وقتی تو کانادا بودی حال عمه خوب میشه و نیاز برمی‌گرده.
کامیار آرام‌تر ادامه داد:
- دو سال بعد هم که گلاره خانم فوت کرد حال نیاز به مراتب بدتر از قبل شد، نگین حضورش پررنگ‌تر شد و توی همین رفت و آمدها حکم خواهر رو برای نریمان پیدا کرد. بعدش هم که نادرخان و روناک خانم به خاطر وابستگی بچه‌هاشون تصمیم گرفتن با هم ازدواج کنن.
سامیار ساکت بود و فقط گوش می‌داد، ذهنش هم شروع کرده بود به ساختن تصویر.
- از همون‌جا کینه نیاز نسبت به نگین شروع شد. فکر می‌کرد که این نزدیکی یه نقشه بوده. خاتون هم که تک دخترش رو از دست داد مشایرش رو از دست داد نیازم همین رو بهونه کرد و رفت پیش خاتون.
کامیار نگاهش را پایین انداخت:
- یادمه اون روزی که نیاز چمدون بست و رفت. نه نریمان و نه نادرخان هیچ‌کدوم قدم از قدم برنداشتن تا منصرفش کنن. یه جورایی نیاز طرد شد.
سکوتی سنگین بر اتاق حاکم شد و در ذهن سامیار تصویری شکل گرفت؛ دختری با چمدان. چشمانی که هنوز امیدوارند کسی صدایش بزند، و سکوتی که بلندتر از هر فریادی است.
دلش فشرده شد.
کامیار که تمام حالات برادر را زیر نظر گرفته بود باز هم ادامه داد:
- اون دختر فکر کرد برای هیچ‌کس مهم نیست باشه یا نباشه. ضربه روحی سنگینی خورد... برای خالی کردن دلش فقط به خاتون پناه برد.
سامیار نمی‌دانست چه احساسی داشته باشد. سبکی امیدی که چند دقیقه قبل در سینه‌اش روشن شده بود، حالا با سنگینی گذشته نیاز در هم آمیخته شده بودند. دانست عاشق دختری شده که زخم دارد و ممکن است هر نزدیکی را تهدید قلمداد کند. تهدیدی برای باز شدن زخمش.
و کامی که تردید را در چهره او دید آرام‌تر از قبل گفت:
- من یه راه حل دارم.
او نگاهش کرد این‌بار نه از سر اضطراب بلکه از سر طلب راهنمایی.
- به نظرم باید سه تا مرحله رو بگذرونی.
سپس در چشم‌های سامیار چیزی شبیه آمادگی دیده میشد. آمادگی برای جنگیدن، اما نه با نریمان و نه با گذشته، بلکه با خودش.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
سامیار چشم‌هایش را باریک کرد:
- اولی؟
بعد فکر کرد که این مرحله اول یعنی چه؟ یعنی می‌تواند در مقابل خودش مقاومت کند؟ یا دوباره همان آدم فراری قبل خواهد شد؟
کامیار بشکنی زد:
- آ باریکلا! مرحله‌ی اول. به نریمان چیزی نمیگی. بدون عذاب وجدان، این‌بار سعی کن نه نیاز رو ببینی، نه بهش فکر کنی.
سامیار لب پایینش را به دندان گرفت و دلش لرزید. آیا می‌توانست برابر ندیدن نیاز تاب بیاورد؟
- ولی فکر نکنم بتونم.
- ولی نداره. تلاشت رو بکن تا تکلیفت با دلت مشخص شه.
سکوت کوتاهی کرد و حس کرد قلبش ضربه‌ای محکم می‌زند. تکلیف... تکلیف با دل؟ یعنی همین دل زخمی که هنوز پر از ترس است؟
- هرچند سخته... ولی باشه.
کامیار ادامه داد:
- دوم! اگه تونستی به خودت قبولونی که می‌تونی ازش بگذری، که هیچ. هر کدوم راه خودتون رو میرین.
نگاه سامیار به زمین افتاد گذشتن از کسی که حتی فکرش هم باعث ایجاد لرزه در اندامش می‌شود؟ هرگز؟
و بعد لبخند مرموزی روی لب‌های کامیار نشست:
- ولی اگه نتونستی و دلبستگیت بیشتر شد، باید یه خودی نشون بدی و دلبری کنی که نیاز بفهمه احساساتت نسبت بهش چیه.
دلبری؟ این یعنی باید ترس و تروماهای قبل را به تاریک‌ترین نقطه ذهنش بفرستد و شجاعت را وارد میدان کند.
کامیار که اعتماد به نفس برادر را متزلزل دید او را به سمت آینه قدی کنار اتاق هل داد و خودش هم کنارش ایستاد:
- یه نگاه به خودت بنداز. خوش قد و بالا... خوش هیکل... چشم و ابرو مشکی، از همه مهم‌تر با جذبه‌ی خوشگل.
سامیار به انعکاس خودش در آینه نگاه کرد و به آرامی لبخند زد:
- دیوونه... .
- چرا می‌خندی؟ یه پسری مثل تو با آپشن‌هایی که گفتم آرزوی هر دختریه.
آرزوی هر دختری نه. او فقط میخواست آرزوی نیاز باشد.
چشمکی زد و ادامه داد:
- فقط باید یکم دلبری یاد بگیری. برادرانه پشتت هستم و هواتو دارم به شرطی که روسفیدم کنی.
- و راه حل سوم؟
- آها! اگه از مرحله دوم سالم بگذری بقیه‌اش رو باید بسپاری به بزرگترا.
سامیار آهی کشید یعنی می‌توانست به آن بزرگترهایی که کامیار می‌گفت اعتماد کرد؟
- به نظرت می‌تونم گذشته رو فراموش کنم؟
کامیار امیدوارانه روبروی برادر ایستاد و خواست تمام همدردی و حس برادری را به او تزریق کند:
- هیچ‌کس نمی‌تونه از گذشته فرار کنه ولی دست خودته که اهمیتش رو کمرنگ‌تر کنی.
سامیار سرش را تکان داد. فراموش کردن؟ نه... شاید هرگز فراموش نشود، اما می‌شود کمتر دردش را حس کرد.
- ممنون کامی. عذاب وجدان داشت خفه‌ام می‌کرد الان سبک شدم انقدر سبک که دوست دارم برم بیرون و پرواز کنم.
کامیار در جلد شوخ طبعیش فرو رفت:
- این پایین بیشتر احتیاج داریم بهت. ممنون میشم پروازتو کنسل کنی.
سامیار موهای او را پریشان ساخت و لبخند زد:
- خسته‌ای و مزه می‌ریزی وای به حال سر حال بودنت. راستی نگین از احوالت خبر داره؟
- مگه اون شب تو به غیر از نیاز کس دیگه‌ای رو دیدی؟
- تو فکر کن داشتم زاغ سیاه تو و نیاز و چوب می‌زدم.
- گمشو کثافت. من یکی از مریضات نیستما این‌جوری نشستی دو ساعت داری مغزمو می‌خوری.
- صورت حسابمو فردا برات می‌فرستم. خوبه؟ حالا هم توپت رو بردار بیار که هوس کردم یکم سوراخ سوراخت کنم.
سامیار با خود فکر کرد که شاید این بازی‌ها، این شیطنت‌ها و شاید گاهی این طنزها، تنها راهی باشد که بتواند تمرین کند. تمرین برای عشقی که هنوز درگیر اوهام، ترس‌ها، شک‌ها و دودلی‌هاست.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
در حیاط عمارت، نگین و نریمان آرام قدم می‌زدند. دردودل‌های شبانه‌شان سال‌ها بود که از عادت گذشته و شبیه یک سنت قدیمی شده بود؛ سنتی که هردو دوستش داشتند. نریمان مثل همیشه لبخندی گوشه‌ی لبش نشاند:
- پس چرا زودتر بهم نگفتی؟
نگین شرمزده و محتاط، موهای بلندش را پشت گوش برد.
- چون ازش خوشم نمیاد.
نریمان خندید و خواست سر به سرش بگذارد:
- تو که اصلاً ندیدیش زشتالو!
نگین با لحن کودکانه اخم کرد:
- دلیل نمیشه که... خوشم نمیاد خب.
نریمان ایستاد. نگین هم ناخودآگاه مقابلش ایستاد و سر بلند کرد تا واکنش او را ببیند. سکوت کوتاهی بینشان حاکم شد.
- یه خواستگار که این حرفا رو نداره.
نگین چانه بالا انداخت و اعتراضش را این‌گونه نشان داد و نریمان با دقت نگاهش کرد.
- احساس می‌کنم یه چیزهایی بین تو و کامیار هست.
- نگین لب پایینش را به دندان کشید و پلک‌هایش را برای لحظه‌ای بست؛ انگار می‌خواست خودش را جمع‌وجور کند.
- هست... اما نه اون‌جوری که تو فکر می‌کنی.
نریمان دوباره راه افتاد و این‌بار نگین با فاصله‌ی کوتاهی به دنبالش حرکت کرد.
- مگه من چی فکر می‌کنم؟
نگین مکثی کرد و نفس عمیقی کشید.
- من و کامیار فعلاً نمی‌تونیم به تصمیم‌هایی که گرفتیم عمل کنیم... یه مقدار زمان می‌بره.
نریمان جدی، ابرویی بالا انداخت.
- و؟
- کامیار یه مقدار کار داره، منم باید دنبال بابام بگردم.
نریمان ناگهان ایستاد.
- چی‌کار کنی؟ یه‌تنه بیفتی دنبال کسی که نمی‌دونی کجای دنیاست؟ اصلاً کامیار می‌دونه چه تصمیمی گرفتی؟
غم مثل سایه روی صورت نگین نشست.
- نه... ولی درکم کن نریمان. پدرمه. آرزومه که توی عروسیم باشه.
صدای نریمان آرام‌تر شد و دستش را با تردید روی شانه نگین گذاشت.
- خیلی دوست دارم درکت کنم عزیزم، اما نمی‌تونم... می‌دونی چرا؟
نگین سرش را پایین انداخت و با بغضی که به زور قورت می‌داد، آهسته سر تکان داد که یعنی نمی‌دانم. و نریمان با صدای گرفته گفت:
- چه‌طور می‌تونی ببخشی پدری رو که هیچ‌وقت نبود؟ و اگه هم بود، جز دعوا و تنش چیزی توی خاطرت نکاشته.
چشم‌های نگین خیس شدند.
- دوسش دارم... دلم براش تنگ شده... بین همه زن و شوهرا بحث هست، اما... .
نریمان انگشت اشاره‌اش را آرام روی لب‌های او گذاشت.
- اما نداره. دلیل نتراش. خودتو گول نزن. توی آخرین دیدار هلت داد و دست و پاهات شکست.
سکوتی سنگین میانشان نشست. نسیم آرامی از میان درخت‌های حیاط گذشت و صدای خش‌خش برگ‌ها، جای کلمات ناتمام را گرفت.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 29) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا