درحال تایپ رمان شبت آرام | نگین حلاف کاربر انجمن چری بوک

  • نویسنده موضوع Gemma
  • تاریخ شروع
  • Tagged users هیچ

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
كد: 089

عنوان: شبت آرام
نویسنده: نگین حلاف
ژانر: عاشقانه، روان‌شناختی
ناظر: @پناه

خلاصه:
آرام دختری‌ست در بند حقایق خودساخته و اسیر در بازی تظاهر. دنیا برایش صحنه‌ای‌ست که باید در آن نقش بازی کرد و هیچ نقابی کامل حقیقت را پنهان نمی‌کند. او با آدم‌ها و روزمرگی‌هایشان فاصله گرفته و همه‌چیز را با چشم انتقاد و کمی نفرت می‌بیند. فکر می‌کند خودش بازیگر دنیاست، غافل از آن‌که دنیا خود، استاد بازی‌گردانی است.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

رهای انجمن

مدیر تالار آوا
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
ویراستار
مدرس کارگاه
صفحه آرا
آوا پرداز
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
هنرمند
کاربر فعال تالار
Jul 1, 2023
2,642
تاييد2.jpg

نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛

|قوانین تالار رمان|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

بعد از نقد و تگ اثر خود ميتوانيد درخواست جلد بدهيد
|درخواست جلد آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید
|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|


باتشکر
مدیریت تالار
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
مقدمه:

چه کسی گفته که دنیا، صحنه‌ی تظاهر نیست؟
ما انسان‌ها تماماً در نقش خود فرو رفته‌ایم. هر صبح نقاب شادی را بر صورت خود می‌گذاریم و از زخم‌های خویش کلامی سخن نمی‌گوییم.
در جمع، می‌خندیم و گاهی دست می‌دهیم، اما در خلوت، هر لمس و هر نگاه، یادآور تنهایی ماست.
میان دیالوگ‌ها و سکوت‌ها، میان لبخندها و چشم‌های بی‌پناه، می‌فهمیم که هر نقابی، حتی نقابی که خودمان ساخته‌ایم، بخشی از وجود ما را به اسارت می‌برد.
و شاید بزرگ‌ترین بازی، نه در صحنه‌ی نمایش، بلکه در همان لحظه‌ای‌ست که با خودمان تنها می‌مانیم و حقیقت را می‌بینیم؛ حقیقتی که هیچ نور صحنه‌ای نمی‌تواند آن را پنهان کند؛ اما به راستی... حقیقت من چیست؟
من چه کسی هستم؟
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
فصل صفر: سکوتی در برف

در کلام اول، بایستی بگویم مادرم همیشه می‌گوید انسان سخت‌گیر و سمجی هستم. از آن‌ها که اگر کارها مطابق میل‌شان انجام نشود، زمین را به آتش می‌کشند و با جنازه‌ی سوخته‌ی مردگان دنیای دیگری می‌سازند.
من اما به چشم خودم، دختری سرخورده‌ام.
دختری که صبح‌ها در اتاق‌های تنگ و چرک مدرسه با هم‌کلاسی‌هایی که انگار شاخ فیل شکسته‌اند اسیر می‌شود و شب‌ها.‌.‌. پشت دری بسته نفس می‌کشم تا صدای دعوای پدر و مادرم از دیوارها عبور نکند و به جانم نریزد؛
اما با گذشت زمان فهمیده‌ام که دنیا چیزی جز یک قفس بزرگ نیست؛ قفسی که آدم‌ها در آن مدام به میله‌های زنگ‌زده چنگ می‌زنند و خیال می‌کنند راهی برای فرار وجود دارد. من اما زودتر از بقیه دارم می‌فهمم: فرار، فقط شکل دیگری از ماندن است.
به گفته‌ی مادر، در فامیل و صفحه‌ی اول شناسنامه‌ام نامم آرام است، اما در خود حتی ذره‌ای این نام را نمی‌بینم. ذهنم دریایی خروشان از سرزنش‌های بی‌وقفه است و تنم قربانی بی‌صدای همان سرزنش‌ها.
مادرم می‌گوید هنگام تولدم تا چند دقیقه بی‌صدا و بی‌حرکت مانده‌ بودم و گریه نمی‌کردم. به همین دلیل نامم را آرام گذاشته است، اما به چشم من آن سکوت... تنها مرگی موقت است؛ نوزادی که گریه نمی‌کند، یک گام به گور نزدیک‌تر است. آرام و... من؟ چه ستیز بی‌رحمی در این هم‌نشینی!
بعد از پایان مدرسه، دانشگاه می‌آید؛ محیطی نفرت‌انگیز که زندگی طلسم‌شده‌ام را پر از نفرتی عجیب‌تر می‌کند.
دخترها، با دل و قلوه‌های بی‌پایان و آرایش‌های سنگین که هر خط و رنگش ضعف‌هایشان را پنهان می‌کند، محیط را پر از خودنمایی و غرور بی‌مورد می‌کنند.
رفتارشان افتضاح است؛ هر حرکت، هر نگاه، نشانی از بی‌تربیتی و تکبر را با خود دارد و من، آرام، تنها تماشا می‌کنم.
با این‌که دیگران مرا مرموز و ساکت می‌دانند، برایم تفاوتی ندارد. این سکوت و انزجارم از آدم‌های این محیط، هیچ‌گاه دلیلی بر مرموز بودنم نیست. حتی وقتی جواب سوال‌های طراحی پایه استادان را درست می‌دهم، یا در برابر همه‌ی افراد این محیط بی‌اعتنا می‌ایستم، مرموز نیستم. من فقط آرامی هستم که روزهای کسل‌آور این محیط پرتناقض را می‌گذرانم، نه چیزی کم و نه چیزی بیش.
در همان روزهای منزجرکننده، انسانی را می‌بینم که همه‌چیز را متفاوت می‌کند. کنار من در ایستگاه اتوبوس، روی صندلی پلاستیکی سرد نشسته است و هنگام بارش برف، با دستانی آرام، گربه‌ی خیابانی سفیدرنگی را نوازش می‌کند.
باید به آن مرد بگویم که به آن گربه‌ی چرکین و آلوده دست نزند، اما خنده‌ی بی‌تکلفش به گربه‌ی نمور، تمام دقت و تردیدم را می‌رباید. تمام هوای سرد فضا را می‌بلعم و می‌گویم:
-‌ من آرامم.
همین‌قدر کوتاه و همان‌قدر ناآرام. چشمان عسلی روشنش به نگاه سرد و مشکین من دوخته می‌شود. به مانتوی بلند سورمه‌ای و مقنعه‌ی مشکی‌ام نگاهی گذرا می‌اندازد و می‌گوید:
-‌ خب؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
و چند ثانیه، تنها بی‌حرکت می‌مانم. بعد از گفتن نامم دارم فکر می‌کنم چه بگویم. می‌خواهم حالش را بپرسم؟ به نظر خوب می‌آید، اما در این هوای سرد که سلول به سلول آدم منجمد می‌شود، گمان نمی‌کنم حال کسی خوب باشد. شاید تنها من این‌گونه‌ام. در مقابل نگاه پرسش‌گرش دارم ذوب می‌شوم و در این دمای منفی ده درجه دارم از درون آتش می‌گیرم.
بعد از چند ثانیه سکوت، او دوباره لبخند می‌زند و می‌گوید:
-‌ تو آرامی... نه؟
کمی سرم را تکان می‌دهم و فقط می‌گویم:
-‌ آره.
و شتاب‌زده نگاهم را از چشمانش می‌گیرم. من آرامم و... دیگر چه هستم؟ جمله‌ی بعد باید چه باشد؟ علایقم؟
- من... عاشق موسیقی و نقاشی‌ام.
به خودم جرأت می‌دهم که نگاهش کنم، وقتی می‌بینم تمام حواسش به من و خیره به چشمانم است، میخ‌کوب می‌شوم. سری به نشانه‌ی تحسین تکان می‌دهد و می‌گوید:
- چه عالی!
من در این مانتو با پارچه‌ای کلفت که هیچ گرمایی ندارد در حال مرگ هستم و او در پالتوی شتری‌اش، مشتاق شنیدن جملات بعدی‌ام.
- از گربه‌ها... .
به گربه‌ی سفیدی خیره می‌شوم که خودش را به پای آن عسل‌چشم می‌مالد و خرخر می‌کند.
- متنفرم.
و کلمات بعدی در دهانم می‌ماسند. سریع به او می‌نگرم که ابروهایش را از تعجب بالا انداخته.
- جداً؟
لبخندی دستپاچه روی لبانم می‌نشیند و سعی می‌کنم نقش غریبه‌ی خندان اما محتاط را بازی کنم؛ کسی که نفرتش از گربه‌ها ریشه در ترس‌های کودکی‌اش دارد و نه واقعیت.
- نه… راستش وقتی بچه بودم یه گربه‌ی وحشی بهم حمله کرد. از اون موقع… زیاد ازشون خوشم نمیاد و یکم هم می‌ترسم.
هر کلمه‌ای که می‌گویم دروغ است. نفرتم از گربه‌ها بی‌دلیل است؛ به نظرم موجوداتی لوس و خودخواه‌اند. با آن خرخرهای بی‌پایان و نگاه‌های پرمدعا.
او سرش را کمی خم می‌کند و با لحنی آرام و مطمئن می‌گوید:
- این‌که یه خاطره‌ی بد از چیزی داشته باشی… به این معنی نیست که اون چیز واقعاً بد یا ترسناک باشه.
اخم کوچکی می‌کنم. نمی‌خواهم کسی برای دروغ من دلایل قانع‌کننده بیاورد. احساس می‌کنم هر کلمه‌ی او تلاش می‌کند به درونم نفوذ کند و نظم دنیا را به من تحمیل کند. از چنین آدم‌هایی نفرت دارم.
- هر کسی باید با ترس‌هاش روبه‌رو بشه.
دوباره همان حس ناخوشایند آشنا برمی‌گردد. دوباره در بند یک انسان همه‌چیزدان گیر کرده‌ام. خوشا به حالم! حال چطور می‌توانم از این تله فرار کنم؟
چشم‌هایش دوباره به سمت گربه می‌لغزند و بعد به من نگاه می‌کند. با لحنی سبک و کمی شیطنت‌آمیز می‌پرسد:
- دوست داری بهش دست بزنی؟
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
چشمانم ناگهانی گرد می‌شود. اول به او نگاه می‌کنم، بعد نگاهم آرام می‌لغزد به گربه‌ای که زیر دست‌هایش مثل کودکی رام، چشمانش را بسته و خرخر می‌کند. انگار زیر نوازش یک فرشته آرام شده باشد، اما من هیچ تقدسی در این تصویر نمی‌بینم. در چشم من، آن موجود کوچک چیزی جز لکه‌ای از آلودگی نیست که روی برف نشسته. موهای سفیدش با چرک و سیاهی آمیخته‌اند، تکه‌تکه، درست مثل برف‌های کنار خیابان که با رد لاستیک ماشین‌ها خفه شده‌اند.
نمی‌توانم نگاهش کنم وقتی سرش را پایین آورده و آرام پشت گوش گربه را می‌خاراند. حرکاتش نرم و بی‌ادعاست، درست برعکس خشکی من که حتی در ایستادنم هم لرزش عصبی‌ای پنهان است. نفس عمیقی می‌کشم، سوز برف در گلویم می‌دود، صدایم پایین و مردد بیرون می‌آید:
- نه… ممنون.
او نگاهی کوتاه به من می‌اندازد، بعد دوباره به گربه.
- یه بار امتحان کن. قول میدم گازت نگیره.
قبل از این‌که حتی فرصت کنم حرفی بزنم، گربه را با دستانش بلند می‌کند. حرکتش به طرز عجیبی لطیف است، انگار چیزی ظریف‌تر از جان در آغوش گرفته باشد. برف از روی موهای گربه می‌ریزد و در نور صبحگاهی می‌درخشد.
نمی‌دانم چرا نمی‌توانم چشم بردارم. فقط نگاه می‌کنم که چطور آن موجود چرک و ریز، در میان بازوانش آرام گرفته و بی‌حرکت مانده است.
او گربه را کمی جلو می‌آورد، درست تا جایی که بین من و او فاصله‌ای جز چند وجب نماند. بخار نفس‌هایش در هوا می‌پیچد، با بخار دهان من قاطی می‌شود و آن لحظه چنان نزدیکش می‌شوم که بوی چرم پالتویش را حس می‌کنم.
- امتحانش کن آرام. فقط یه لحظه.
اسمم را که بر زبان می‌آورد، چیزی در دلم می‌لرزد. دست‌هایم را در جیب‌هایم محکم‌تر می‌فشارم، اما او هنوز گربه را جلوی صورتم نگه داشته است. چشمان زرد و نیمه‌خواب گربه در نور می‌درخشد و من درون‌شان هیچ ترسی نمی‌بینم… فقط حس انزجار، مثل زنجیری سرد در سینه‌ام می‌پیچد. به آرامی نفسی بیرون می‌دهم و سعی می‌کنم لبخند بزنم.
- باشه… فقط یه لحظه.
دستم را بیرون می‌آورم؛ انگشتانم یخ زده‌اند و وقتی با آن پوست گرم و چرب تماس پیدا می‌کنند، حس می‌کنم ته وجودم چیزی منقبض می‌شود. چندشم می‌شود، از صدای خرخر خفه‌اش، از گرمای بی‌دعوتی که از بدنش ساطع می‌شود. ولی فقط برای یک لحظه، لمسش می‌کنم.
- دیدی؟ کاری نکرد.
صدایش پر از رضایت است، انگار معلمی‌ست که شاگردش را به تجربه‌ای وادار کرده باشد. لبخند محوی می‌زنم و دستم را سریع پس می‌کشم.
- آره… دیدم.
اما درونم هنوز خیس از چندش است. می‌خواهم چیزی بگویم، شاید جمله‌ای بی‌اهمیت، شاید فقط تشکری خشک برای این تجربه، اما صدای غرش موتورِ ته خیابان، رشته‌ی فکرم را می‌برد.
اتوبوس از دور، میان مه و برف پیدا می‌شود. مرد سرش را برمی‌گرداند، گربه را آرام روی زمین می‌گذارد و بازوهایش را از برف می‌تکاند. حرکاتش بی‌شتاب و بی‌تفاوت‌اند‌. اتوبوس نزدیک می‌شود و من بی‌اختیار لب باز می‌کنم:
- صبر کن… اسمت چیه؟
او لحظه‌ای مکث می‌کند و نگاهش روی من می‌ماند. چشمان عسلی‌اش حالا با نور خورشیدی که از ابرها گریز کرده، به رنگ کهربا درآمده‌اند. لبخند کجی گوشه‌ی لبش می‌نشیند.
- فکر نکنم اسمم به کارت بیاد.
برف روی موهایش نشسته و من فقط می‌توانم به رد نفسش نگاه کنم که در هوا محو می‌شود.
- خداحافظ، آرام.
قدم برمی‌دارد و درب اتوبوس پشت سرش بسته می‌شود. چرا اسمش را بگوید؟ حق دارد نگوید. من مانند احمق‌ها اولین جمله‌ام در صحبت با او گفتن نامم بود هرچند، تازه می‌فهمم باید برای دانستن اسمش بیشتر اصرار می‌کردم.
اما، می‌مانم با گربه‌ای که حالا کنار پایم چمباتمه زده و خیابان سردی که گویی تازه از خواب بیدار شده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
***

فصل اول: صحنه‌ی بازی

یک ماه بعد


وقتی می‌گویم زندگی یک صحنه‌ی بازی‌ست، این جمله را چاپ‌شده در کتابی فیلسوف‌مآب یا از زبان شاعری خسته نشنیده‌ام. درواقع من... به معنای حقیقی‌اش باور دارم.
زندگی، تئاتری‌ست با نقش‌های از پیش نوشته، صحنه‌هایی تمرین‌شده و بازیگرانی که چنان در نقش خود فرو رفته‌اند که حتی در آینه هم خودشان را نمی‌شناسند. هر لبخند و گریه، یک تمرین است و هر حرفی، دیالوگی از پیش تعیین‌شده.
ما دروغ می‌گوییم تا دوست‌داشتنی‌تر شویم، سکوت می‌کنیم تا مبهم‌تر به نظر برسیم و عشق می‌ورزیم تا احساس کنیم هنوز انسانیت‌مان را در خود نکشته‌ایم.
اما پشت پرده‌ی این نمایش، حقیقت چیز دیگری‌ست. صحنه‌ای تاریک و خالی، جایی که تمام تماشاگران رفته‌اند و بازیگر هنوز در حال تکرار دیالوگ‌هایش است زیرا که فراموش کرده نمایش تمام شده.
من یکی از همان بازیگرهایم. نقشم را بلد شده‌ام؛ دختر آرام، منزوی، تحلیل‌گر، کسی که بیشتر می‌بیند تا بگوید. آن‌قدر در این نقش فرو رفته‌ام که دیگر نمی‌دانم چه زمانی تظاهر می‌کنم و چه زمانی واقعاً خودِ منم.
گاهی به چهره‌ی خودم در آینه نگاه می‌کنم و حس می‌کنم دختری غریبه از پشت شیشه نگاهم می‌کند. لبخند می‌زند، اما نگاهش هیچ احساسی ندارد. نه غم، نه خشم و نه شادی. فقط بازتابی از من، اما خالی‌تر.
گاهی احساس می‌کنم همه‌ی آدم‌هایی که از کنارشان رد می‌شوم در حال تمرین‌اند. استادها، هم‌کلاسی‌ها، حتی مادرم. هرکدام در حال اجرای نسخه‌ی مخصوص خودشان از «انسان بودن» هستند و من وسط این نمایش، بازیگری‌‌ام که نقش خودش را زیادی جدی گرفته.
با شنیدن زنگ تماس گوشی‌ام، از افکارم به پایین پرتاب می‌شوم. دوباره در میان جریان بی‌وقفه‌ی ذهنم غرق شده بودم، آن‌قدر که یادم رفته بود روی تخت‌خوابم دراز کشیده‌ام و بایستی هرچه زودتر خودم را به خواب بسپارم.
دست‌هایم را تکان می‌دهم و گوشی را برمی‌دارم. روی صفحه نام «مامان» می‌درخشد. نفس کوتاهی می‌کشم و تماس را وصل می‌کنم، صدایم را با ترفندی آشنا، خسته و تازه از خواب پریده، تغییر می‌دهم.
- سلام مامان… .
صدایش از بین کلی سر و صدا می‌آید:
- سلام دخترم، خوبی؟
به ساعت نگاه می‌کنم. ساعت یک و سی دقیقه‌ی شب است. هوا سرد و خاموش است و صدای بارش برف، هولناک.
- آره مامان… خوبم. تو کجایی؟
پاسخی نمی‌دهد و بعد، با همان لحنی که تلاش می‌کند عادی و بی‌دغدغه به نظر برسد، می‌پرسد:
- خواب بودی عزیزم؟
بابت این‌که پاسخم را نمی‌دهد اخم می‌کنم. پاسخ می‌دهم:
- نه، تازه بیدار شدم.
- من جمعه حرکت می‌کنم.
ابروهایم از تعجب بالا می‌پرند. جمعه؟ یعنی پنج روز دیگر؟ پنج روز دیگر بدون صدایش، بدون حضورش… فقط سکوت و من و این خانه‌ی خالی؟
- چرا جمعه؟
بی‌اختیار می‌پرسم و صدایم کمی از آن خستگی شبانه‌ی دروغین فاصله می‌گیرد، لحنم بیشتر رنگ دل‌گیری و حسادت پیدا می‌کند.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
می‌توانم تصور کنم که در شیراز چقدر خوش می‌گذراند؛ قدم زدن در کوچه‌های پرنور، حرف زدن با آدم‌های دیگر، زندگی کردن در فضایی که من این‌جا، میان دیوارهای کوچک و خاموش خانه‌، حسرتش را می‌خورم.
- باید یه چندتا قرارداد دیگه هم ببندیم. با یه شرکت خصوصی لوازم آرایشی و بهداشتی صحبت کردم و… .
دیگر نمی‌شنوم. نمی‌خواهم بشنوم، چون هر کلمه‌ی بعدی یادآور فاصله‌ست. از فاصله متنفرم.
تنهایی‌ام به اندازه‌ی کافی سنگین است و حالا فکر این‌که مادرم نیز این فاصله را پررنگ‌تر کرده، سنگینی آن را دوچندان می‌کند. لبخندی کم‌رمق روی لبم نقش می‌بندد. با صدایی آرام و کمی خفه می‌گویم:
- باشه مامان‌جان… خوش بگذره! ایشالله که کارهات هر چی زودتر درست شه.
- قربون درک و فهم دخترم بشم… زود میام مامان. مراقب خودت باش.
آهی آرام می‌کشم و با صدایی کوتاه و کم‌رمق پاسخ می‌دهم:
- باشه.
وقتی تماس را قطع می‌کنم، گوشی سرد در دستم باقی می‌ماند و من با حس تهی و سنگینی روی تخت به سقف خیره می‌شوم. چشمانم را می‌بندم و سکوت شب با هر فریادش بر وجودم فشار می‌آورد.
ناگهان صدای زنگ آرامی به گوشم می‌رسد. مثل لالایی‌ای آشناست، ملودی‌ای که در خاطرم گم شده و حالا به طرز غریبی زنده شده است. این آهنگ را کجا شنیده‌ام؟ ذهنم در تلاش است یادآوری کند، اما قبل از این‌که پاسخی پیدا کنم، چشمانم را باز می‌کنم.
به جای نور مهتاب شب گذشته، نور گرم و مستقیم آفتاب روی دیوار می‌تابد. چشم‌هایم گرد می‌شوند و قلبم لحظه‌ای می‌ایستد. یک لحظه کوتاه است اما وقتی روی تخت نیم‌خیز می‌شوم، انگار چندین ساعت گذشته است. ملودی همان لالایی آشناست، اما حالا صدای آلارم گوشی است که با تکان شدیدم واقعیت را فریاد می‌زند: ساعت نه صبح است… نه صبح؟! من اصلا‌ً کی خوابم برد؟
اضطراب و استرس ناگهانی جانم را می‌گیرد، قلبم به شدت می‌تپد و برای لحظه‌ای که از تخت پایین می‌آیم، پاهایم سکندری می‌خورند و بدنم می‌لرزد. آقای حیدری صریحاً گفته بود ساعت هشت سر تمرین باشم… .
با شتاب گوشی‌ام را برمی‌دارم و صفحه را نگاه می‌کنم. دوازده تماس از دست رفته از آقای حیدری چشمم را خیره می‌کند. حس می‌کنم دنیا روی سرم فرو ریخته و یک فاجعه تمام‌عیار در برابرم ایستاده است.
تنها نفس عمیقی می‌کشم، اما نمی‌توانم جلوی اضطرابم را بگیرم. لباس‌هایم را بی‌دقت و سریع می‌پوشم، صورتم را با عجله می‌شویم و با بدترین سر و وضع ممکن مقابل آینه می‌ایستم.
چشمانم نیمه‌باز و قرمز از خواب‌آلودگی و فشار دقایق گذشته‌اند. لب‌هایم خشک و ترک‌خورده و رنگ پوستم به دلیل کم‌خوابی و استرس، کم‌جان و پژمرده به نظر می‌رسد.
لباسی که انتخاب کرده‌ام، ساده و بی‌توجه به هماهنگی رنگ‌هاست؛ پیراهنی گشاد و شلوار جینی که از دیروز روی صندلی مانده بود. شال مشکی‌ام را بر روی سرم می‌اندازم. کفش‌هایم را نیمه‌بسته روی پاهایم فشار می‌دهم و کیفم را با شتاب روی شانه می‌گذارم. به سمت در ورودی می‌پرم و می‌بینم آقای حیدری دوباره دارد تماس می‌گیرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
قلبم فرو می‌ریزد. تماس را وصل می‌کنم و در حالی که با یک دست کلید را از گلدان کنار در برمی‌دارم می‌گویم:
- سلام آقای حیدری، خوب هستین؟
صدایش، عصبی و برنده بی‌درنگ در گوشم می‌پیچد:
- کجایی آرام؟
در خانه را پشت سرم قفل می‌کنم و با دو از پله‌ها پایین می‌پرم.
- من خواب موندم… واقعاً عذر می‌خوام، الان تو راهم... دارم میام.
در همان لحظه شانه‌ام محکم به مردی برخورد می‌کند که یک فنجان قهوه دستش است. قهوه‌اش به روی زمین می‌ریزد و زیر لب چیزی می‌گوید که خوشبختانه واضح نمی‌شنوم. نفس‌نفس‌زنان به دویدن ادامه می‌دهم و صدای آقای حیدری از پشت گوشی می‌غرد:
- مسئول تئاتر اومده برای بازبینی صحنه، قراره همین امروز تایید بده... اون‌وقت یکی از نقش‌های اصلی من نیست!
لب‌هایم را گاز می‌گیرم، انگشتانم از سرما بی‌حس شده‌اند. تازه متوجه شدم که کاپشن نپوشیده‌ام. هوای تهران در آخر اسفندماه سردتر از چیزی‌ست که انتظارش را داشتم. چرا هر سال زمستان طولانی‌‌تر می‌شود؟
- من دارم میام آقای حیدری… .
به ایستگاه مترو می‌رسم و از پله‌های ورودی پایین می‌روم.
- نیم ساعت دیگه باید روی صحنه باشی!
در حالی که کارت مترو را به روی دستگاه می‌گذارم، نفس‌زنان می‌گویم:
- قول میدم ده دقیقه‌ی دیگه اون‌جام.
تلفن قطع می‌شود و قطار درست جلوی چشمم می‌رسد. درها باز می‌شوند. با آخرین رمق خودم را داخل می‌اندازم، در حالی که صدای قلبم بلندتر از همهمه‌ی واگن است.
وارد ساختمان تئاتر می‌شوم و هم‌زمان با باز شدن در، موج جمعیت به سمتم هجوم می‌آورد. آدم‌هایی که دارند می‌دوند، حرف می‌زنند و وسایل صحنه را جابه‌جا می‌کنند. بوی اسپریِ مو و کرم گریم در هوا پخش شده و صدای کفش‌ها روی سرامیک راهرو به‌صورت ممتد تکرار می‌شود. دستپاچه‌ به هر کس نگاهی می‌اندازم و با صدای بریده می‌گویم:
- سلام… .
زهرا که کنار تابلو برنامه‌ی تمرین ایستاده، نگاهم را می‌گیرد و با لحنی نیمه‌عصبانی می‌پرسد:
- کجا بودی آرام؟
با لحنی که دارم تلاش می‌کنم جمله را عادی نشان بدهم می‌گویم:
- خواب موندم.
چشمم می‌گردد دنبال آقای حیدری؛ او را آن‌طرف، نزدیک پرده می‌بینم که ایستاده و نمایش را از فاصله تماشا می‌کند، دستانش پشت سرش گره خورده‌اند و انگار همه چیز تحتِ کنترلش است. نفس سنگینی می‌کشم و با تندی و لکنت وار می‌گویم:
- آقای حیدری، شما… .
او بدون آن‌ که نگاهم کند، زیرلب با همان لحن فرمان‌ده می‌گوید:
- اتاق گریم! سریع!
سرم را تکان می‌دهم و با تندی پاسخ می‌دهم:
- بله… بله، حتماً!
در اتاق گریم را باز می‌کنم؛ چراغ‌های حاشیه‌ی آینه‌ها روشن هستند و نور زرد گرم‌شان، چشمم را اذیت می‌کند. نازنین روی صندلی کناری نشسته و با گوشی‌اش ور می‌رود؛ از سر تا پایم را دقیق می‌پاید و می‌پرسد:
- الان وقت اومدنت بود؟
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
حوصله ندارم به هر کسی رسیدم توضیح بدهم که چرا دیر آمدم. کیفم را با سرعت روی مبل پرت می‌کنم و روی صندلی جلوی آینه می‌نشینم. آینه‌ای که دورش لامپ‌های ردیفی روشن‌اند. روی میز گریم لوازم پراکنده‌ای مثل برس، لوازم گریم و چند قوطی اسپری پخش شده‌اند.
نازنین بدون این‌که نگاهش را منحرف کند، با لحنی که انگار همه‌چیز را می‌داند می‌گوید:
- آقای حیدری می‌خواد خونتو تو شیشه کنه.
چشم‌هایم کمی گرد می‌شود، ل*ب‌هایم را جمع می‌کنم و با عجله می‌گویم:
- زودباش نازنین، فقط بیست دقیقه وقت دارم.
سرم را پایین می‌اندازم و سعی می‌کنم نفس‌هایم را منظم کنم. نازنین کلافه‌وار نفسش را از بینی بیرون می‌دهد، صدای برخورد بیوتی بلندر به پوست صورتم ریتمی دارد که با تپش قلبم یکی شده. نور زرد آینه به صورتمان پاشیده و ذرات پودر در هوا شناورند. زیر ل*ب می‌گوید:
- این از مهرداد... حالا اینم از تو!
کرم‌پودر سرد روی پوستم پخش می‌شود و از انعکاس چهره‌ام در آینه فقط خستگی می‌بینم. بی‌اختیار می‌پرسم:
- مهرداد چشه؟
او بیوتی بلندر را کنار می‌گذارد، دستی به موهای صاف و روشنش می‌کشد و با بی‌تفاوتی‌ای که از چشم‌هایش می‌چکد می‌گوید:
- سرما خورده، نتونسته بیاد.
برای چند ثانیه از نفس می‌افتم. صدایم با ناباوری بیرون می‌جهد:
- نتونسته بیاد؟! پس الان کی جاش روی صحنه‌ست؟
دستم بی‌اختیار روی لبه‌ی میز گریم مشت می‌شود. او نقش اصلی‌ست... نبودنش یعنی فاجعه!
نازنین بدون این‌که حتی نگاهم کند، شانه‌ای بالا می‌اندازد، ریمل را برمی‌دارد و می‌گوید:
- یه پسر دیگه اومده... آرادِ منش.
اسم را آرام، اما با حالتی می‌گوید که انگار قرار است تأثیرش را بسنجد. اخمی در صورتم می‌نشیند. او مشغول کشیدن مداد بر ابروهایم می‌شود و زیر ل*ب می‌پرسد:
- اسمش به گوشت خورده؟
سرم را آرام به نشانه‌ی نفی تکان می‌دهم:
- نه. اولین باره می‌شنوم.
مداد در دستانش روی پوستم می‌لغزد و او با لحنی بی‌خیال ادامه می‌دهد:
- خود مهرداد معرفیش کرده.
احساس می‌کنم چیزی درونم می‌لرزد، از جنس استرس و خشم پنهان. تن صدایم پایین است وقتی می‌گویم:
- من که با اون تمرینی نکردم... .
لحظه‌ای مکث می‌کنم، بعد تند می‌گویم:
- آخه جایگزینی انقدر سریع؟
نازنین بدون این‌که دست از کار بکشد، با همان طعنه‌ی همیشگی‌اش می‌گوید:
- خودت می‌دونی این نمایش واسه آقای حیدری همه چیزه.
مداد را روی میز پرت می‌کند و به سمت صورتم خم می‌شود تا خط لبم را بکشد.
نگرانم..‌. شاید در نگاه اول یک نگرانی بی‌دلیل باشد اما نگرانی‌های من هیچ‌وقت بی‌دلیل نبوده‌اند. نگرانم جلوی آقای حیدری به نمایش گند بزنم. چرا؟ چون به درستی تمرین نکرده‌ام!
چون تمام مدت تمرین، حواسم به حالات نگاه خاص مهرداد به روی من بود. توی کافه به جای آن‌که دیالوگ‌ها را حفظ کنیم، از هر چه حرف زدیم جز دیالوگ. از این‌که تصادفی جفت‌مان سبز پوشیدیم، از این‌که مادرم همیشه سفر است و در خانه‌ی من هم فرصت تمرین داریم و حتی... نشستیم نمایش را نقد کنیم آن هم به جای آن‌که آن را تمرین کنیم.
همین دیروز صبح با او صحبت کردم و حالش از من نیز بهتر بود. چطور با من تماس نگرفته؟ چطور من این را نمی‌دانستم؟ چطور؟
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 11) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا