- Oct 17, 2024
- 280
منتظر ناشناسِ ماسکپوش هستم که بیایید و حرفهایش را ادامه دهد. شاید کارم یک حماقت باشد؛ ولی بقیه زندگیام سرجایش است و بعداً هم میتوانم به آنها برسم، پس حالا وقتش است که کمی ماجراجویی کنم. آخر مگر چند بار در کل عمر هر کسی ممکن است شخصی ناگهان از ناکجا در خانهات ظاهر شود و با حرفهای عجیبش، جذبت کند؟ نه خب، نمیتوانم انکار کنم، من واقعاً آنجا هستم تا ناشناس جذاب بیایید و اولین دیت مان را باهم از میدان اصلی شهر آغاز کنیم! نفهمیدم کیست؛ ولی هرکس که است خوب میداند به فیلمهای ژانر فانتزی علاقهمندم که همچون یک سوپرمن وارد خانهام شد و مرا به یک قرار دعوت کرد. گرچه حرفش زیاد شبیه دعوت آنچنانی نبود؛ ولی حالا بیاییم دلم را خوش کنیم. شاید واقعاً در فکر ایجاد یک رابطه عاطفی با من باشد و یا... اوه! لعنتی. چشمم که به ساعت مچیام میافتد افکار درهم برهمم متوقف میشوند. دوساعت است که من کنار آبنما منتظر او هستم و هنوز اثری از او نیست. شایدم سرکارم گذاشته! نه نه نه! این فکر واقعاً عصبیام میکند که یک مرد بخواهد حالم را اینچنین بگیرد و مرا مضحکه کند. درست است که زیادی تنها هستم و دلم میخواهد یک شریک زندگی و یا یک دوست صمیمی در کنارم داشته باشم؛ ولی اینکه کسی بخواهد از این نقطه ضعف تنهاییام استفاده کند و سرکارم بگذارد واقعاً روانیام میکند. به سرعت در سرم افکار جدیدی شکل میبندند، نکند از طرف رسانهها باشد و حالا بیایند بریزند سرم و سؤالات مضحک و رایجشان را دیوانهوار بپرسند؟
دفعه قبلی که ریختند سرم و خفهام کردند در سؤالات نامربوط شان که چرا مادر و پدرم جدا شدند و مادرم بلافاصله بعد از جدایی با مردی که ده سال از خودش کوچیکتر است ازدواج کرده است! با شک به اطراف نگاه میکنم و به خود اطمینان میدهم که اگر قرار بود خبرنگاری بیایید، بینِ این دو ساعتی که گذشت میآمد.
اوه نه اینکه آدم خیلی مهمی باشم نه، بیشتر به خاطر پدرم است که سناتور کنگره است و جداییِ او و مادرم، دقیقاً بعد از آنکه پدرم سناتور شد، نقل مجلس رسانهها شدند. کلافه از انتظار و عدم حضور ناشناس لعنتی، به سمت آبنما میروم و سعی میکنم خودم را آرام کنم و کمی بعد به خانه برگردم. به جمعیتی که در میدان اصلی شهر در رفت و آمد هستند خیره میشوم و دستم را در آب فرو میبرم، که در یک لحظه، حرکت دنیا همچون سرعت نور تند میشود و همه چیز دور سرم میچرخد. پیش از آنکه درکی از شرایط و موقعیت داشته باشم، در هالهای سیاه پرتاب میشوم، سپس پیش از آنکه بدانم در چه منجلابی فرو میروم برای یک لحظه چشمم به قامت ناشناس ماسکپوشِ جذاب و کوفتی میافتد که با قدمهای بلندی سعی میکند خود را به من برساند و یک نـهی بلند که از حنجرهاش خارج میشود و با برخورد شدیدی سقوط میکنم.
دفعه قبلی که ریختند سرم و خفهام کردند در سؤالات نامربوط شان که چرا مادر و پدرم جدا شدند و مادرم بلافاصله بعد از جدایی با مردی که ده سال از خودش کوچیکتر است ازدواج کرده است! با شک به اطراف نگاه میکنم و به خود اطمینان میدهم که اگر قرار بود خبرنگاری بیایید، بینِ این دو ساعتی که گذشت میآمد.
اوه نه اینکه آدم خیلی مهمی باشم نه، بیشتر به خاطر پدرم است که سناتور کنگره است و جداییِ او و مادرم، دقیقاً بعد از آنکه پدرم سناتور شد، نقل مجلس رسانهها شدند. کلافه از انتظار و عدم حضور ناشناس لعنتی، به سمت آبنما میروم و سعی میکنم خودم را آرام کنم و کمی بعد به خانه برگردم. به جمعیتی که در میدان اصلی شهر در رفت و آمد هستند خیره میشوم و دستم را در آب فرو میبرم، که در یک لحظه، حرکت دنیا همچون سرعت نور تند میشود و همه چیز دور سرم میچرخد. پیش از آنکه درکی از شرایط و موقعیت داشته باشم، در هالهای سیاه پرتاب میشوم، سپس پیش از آنکه بدانم در چه منجلابی فرو میروم برای یک لحظه چشمم به قامت ناشناس ماسکپوشِ جذاب و کوفتی میافتد که با قدمهای بلندی سعی میکند خود را به من برساند و یک نـهی بلند که از حنجرهاش خارج میشود و با برخورد شدیدی سقوط میکنم.