- Aug 1, 2025
- 55
همیشگی
در تاریکترین شبها میگذرم، در جستوجو،
تا زخمها را شفا دهم،
جغدهای تشنهیِ خون بالای شاخهها نشستهاند.
تولد نویی از کروم،
دل کشسان و گسترده،
در مسیر رسیدن به آگاهی،
عزت و غرورِ نخستین.
مانعها را میپرم،
و قفلها را با کلیدی امن میبندم،
وسوسه پدیدار میشود،
دل را به فرار وا میدارد،
اما ای کاش این پیوند،
برای همیشه حقیقت داشته باشد،
احساسات چون سیلاب میریزند،
از فراز اقیانوسها و دریاها عبور میکنند.
این کلمات، برای ملکهام،
همیشگیاند؛
الماسی گرانبها،
سختتر از هر آنچه دیده شده است،
هدیهای است بر سینی،
عشقی که با دقت آزموده شده است.
هزار سال را میگذرانم،
تا به خاک بازگردم و به آرامش برسم،
چشمان بسته، دنیایی زیبا آشکار میشود؛
برای همیشه پیوند خورده،
و خاطرات بیپایان.