فن فیکشن گوتیک دیزنی جلد۱ لنگه کفش شوم| رویا پرداز تاریک کاربر انجمن چری بوک

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
کد02
عنوان
گوتیک دیزنی جلد ۱: لنگه کفش شوم

ژانر
تاریخی ترسناک تخیلی

نویسنده
رویا پرداز تاریک
ناظر: @Rigina

خلاصه:
الا سن زیادی نداشت که پدرش رو از دست داد و از اون به بعد همراه نامادری مهربون و خواهرای ناتنیش بزرگ شد، اون زندگی خوبی توی عمارت بانو ترمین داشت، تا این‌که خبر رسید، که پرنس چارمینگ می‌خواد دوباره ازدواج کنه، برای همین یک مهمانی شبانه ترتیب داده، تا بتونه نیمه‌ی گمشده‌ی خودشو پیدا کنه؛ غافل از این‌که پرنس چارمینگ دنبال همسر نیست بلکه دنبال یک... .

الهام گرفته از داستان سیندرلا نوشته برادران گریم.

* الا همون سیندرلا هست، طبق یک تئوری سیندرلا به معنای الای خاکستری هست و خواهران ناتنیش برای تحقیر کردنش، به اون سیندرلا می‌گفتن، اسم واقعی اون الا هست.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
1000011845.jpg
بسم تعالی

نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛


|قوانین تالار |

پس از گذشت 5 پارت از فن فیکشن/ 10 پارت داستان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست جلد دهید
|درخواست جلد آثار|

سپس پس از گذشت 10 پست از اثر خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح اثر خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید

|درخواست ضبط آثار|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن اثر خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام اثر خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|


باتشکر
سرپرست انجمن چری بوک
 

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
بانو ترمین دیوانه‌وار در سرسرای اتاق گام برمی‌داشت، و صدای گام‌هایش، در این عمارت تو خالی در همه جا منعکس میشد.
نگرانی و تشویش تمام وجودش را فرا گرفته بود. لرزش دستانش مشهود بود و از استرسی که در قلبش تحمل می‌کرد، حکایت داشت.
صدای‌ گام‌های بی‌قرار و تیک‌تاک عقربه ساعت قدیمی کنار پنجره در هم تنیده بود.
تک‌تک آجرهای قدیمی دیوار، تمام پارچه‌های سرخ بی‌حرکت پرده‌ها، حتی ظروف چینی مبحوس درون کمد، تمام کتاب‌های بی‌جان کتابخانه و تمام وسایل‌خانه با آن‌که بی‌جان بودند، اما می‌توانستد درک کنند که اعضای این خانواده شدیداً منتظر کسی هستند‌ و به خاطر او استرس شدیدی را تحمل می‌کنند.
دختران بانو ترمین یعنی الا و آناستازیا نیز کنار هم روی مبل قرمز سه نفره نشسته بودند، چشم به ساعت دوخته و در انتظار خواهرشان بودند.
آن‌ها نیز حال و روزشان چندان تفاوتی با مادرشان نداشت، اما با این تفاوت که مادر نگران شکست خوردن دخترش بود، ولی آن دو دختر نگران بودند، که نکند امشب او موفق شود؛ و دل شاهزاده را برباید.
ترمین رو به دخترانش کرد و با لحنی ملایم، گفت:
- ساعت یک نیمه شبه! دیگه برید بخوابید.
الا آهی کشید و با اندوه پاسخ داد:
- به قدری نگران دریزیلا هستم، که حتی اگه برم روی تخت بازم خوابم نمیاد.
آناستازیا نیز در تأیید سخن او، گفت:
- درسته مادر، منم توان خوابیدن رو ندارم، اگه کنار شما نباشم استرسم بدتر میشه.
با بلند شدن صدای کالسکه‌ای که گمان می‌رفت متعلق به دریزیلا باشد، هردو از روی مبل برخواستند، با سرعتی که باد را شگفت‌زده می‌کرد به سمت خروجی دویدند.
در را باز کردند هردو خواهر به بیرون جهیدند، کالکسه دریزیلا‌ ایستاد.
پیتر که خدمتکار این خانواده است، از کالسکه پایین می‌پرد و در را برای بانویش باز می‌کند. در با صدای قیژقیژ مانندی باز می‌شود.
دریزیلا درحالی که دامن سبز روشنش که با گل‌های سفید و صورتی تزئین شده بود، در اندام گل مانند او خودنمایی می‌کرد، به آرامی از کالسکه ساده و قدیمی‌اش پیاده شد.
اندوه در صورت زیبا و نجیبش نمایان بود، سرخی چشمانش از اشک‌های او حکایت می‌کردند و به قدری رنگ و رویش پریده بود که خبری از سرخی گونه‌هایش نبود، گویا یک مرده‌ی متحرک بود.
الا و آناستازیا با هیجان به سوی خواهرشان دویدند و بدون توجه به اندوهی که او را کاملا به تسخیر خود در آورده بود، در آغوش گرفتند.
الا با هیجان شروع به پرسش‌های بی‌شمار خود کرد:
- مهمونی چطور بود؟ شاهزاده رو دیدی؟ کچل که نبود؟ قدش چطور بود؟ خوش هیکل بود؟ راست میگن چشماش یه ارتش رو بهم می‌کوبه؟... .
آناستازیا نیز همزمان با خواهرش شروع به پرسش کرد:
- شاهزاده رو دیدی؟ ازت خوشش اومد؟ بهت نگاهی انداخت؟ بهت پیشنهاد صحبت داد؟ باهاش رقصیدی؟... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
دریزیلا به‌خاطر انبوه بالای سوالات خواهرانش که گیج شده بود، نمی‌توانست سوال‌ها را تشخیص دهد. هر دو خواهر با صدای فریاد مادرشان سکوت کردند.
او درحالی که جلوی در ورودی ایستاده بود، با جدیت تمام پرسید:
- دریزیلا امشب تونستی توجه پرنس چارمینگ رو جلب کنی، یا نه؟
او با صدای گرفته و اندوه‌بار پاسخ داد:
- بله من تونستم.
چشم هردو خواهر گرد شد و چیزی نمانده بود، که الا از شدت ناراحتی سکته کنند. سپس او با اندوه بیشتری ادامه داد:
- شاهزاده از من درخواست کرد تا توی رقص باهاشون همراهی کنم، اما... اما... .
در همین حین بانو ترمین درحال شنیدن صحبت دخترش، دچار بهت‌زدگی شد، چشمانش نیز همزمان گرد شد، زمزمه‌وار گفت:
- اوه خدای من!
دستش را از شدن خوشحالی و تعجب روی قلبش گذاشت. اصلا انتظار نداشت که این دختر توان ربودن دل پرنس چارمینگ داشته باشد، اما نمی‌توانست درک کند که علت اندوه و نگرانی در چهره او چیست!
دریزیلا نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد، بغضش ترکید و با عجله از خواهرانش جدا شد، دوان‌دوان به سمت در ورودی رفت از کنار مادر بهت‌زده‌اش رد شد و وارد عمارت شد.
بانو ترمین نیز دامن بنفشش را در دستش جمع کرد، بیخیال آداب و رسوم زنان اشرافی شد، دنبال او شتافت و گفت:
- دریزیلا! دریزیلا! چی شده؟ مگه شاهزاده باهات نرقصید؟
دریزیلا اشک‌ریزان بدون توجه به مادرش، از پله‌ها بالا رفت و وارد اتاقش شد، در را بست و پشت در نشست.
سوسوی نور شومینه‌ای که روشن بود تا حدودی فضای خفه‌کننده اتاقش را روشن کرده بود. صدای گریه‌های دریزیلا بلند شد، این صدا بر اندوه مادرش افزود.
الا و آناستازیا نیز با عجله به عمارت بازگشتند، همراه مادرشان بانو ترمین به سمت اتاق دریزیلا روانه شدند.
بانو ترمین که جلوتر از دخترانش ایستاده بود سعی کرد در را باز کند، ولی دخترش در اتاقش را قفل کرده بود، این رفتار دریزیلا بی‌سابقه بود.
بانو ترمین با نگرانی چندبار به در ضربه زد و گفت:
- دریزیلا! در رو باز کن حالت خوبه چه اتفاقی افتاده؟ لطفاً بهم بگو!
حالش خوب نبود، احساس سرگیجه بدی داشت، اما حافظه‌اش کاملا روشن و واضح تمام وقایع را به یاد داشت.
صدای مادرش را می‌شنید، اما چنان وحشت کرده بود که قدرت تکلمش را دچار مشکل شده بود.
الا نیش‌خندی زد و با صدای بلندی گفت:
- حتماً شاهزاده بهش نگاهم نکرده، این‌طوری بهش برخورده، نمی‌دونستم دریزیلا این‌قدر ضعیف باشه!
سپس دستی به موهای بلوندش کشید، با غرور گفت:
- نگران نباشید مادرجان، من بهتون قول میدم که فردا شب توی مهمونی شما رو سربلند کنم.
دریزیلا صدای خواهر بدجنسش را شنید در اتاقش را باز کرد، با لحنی سرشار از وحشت گفت:
- من کل شب را با شاهزاده رقصیدم!
لرزش عجیبی در حین ادای کلمات در صدای او حس میشد.
این‌جا برخلاف ورودی حیاط تاریک نبود، نور به صورتش تابید، چنان سفید شده بود، گویا او جنازه‌ای است که از گور برخواسته‌ است به شدت سفید و بی‌رنگ شده بود.
خواهرانش با دیدن این چهره بی‌رنگ به خود لرزیدند و ترس بر آن دو چیره شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
بانو ترمین نیز به سختی روی پاهایش ایستاده بود، چنان دچار حیرت بود که توان حرکت نداشت. دریزیلا بدون توجه به احوال آشفته آن سه نفر گفت:
- حتی اشتباهی دکمه‌ی شاهزاده رو کندم.
هرسه با دیدن دکمه‌ای که شاهد سخنان خواهرش بود دچار حیرت شدند، اما همچنان در اسارت ترس بودند.
دکمه‌ای دور طلایی که با الماس آبی رنگ زیبایی ترئین شده بود. آن دکمه چنان زیبا بود که گویا یک جواهر بود نه یک دکمه پیراهن.
چشمان الا که تا به حال همچین الماسی ندیده بود و از شدت شوق می‌درخشید ناگهان آناستازیا که کلاً رنگ پریدگی نامعمول خواهرش را فراموش کرد و آن را ربود.
الا نیز به سرعت همه‌چیز را فراموش کرد، با خشم غرید:
- آهای! داری چی کار می‌کنی؟
آناستازیا درحالی که محو دکمه زیبای دستش بود زمزمه‌وار گفت:
- این واقعاً زیباست، اصلا شبیه دکمه نیست، انگار نگین تاج... .
در همین حین الا آن دکمه را از دست آناستازیا ربود، آناستازیا نیز به موهای الا حمله کرد، گیس و گیس‌کشی این دو خواهر شروع شد.
حین دعوا، دکمه از دست الا افتاد و غلت‌خوران خودش را به بانو ترمین رساند، بانو خم شد و آن را برداشت و با لحنی جدی گفت:
- فعلا تا وقتی همه چی معلوم بشه، این دست من می‌مونه.
سپس رو به دخترانش کرد و گفت:
- خواهرتون الان خسته‌ست. همگی برید بخوابید فردا بهتون میگم چی شده.
الا بدون هیچ اعتراضی شب بخیر گفت، درحالی که نمی‌توانست لبخند شرورانه‌اش را پنهان کند، به سمت اتاق خوابش روانه شد. اصلا برایش مهم نبود که چه اتفاقی برای خواهرش افتاده است همین که خواهرش شکست خورده، برایش کافیست تا امشب با خیال راحت بخوابد.
او به سمت پله‌ها رفت. به آرامی دامن آبی رنگش را داخل دستانش جمع کرد، با عشوه و از از پله‌ها پایین آمد و به سوی اتاقش رفت. از کودکی مشکل خواب داشت، باید اتاقش بدون پنجره باشد؛ تا بتواند به راحتی بخوابد برای همین در اتاق طبقه پایین می‌خوابید.
البته علت اصلی انتخاب این اتاق فقط مشکل خواب او نبود. این اتاق تنها جایی بود که می‌توانست با دوستان کوچکش حرف بزند، اما چون نیمه شب بود. همه آنان در خواب فرو رفته بودند. امشب نمی‌توانست با آن‌ها صحبت کند برای همین وارد تختش شد و در خوابی خوش و عمیق فرو رفت.
آناستازیا نیز در اتاق خوابش که کنار اتاق دریزیلا بود به خواب فرو رفت.
بانو ترمین چراغدان کنار تخت را روشن کرد و سپس لباس مجلسی سبز توری که آستر آن با شکوفه‌های سفید تزئین شده بود را از تن دخترش در آورد و یک دامن کوتاه سفید مخصوص خواب تنش کرد.
به قدری حالش خراب بود که توان تعویض لباس را نداشت و به کمک مادرش باید آن را انجام می‌داد.
مادرش او را روی تخت گذاشت و ملافه را روی او کشید و گفت:
- می‌تونی الان بگی دقیقا چه اتفاقی افتاده؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
دریزیلا درحالی که از ترس دچار لکنت شده بود، شروع توضیح وقایع کرد:
- من کل شب توی مهمونی با شاهزاده رقصیدم. شاهزاده از همون اول از من خوشش اومده... .
سپس درحالی که شدیداً دچار بغض شده بود، نمی‌توانست چیزی که دیده بود هضم کند و زبان بیاورد، به قدری دچار وحشت شده بود که زبانش در دهان نمی‌چرخید، گویا زبانش فلج شده بود.
همه چیز دقیق یادش بود، اما نمی‌توانست چیزی بگوید همه چیز از جلوی چشمانش رد میشد، تن و بدنش همانند یک انسان در معرض تشنج می‌لرزید.
نمی‌توانست چیزی بگوید، اما به خاطر خواهرش که شده بود باید حقیقت را می‌گفت و او را نجات می‌داد، هر طور که شده بود تلاش می‌کرد ذهنش را سر و سامان دهد و به این وحشت غلبه کرده و حقیقت را بازگو کند.
چند بار هق‌هق کرد و با بغض گفت:
- تو رو خدا مامان نذار الا به اونجا بره این یه تله‌ست!
بانو ترمین با نگرانی درحالی که دخترش را در آغوش گرفته بود، گفت:
ـ آروم باش دخترم آروم باش لازم نیست چیزی بگی.
دریزیلا با بغض گفت:
- اما... اما... .
بانو ترمین که می‌دانست حال دخترش چندان خوب نیست مانع صحبت کردن او شد و گفت:
- هیس آروم بگیر الان برات آرام‌بخش میارم دیگه بهش فک نکن.
آن شب نحس رخت بست، دوباره روشنی روز همه جا را فرا گرفت.
الا مثل همیشه با خوشحالی از خواب بیدار شد، خمیازه‌ای کشید و روی تخت نرم اشرافی‌اش نشست و با سرحالی از تخت پایین آمد و تورهای صورتی که کنار تختش را تزئین کرده بود را کنار زد و به سمت میز آرایش خود که در گوشه اتاق بود رفت. شانه چوبی زیبایش که کنده کاری شده بود را برداشت و درحالی که زیر لب آواز می‌خواند، موهای طلایی‌اش را شانه زد.
سپس درحالی که بدن انحنادار خوش فرمش را می‌لرزاند، می‌رقصید، لباس خواب سفیدش را عوض کرد و یک دامن توری زیبای آبی رنگ به تن کرد.
موش‌ها نیز در سوراخ دیوارها مشغول تماشای رقص او بودند، کمر لاغر و بدن بی‌عیب نقصی داشت، همه محو زیبایی اغوا کنند‌اش بودند. این زیبایی اندامش را مدیون دمنوش‌های گران قیمت بود.
پیچ‌وتاب موهای طلایی الا آب دهان‌شان را جاری کرده بود. همه موش‌ها خیلی دوست داشتند که یک روز بتوانند، بدون ترس از غضب جادوگر به او حمله کنند، تمام موهای طلایی الا را بجوند، از بس زیبا و خوردنی به چشم می‌آمد.
الا همانند یک دختربچه یازده ساله غرق شادی بود، چون امشب به یک مهمانی دعوت شده است.
حضورش در این مهمانی برای او اهمیت زیادی داشت، طبق گفته یکی از دوستان بانو ترمین که در قصر زندگی می‌کند. هر سال امپراطور به مناسبت فرا رسیدن کریسمس، به مدت ده شب جشنی بزرگ برپا می‌کند.
تمام اشراف‌زادگان و وزرا و سران مجلس و تاجران سرشناس و بزرگان در آن مهمانی حضور پیدا می‌کنند، اما امسال این جشن شبانه یک مهمان ویژه دارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
این مهمان ویژه برای یافتن نیمه‌ گمشده‌اش هر شب در آن جشن شرکت می‌کند. او کسی نیست جز پرنس چارمینگ.
پرنس چارمینگ دومین پسر امپراطور و تنها وارث بی‌رقیب تاج و تخت بود که چندین بار ازدواج کرده بود.
با شاهدخت رومانیا، با دختر وزیر اعظم سابق، با نوه‌ی ثروتمندترین تاجر فرانسه، اما از بخت بد روزگار؛ همچین پرنس جذاب و خوش قلبی هیچ‌وقت نتوانسته بود، طعم خوش زندگی با یک بانوی زیبا را حس کند.
همه همسران پرنس به طرز مشکوکی بیمار شده و از دنیا می‌رفتند، عده‌ای شایعه پخش کرده‌اند که خود پرنس باعث مرگ همسرانش می‌شود.
ولی امکان ندارد، آدمی همانند پرنس چارمینگ دست به همچنین عمل شنیع بزند. او در سنین نوجوانی قصر را ترک کرده بود تا از سرزمینش در برابر مهاجمان دفاع کند، زندگی راحت را به مبارزه در راه وطن ترجیح می‌داد.
او در گذشته چندین بار در میدان نبرد، با ترکان کافر رو به رو شده بود، ضربه سختی به آنان زده بود. حتی شنیده‌اند که او شیطان نورث‌لند را فقط با یک شمشیر تزئینی کشت.
به‌خاطر کشتار و عقب راندن کافران، پرنس چارمینگ از طرف کلیسا تبرک شده بود، اسقف اعظم علاقه و ارادت خود را به این پرنس نشان داده بود،
افتخارات و خوش‌نامی پرنس چارمینگ، فقط به میدان جنگ ختم نمی‌شد.
او هر سال در فصل زمستان به افراد فقیر و بی‌خانمان زیادی کمک می‌کند، به آن‌ها سر پناه و غذا می‌دهد.
همیشه درحال فکر کردن به این است که چگونه به مردم فقیر کمک کند، حتی شایعات می‌گویند او عهد بسته است تا زمانی که فقر را در سرزمینش ریشه کن نکند لب به هیچ غذای اشرافی نمی‌زند. پس نمی‌توان گفت که همچین فردی، دست به قتل عزیزانش بزند‌.
الا با القای این تفکر، هر روز عشقش نسبت به پرنس چارمینگ بیشتر میشد، با این‌که هیچ‌وقت او را ندیده بود، ولی این عدم ملاقات هم نمی‌توانست مانع عشق دیوانه‌وار او نسبت به چارمینگ شود‌.
در آینه نگاهی به چهره دلربای خودش انداخت، موهای زردش همانند ابریشم زیبا و نرم بودند‌. اندام اغواگری داشت که با کمک رژیم‌های سخت غذایی و استفاده از دمنوش‌های گران قیمت خارجی ساخته بود.
هیچ‌کس به اندازه او شایستگی حضور در کنار پرنس چارمینگ را نداشت. شاید آن زنان قبلی می‌مردند چون در طالع پرنس چارمینگ فقط الا وجود دارد نه زن دیگری.
مقداری گردو از داخل کشویی بیرون آورد، آن را روی زمین کنار سوراخ گذاشت، سپس از اتاقش خارج شد و درحالی که زیر لب با خوشحالی آواز می‌خواند از پله‌ها بالا رفت.
او امروز بسیار خوشحال و سرحال بود‌‌، چون دیروز خواهرش شکست خورده بود و نتوانسته بود دل شاهزاده را به دست آورد، و باعث آبروریزی مادرش شده بود.
به قدری به خاطر شکست خواهرش خوشحال بود که نمی‌توانست نیشخند تحقیرانه روی لبش را کنترل کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
قرار بود امروز او شانسش را برای ربودن قلب شاهزاده چارمینگ انجام دهد و به خودش اطمینان زیادی داشت که در آن موفق خواهد شد، باید دلش را می‌ربود، بدون چارمینگ امکان ندارد بتواند زندگی کند‌.
درحالی که با عشوه دامنش را داخل دستش جمع کرده بود، با وقار از پله‌های سفید که از تمیزی برق می‌زدند بالا رفت و وارد عمارت اصلی شد. با صدایی مملو از شادی سلامی به همه داد، اما فضای خانه چنان سنگین اندوهگین بود که جز نامادری‌اش کسی پاسخ نداد.
حتی امروز بیشتر مستخدمین هم مرخص شده و فقط دو نفر باقی مانده بودند.
هیچ صدایی نبود، آسمان سیاه ابری بود و خبری از نور پرنشاط صبح‌گاهی نبود، شمعدان‌هایی که در سراسر عمارت روشن بودند توان مبارزه با تاریکی را نداشتند.
دریزیلا حال خوشی نداشت و به زور روی صندلی نشسته بود، چون کل شب را گریه کرده بود و نتوانسته بود بخوابد.
رنگ به رو نداشت سفید‌تر از گچ دیوار شده بود، خبری از گونه‌های گلگون و سرخش نبود، او در عرض نیم روز چندین سال پیر شده بود، دیگر نمی‌توانست آن دختر سابق باشد.
آناستازیا هم به خاطر خبر بدی که از مادرش شنیده بود، دست کمی از خواهرش نداشت، با ناراحتی آهی کشید، مقداری پنکیک داخل دهانش گذاشت عسل برایش مزه زهر می‌داد، حتی حال حوصله کلکل و دعوا با الا را نداشت.
خبری که از مادرش شنیده بود، کل انرژی او را از بین برده بود و قوتی در بدن نداشت. نان در دستش همانند یک وزنه سنگینی می‌کرد. چنان آشفته حال بود، که حتی شیرینی‌جات هم توان خوشحال کردن او را نداشتند.
به قدری اندوهگین بود که طعم شیرین پنکیک در دهانش تلخ می‌نمود و چیزی نمانده بود که اشکش در بیاید.
الا با قدم های آهسته خودش را به میز کوچک ناهار خوری که در ضلع غربی عمارت بود رساند، کنار مادر و رو به روی آناستازیا نشست.
بانو ترمین شدیداً نگران حال دخترانش بود و اشتهایی برای خوردن غذا نداشت، فقط به خاطر رعایت قانون اشرافی پشت میز صبحانه نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود و درحال بازی کردن با صبحانه‌اش بود.
نمی‌دانست که اگر دوباره سروکله پرنس چارمینگ پیدا شود باید چه کار کند، چگونه در برابر آن مرد مرموز از دخترانش محافظت کند.
نمی‌دانست از چه کسی کمک بگیرد اگر این رازی که دریزیلا با او درمیان گذاشته بود را حتی با راهبه معتمد خود در میان می‌گذاشت، باور نمی‌کرد. هیچکس همچین چیزی را باور نمی‌کرد. همه دیوانه‌وار عاشق پرنس چارمینگ هستند.
تنها چاره‌ای که داشت این بود، قید زندگی کردن در این شهر را بزند و برود در جای دور با دخترانش زندگی کند. از فرار کردن متنفر بود، اما چاره‌ای نداشت، قدرت دشمنش به قدری بود که در خیالش نمی‌گنجید. جنگیدن با او حماقت محض بود.
دریزیلا و آناستازیا دوقلو بودند و در زیبایی رقیب نداشتند‌. موهای قهوه‌ای رنگ ابریشمی صورت صاف بدون چروک و لب‌های درشت دلبر و چشمان مشکی معصومی داشتند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
گمان نمی‌کرد که روزی دخترانش به خاطر زیبایی این‌گونه دچار مصیبت شوند.
نگاهی به الا انداخت، دختر خونی او نبود، اما آن دختر تنها یادگاری است که معشوقه مرحومش جا گذاشته بود، الا را بسیار دوست دارد و جایگاه ویژه‌ای در قلبش داشت.
الا بیشتر به پدرش شباهت دارد، این باعث شده بود که الا موهبت قلب بانو ترمین را بدزدد.
شیطان گاهاً وسوسه‌اش می‌کرد که الا را قربانی کند تا جان دخترانش را نجات دهد، اما قلب نرمش به او چنین اجازه‌ای نمی‌داد. چشمان آبی و موهای بلوند و صورت ظریف الا همتایی نداشت.
به آرامی و با ناراحتی بدون آن‌که نگاهی به الا بیندازد لب زد:
- الا جانم، تو امشب توی مهمونی شاهزاده شرکت نمی‌کنی.
قیافه الا کاملا در هم پیچید، درحالی که دهانش پر بود، با تعجب گفت:
- چی؟ آخه چرا؟
همین یک قیافه اندوهگین از سوی الا کافی بود که قلب نازک بانو ترمین ترک بخورد، بیش از اندازه او الا را دوست داشت، همانند الهه‌ای او را می‌پرستید، حتی توان دیدن خم ابرویش را نداشت.
اما اکنون چاره‌ای نداشت، چون برای نجات جان الا باید او را از شرکت در این مجلس شوم منع می‌کرد. حتی اگر به قیمت شکستن دلش تمام میشد.
نفسی گرفت و با صدای آرام و لحنی اندوهگین، گفت:
- نامه‌ای به دوستم که حضور تو و خواهرانت رو تدارک دیده بود، می‌نویسم.
سپس در ذهنش زمزمه کرد:
- باید به بانو آنا شک می‌کردم، اون خیلی آدم پول دوست و خسیسی هست، عمرا در راه خدا به کسی کمک کنه، همین که زن مرموزی مثل آنا که معلوم نیست پدر مادرش کی هستند از کدوم خانواده‌ هستند، کمکم کرده تا دخترام رو وارد مهمونی کنم قضیه بودار هست، اه! من که زن باهوشی بودم! چطوری توی همچین تله‌ای افتادم؟
درحالی که مشغول فکر کردن بود، الا با خشم، هر دو دست مشت شده‌اش را به میز صبحانه کوبید و برخواست، با خشم فریاد زد:
- چرا؟ مگه من چه کار اشتباهی کردم که می‌خوای از مهمونی رفتن محرومم کنی؟
بانو ترمین با آرامش پاسخ داد:
- تو دختر خیلی زیبا و مهربونی هستی، پرنس چارمینگ در شأن تو نیست، باید‌‌... .
الا که در آتش خشم می‌سوخت فریاد زد:
- منظورت چیه که در شأن من نیست؟ نکنه می‌ترسی من واقعا موفق بشم و به جای دخترات ملکه بشم!
بانو ترمین دیگر نتوانست خشمش را کنترل کند، شک در عشق نقطه ضعفش بود، تن صدایش بالا رفت و فریاد زد:
- الا این چه حرفیه می‌زنی؟
آناستازیا با تعجب به این صحنه خیره شده بود، اتفاق بسیار نادری بود، بانو ترمین برای اولین بار به این دختر لوس نه می‌گفت و با او مخالفت می‌کرد. این اصلا سابقه نداشت مادرش به هر خواسته غیرمنطقی او تن می‌داد حتی اگر به ضرر دختران خونی خود تمام میشد. با این شناختی که از مادرش داشت این صحنه‌ واقعا برایش عجیب و غیرقابل هضم بود.
الا درحالی که از شدت خشم صدایش می‌لرزید، گفت:
- واقعاً فراموش کرده بودم که تو مادرم نیستی! عادیه که بهم حسودی کنی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
بانو ترمین قبل از آن‌که چیزی بگوید، الا قهر کرد و گریه‌کنان به اتاقش رفت. در را پشت سرش بست و روی زمین نشست و شروع به اشک ریختن کرد.
***

(فلش بک به گذشته ۲۱ سال قبل)
دخترک روی زمین نشسته بود، سرش را روی زانوی جادوگر گذاشته بود و درحال اشک ریختن بود. بندبند وجودش او را می‌خواست، نمی‌توانست لحظه‌ای بدون آن پسر تحمل کند. دیوانه‌وار عاشقش بود و در حد پرستش دوستش می‌داشت. در فراق او چنان گریه می‌کرد، که شانه‌هایش می‌لرزید.
جادوگر به آرامی موهای بلوند آن دختر را نوازش کرد، گفت:
- چی شده دختر عزیزم؟ آخه چرا دختری به خوشگلی تو باید گریه کنه؟
آن دختر با چشمان آبی زیبایی که داشت نگاهی به او انداخت و با لحنی پر از اندوه گفت:
- من عاشق شدم، ولی... .
سپس بغضش بر او غالب شد که نتوانست سخن بگوید‌. آن جادوگر با تعجب، گفت:
- این که خیلی خوبه ! ولی چرا گریه می‌کنی؟ من یک فرشته‌ام کافیه آرزوت رو بهم بگی!
آن دختر زیبارو درحالی که بغض گلویش را فشار می‌داد، پاسخ داد:
- من عاشق مردی شدم که اصلا به من توجهی نمی‌کنه! چون اون عاشق دختر ارباب من شده، اون دختر خیلی زشت هست، نه مثل من موهای بلوندی داره، حتی چشماش هم سیاه و زشته، ولی چنان شعری در وصف این عجوزه میگه، آدم فکر می‌کنه اون عاشق یک پری شده.
آن جادوگر درحالی که شنل آبی بر سر کرده بود، به آرامی دستی روی صورت خیس آن دختر کشید، اشک‌های آن دختر بلوند را پاک کرد و گفت:
- کور بودن به عیوب معشوق، و کر بودن در برابر عیوب زشت علیه معشوق یکی از نشانه‌های عشقه.
سپس به آرامی گونه آن دختر را نوازش کرد، گفت:
- ولی نمی‌تونم اجازه بدم یک دختر زشت و پلید مانع عشق تو بشه، کاری می‌کنم که اون به تو تمایل پیدا کنه.
آن دختر با هیجان نگاهی به او انداخت و گفت:
- واقعاً راست میگی؟
آن جادوگر که وانمود می‌کرد فرشته است، با لحنی بشاش و خوشحال گفت:
- البته! می‌تونم کاری کنم که هرچی عشق به اون دختر زشت داره رو به تو داشته باشه، فقط یه شرط داره!
آن دختر با هیجان گفت:
- چه شرطی؟ زودباش بگو! حتی حاضرم برای رسیدن بهش جونم رو بدم.
جادوگر با لبخندی که بر لب داشت گفت:
- باشه قبوله، کاری می‌کنم که اون پسر نتونه دوری تو رو تحمل کنه و تو رو مثل یک الهه بپرسته.
سپس از زیر آستینش یک کاغذ سوخته کهنه زرد رنگ بیرون آورد:
- یک قرار داد باهم امضا کنیم.
آن دختر عهدنامه جادویی را گرفت و گفت:
- کجا رو امضا کنم؟ زودباش نشونم بده؟
با خواندن ورد بیبدی بابیدی بو و چرخاندن چوب دستی یک عهدنامه جادویی روی هوا ظاهر شد و درون دست آن دختر افتاد.
روی آن با خون بند عهدنامه به زبان شیاطین نوشته بود، آن دختر بدون آنکه بداند در ازای چه چیزی عشق را از رقیبش می‌دزدد با قلم جادویی آن را امضا کرد.
در همان لحظه هم آن پری و هم آن عهدنامه جوری غیبشان زد که گویا از اول همچین چیزی وجود نداشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 21) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا