در حال ترجمه رمان جادوگران فانوس دریایی| مترجم سونی

-نَــواژ

مترجم رمان
مترجم رمان
مورخ
هنرمند
Aug 14, 2025
323
- داره؟
- این نوعی از حلقه‌های بورومین یا تثلیث مقدسه. نمی‌تونید یکی رو بدون حذف دیگری حذف کنید. این نشونه‌‌ای از بی‌نهایته.
با اشاره به اون یکی که شبیه هیروگلیف مصری بود، پرسیدم:
- این یکی چطوره؟
گفت:
- آه، می‌تونم بهت بگم معنیش چیه، اما برات هزینه داره.
به او خیره شدم.
- چقدر؟
- بیست پوند.
با بیست پوند می‌شد مواد غذایی یک هفته‌ی ما چهار نفر را خرید. او دستش را دراز کرد، با حالتی منتظر.
گفتم:
- نه ممنون. من به کتابخونه میرم.
- شاید بهتر باشه قبل از این‌که همه رو نازی بدونی، فکر کنی، لیو.
- لیو!
درست همان‌طور که قصدش را داشت، نیش زد.
- شاید باید این کار رو بکنم.
با این حرف، کتابش را زیر بغلش گذاشت و با عجله بلند شد که برود و چای‌اش را روی میز و تمام نقاشی ریخت.
فریاد زدم.
- سفی! ببین چیکار کردی!
به جلو خیز برداشتم تا نقاشی دیواری را از روی دیوار بردارم، اما چای تمام صفحه را پوشانده بود. تنها کاری که از دستم بر می‌آمد این بود که آن را بالا نگه دارم و اجازه دهم چای سر بخورد تا خیس نشود.
فریاد زد:
- این فقط یه تیکه کاغذه!
گفتم:
- فقط یه تیکه کاغذ؟
و با ناامیدی کاغذ را تکان دادم تا مایع روی آن پاک شود.
- این تنها کپی از نقاشی دیواری‌ست که دارم!
گفت:
- خب، یکی دیگه بگو.
و فنجانش را با صدای تق‌تق به داخل سینک انداخت.
- آخرین‌باری که یادمه، یه تیکه کاغذ خیلی راحت پیدا می‌شد. یا ما واقعاً این‌قدر فقیریم؟
از حرفش، از اینکه چقدر بی‌پروا و بی‌مقدمه بود، جا خوردم.
- چه غلطی می‌کنی؟
- فکر می‌کنم باید همین سوال رو از خودت بپرسی.
این را گفت و برگشت و رو به من خم شد. همین الان هم ده سانتی‌متر از من بلندتر بود.
- فکر می‌کنی پدر و مادر خوب بودن یعنی کشوندن همه‌ی ما نصف شب به اون‌ور دنیاست؟
می‌دانستم چه چیزی در آن سوال وحشتناک نهفته است، سیل اتهاماتی که در آن موج می‌زد. گفتم:
- شاید اینجوری بچه‌داری کردن خیلی خوب نیست... .
سعی کردم نشان ندهم که حرف‌هایش چقدر تلخ است.
- اما وقتی بچه‌دار شدی، می‌تونی به من نشون بدی که چقدر مادر بهتری هستی از من... .
چشمانش را تنگ کرد.
- معلومه که توقعات رو خیلی آوردی پایین.
قبل از اینکه بفهمم چه کار می‌کنم، دستم را بلند کردم و محکم به صورتش زدم، صدای ترک خوردن بلندی در هوا پیچید. او دستش را روی گونه‌اش گذاشت و با وحشت به من خیره شد.
در حالی که از کاری که کرده بودم گیج شده بودم، گفتم:
- معذرت می‌خوام. سافی. خیلی خیلی متاسفم.
صورتش درهم رفت، چشمانش پر از اشک شد و هق هقی از دهانش خارج شد. برای لحظه‌ای نقاب تمام‌عیار غرور نوجوانی‌اش افتاد و دردش عریان پیش رویم قرار گرفت؛ فقط برای یک ثانیه، او دوباره دختر کوچک من بود، از این واقعیت که او را زده بودم، گیج و مبهوت بودم. از این واقعیت که از خطی عبور کرده بودم که قول داده بودم هرگز، هرگز از آن عبور نکنم.
بازویش را گرفتم تا بلند شود، اما او از من فاصله گرفت و دستانش را به پشت سرش برد. زخمی شده بود.
برگشتم و به آشپزخانه دویدم و در یخچال کوچک دنبال یخ گشتم. هیچ چیز پیدا نکردم. یک دستمال برداشتم و زیر شیر آب سرد گرفتم، سپس به اتاق نشیمن برگشتم.
اما سفی رفته بود.
درِ ورودی مثل زخم باز شد.
 
آخرین ویرایش:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 9) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا