در حال ترجمه مجموعه شعر غزل‌های عاشقانه | به ترجمه‌ سپیدار نقره‌ای

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
همیشگی​

در تاریک‌ترین شب‌ها می‌گذرم، در جست‌وجو،
تا زخم‌ها را شفا دهم،
جغدهای تشنه‌یِ خون بالای شاخه‌ها نشسته‌اند.

تولد نویی از کروم،
دل کشسان و گسترده،
در مسیر رسیدن به آگاهی،
عزت و غرورِ نخستین.

مانع‌ها را می‌پرم،
و قفل‌ها را با کلیدی امن می‌بندم،
وسوسه پدیدار می‌شود،
دل را به فرار وا می‌دارد،

اما ای کاش این پیوند،
برای همیشه حقیقت داشته باشد،
احساسات چون سیلاب می‌ریزند،
از فراز اقیانوس‌ها و دریاها عبور می‌کنند.

این کلمات، برای ملکه‌ام،
همیشگی‌اند؛
الماسی گران‌بها،
سخت‌تر از هر آنچه دیده شده است،
هدیه‌ای است بر سینی،
عشقی که با دقت آزموده شده است.

هزار سال را می‌گذرانم،
تا به خاک بازگردم و به آرامش برسم،
چشمان بسته، دنیایی زیبا آشکار می‌شود؛
برای همیشه پیوند خورده،
و خاطرات بی‌پایان.
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
طوفان​

در چراغ‌های شهر قدم می‌زنم،
لایه‌لایه، در بلندی‌ها می‌رسم.

رنگین‌کمان‌ها ظاهر می‌شوند،
نغمه می‌زنند، فراخوان جان تازه.

چهره‌ها ساده، بی‌ریا،
سرها چون مدوزا،
به دنبال شانه‌ای ابدی برای تکیه.

موجی مغناطیسی،
ضربان هر دل را می‌شمارم،
آوایی در سکوت فریاد می‌زند،
که یکی را برای احساس می‌طلبد.

در میان دلایلا،
انرژی به زمین می‌افتد،
ضربان در هماهنگی،
دنبال جایی برای انفجار است.

پاهای سرد از زمین می‌پرند،
روان سوزان،
طوفانی پدیدار می‌شود،
راه بازمی‌گردد به کمال.

گذشته‌ها زنگ زده‌اند،
ماده‌ی نو، پیوندی تازه می‌سازد،
در عشق، روح تغییر می‌کند،
به سوی بی‌نهایت دست می‌یابد.

گذشته پایان یافته،
آینده هنوز زاده نشده،
امیدی هست،
و خدایی برای عشقی بی‌عیب.


‌‌
پ.ن: «مدوزا» (Medusa) یکی از شخصیت‌های اساطیر یونان باستان است. او زنی با موهای مار مانند بود که هر کسی که به چشمانش نگاه می‌کرد، تبدیل به سنگ می‌شد. مدوزا نماد ترس، خطر و گاهی قدرت زنانه است.

* «دلایلا» (Delilah) اسم یک شخصیت زنانه در کتاب مقدس (عهد عتیق) است. او نمادی از زنان فریبکار و اغواگر در ادبیات و فرهنگ است.
‌‌‌‌
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
معما​

راه‌ها و فصل‌ها در مسیر بازگو می‌شوند،
گام‌های بزرگ برداشته،
سوی فضا نشانه‌گذاری می‌شوند.

انرژی گرفته و فشرده،
آنچه گفته نمی‌شود
اما همه جا شنیده می‌شود.

گام برمی‌دارم، زمین دوشکافته می‌شود،
تا ذهن را آشکار سازد.

درون‌ترین رازها،
بی‌پایان خواهانِ بیشتر،
ناخودآگاه و حقیقت راهی می‌یابند،
تا از نیرنگ و شرارت رها شوند.

معمای زندگی و پرتگاه است،
شادی کلید آن است،
برای گشودن سال‌ها آرامش،
و عدالت در همه چیز.

مداری و لانه‌ای دور از غار اژدها،
رام کردن وحشی، شیری در قفس بازی.

آیا پایان نزدیک است؟
فاصله پیموده شده است؟
ترس شسته می‌شود؟
و در آرامش چون بره‌ای زندگی می‌کنیم؟
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
ارباب خاک​

نخی باریک، میان زندگی و آن سوی بزرگ،
شش قدم فرو می‌روم، بی‌نفس، بی‌بازگشت.

تعادل پابرجاست، هرگز پر نمی‌شود،
فردا دیگری خواهد آمد، تا در خاک آرمیده شود.

چشم‌ها دیده‌اند، زندگی برای مردگان است،
نام‌ها در جای خالی، باز می‌مانند.

قلمرویی که هیچ کس حس نمی‌کند،
و ارتباط بسته است.

زنده‌اند و خواهند رفت،
به سکوت باغستان.

بیل و طناب،
خورشید می‌تابد برای شفا.

ذهنی پاک،
رازهای زمین را می‌جوید.

دهان گشوده برای دریافت جسم‌ها،
زندگی به پایان می‌رسد،
روح و جان نابود شده‌اند.

سرنوشت و انجام وظیفه،
دویدن در شن‌های زمان.

ارباب اکنون،
در سفر به سوی دانایی بیشتر.
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
گل​

بذر شکفته، جلوه‌ی زیبایی زمان،
گلبرگی رنگین که سوی آفتاب می‌تابد
همچون شعله جان.

امید زنده می‌شود، باغی بزرگ را پر می‌کند،
احساسات و حواس را به حرکت درمی‌آورد،
زندگی آشکار می‌شود.

گرما و سرما هر دو در گل کاشته شده،
راهنمایی نشان می‌دهد،
رهی زیبا پیش رو دارد.

خاص آفریده شده،
یگانه‌ای در میان میلیون‌ها،
روزی چیده خواهد شد،
قربانی‌ای به جا گذاشته می‌شود.

در عشق کاشته شده، برای تجدید طبیعت،
دیگران ناپدید می‌شوند، این گل جاودان است.

کلماتی نجوا می‌کند، آرامش‌بخش جان،
پیوند سال‌ها، تا زمانی که ما پیر شویم.

گل قاب شده، عمیق‌ترین عشق من برای تو،
رام خواهم شد، منتظر برداشت‌های بیشتر.
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
سرگذشت شور​

شب تار، صدای جیرجیرک‌ها و پرندگان،
تنها بر بالکن نشسته‌ام،
فهرستی از آرزوها در دست دارم.

در صدرش، خدایی است که تا سپیده‌دم در آغوش می‌گیرم،
شوری درونم،
چون ماگمای ذوب‌شده، می‌سوزد.

چشمش را می‌نگرم، آینده را می‌خوانم،
تمام آرزوهایم را بر توپ بلوری شانس می‌بینم.

آتشی که با یک لمس روشن شده،
دمایی که بالا می‌رود و در سقوط، گرمی می‌بخشد.

در نوبت زمان، قلب خونین را می‌شکافد،
برای همیشه در آغوشت می‌خوابم تا پایان انسان‌ها.

تا اقیانوس خشک شود و بیابان‌ها از آفتاب تهی،
ماه دیگر نیاید و به سوی مریخ برود.

در دل تو آرزو دارم که همیشه بمانم،
داستان‌هایی نوشته شود،
سرگذشتی از با هم بودن.
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
صلح و عشق​

طعمی از زندگی که هرگز سیراب نشوم،
چسبیده به دل، حسی که تکرار ندارد و نو است.

کرم روی ذهنم، چو آب‌نباتی که می‌چشم،
سیلان جاری از کوه تا سنگ، روان است.

امواج دریا تلاطم کند و سپس آرام گیرد،
پایان راه در دوردست، پوشیده و پوشانده است.

انرژی پراکنده در هوا بالا می‌رود،
غم‌ها نابود می‌شوند، ابرها بر زمین می‌نشینند.

در صلح و عشق، زندگی شکوفا می‌شود،
سبز و نو زاده شده در دم صبح‌دم.

شبنم صبحگاهی گرم شده، به بخار بدل،
سرما را می‌رانیم، پوست به پوست در آغوش.

نقص‌ها پوشیده، با همان قدرت می‌رویم،
در صلح و عشق، هورمون‌ها به بازی درمی‌آیند.

باران می‌بارد تا قطره‌ها بر فراز اوج برسند،
و هر قطره نوید روزی روشن‌تر باشد.
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
شمعی در باران​

در مسیر گام برمی‌دارم به سوی گردشی دیگر،
رد پاها دور، و نغمه‌ای می‌سوزد در فضا.

رنگین‌کمان شبانه نمایان می‌شود، نوری می‌بخشد،
رعد و برق می‌خروشد،
جرقه‌ای می‌زند از آسمان.

باران پایان خشکسالی است،
در جست‌وجوی راه،
ادامه می‌دهم، دل می‌تپد، پاها می‌دوند.

به خداوند دعا می‌کنم که بازتاب ذهن را نشان دهد،
رازها بسته‌اند، معجونی نوشیده‌ام تا لبریز شوم.

شمعم را در باران روشن کردم، درد را شستم،
موم داغ بر دستم ریخت، شعله‌ی عشقی واقعی.

به عمق دل رفتم، احساسی ماندگار،
آرایشی سفید و پاک، بی‌لکه و ریایی.

زندگی عریان، تصویری نمایان که دیده نمی‌شود،
شمعی در باران روشن،
آتشی که هرگز خاموش نمی‌شود.
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
ماه​

بر سمفونی رقصان، نغمه‌ای هماهنگ و دل‌نواز،
در فضای بی‌کران، کشتی‌ای می‌لغزد از زمین به ماه.

را‌بطه‌ای شیرین، چون شکلاتی نرم و دل‌ربا،
از پرواز هوایی، به بستر شب فرود می‌آید.

گام بر ماه می‌نهیم، حساس به هر تپش و خواهش،
تعادلی در کنار ابر نهم، اوج پرواز و فراتر.

چنان پیوسته و یک‌دست، چون تیر کمانی رها،
از جوّ سنگین می‌گذریم، شکستن حصارهای تار.

در رقصی بر ماه، سالیان بسیار را مزه می‌کنیم،
احساساتی جاری، نبردی که ما در آن پیروزیم.

در چشمان تو، خورشید قرنی می‌درخشد،
در شب‌ها، ماه ما بیشتر می‌درخشد و جان می‌بخشد.

شیرین‌ترین معنا، تجربه‌ای ناب در تو،
بازتابی از شفا، عشقی زاده‌ی ماه.
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
شکوه​

کنارم، نیرویی‌ست برای ادامه راه،
رود زندگی، روبرو با چالش‌ها با استقامت و آه.

در امواج پر تلاطم تا آرامش دریاهای دور،
آبی آسمان، رنگ لبخندها که گسترده چون نور.

او به شکوه و لایق تاج و تخت،
تاریخ و قصه‌ها در کتابخانه‌ها بازگو شود
همچون سخنرانی به گوش سخت.

پیروزی را نگه می‌داریم، جواهری در دل سینه،
هوشمندانه آزمون را می‌گذرانیم،
گرما و سرما را در این صحنه.

برای شکوه، دو به یک می‌پیوندند و شتاب می‌گیرند،
دل‌سپردگی را رها کن، به زندگی در مسیر عادی بازگردند.

چون ما ساخته شده‌ایم،
دل‌های بنفش سرخ می‌شوند،
نجوا می‌کنند و فرا می‌خوانند،
رهبری بر ملت‌ها می‌شوند.

دست در دست هم، قوی‌ترین راه حل‌ها را می‌یابیم،
معمای زندگی را گشوده،
به سوی روزهای شکوه می‌رویم.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 11) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا