- Jan 18, 2025
- 308
گریمم که تمام میشود، نازنین بیصدا کنار میرود تا من لباس صحنه را بپوشم. پارچهی ضخیم و تیرهی مانتوی نمایش بوی اتو و استرس میدهد. دکمهها را یکییکی میبندم، حس میکنم نفس در قفسهی سینهام سنگینتر میشود. چادرم را بر سر میاندازم، نگاهی کوتاه در آینه میاندازم؛ صورتی که میبینم، من نیستم. یک زن سی و خوردهای ساله با نگاهی نگران است. زیرلب از نازنین تشکری میکنم و بدون آنکه منتظر جوابش باشم، از اتاق بیرون میروم.
هوای پشت صحنه بوی رنگ، چوب و اضطراب میدهد. نور چراغهای بالای صحنه مثل خورشید مصنوعی چشمم را میزند و در همانجا... نگاهم به آقای حیدری میافتد. او همچنان با دستان گرهخورده در پشتش، با تمرکز به صحنه خیره است. نزدیک میشوم و با صدایی که بیاختیار بلندتر از حد معمول است صدایش میزنم:
- آقای حیدری؟
سرش بهسرعت میچرخد. اخمش میان دو ابرویش مینشیند و زیر لب اما تند میگوید:
- آروم حرف بزن آرام!
دلم فرو میریزد. چادرم را جلوتر میکشم و صدایم را پایین میآورم:
- ببخشید.
میخواهم از همانجا، از پشت او، نگاهی به صحنه بیندازم. اما صدای مردی که روی صحنه حرف میزند، برایم غریبه است. نه تن صدا، نه مکثها، هیچچیزش آشنا نیست. لب باز میکنم و میپرسم:
- کی جای مهرداد اومده؟
آقای حیدری بیدرنگ بازوی مرا میگیرد و چند قدم از صحنه دور میکند. زیر نور کم پشت پرده، خطوط چهرهی پنجاه سالهاش برجستهتر شدهاند. با لحنی که میخواهد خونسرد باشد اما بوی خشم پنهانی دارد میگوید:
- تو چیکارِ این موضوع داری؟
استرس مثل وزنهای روی شانههایم میافتد. زمزمهکنان میگویم:
- خب مهرداد پارتنر صحنهی منه، الان من با ایشون که تمرین نکردم.
آهی از ته گلویش میکشد. موهای جوگندمیاش زیر نور زرد صحنه برق میزنند. دستی به پیشانیاش میکشد و با لحنی خسته میگوید:
- خب نکرده باشی! تو نقش خودتو بازی میکنی، اونم نقش خودشو.
نگاهش را مستقیم در چشمم میدوزد و ادامه میدهد:
- آرام، بعضی وقتا چنین مشکلاتی پیش میاد. آدم همیشه باید گوشبهزنگ باشه، میفهمی؟
لبهایم خشک شده. فقط سرم را تند تکان میدهم:
- بله... درسته.
چند لحظه نگاهم میکند، بعد نفس عمیقی میکشد و میگوید:
- خودتو آماده کن. پنج دقیقهی دیگه روی صحنهای.
پلکهایم را آرام میبندم، سعی میکنم نفس بکشم اما گلویم گرفته. وقتی چشم باز میکنم، او دوباره رو به صحنه برگشته و در همان حال، بیآنکه نگاهم کند، میگوید:
- آرام، از همه چیت مایه بذار. اگه بتونیم تو این تالار اجرا بگیریم... دیگه نور علی نوره.
هوای پشت صحنه بوی رنگ، چوب و اضطراب میدهد. نور چراغهای بالای صحنه مثل خورشید مصنوعی چشمم را میزند و در همانجا... نگاهم به آقای حیدری میافتد. او همچنان با دستان گرهخورده در پشتش، با تمرکز به صحنه خیره است. نزدیک میشوم و با صدایی که بیاختیار بلندتر از حد معمول است صدایش میزنم:
- آقای حیدری؟
سرش بهسرعت میچرخد. اخمش میان دو ابرویش مینشیند و زیر لب اما تند میگوید:
- آروم حرف بزن آرام!
دلم فرو میریزد. چادرم را جلوتر میکشم و صدایم را پایین میآورم:
- ببخشید.
میخواهم از همانجا، از پشت او، نگاهی به صحنه بیندازم. اما صدای مردی که روی صحنه حرف میزند، برایم غریبه است. نه تن صدا، نه مکثها، هیچچیزش آشنا نیست. لب باز میکنم و میپرسم:
- کی جای مهرداد اومده؟
آقای حیدری بیدرنگ بازوی مرا میگیرد و چند قدم از صحنه دور میکند. زیر نور کم پشت پرده، خطوط چهرهی پنجاه سالهاش برجستهتر شدهاند. با لحنی که میخواهد خونسرد باشد اما بوی خشم پنهانی دارد میگوید:
- تو چیکارِ این موضوع داری؟
استرس مثل وزنهای روی شانههایم میافتد. زمزمهکنان میگویم:
- خب مهرداد پارتنر صحنهی منه، الان من با ایشون که تمرین نکردم.
آهی از ته گلویش میکشد. موهای جوگندمیاش زیر نور زرد صحنه برق میزنند. دستی به پیشانیاش میکشد و با لحنی خسته میگوید:
- خب نکرده باشی! تو نقش خودتو بازی میکنی، اونم نقش خودشو.
نگاهش را مستقیم در چشمم میدوزد و ادامه میدهد:
- آرام، بعضی وقتا چنین مشکلاتی پیش میاد. آدم همیشه باید گوشبهزنگ باشه، میفهمی؟
لبهایم خشک شده. فقط سرم را تند تکان میدهم:
- بله... درسته.
چند لحظه نگاهم میکند، بعد نفس عمیقی میکشد و میگوید:
- خودتو آماده کن. پنج دقیقهی دیگه روی صحنهای.
پلکهایم را آرام میبندم، سعی میکنم نفس بکشم اما گلویم گرفته. وقتی چشم باز میکنم، او دوباره رو به صحنه برگشته و در همان حال، بیآنکه نگاهم کند، میگوید:
- آرام، از همه چیت مایه بذار. اگه بتونیم تو این تالار اجرا بگیریم... دیگه نور علی نوره.