درحال تایپ رمان رنگ یک توهم است | نگین حلاف کاربر انجمن چری بوک

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
کد070
عنوان: رنگ یک توهم است

نام نویسنده: نگین حلاف

ژانر: معمایی، علمی-تخیلی، روان‌شناختی

ناظر: @رجینا

خلاصه‌ی رمان:
ناسا هجده هزار دلار به شخصی می‌دهد که به مدت هفتاد روز به روی یک تخت بخوابد و از حالت خوابیده‌اش خارج نشود. الینا یکی از هزاران دواطلب پروژه است و در شرایط درستی از زندگی به سر نمی‌برد. بعد از چندین روز، پرده‌ی اسرار پروژه کم‌کم کنار می‌رود. اما الینا چه‌طور می‌تواند با آن‌ها روبه‌رو شود؟ او که حتی نباید از تختش جدا شود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
1000011845.jpg



نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛

|قوانین تالار رمان|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

بعد از نقد و تگ اثر خود ميتوانيد درخواست جلد بدهيد
|درخواست جلد آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید
|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|


باتشکر
مدیریت تالار
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
مقدمه:

رنگ، یک توهّم است؛ بازتابی از نور که در تاریکی مغز تفسیر می‌شود.
ما جهان را نه آن‌گونه که هست، بلکه آن‌گونه که مغز توان پردازشش را دارد، می‌بینیم.
در واقعیت، خورشید زرد نیست. برگ‌ها سبز نیستند، اقیانوس هیچ‌وقت آبی نبوده‌است.
در حقیقت، جهان خاموش و بی‌رنگ است. یک خلأ گسترده‌ی بدون حس، بدون نور، بدون حقیقت ملموس.
واقعیت؟ شاید خیلی دورتر از چیزی‌ست که فکرش را می‌کردیم.
ادراک؟ شاید تنها پرده‌ای‌ست بر چشمان‌مان تا زخم‌های حقیقت را نبینیم.
عشق؟ فقط فرآیندی شیمیایی ساده در سیناپس‌های مغز.
و مغز؟ توده‌ای الکتریکی‌ست، نه منبعی برای اعتماد.
شاید ما درون یک توهّم زندگی می‌کنیم…
و هرگز بیدار نخواهیم شد.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
سخن نویسنده:

پروژه‌ی «Rest in Bed» الهام‌گرفته از تحقیقات واقعی ناسا درباره‌ی اثرات بی‌تحرکی طولانی‌مدت بر بدن انسان است؛ تحقیقاتی که معمولاً برای شبیه‌سازی شرایط بی‌وزنی در فضا انجام می‌شوند. در این مطالعات، افراد برای هفته‌ها یا ماه‌ها در تخت دراز می‌کشند و اجازه‌ی کوچک‌ترین تحرک فیزیکی را ندارند تا دانشمندان بتوانند واکنش بدن و روان را برای زندگی در فضا بررسی کنند.

اما در فضای این رمان، پروژه‌ی Rest in Bed دیگر صرفاً یک آزمایش علمی نیست. اینجا، همه‌چیز رنگی از روان‌شناسی، فلسفه و رازآلودگی به خود می‌گیرد.

نکته: بخش‌هایی از پروژه در این رمان تخیلی بوده و برای خلق فضایی معمایی و روان‌شناختی گسترش یافته‌اند. هرگونه شباهت به برنامه‌های واقعی، صرفاً برای باورپذیر کردن داستان است و ارتباط مستقیمی با سازمان‌های رسمی مانند ناسا یا نهادهای مشابه ندارد.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
روز اول

پاهایم بی‌قرار روی زمین ضرب می‌گیرند. کف دست‌هایم از عرق خیس‌اند. انگار تنش از پوست گذشته و خودش را به جانم رسانده است. باز نفس عمیقی می‌کشم، دلشوره مثل موشی سمج، فکر و خیال‌هایم را جویده و مطمئنم اگر چند دقیقه‌ی دیگر روی این صندلی بمانم، باقی‌مانده‌ی گوشت و استخوانم را نیز خواهد بلعید.
- الینا هاست؟
صدایی از ناکجای فضا می‌تراود. بی‌درنگ سرم را بالا می‌آورم، نمی‌دانم کیست، فقط جواب می‌دهم:
-‌ بله، خودمم.
صدا از اسپیکر مشکی گوشه‌ی راهروست:
-‌ برید طبقه‌ی بالا، راهروی سمت چپ، اتاق شماره‌ی هفت.
دوباره در صندلی فرو می‌روم. نه، فرو نمی‌روم... محو می‌شوم. گویی اصلاً هرگز اینجا نبوده‌ام. من... چطور باید در این بحبوحه، نعش خود را تا طبقه‌ی بالا بکشانم؟
برمی‌خیزم و آن نسخه‌ی خسته از الینا را، همان‌جا روی صندلی انتظار جا می‌گذارم. راهرو را با قدم‌هایی مردد می‌بلعم. سکوت این‌جا شبیه آرامش نیست، شبیه خفگی‌ست. دیوارها آن‌قدر بلند و بی‌روح‌اند که انگار وجود آسمان را لکه‌دار کرده‌اند.
این‌جا رنگ ندارد. نه تاریک است، نه روشن. فقط یک خاکستری کش‌دار و بی‌روح، طوری که انگار رنگ‌ها نیز در این‌جا خودک*شی کرده‌اند. شبیه مغز کسی‌ست که دیگر هیچ میلی به فکر کردن ندارد.
نوری بی‌منبع، از سقف پخش شده. بی‌گرما، بی‌مهر، فقط هست. مثل اجبار، مثل من.
کف زمین برق می‌زند و به حدی صاف است که تصویر خود را به وضوح در آن می‌بینم. صدای پاهایم در فضا می‌پیچد و از گوشه‌های راهرو، لنز دوربین‌ها زیرپوستی نگاهم می‌کنند. معذبم.
در ته راهرو، آسانسوری منتظر ایستاده، محصور در هاله‌ای از نور. با هر قدمی که به سمتش می‌گذارم، از آن الینای خسته‌ی جا مانده دورتر می‌شوم. اما خود او نیز باید بداند که چاره‌ای جز رفتن به طبقه‌ی بالا ندارم.
دکمه‌ی آسانسور را می‌فشارم و در لعنتی‌اش باز می‌شود. صدای پیانو لعنتی‌ترش، بدترین موسیقی پیانویی‌ست که در زندگی‌ام شنیده‌ام. برایم مهم نیست اگر از شوپن باشد، آن چه که مهم است، حال است. در این وضعیت و این حال، شوپن افتضاح می‌نوازد.
خودم را در دل آسانسور بزرگ پنج‌متری پرت می‌کنم. در بی‌هیچ اشاره‌ای بسته می‌شود، اما آسانسور حرکت نمی‌کند. مثل خودم، در خودش گیر کرده.
نگاهی به خود در آیینه می‌کنم. در این لباس‌های آبی یکدست چقدر احمق به نظر می‌رسم. دستبند سفیدی که بر دستم بسته‌اند و نام و شماره‌ی روزم را در آن حک کرده‌اند احمقانه‌ترند. موهای صاف قهوه‌ای و بلندم، از همیشه مرتب‌ترند و چشمان سبزم، گویی الان دو قطعه‌ی بی‌حس‌اند.
دیگر تحمل افتضاح‌نوازی شوپن را ندارم. با عصبانیت دکمه‌ی طبقه‌ی اول را می‌فشارم و هر چه سریع‌تر خود را از آسانسور، شوپن و الینای احمق در آیینه رها می‌سازم.
آسانسور بالا می‌رود، می‌ایستد، درش باز می‌شود و راهروی کاملاً مشابه با پایین مقابلم پدیدار می‌شود. دکوراتور این مکان کیست؟ باید اندکی بشینیم و چایی بنوشیم. سپس وقتی به وقت نقد دکورش رسید، با لبخند همان چایی را بر روی سرش بریزیم.
وارد همان راهروی طویل می‌شوم. راهرو دو شاخه می‌شود و از جایم می‌ایستم. دستانم را در جیب‌هایم فرو می‌کنم و نگاهی به هر دو راهروی چپ و راست می‌اندازم؛ راست یا چپ؟
سمت راست را انتخاب می‌کنم و شماری از اتاق‌ها را می‌بینم. اتاق‌هایی با درهای سفید و شماره‌هایی که با برچسب سیاه بر بالای‌شان مهر زده شده‌اند.
اتاق پنج، اتاق شش، اتاق هفت. مقابل اتاق هفت می‌ایستم. اصلاً دوست ندارم دستانم را از جیب‌هایم در بیاورم، حتی حوصله‌اش را هم ندارم. با آرنج دستیگره را پایین می‌کشم و در باز می‌شود.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
در سفیدی بی‌انتها و ضدعفونی‌شده‌ی این اتاق گم می‌شوم. همه‌چیز آن‌قدر تمیز است که بوی مرگ می‌دهد؛ بویی که نه از تعفن، که از نبود هر چیزی برمی‌خیزد. نگاه سرگردانم به میزی خاکستری می‌افتد که با نوارهای نور مخفی سفید تزئین شده. کار از چایی ریختن بر سر دکوراتوها گذشته، دیگر بایستی زبان فحش باز کنم.
مردی از درِ گوشه‌ی اتاق وارد می‌شود. حوله‌ی سفیدی در دست دارد و همان‌طور که با وسواس مشغول خشک‌کردن دست‌هایش است، با چشمان آبی و خشم‌زده‌اش نگاهم می‌کند و می‌گوید:
-‌ تا حالا تو زندگیت در زدی؟
لحنش تیز است، ولی من حتی پلک هم نمی‌زنم. تیزتر از لحنش، چاقویی‌ست که در نگاهش پنهان کرده. نگاهم می‌لغزد به کارت روی سینه‌اش:
دکتر لیام استفورد – رئیس پروژه‌ی Rest in Bed.
رئیس؟ هنوز زود است برای قضاوت، ولی در همین نگاه اول چیزی در نگاهش هست که بیشتر به هشدار می‌ماند تا خوش‌آمد. شبیه کسانی‌ست که انگار پیش از ورود دیگران، تک‌تک جملات جلسه را در ذهن‌شان تمرین کرده‌اند.
-‌ باید می‌زدم... ولی خب، استرس کار خودش رو می‌کنه‌.
گستاخی‌ام را زیر نقاب واژه‌ی «استرس» پنهان می‌کنم و لبخندی عصبی برای تأیید آن تحویلش می‌دهم.
-‌ این‌جا جای استرس نیست.
جمله‌اش مثل حکم دادگاهی‌ست که رأی‌اش را پیش‌تر و بی‌حضور متهم، صادر کرده‌اند. سپس حوله را تا می‌کند، به دستشویی بازمی‌گردد و وقتی برمی‌گردد، ناگهان بلند می‌گوید:
-‌ الینا هاست. روز اول.
کمی از صدای بلند ناگهانی‌اش می‌لرزم. من در فاصله‌ی دو متری‌اش قرار دارم، دلیلی بر داد زدن نباید وجود داشته باشد. نامم را طوری ادا می‌کند که انگار یک کد است، نه هویت. نه تعجب، نه خوش‌آمد، فقط اضافه‌ شدن یک آیتم جدید به لیست. من حتی برایش یک «او» نیستم، فقط یک «این».
پرونده‌ای را از میان قفسه‌ی سفید پر از پوشه‌ها بیرون می‌کشد و بی‌ملاحظه روی میز پرت می‌کند. خودش پشت میز می‌نشیند، بی‌آن‌که نگاهم کند شروع به ورق‌زدن اطلاعاتم می‌کند و با دستی بی‌حوصله به صندلی کنار میز اشاره می‌زند؛ که بنشینم.
دیگر تحمل وزن تنم را ندارم. بدون هیچ حرفی روی صندلی جای می‌گیرم و پا روی پا می‌اندازم. دستم را زیر چانه‌ام می‌گذارم و به ورق زدن او خیره می‌شوم.
- تو همون داوطلبی بودی که در نبود حضورم پذیرفته شدی.
گویی با این حرفش مهر "بی‌اهمیت" را بر پیشانی‌ام کوبیده باشد.
نکند فکر می‌کند بود و نبود او قرار است جهان را تغییر دهد؟ به گمانم نمی‌داند من در این‌جا دنبال برکت نگاه رئیس این پروژه‌ نمی‌گردم و نخواهم گشت.
نگاهش می‌کنم. جوان‌تر از چیزی‌ست که فکرش را می‌کردم. موهای کوتاه بور و ته‌ریش مرتبش، تضادی با اخم‌هایش دارند؛ انگار صورتش هم نمی‌داند باید جدی باشد یا هنوز وقتش نرسیده.
-‌ کی باهات مصاحبه کرده؟
تا به حال فقط از من پرسیده‌اند و من نیز پاسخ داده‌ام. هیچ‌گاه جرأت پرسیدن نداشتم؛ مبادا که گمان کنند زیادی می‌دانم. دانستن در این‌جا، یک بیماری‌ست و من آمده‌ام تا ادعای ندانستن کنم. او اما آمده تا دانستن را تحمیل کند. شاید فراموش کرده که من هنوز «شخص»م، نه صرفاً یک «نمونه‌ی آزمایشی».
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
می‌گویم:
-‌ اطلاعی ندارم.
و نفسی بلند و پرکلافه‌ای از سینه‌اش بیرون می‌فرستد. کشوی میز را باز می‌کند و برگه‌ای بیرون می‌کشد. آن را جلویم روی میز می‌گذارد:
-‌ جاهای خالی رو پر کن، شرایط رو بخون، بعد امضا کن.
سه جمله، مثل سه گلوله‌ی خشک، شلیک می‌شوند و سپس، بی‌هیچ نگاه یا توضیح اضافه‌ای از جایش بلند می‌شود.
برگه را برمی‌دارم و به سطرهای رسمی و تکراری‌اش خیره می‌مانم. خط‌ها، مثل زخم‌هایی‌اند که قرار است با امضا کردنشان، برای همیشه جا بیفتند. چنگی به موهایم می‌زنم و زمزمه‌وار، کمی شاکی و کمی خسته، به تقلید می‌گویم:
-‌ تا الان سه تا مثل این رو هم پر کردم، هم شرایطش رو خوندم و هم امضا زدم.
به سمت قفسه‌ی مرموز و درخشانش می‌رود، همان قفسه‌ای که در آن، "ما"ها انبار می‌شویم.
-‌ پس خوشحال باش که بهت فرصت چهارمیش هم داده شده.
گویی صدایم را شنید و ندانستم این جمله‌اش بیشتر طعنه است، یا تهدید. برگه هنوز روی زانوانم جا خوش کرده و قلم در دستم ساکن مانده.
می‌دانم که دارم نامم را پای چیزی می‌نویسم که هیچ‌کس قرار نیست برایش پاسخ‌گو باشد. هیچ‌کس هیچ‌چیز را تضمین نمی‌کند. نه سلامت، نه بازگشت، نه حتی این‌که چه چیزی در این پروژه در انتظارم است.
برگه را به آرامی روی میز می‌گذارم و نامم را می‌نویسم؛
با همان قلمی که حس می‌کنم اگر ده بار دیگر هم چیزی با آن بنویسم، انگشتم را خواهد بلعید.
شاید چون دارد آخرین تکه‌ی من را قورت می‌دهد. اسمم... تنها چیزی که هنوز از آن من بود.
برگه را سمتش می‌لغزانم. او بدون این‌که نگاهش کند، برگه را برمی‌دارد و در پوشه‌ی سفید دیگری می‌گذارد.
لب‌زدن‌های آرامش مرا به شک می‌اندازد. چند ثانیه بعد، دوباره به حرف می‌آید:
-‌ چرا اومدی این‌جا؟ دنبال چی می‌گردی؟ نجات؟ فرار؟ یه تخت گرم برای خواب؟
سکوت می‌کنم. نمی‌دانم چه باید بگویم. نگاهش سنگین است. گویی نه به چشم‌هایم، که به سایه‌ام زل زده.
-‌ نمی‌دونم... شاید فقط یه جایی که یادم بره کی‌ام.
سرش را کمی کج می‌کند، انگار که چیز تازه‌ای دیده باشد.
-‌ ما به اندازه کافی داوطلب مشکل‌دار داریم. امیدوارم تو یکی‌شون نباشی.
چشم در چشم می‌شوم.
-‌ فعلاً که فقط یه برگه‌ام. پس فکر نکنم لازم باشه ازم بترسید.
کمی خیره نگاهم می‌کند و من نیز با جسوری تام حتی ثانیه‌ای چشم‌هایم را از او ندزدیدم. کمی بعد از نگاه کردن پیش می‌کشد و دبگر چیزی نمی‌گوید. از پشت میز بلند می‌شود، اما پیش از رفتن، جمله‌ای می‌گوید که مثل قلابی در ذهنم فرو می‌رود:
-‌ امیدوارم به همون اندازه که جرأت امضا داری، تحملم داشته باشی.
سرد می‌گوید، اما ته‌ لحنش حس می‌کنم دارد مرا می‌سنجد. مثل کسی که گربه‌ی خیس و زخمی‌ای را به خانه‌اش آورده و هنوز مطمئن نیست این کار را از سر دلسوزی کرده، یا فقط یک اشتباه مرتکب شده.
از پشت میز بلند می‌شود و به سمت در خروجی می‌رود. قبل از خروج، بدون برگشتن، تنها جمله‌ای که می‌گوید این است:
-‌ برو طبقه‌ی پایین و لباست رو عوض کن. تا پنج دقیقه دیگه باید تو سالن انتقال باشی.
و سپس؛ در را باز می‌کند و می‌رود.
***
در را می‌بندم و به فضای خلوت اتاق پشتی نگاه می‌کنم. یک نیمکت فلزی، یک کمد سفید قفل‌دار، و یک لباس دیگر؛ سفید، از همان جنس ناخوشایند و خنک.
دست به دستگیره‌ی کمد می‌زنم. بازش می‌کنم و لباس را بیرون می‌کشم. همان‌طور که شروع به در آوردن لباس آبی قبلی می‌کنم، به این فکر می‌کنم که چهارمین برگه‌ را هم امضا کرم و هنوز هیچ‌کس توضیح نداده که قرار است چه بلایی سرم بیاید.
به تندی در کمد را می‌بندم. صدای کوبیدنش پژواک‌گونه در این اتاق می‌پیچد. به دستبدم خیره می‌شوم. الینا هاست، روز اول.
روز اول شروع نشده از این‌جا متنفر شدم، شصت و نه روز دیگر را بایستی کجای دلم بگذارم؟
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
سالن انتقال – بخش زیرین مرکز پروژه

از اتاق تعویض لباس خارج می‌شوم. راهرو باریک‌تر شده و هوا کمی سنگین‌تر است. سقف کوتاه‌تر شده و نور، کدرتر. هر قدم که برمی‌دارم، به جای صدای کفش، صدای نفس‌هایم در گوشم می‌پیچد.
در انتهای راهرو، درِ فلزی بزرگی با چراغ قرمزی چشمک زنی که بالای آن است، به انتظارم نشسته و کنار در، یک حسگر تشخیص چهره وجود دارد. به محض نزدیک شدنم، صدایی الکترونیکی می‌گوید:
-‌ الینا هاست، مرحله‌ی انتقال: تأیید شد.
در با هیس بلندی باز می‌شود. وارد سالن انتقال می‌شوم.
فضا عظیم است، اما بی‌انتها نیست. سقف بلند، دیوارهای بتنی و نورهای فلورسنت آویزان که فقط بخش‌هایی از فضا را روشن کرده‌اند.
در مرکز سالن، شش تخت فلزی با زاویه‌ی ملایم، هر کدام متصل به مجموعه‌ای از بازوهای مکانیکی، کابل‌ها، نمایشگرها و محفظه‌های کوچکِ دربسته وجود دارد.
چهار نفر دیگر از پیش در سالن هستند. همه در لباس سفید. هرکدام روی یکی از تخت‌ها دراز کشیده‌اند و مشغول وصل شدن به دستگاه‌اند.
چند نفر هم پشت شیشه‌ای در سمت چپ سالن، در اتاق کنترل، حضور دارند و چیزی تایپ می‌کنند اما نور آبی نمایشگر، چهره‌‌ی آن‌ها را محو کرده.
لیام را می‌بینم؛ با همان لباس سفید، ولی حالا با ماسک.
بی‌کلام نزدیک می‌شود، نگاهی کوتاه به مانیتور می‌اندازد، بعد آرام به سمت تخت شماره‌ی پنج اشاره می‌کند.
- لطفاً روی تخت دراز بکش تا تکنسین اتصال رو انجام بده.
بعدش هم این ماسکو بذار روی صورتت. فقط چشماتو ببند و آروم بمون، دیگه ادامه‌ی کنترل فرآیند در اختیار سیستمه.
صدایش خشک و یکنواخت است؛ نه مهربان، نه خشن. مثل کسی که فقط دارد یک دستورالعمل را از حفظ می‌خواند.
تخت شماره‌ی پنج منتظر ایستاده؛ شبیه جانوری بی‌حرکت که دهان باز کرده برای بلعیدنم. روی تخت می‌نشینم. یک زن تکنسین با ماسک، بدون حرف، سیم‌ها را آماده می‌کند. مانیتورِ بالای تخت روشن می‌شود، ضربان قلبم را نشان می‌دهد: تند، ناپایدار.
سیم‌ها را به سینه، شقیقه و پشت گردنم وصل می‌کند.
لیام، همان‌طور کنار ایستاده و نگاهش را از من نمی‌گیرد.
ماسک نقره‌ای‌رنگ را از روی میز برمی‌دارد و جلوی صورتم می‌گیرد.
– هر وقت آماده بودی بذارش و یه نفس عمیق بکش.
به چشمانش خیره می‌شوم. از کجا باید بدانم چه‌ وقت آماده‌ام؟
ماسک را روی صورتم می‌گذارم. نفس عمیقی می‌کشم؛ بوی فلز و الکل، تند و تیز، توی ریه‌هایم می‌پیچد.
چند ثانیه بعد، نور از اطرافم عقب می‌کشد. صداها محو می‌شوند و ذهنم، بی‌هشدار، در خلائی عمیق و ناشناخته سقوط می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 12) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا