درحال تایپ رمان شبت آرام | نگین حلاف کاربر انجمن چری بوک

  • نویسنده موضوع Gemma
  • تاریخ شروع
  • Tagged users هیچ

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
گریمم که تمام می‌شود، نازنین بی‌صدا کنار می‌رود تا من لباس صحنه را بپوشم. پارچه‌ی ضخیم و تیره‌ی مانتوی نمایش بوی اتو و استرس می‌دهد. دکمه‌ها را یکی‌یکی می‌بندم، حس می‌کنم نفس در قفسه‌ی سینه‌ام سنگین‌تر می‌شود. چادرم را بر سر می‌اندازم، نگاهی کوتاه در آینه می‌اندازم؛ صورتی که می‌بینم، من نیستم. یک زن سی و خورده‌ای ساله با نگاهی نگران است. زیرلب از نازنین تشکری می‌کنم و بدون آن‌که منتظر جوابش باشم، از اتاق بیرون می‌روم.
هوای پشت صحنه بوی رنگ، چوب و اضطراب می‌دهد. نور چراغ‌های بالای صحنه مثل خورشید مصنوعی چشمم را می‌زند و در همان‌جا... نگاهم به آقای حیدری می‌افتد. او همچنان با دستان گره‌خورده در پشتش، با تمرکز به صحنه خیره است. نزدیک می‌شوم و با صدایی که بی‌اختیار بلندتر از حد معمول است صدایش می‌زنم:
- آقای حیدری؟
سرش به‌سرعت می‌چرخد. اخمش میان دو ابرویش می‌نشیند و زیر لب اما تند می‌گوید:
- آروم حرف بزن آرام!
دلم فرو می‌ریزد. چادرم را جلوتر می‌کشم و صدایم را پایین می‌آورم:
- ببخشید.
می‌خواهم از همان‌جا، از پشت او، نگاهی به صحنه بیندازم. اما صدای مردی که روی صحنه حرف می‌زند، برایم غریبه است. نه تن صدا، نه مکث‌ها، هیچ‌چیزش آشنا نیست. لب باز می‌کنم و می‌پرسم:
- کی جای مهرداد اومده؟
آقای حیدری بی‌درنگ بازوی مرا می‌گیرد و چند قدم از صحنه دور می‌کند. زیر نور کم پشت پرده، خطوط چهره‌‌ی پنجاه ساله‌اش برجسته‌تر شده‌اند. با لحنی که می‌خواهد خونسرد باشد اما بوی خشم پنهانی دارد می‌گوید:
- تو چی‌کارِ این موضوع داری؟
استرس مثل وزنه‌ای روی شانه‌هایم می‌افتد. زمزمه‌کنان می‌گویم:
- خب مهرداد پارتنر صحنه‌ی منه، الان من با ایشون که تمرین نکردم.
آهی از ته گلویش می‌کشد. موهای جوگندمی‌اش زیر نور زرد صحنه برق می‌زنند. دستی به پیشانی‌اش می‌کشد و با لحنی خسته می‌گوید:
- خب نکرده باشی! تو نقش خودتو بازی می‌کنی، اونم نقش خودشو.
نگاهش را مستقیم در چشمم می‌دوزد و ادامه می‌دهد:
- آرام، بعضی وقتا چنین مشکلاتی پیش میاد. آدم همیشه باید گوش‌به‌زنگ باشه، می‌فهمی؟
لب‌هایم خشک شده. فقط سرم را تند تکان می‌دهم:
- بله... درسته.
چند لحظه نگاهم می‌کند، بعد نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید:
- خودتو آماده کن. پنج دقیقه‌ی دیگه روی صحنه‌ای.
پلک‌هایم را آرام می‌بندم، سعی می‌کنم نفس بکشم اما گلویم گرفته. وقتی چشم باز می‌کنم، او دوباره رو به صحنه برگشته و در همان حال، بی‌آن‌که نگاهم کند، می‌گوید:
- آرام، از همه چیت مایه بذار. اگه بتونیم تو این تالار اجرا بگیریم... دیگه نور علی نوره.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
این یعنی اگر گند بزنم، کارم تمام است. نفس عمیقی می‌کشم، گوشی‌ام را بیرون می‌آورم و فایل پی‌دی‌اف نمایش را باز می‌کنم. صفحه با لرزش انگشتانم بالا و پایین می‌شود. کلمات جلوی چشمم می‌رقصند و هیچ‌کدام در ذهنم نمی‌مانند. لبم را می‌گزم، زیر لب تکرار می‌کنم، "اون نمی‌خواد تو رو ببینه... اون نمی‌خواد..." اما صدایم می‌لرزد.
از ته سالن، صدای آقای حیدری می‌آید:
- نوبت توئه آرام.
انقدر سریع؟ چیزی درونم فرو می‌ریزد. گوشی ناگهان از دستم لیز می‌خورد و روی زمین می‌افتد. صدای ضربه‌اش در فضای نیمه‌ساکت پشت صحنه بلندتر از حالت عادی است. گوشی را سریع خاموش می‌کنم و در گوشه‌ی دیوار می‌گذارم. وای که چه کف دستم عرق کرده.
با قدم‌هایی بلند اما بی‌ثبات وارد صحنه می‌شوم. صدای پاهایم در سکوت می‌پیچد، مثل ضربان قلبی که هر لحظه شدیدتر می‌شود و ناگهان… می‌ایستم.
نورافکن روی صورتم می‌افتد و پشت آن نور، او را می‌بینم.
اول فقط یک سیلوئت است؛ سایه‌ای با خطوط مبهم. اما بعد، وقتی چشمانم به نور عادت می‌کنند، جزئیات آشکار می‌شوند… پیراهن چهارخانه، یقه‌ی باز، موهای ژولیده که روی پیشانی‌اش ریخته. چشمان عسلی‌اش… همان برق تند و گرم که روزی در سرمای برف شناختمش. نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. نه… امکان ندارد.
قدم بعدی را نمی‌توانم بردارم. گلویم خشک است، زبانم به کامم چسبیده. او نیز مرا می‌شناسد، در برق کوتاه چشمانش معلوم است‌ اما به طرز ماهرانه‌ای خودش را نگه می‌دارد، انگار درون نقشش پنهان شده باشد.
می‌خواهم برگردم، فرار کنم از هر چه هست، اما صدایش میان نور می‌پیچد:
- یه دقیقه وایسا… فقط یه دقیقه! بیشتر نه.
نفس‌نفس می‌زند، صدایش پر از شکست است و من... سرم را با احتیاط برمی‌گردانم. آب دهانش را قورت می‌دهد و می‌گوید:
-‌ به من بگو کجاست؟ فقط می‌خوام بدونم خوبه یا نه.
سرم پایین می‌افتد. انگشتانم را در هم قفل می‌کنم تا لرزش‌شان پنهان شود. صدایم آرام اما محکم است:
- اون... نمی‌خواد تو رو ببینه مازیار.
لحظه‌ای سکوت. بعد لبخند می‌زند.
- نمی‌خواد؟ یا تو نمی‌خوای برگردم سمتش؟
لبه‌ی چادرم را محکم‌تر می‌گیرم. صدایم تیزتر می‌شود:
- اگه قرار بود خودش بخواد، الان اون این‌جا بود، نه من.
تن صدایش بالا می‌رود:
- تو نمی‌فهمی چی بین ما بوده!
قدمی برمی‌دارد و نزدیک‌تر می‌شود. می‌گوید:
- من فقط یه توضیح می‌خواستم... یه خداحافظی درست و حسابی... .
من نیز محکم می‌ایستم، سعی می‌کنم نلرزم. از استرس، از شوک، از هر چیز کوفتی‌ای که باعث شود نقشم را خراب کند. می‌گویم:
- بی‌حرمتی تو به پدر ما.‌‌.. باعث شد جای هیچ توضیحی باقی نمونه.
چشمانش می‌لرزند، انگار چیزی درونش می‌شکند اما هنوز نمی‌گذارد صدایش بلرزد:
- نه..‌. بحث پدرتون نبود... بحث تو بودی! تو بودی که همیشه ازم بدت می‌اومد... دلیل نابود شدن عشق ما فقط و فقط تویی!
نفس عمیقی می‌کشم. به آرامی، اما با دردی عمیق در صدا می‌گویم:
- نه مازیار... من فقط می‌دونم هر وقت که برمی‌گردی، زخمای ترگل دوباره باز میشن.
نگاه آخرم را به او می‌اندازم و می‌گویم:
- بهتره بذاری مرهمش زمان باشه، نه تو.
نور روی صورتم می‌افتد. یک ثانیه سکوت، سپس قدم برمی‌دارم و صحنه را ترک می‌کنم. پشت سرم صدایی نمی‌آید فقط نفس‌های بریده‌ی آراد در تاریکی صحنه باقی می‌ماند.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
چادر را محکم‌تر جمع می‌کنم و با گام‌هایی ناپایدار پشت پرده می‌روم. نور زرد کم‌رمق پشت صحنه روی صورتم می‌افتد. اولین نفسی که می‌کشم، انگار هوای واقعی‌ست، نه هوای سنگین صحنه.
نازنین به سمتم می‌دود و با چشمانی گرد و لبخند پهنی می‌گوید:
- وای آرام! عالی بودی!
لبخندی بی‌اختیار روی لبم می‌نشیند، اما نگاهم ناخودآگاه دنبال او می‌گردد..‌. آراد. هنوز روی صحنه ایستاده و مونولوگ‌هایش را ادامه می‌دهد. بازیگر ماهری‌ست و فکر نمی‌کردم بتواند نقش مهرداد را از خود او نیز بهتر بازی می‌کند.
نفسم را آهسته بیرون می‌دهم. صدای قدم‌های آقای حیدری نزدیک می‌شود. ‌دفترچه‌ای در دست دارد و عینکش کمی پایین رفته. بدون آن‌که مستقیم نگاهم کند، زیر لب می‌گوید:
- خوب بود... خیلی خوب بود.
و بعد مکث می‌کند و نیم‌نگاهی به من می‌اندازد.
- فقط دفعه‌ی بعد کمتر توی حس بمون، نزدیک بود از ریتم خارج شی.
چانه‌ام را بالا می‌گیرم تا بغضی که نمی‌دانم از خستگی‌ست یا از استرس چند دقیقه‌ی پیش، دیده نشود. لبخند کم‌جانی می‌زنم و می‌گویم:
- چشم آقای حیدری.
او سرش را تکان می‌دهد و آرام می‌گوید:
- برو لباساتو عوض کن. هفت دقیقه‌ وقت داری.
وقتی از کنارم می‌گذرد، فقط صدای ورق خوردن دفترچه‌اش در گوشم می‌پیچد.
در دل صحنه‌ی خاموش، من می‌مانم و قلبی که هنوز از ریتم بازی بیرون نمی‌آید. نه از نقش و نه از نگاه آن مرد عسل‌چشم.
نمایش تمام می‌شود. آخرین جمله، آخرین نور، آخرین تشویق. پرده آرام پایین می‌آید و سکوتی کوتاه، سنگین و خسته بر صحنه می‌نشیند.
مسئول تئاتر با لبخند رضایت‌مندی به سمت آقای حیدری می‌رود، دستش را محکم می‌فشارد و با چند جمله‌ی کوتاه، خداحافظی می‌کند. انگار که نمایش را تایید کرده‌است چون لبخند عمیقی روی لب‌های آقای حیدری نشسته‌. درِ سنگین تالار پشت سرش بسته می‌شود و فقط ما می‌مانیم. بازیگران و چند نفر از عوامل پشت صحنه، در میان بوی عرق، اسپری مو و گرد صحنه.
آراد از لابه‌لای پرده‌ها بیرون می‌آید. هنوز لباس صحنه را به تن دارد؛ پیراهن چهارخانه‌ی خاک‌خورده و شلواری که در نور زرد، رنگی تیره‌تر گرفته. همین که ظاهر می‌شود، همه دست می‌زنند. یکی فریاد می‌زند:
- عالی بودی آراد! نمایشو نجات دادی!
خنده‌ای آرام از ته گلویش بیرون می‌زند، کوتاه و مردانه، آن‌قدر بی‌تکلف که دلم می‌خواهد از او متنفر باشم و نمی‌توانم. حتی لحظه‌ای نگاهم نمی‌کند. انگار حضورم بین این همه آدم، بی‌هویت‌ترین چیز دنیاست.
من کنار در اتاق گریم ایستاده‌ام. لباس صحنه‌ام را درآورده‌ام و پوست صورتم هنوز بوی کرم سفیدکننده‌ی گریم را می‌دهد. نمی‌دانم چرا، اما بعد از پاک کردنش، بی‌اختیار سراغ رژلبم رفتم. رنگ ماتش روی لب‌هایم نشسته و وقتی در آینه نگاهم می‌کنم، نمی‌دانم دقیقاً دنبال چه هستم.
آقای حیدری مشغول تعریف است، با شور و حرارت از آراد حرف می‌زند. صدایش در فضا می‌پیچد و هر جمله‌اش مثل خنجری در سینه‌ام فرو می‌رود:
- دیدی چطور صحنه‌ی آخر رو جمع کرد؟ واقعاً بازیگره! اگه نبود چی‌کار می‌کردیم؟
همه تأیید می‌کنند. من لبخند مصنوعی‌ام را حفظ می‌کنم، اما درونم چیزی دارد آرام می‌سوزد. برای اولین بار در عمرم، حسادت را لمس می‌کنم... حس تلخ و داغی که از گلوی آدم بالا می‌آید و طعم فلز می‌دهد.
او از همه تشکر می‌کند و طوری با همه صحبت می‌کند انگار سال‌هاست آن‌ها را می‌شناسد. سپس درست در همان لحظه از کنارم رد می‌شود و وارد اتاق گریم می‌شود‌‌. بوی خاک و عطر خفیفش باهم قاطی می‌شوند و دلم می‌خواهد سرم را برگردانم. اما این کار را نمی‌کنم.
فقط نوک انگشتانم را روی رژلب می‌گذارم و با خودم فکر می‌کنم: «کِی شد این‌قدر... معمولی شدم؟»
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
کیفم در اتاق گریم جا مانده؛ مثل افکارم، مثل آرامشم. آهی می‌کشم و در اتاق گریم را آرام باز می‌کنم. او روبه‌روی آینه نشسته، سرش کمی پایین است و انگشتانش با کمک دستمال، خطوط چهره‌اش را از کرم و رنگ می‌زدایند.
توجهی نمی‌کنم، یا وانمود می‌کنم که نمی‌کنم. مستقیم سراغ کیفم می‌روم و از روی صندلی فلزی برش می‌دارم. بندش روی شانه‌ام می‌افتد که صدای بم و پرطنینش از پشت سرم می‌پیچد:
- چه افتخاری... خانومِ آرام!
چنان طبیعی و آرام می‌گوید که لحظه‌ای حس می‌کنم شاید اشتباه شنیده‌ام. او مرا... یادش است؟
تنم ثانیه‌ای بی‌حرکت می‌ماند. آهسته برمی‌گردم و در آینه نگاهش می‌کنم. نور چراغ بالای سرش روی صورتش خط انداخته، نیمی در سایه است و نیمی روشن. چشمانش مستقیماً از انعکاس آینه به من خیره شده‌اند. می‌پرسد:
- کِی همو دیده بودیم؟
در یک لحظه، خاطره‌‌ی آن روز مثل تکه نوری از ذهنم رد می‌شود. دقیقاً سه هفته و دو روز پیش بود، اما فقط شانه‌ای بالا می‌اندازم و می‌گویم:
- نمی‌دونم... حدود یه ماه پیش.
دستمال را روی میز می‌اندازد و می‌چرخد. با همان آرامش، خودش را به میز گریم تکیه می‌دهد. بازوانش را از پشت روی سطح چوبی می‌گذارد، کمی خم می‌شود و با صدایی که تهش خنده‌‌ای بی‌صدا دارد می‌گوید:
- دنیای کوچیکیه!
من لب‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و به چشمانش خیره می‌شوم. نه... به نظر من دنیا کوچک نیست اتفاقاً برعکس... پهناور و بی‌انتهاست. آن‌قدر بزرگ است که حتی اگر بخواهی، گاهی دیگر هیچ‌کس را دوباره پیدا نمی‌کنی و نمی‌دانم تو... از کجا پیدایت شده که در عرض دو ساعت دل تمام آدم‌های این‌جا را ربودی، از جمله آقای حیدری.
سری تکان می‌دهم و بدون خداحافظی از اتاق گریم خارج می‌شوم. اطرافم پر از صداست، اما درونم هیچ صدایی نیست جز خشم.
دوست دارم به صورتش یک مشت محکم بکوبم و واقعاً نمی‌دانم چرا. تا به الان هیچ چیز بدی از او ندیدم، اما فقط حضورش کافی‌ست تا چیزی در ذهن من بجوشد.
در لابی، با همه خداحافظی می‌کنم. لبخندها خشک‌اند و صداهای خداحافظی آرام. حس می‌کنم هیچ‌کس از من خوشش نمی‌آید، اما حوصله ندارم برای این مورد غصه بخورم. هوای بیرون سرد است و این سرما... تضاد عجیبی با گرمی گونه‌هایم دارد. چطور انقدر داغ کرده‌ام؟ نکند بیمار شده باشم؟
خیابان برعکس روزهای دیگر خلوت است و نور صبحگاهی پشت ابرها جا مانده. شاید خورشید هم فهمیده امروز روز خوبی برای ظهور نبوده. کاش همان‌طور در خواب به سر می‌بردم و هیچ خیالی از نمایش نداشتم‌. کاش اصلاً حرفه‌ی بازیگری را ترک کنم... تا افرادی مثل آراد منش هستند که در یک شب نقشت را مال خودشان کنند، پس چه دلیلی برای ادامه می‌تواند وجود داشته باشد؟
دست‌هایم کم‌کم دارند یخ می‌زنند و باد در گوش‌هایم وز وز می‌کند. جای خنده‌دارش آن‌جاست که هیچی جز یک تیشرت گشاد به تن ندارم. کدام احمقی در این سرما فقط با یک تیشرت می‌گردد؟ آرامِ جوانبخش! یک عدد احمق!
ناگهان چیزی در ذهنم فرو می‌ریزد. خیلی بی‌ادبانه بود که بی‌خداحافظی رفتم. حتماً ناراحت شده. شاید فکر کرده من مغرورم. نکند فهمیده حسادت کرده‌ام؟
حسادت بو دارد و حضورش واضح است... مخصوصاً اگر کسی بخواهد انکارش کند.
- به تیپ و قیافه‌‌ات نمی‌خورد بازیگر تئاتر باشی.
سریع سرم را برمی‌گردانم. اوست.
همان پالتوی شتری، همان موهای پریشان، اما حالا نفس‌نفس‌زنان. بخار نفسش در هوای سرد مثل مه روی هوا می‌نشیند. معلوم است تمام مسیر را دویده. هنوز همان طعنه‌ی پنهان در لحنش هست، انگار با شوخی می‌خواهد نیت واقعی‌اش را بپوشاند. چه رِند و محافظه‌کار. تا به او فکر کردم پیدایش شد. به دایی‌اش رفته لابد. ابرویی بالا می‌اندازم و می‌گویم:
- مگه همه چیز به تیپ و قیافه‌ست؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
او دستانش را در جیب پالتویش فرو می‌برد، سرش را کمی پایین می‌اندازد و با همان خونسردی جواب می‌دهد:
- آره. همه چیز به تیپ و قیافه‌‌ست.
و مطمئنم منظورش این لباس‌ افتضاح است. یا آن مانتوی افتضاح‌تری که آن روز در ایستگاه اتوبوس پوشیده بودم. با من قدم برمی‌دارد، با فاصله و طمأنینه. قدم‌هایش را کوتاه برمی‌دارد تا بتواند هم‌قدمم شود زیرا که قدش، خیلی بلندتر از من است. شاید بیست الی سی سانتی متر بلندتر. در حالی که دستم را دور بند کیفم حلقه کرده‌ام، می‌پرسم:
- چقدر وقت داشتی نمایش‌نامه رو بخونی؟ یه هفته؟
لبخند گوشه‌ی لبش می‌نشیند. کمی سکوت می‌کند و بعد می‌گوید:
- سه ساعت.
متعجب، تقریباً داد می‌زنم:
- امکان نداره!
چند عابر که از روبه‌رو می‌گذرند، لحظه‌ای به ما نگاه می‌کنند. از واکنشم خنده‌اش می‌گیرد و صدای خنده‌اش آرام در هوا پخش می‌شود. می‌گوید:
- مهرداد همین صبح زنگم زد. گفت حالش بده، خواست برم جاش بازی کنم.
ابروهایم در هم می‌روند. ناگفته نماند... من تمام دوست‌های مهرداد را می‌شناسم و تا به‌حال اسم تو را از زبانش نشنیده‌ام. اما این موضوع را به رویش نمی‌آورم و می‌گویم:
- توی سه ساعت، کل دیالوگ‌ها رو حفظ کردی؟
او بدون هیچ تلاشی برای تواضع، همان‌طور که سرش را کمی کج کرده، با خونسردی جواب می‌دهد:
- تو مگه چقدر طول می‌کشه حفظ کنی؟
حرفش ساده است، اما ته صدایش بوی چالش دارد. پاسخی نمی‌دهم و وارد ایستگاه مترو می‌شویم. هردوئمان کارت را می‌زنیم و می‌پرسد:
- می‌خوای کجا بری؟
می‌خواهم سکوت کنم، اما زیرلب می‌گویم:
- شادمان.
سری تکان می‌دهد و لبخند کجی گوشه‌ی لبش می‌نشیند.
- چه جالب... هم‌خطیم.
از پله‌های بلند پایین می‌رویم که کمی می‌خندد و می‌گوید:
- اوضاع داره نگران‌کننده میشه. این‌طور فکر نمی‌کنی؟
من به اجبار لبخند کوچکی می‌زنم، اما زود آن را پاک می‌کنم.
صدای هشدار قطار بلند می‌شود. درها در آستانه‌ی بسته شدن‌اند. به سمتش می‌دوم و او درست پشت سرم با من می‌دود. در آخرین لحظه وارد واگن می‌شویم و در، پشت‌سرمان بسته می‌شود.
قطار تکان می‌خورد. بوی فلز و عطر سرد تهویه، با صدای چرخ‌ها روی ریل ترکیب می‌شود. تمام صندلی‌ها پرند، جمعیت فشرده است. دستم را به میله‌ی نقره‌ای کنار در می‌گیرم. او درست کنارم می‌ایستد، آن‌قدر نزدیک که فاصله‌ی میان‌مان فقط به اندازه‌ی یک بازوست. دستش را به یکی از دستگیره‌های آویزان از سقف گرفته و رگ‌های ساعدش زیر نور زرد دیده می‌شود.
نگاهش نمی‌کنم، اما از گوشه‌ی چشم می‌بینم چند دختر روبه‌رویش ایستاده‌اند و پچ‌پچ می‌کنند. آهی آرام می‌کشم و زیر لب می‌گویم:
- پس آرادی.
چشمانش را به من می‌دوزد. ادامه می‌دهم:
- گفتی اسمت قرار نیست به دردم بخوره.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
ابرویی بالا می‌اندازد و بی‌ربط به حرفم می‌گوید:
- خیلی بهتر می‌تونستی نقش خواهر ترگل رو بازی کنی.
اخم می‌کنم. منظورش همان نقشی‌ست که مقابلش بازی کرده‌ام؛ همان زن نگران چادرپوشی که تمام سعیش را می‌کند خواهرش را از بند یک پسر عاشقِ هیچی‌ندار رها کند.
نگاهش را به روبه‌رو دوخته، اما لحنش انگار هنوز روی صحنه مانده، با همان تسلط و فاصله‌ی حرفه‌ای. می‌پرسم:
- داری از بازی من ایراد می‌گیری؟
و سکوت کوتاهی بین‌مان می‌افتد. صدای عبور قطار از میان تونل مثل غرش ممتد در گوش می‌پیچد. بعد با لحنی نرم‌تر، شاید برای آرام کردن فضای بین‌مان، می‌پرسد:
- چند وقته تو این حرفه‌ای؟
می‌گویم:
- سه سال.
لبخند نصفه‌ای گوشه‌ی لبش می‌نشیند. بدون آن‌که نگاهم کند می‌گوید:
- من از سه سالگیم.
ابروهایم بالا می‌پرد. با لحنی طعنه‌آمیز می‌پرسم:
- از سه سالگی؟
سر تکان می‌دهد. نوری از چراغ‌های ایستگاه روی صورتش می‌لغزد و رد می‌شود. نگاهش کوتاه به چشمم می‌افتد.
- بازیگر کودک سینما بودم.
صدای تماس فلز با فلز در تونل طنین می‌اندازد، واگن اندکی می‌لرزد. من اما مثل بازپرس‌ها، نگاهش می‌کنم.
- چه فیلمی؟
به نقطه‌ای نامعلوم در روبه‌رو خیره می‌شود.
- سنگ بر روی شیشه.
- نمی‌شناسم.
لب‌هایش را به هم می‌فشارد و نگاه کوتاهی به کف واگن می‌اندازد. در چشم‌هایم چیست که علاقه‌ای به دیدن‌شان ندارد؟ نکند چون دروغ می‌گوید نگاهش را از من می‌دزدد؟
- چون هیچ‌وقت پخش نشد... مجوز نگرفت.
سری تکان می‌دهم. به یک ایستگاه می‌رسیم و قطار می‌ایستد. مکث می‌کند و ناگهان می‌پرسد:
- از تئاتر کودک خوشت میاد؟
شانه‌ای بالا می‌اندازم و به زن کنارم راه می‌دهم که رد شود. می‌گویم:
- تا حالا واسه بچه‌های کوچیک بازی نکردم.
این‌بار مستقیم نگاهم می‌کند.
- تا الان چند بار رفتی رو سن؟
می‌گویم:
- بالای بیست بار.
چشمانش را ریز می‌کند، انگار که بین تردید و تحسین مانده باشد. با کمی غرور که نمی‌خواهم پنهانش کنم، می‌گویم:
- کارم خیلی خوبه.
لبخند آرامی روی لبش می‌نشیند، از همان‌ها که نمی‌شود فهمید تمسخر است یا تحسین.
- یکی از رفیقام نمایش هفت‌خوان رستم رو به شکل کودکانه نوشته.
سپس کمی مکث می‌کند، نگاهی به اطراف می‌اندازد، به جمعیت خسته و بی‌تفاوتی که هرکدام در دنیای خودشان فرو رفته‌اند.
- نمایشش بودجه‌ی زیادی می‌خواست و الان... فقط یه بازیگر خانوم کم داریم.
نگاهش روی صورتم مکث می‌کند، درست در لحظه‌ای که قطار دوباره حرکت می‌کند و نورها در هم می‌لغزند. این جمله... پیشنهاد است یا امتحان؟
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
دستانم را در هم قلاب می‌کنم و به سینه‌ام فشار می‌دهم، می‌پرسم:
- برای چه نقشی؟ تَهمینه؟
قطار تکانی تند می‌خورد. ناخودآگاه قدمی به عقب می‌روم، او بی‌اختیار دستگیره‌ی سقف را رها می‌کند و دستش را روی میله می‌گذارد. آن هم فقط چند سانتی‌متر بالاتر از دست من. گرمای انگشت‌هایش را از همین فاصله‌ی کوتاه حس می‌‌کنم.
- به نظرت تهمینه تو هفت خان رستمه؟ الان جدی هستی؟
نگاهم را سریع از دستش می‌گیرم و به لحظه‌ی حال برمی‌گردم. امیدوارم خودم را لو نداده باشم. آرام چه مرگت شده؟ لب‌‌هایم را ور می‌چینم اما اعتراف می‌کنم... من ضایع شدم و او نیز راست می‌گوید. تهمینه متعلق به داستان رستم و سهراب است، نه هفت خان.
- اسم نقش "زیبا"ست. یه دختر کنجکاو و پرانرژیه که تو یکی از مسیرهای رستم پیداش میشه و راه رو بهش نشون میده. در واقع، کمک‌کننده‌ی رستمه. دنبال یه بازیگر ده دوازده ساله می‌گشتیم ولی... فقط تا فردا وقت داریم.
از نوک پا تا فرق سرم را نگاه می‌کند، نگاهش دقیق و حسابگر است؛ مثل کارگردانی که جلوی دوربین کسی را اندازه می‌گیرد.
- تو هم با گریم اوکی میشی... .
و بعد، لبخند نیمه‌کجی می‌زند و با طعنه اضافه می‌کند:
- قدت چندان بلند نیست.
از طعنه‌اش لب می‌گزم. طوری از قد حرف می‌زند انگار خودش برج آزادی‌ست، در حالی که حداکثر صد و هشتاد و پنج باشد.
- من صد و شصت و پنج سانت... .
جمله‌ام را تمام نکرده، میان حرفم می‌پرد:
- رستم نزدیک دو متره. در مقابل اون کوچیکی.
ابرویی بالا می‌برم و می‌پرسم:
- خودت نقشت چیه؟
چند ثانیه مکث می‌کند، لب‌هایش کمی جمع می‌شوند و بعد آرام می‌گوید:
- ارژنگ دیو.
نور چراغ تونل درست همان لحظه روی چهره‌اش می‌افتد و سایه‌ها صورتش را تیره‌تر می‌کنند.
عجب انتخاب مناسبی! بدون شک لایقش هستی، آقای آراد منش. ناگاه، بدون هیچ مقدمه‌ای، سرش را کمی خم می‌کند و می‌گوید:
- یکم بچه‌گونه حرف بزن.
ابرو بالا می‌برم و به اطراف نگاه می‌کنم. مردم ساکت روی صندلی‌ها نشسته‌اند، بعضی خیره به گوشی، بعضی خیره به هیچ. نگاهم را بین‌شان می‌چرخانم و آرام می‌پرسم:
- یعنی چی؟ خب اگه این‌طوری... ‌.
می‌خواهم جمله‌ام را ادامه دهم که بی‌حوصله تشر می‌زند:
- خیر سرت بازیگری! زود باش.
صدایش بلند نیست، اما همان‌قدر قاطع است که اعصابم را خط‌خطی کند. اخم‌هایم در هم می‌رود، لب‌هایم را جمع می‌کنم و با حرصی فروخورده می‌غرم:
- چی بگم؟
او با حرکتی خونسردانه دستش را در هوا تکان می‌دهد، انگار دارد رهگذری خیالی را مرخص می‌کند.
- بداهه بازی کن.
به اطراف اشاره می‌کنم.
- ما وسط متروییم.
به‌جای پاسخ، نیم‌قدم نزدیک‌تر می‌آید. بوی عطر تلخ از لباسش بلند می‌شود. نگاهش ثابت است، صدایش آرام‌تر اما جدی‌تر می‌شود:
- از فرصت‌هایی که میاد سمتت... نهایت استفاده رو کن.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
نفس عمیقی می‌کشم، به سقف فلزی واگن نگاه می‌کنم، به نوری که روی پوست دستم لرزش می‌اندازد. باشد. تسلیم می‌شوم و سعی می‌کنم لحنم کودکانه و هیجانی باشد:
- رستم... فکر نکن که نمی‌تونی ارژنگ‌دیو رو شکست بدی... تو... .
خنده‌اش در واگن می‌پیچد..‌. کوتاه و گرم است، اما با ته‌مایه‌ی تمسخر. چه خنده‌ی خاصی دارد... .
- خدایی؟
اخم می‌کنم و دست به کمر می‌زنم. لب‌هایم را جمع می‌کنم که ادامه می‌دهد:
- یه دختر تو ایران باستان این‌طوری حرف می‌زنه؟
چند نفر از مسافرها سرشان را بالا می‌گیرند. صدای اعلان ایستگاه بعد می‌آید و من اما... فقط به چشمانش زل زده‌ام.
او سرش را کمی کج می‌کند و با لبخند گوشه‌داری می‌گوید:
- توی ایران باستان کسی عامیانه حرف نمی‌زنه. خب حالا ادامه بده. فقط این‌بار... بلندتر و واقعی‌تر.
ابروهایم بالا می‌پرد.
- چی؟ همین‌جا؟
- آره، همین‌جا. یه بازیگر باید بتونه هرجایی که هست صحنه‌ رو پیدا کنه.
به اطراف نگاه می‌کنم. مردی گوشه‌ی واگن چشمانش را بسته و هدفون در گوش دارد، زنی بچه‌اش را روی پا تاب می‌دهد. کسی به ما توجهی ندارد، اما هنوز چیزی درونم مقاومت می‌کند.
- آخه مردم... .
- مردم همیشه هستن. تماشاچی همیشه هست. خب، شروع کن.
نفس بلندی می‌کشم و دستانم را از هم باز می‌کنم. سعی می‌کنم صدایم را کودکانه‌تر، اما با لحنی قدیمی‌تر ادا کنم:
- ای پهلوان دلیر سیستان! مباد که در این راه پرخطر... از پای بنشینی... .
لبخندش پهن‌تر می‌شود.
- بد نیست. از کلماتی که استفاده کردی خوشم اومد فقط انگار داری قصه تعریف می‌کنی، نه بازی. بلندتر بگو، با حس‌تر!
لبانم می‌لرزد. نگاه کوتاهی به زن روبه‌رویی می‌کنم که خیره نگاهم می‌کند و لبخند محوی می‌زند. خجالت در گونه‌هایم می‌دود.
- نمی‌تونم... همه دارن نگاه می‌کنن.
آراد پوزخند می‌زند و دست به سینه می‌ایستد.
- همه دارن نگاه می‌کنن؟ جداً؟ این‌همه وقت روی سن رفتی و از چند تا مسافر ترسیدی؟
اخم می‌کنم و صدایم پایین می‌آید:
- اون‌جا نور تو چشم آدمه، تماشاگر معلوم نیست. این‌جا... همه مستقیم نگام می‌کنن.
- بازیگر واقعی از نگاه مردم نمی‌ترسه.
قلبم فشرده می‌شود. نگاهش برق تمسخر دارد، اما در عمقش چیزی شبیه امتحان‌ کردن می‌بینم. دندان‌هایم را به هم می‌فشارم و آرام می‌گویم:
- باشه... فقط یه بار دیگه.
می‌خواهم بلند بگویم، اما صدایم فقط کمی بالاتر می‌رود:
- ای... ای پهلوان دلیر سیستان، مباد که... .
او ریز می‌خندد. مثل این‌که هنوز از بازی‌ام رضایت ندارد. در دلم چیزی بین خشم و غرور می‌جوشد و می‌فهمم که این مرد، دقیقاً می‌داند چطور باید منِ آرام را به مرز انفجار برساند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
چشم‌هایم را می‌بندم. صدای چرخ‌های قطار روی ریل در گوشم می‌پیچد، مثل طبل جنگ. سعی می‌کنم به جمعیت نگاه نکنم، به لبخند پنهان لب‌های آراد نگاه نکنم. فقط نفس می‌کشم... عمیق، مثل قبل از رفتن روی صحنه.
چشم باز می‌کنم، دستم را بالا می‌آورم و با صدایی بلندتر از قبل می‌گویم:
- ای پهلوان دلیر سیستان! این راه پر از دام و نیرنگ دیوان است، اما تو... تو باید از دل تاریکی، روشنایی را بیرون بکشی!
قطار کمی تکان می‌خورد. صدایم می‌پیچد و تمام افراد حاضر در واگن سرشان را به طرفم برمی‌گردانند. مردی که کتاب می‌خواند ابرو بالا می‌اندازد، زنی لبخند می‌زند. دلم می‌خواهد زمین دهان باز کند و در آن فرو بروم، اما نمی‌گذارم عقب بکشم. ادامه می‌دهم، بلندتر و جدی‌تر:
- ای رستم زابل! من، زیبا، از دل باد و خاک آمده‌ام تا راهت را نشان دهم!
صدایم در واگن می‌پیچد. دیگر نمی‌توانم عقب بروم. واگن در سکوت فرو می‌رود و فقط صدای حرکت قطار می‌آید.
آراد آرام، خیلی آرام، شروع به کف‌زدن می‌کند. دو، سه نفر دیگر هم با تردید لبخند می‌زنند.
- به‌به! بالاخره بیدار شدی.
نفس‌نفس می‌زنم. دلم می‌خواهد چیزی به سمتش پرت کنم.
- از اولم می‌تونستم، فقط... .
- فقط چی؟ فقط اعتماد به نفست ته کیفت بود و اونو جا گذاشته بودی؟
نگاهش جدی است، اما در عمق چشم‌هایش برق تحسین پنهانی می‌درخشد.
- خب خانوم زیبا، به‌ نظرم تو همون کسی هستی که دنبالش می‌گشتیم.
لب‌هایم خشک می‌شوند. میان همه‌ی خشم و خجالتی که در وجودم موج می‌زند، حس عجیبی از رضایت بالا می‌آید. سرم را پایین می‌اندازم، شالم از سرم می‌افتد و موهای صاف و مشکی‌ام روی صورتم می‌ریزند. می‌گویم:
- هنوز نمی‌دونم الان باید خوشحال باشم یا عصبانی.
کمی به صورت من که غرق در موهایم است خیره می‌شود. سپس می‌گوید:
- بازیگر خوبی‌ میشی وقتی از چیزی عصبانی‌ باشی.
قطار در ایستگاه بعدی می‌ایستد. درها با صدایی فلزی باز می‌شوند. چشمی در حدقه می‌چرخانم. موهایم را پشت گوشم می‌گذارم و شالم را روی سرم می‌کشم.
در بسته می‌شود و قطار دوباره به حرکت درمی‌آید. واگن خلوت‌تر شده، اما ما هنوز سر پا ایستاده‌ایم. او موبایلش را از جیب بیرون می‌آورد و بی‌مقدمه می‌گوید:
- شماره‌تو بده. می‌خوام نمایش‌نامه رو برات بفرستم.
لحنش خونسرد اما نگاهش دقیق است، طوری که حس می‌کنم دلم نمی‌خواهد عددها را بلند بگویم. می‌گویم:
- لازم نیست... شماره گروه تهیه‌کننده رو بده. خودم ازشون می‌گیرم.
گوشه لبش بالا می‌رود.
- گروه تهیه‌کننده منم فعلاً.
لحظه‌ای سکوت. صدای مترو انگار از دور می‌آید. نمی‌دانم چرا، ولی حضورش سنگین شده. به جای نگاه کردن، نگاهم را روی تبلیغی روی دیوار می‌چرخانم «فرصت‌ها زود از دست میرن».
نفس عمیقی می‌کشم و بالاخره می‌گویم:
- اگه فقط برای نمایش‌نامه‌ست... .
و او میان حرفم می‌پرد:
- فقط برای نمایش‌نامه‌ست.
مکثی کوتاه. بعد، انگشتانم را روی صفحه‌ی گوشی‌اش می‌کشم و عددها را وارد می‌کنم. انگشتانم کمی می‌لرزند.
او نگاهی به صفحه می‌اندازد و لبخند نیمه‌محوی می‌زند.
- مرسی زیبا.
اخم می‌کنم.
- اسمم آرامه.
- ولی زیبا هم هستی.
نمی‌دانم منظورش نام نقش است یا چهره‌ام. فقط می‌دانم قلبم بی‌دلیل، کمی تندتر می‌زند.
بالاخره قطار به ایستگاه بعد می‌رسد و درها باز می‌شود. نسیم خنکی از تونل می‌وزد و موهایم را می‌لرزاند. بدون این‌که خداحافظی کنم، از واگن بیرون می‌روم.
اما قبل از آن‌که در بسته شود، صدایش را می‌شنوم که آرام می‌گوید:
- بهت پیام میدم.
در بسته می‌شود و قطار دور. من می‌مانم با صدای کشیده‌ی فلز بر ریل و نوری که از تونل می‌گریزد. راستش... هنوز نمی‌دانم کاری که کرده‌ام درست بوده یا نه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 11) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا