پناه
ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتابباز
- Dec 28, 2024
- 2,927
***
نیمه شب بود و سکوتی سنگین روی حیاط عمارت سایه انداخته بود، همان سکوتی که حتی صدای پای رهگذران هم نمیتوانست آن را بشکند. چراغهای دیواری با نور زرد و ملایم، راه سنگ فرش را روشن کرده بودند و شاخ و برگ درختان زیر نسیم آرام، بیقرار تکان میخوردند.
سامیار با چمدانی در دست از میان درب بزرگ آهنی عبور کرد. قدمهایش محکم بودند، اما درونش لبریز از تردید. پشت سرش نیاز قدم برمیداشت. سرش بالا، چهرهاش سنگی، لبهایش بسته؛ امان از آن چشمها، چشمهایی که فاش میکردند که این استواری، نقابی بیش نیست و با هر پلک زدن، شکست درونیاش فریاد میکشید.
سه سال بود که پایش به این عمارت نرسیده بود. سه سالی که دیگر مادر در این خانه نبود و زنی دیگر جای او را تصاحب کرده بود. هر آجر، هر پنجره، هر درخت، خاطرات مادر را در خود حک کرده بودند و نفس کشیدن در این فضا برای نیاز، چیزی شبیه بلعیدن تکه یخی سنگین بود که راه گلو را میبست.
درب ورودی گشوده شد. نگین با اضطرابی آشکار خود را به حیاط رساند. پشت سرش روناک با لبخندی تصنعی و پر از دلهره و نریمان که رنگ به رخسار نداشت. هیچکدامشان دل خوشی از این اجبار نداشتند، حتی روناک که حالا بانوی این عمارت بود از ته دل آرزو میکرد ای کاش نیاز با پای خود و به میل قلبی، نه با فرمانی سختگیرانه به عمارت، خانه پدری، و مأمن امن و آرامش مادری برمیگشت.
نریمان قدمی جلو نهاد:
- خوش اومدی عزیزم.
تزلزل، نگرانی و اضطراب در لرزش صدایش موج میزد.
و نگین به خود اجازه سخن گفتن داد:
- دوست داشتم با میل خودت برگردی.
و نیازی که هیچ عکسالعملی نشان نمیداد، اما با قدمهای سست و لرزان به راه خود ادامه میداد.
- خوشحالم نیاز جان. همهچیز هنوز مثل قبله دخترم.
و عجیب دخترم گفتنهای روناک تیغ میشد و در زخمهای عمیق و قدیمی فرو میرفت. کاش میشد روحش را شکافت و زخمها را نمایان کرد تا انصاف به خواب رفتهشان بیدار شود. دست از سر خاطرههای کهنه بردارند و زخمی به کلکسیون زخمهایش اضافه نکند.
سامیار سرش را پایین انداخته و در کنار پلههای ورودی ایستاد. نمیتوانست این خانواده، مخصوصاً پدر و پسر را درک کند. نمیتوانست بفهمد چه چیزی آنها را وامیدارد تا این دختر را با چنین بیرحمی به خانه برگردانند. در دلش غوغایی به پا بود، اما زبانش قفلی به بزرگی اجبار به خود آویخته بود.
در همان لحظه پشت پنجره طبقه بالا، نادر خان ایستاده بود، قامتش مثل همیشه برافراشته و چهرهاش سخت و مغرور. دستی به پشت کمر بسته و دستی دیگر روی شیشه پنجره. مثل مجسمهای از سنگ بود که فقط چشمهایش زنده بودند و از آن بالا دخترش را نگاه میکرد، دختری که در ظاهر سربلند و استوار قدم برمیداشت، اما هر خط از نگاهش فریاد میزد که از درون، آرامآرام فرو میریزد.
نیاز به سختی رو کرد به سامیار:
- اصلاً فکرشو نمیکردم که توسط شما برگردم اینجا... به هر حال ادب حکم میکنه که ازتون تشکر کنم. ممنون جناب کاردان. شب خوش.
با زبان بیزبانی میخواست سامیار را راهی خانه خود کند تا کلامی به خطا بر زبانش رانده نشده است.
سامیار سری به احترام برای نادرخان تکان داد و با قدمهای بلند از عمارت دلتنگی بیرون رفت.
نریمان با دستان لرزان چمدان را برداشت و همراه خواهر شد. دوست داشت این بازگشت رنگ دیگری داشته باشد؛ نه از سر اجبار بلکه با انتخاب. نه تلخی بلکه با آرامش، اما چه سود؟ آرزوهایی که همیشه در جای خود اتفاق نمیافتند، بیشتر از هر چیزی دل را میسوزانند.
نادر خان پلک بر هم نگذاشت، لبهایش بیحرکت بودند، اما سنگینی هزار حرف نگفته را در خود حمل میکردند. شاید غرورش اجازه نمیداد بر زبان بیاورد، اما قلبش برای همزاد گلاره میتپید و ضرب میگرفت. خودش خوب میدانست این بازگشت، بازگشت یک فاتح نیست بازگشت دختری است که میان عشق و نفرت، گذشته و آینده، جبر و اختیار، ایستاده و قدم پس نخواهد کشید. طرف صحبتش نیاز است نیازی که نه تنها چهره، بلکه رفتار و روحیات گلاره را به ارث برده است.
نیمه شب بود و سکوتی سنگین روی حیاط عمارت سایه انداخته بود، همان سکوتی که حتی صدای پای رهگذران هم نمیتوانست آن را بشکند. چراغهای دیواری با نور زرد و ملایم، راه سنگ فرش را روشن کرده بودند و شاخ و برگ درختان زیر نسیم آرام، بیقرار تکان میخوردند.
سامیار با چمدانی در دست از میان درب بزرگ آهنی عبور کرد. قدمهایش محکم بودند، اما درونش لبریز از تردید. پشت سرش نیاز قدم برمیداشت. سرش بالا، چهرهاش سنگی، لبهایش بسته؛ امان از آن چشمها، چشمهایی که فاش میکردند که این استواری، نقابی بیش نیست و با هر پلک زدن، شکست درونیاش فریاد میکشید.
سه سال بود که پایش به این عمارت نرسیده بود. سه سالی که دیگر مادر در این خانه نبود و زنی دیگر جای او را تصاحب کرده بود. هر آجر، هر پنجره، هر درخت، خاطرات مادر را در خود حک کرده بودند و نفس کشیدن در این فضا برای نیاز، چیزی شبیه بلعیدن تکه یخی سنگین بود که راه گلو را میبست.
درب ورودی گشوده شد. نگین با اضطرابی آشکار خود را به حیاط رساند. پشت سرش روناک با لبخندی تصنعی و پر از دلهره و نریمان که رنگ به رخسار نداشت. هیچکدامشان دل خوشی از این اجبار نداشتند، حتی روناک که حالا بانوی این عمارت بود از ته دل آرزو میکرد ای کاش نیاز با پای خود و به میل قلبی، نه با فرمانی سختگیرانه به عمارت، خانه پدری، و مأمن امن و آرامش مادری برمیگشت.
نریمان قدمی جلو نهاد:
- خوش اومدی عزیزم.
تزلزل، نگرانی و اضطراب در لرزش صدایش موج میزد.
و نگین به خود اجازه سخن گفتن داد:
- دوست داشتم با میل خودت برگردی.
و نیازی که هیچ عکسالعملی نشان نمیداد، اما با قدمهای سست و لرزان به راه خود ادامه میداد.
- خوشحالم نیاز جان. همهچیز هنوز مثل قبله دخترم.
و عجیب دخترم گفتنهای روناک تیغ میشد و در زخمهای عمیق و قدیمی فرو میرفت. کاش میشد روحش را شکافت و زخمها را نمایان کرد تا انصاف به خواب رفتهشان بیدار شود. دست از سر خاطرههای کهنه بردارند و زخمی به کلکسیون زخمهایش اضافه نکند.
سامیار سرش را پایین انداخته و در کنار پلههای ورودی ایستاد. نمیتوانست این خانواده، مخصوصاً پدر و پسر را درک کند. نمیتوانست بفهمد چه چیزی آنها را وامیدارد تا این دختر را با چنین بیرحمی به خانه برگردانند. در دلش غوغایی به پا بود، اما زبانش قفلی به بزرگی اجبار به خود آویخته بود.
در همان لحظه پشت پنجره طبقه بالا، نادر خان ایستاده بود، قامتش مثل همیشه برافراشته و چهرهاش سخت و مغرور. دستی به پشت کمر بسته و دستی دیگر روی شیشه پنجره. مثل مجسمهای از سنگ بود که فقط چشمهایش زنده بودند و از آن بالا دخترش را نگاه میکرد، دختری که در ظاهر سربلند و استوار قدم برمیداشت، اما هر خط از نگاهش فریاد میزد که از درون، آرامآرام فرو میریزد.
نیاز به سختی رو کرد به سامیار:
- اصلاً فکرشو نمیکردم که توسط شما برگردم اینجا... به هر حال ادب حکم میکنه که ازتون تشکر کنم. ممنون جناب کاردان. شب خوش.
با زبان بیزبانی میخواست سامیار را راهی خانه خود کند تا کلامی به خطا بر زبانش رانده نشده است.
سامیار سری به احترام برای نادرخان تکان داد و با قدمهای بلند از عمارت دلتنگی بیرون رفت.
نریمان با دستان لرزان چمدان را برداشت و همراه خواهر شد. دوست داشت این بازگشت رنگ دیگری داشته باشد؛ نه از سر اجبار بلکه با انتخاب. نه تلخی بلکه با آرامش، اما چه سود؟ آرزوهایی که همیشه در جای خود اتفاق نمیافتند، بیشتر از هر چیزی دل را میسوزانند.
نادر خان پلک بر هم نگذاشت، لبهایش بیحرکت بودند، اما سنگینی هزار حرف نگفته را در خود حمل میکردند. شاید غرورش اجازه نمیداد بر زبان بیاورد، اما قلبش برای همزاد گلاره میتپید و ضرب میگرفت. خودش خوب میدانست این بازگشت، بازگشت یک فاتح نیست بازگشت دختری است که میان عشق و نفرت، گذشته و آینده، جبر و اختیار، ایستاده و قدم پس نخواهد کشید. طرف صحبتش نیاز است نیازی که نه تنها چهره، بلکه رفتار و روحیات گلاره را به ارث برده است.
آخرین ویرایش: