در حال ترجمه رمان جادوگران فانوس دریایی| مترجم سونی

-نَــواژ

مترجم رمان
مترجم رمان
مورخ
هنرمند
Aug 14, 2025
323
عنوان: جادوگران فانوس دریایی
نویسنده: C.J.Cook
ژانر: ترسناک گوتیک، روانشناختی، فانتزی
مترجم: سونیا ریپر

خلاصه:
مادر مجردی به نام لیو برای نقاشی دیواری به فانوس دریایی قدیمی در جزیره‌ای دورافتاده می‌رود، همراه با سه دخترش. اما دو دختر ناپدید می‌شوند و لیو درمی‌یابد که این مکان سابقاً زندانی برای زنانی بوده که به جادوگری متهم شده بودند. افسانه‌هایی درباره‌ی «وایلدلینگ‌ها» موجوداتی شبیه کودکان انسان که توسط جادوگران خلق شده‌اند در میان مردم محلی رواج دارد.
بیست و دو سال بعد، دختر بازمانده، لونا، به دنبال حقیقتی می‌گردد که نه‌تنها سرنوشت خانواده‌اش را روشن می‌کند، بلکه واقعیت را برای همیشه دگرگون می‌سازد.​
 
آخرین ویرایش:

-نَــواژ

مترجم رمان
مترجم رمان
مورخ
هنرمند
Aug 14, 2025
323
زندگی، ۱۹۹۸
برکه هیون
جزیره سیاه، اسکاتلند

فصل ۱

نام فانوس دریایی «اشتیاق» بود. در میان موزاییک‌کاری‌های سنگی به سیاهی کک، که بیش از صد سال در اثر طوفان‌های ناامیدکننده کوبیده شده بود، به سمت بالا کشیده می‌شد، ستون فقراتش صاف بود، مانند قفلی سفید که زمین، آسمان و اقیانوس را به هم قفل می‌کرد. با وجود فرسودگی‌اش، رنگ پر مانندش که توسط بادهای شمال ساییده شده بود و قاب‌های زنگ‌زده‌ی پنجره‌اش که نشانه‌هایی از کاربرد و هدف بودند، دوست‌داشتنی بود. من همیشه فکر می‌کردم فانوس‌های دریایی نمادهای زیبایی هستند، اما این یکی چیزی بیش از این بود؛ به طرز فراموش‌نشدنی‌ای آشنا بود.
شب داشت از راه می‌رسید و ما هنوز صاحب مغازه را ندیده بودیم. صدها مایل در کوهستان‌ها، از میان روستاهای خواب‌آلود و در امتداد جاده‌های پرپیچ‌وخم، معمولاً پشت سر گله‌های گاو، رانندگی کرده بودیم. با کشتی سفر کرده بودیم و چهار بار گم شده بودیم، چون از یک نقشه راه قدیمی و قهوه‌ای رنگ از الف تا ی که چند صفحه‌اش گم شده بود استفاده کرده بودیم.
پشت یک رنج روور قدیمی پارک کردم. به دخترها که در عقب ماشین به هم چسبیده بودند و خوابشان برده بود گفتم:
- رسیدیم.
بارانی‌ام را دور کلاور پیچیدم؛ او فقط یک مایو روی یک شلوار جین پوشیده بود؛ و او را بلند کردم تا کمی در امتداد ساحل صخره‌ای که با لکه‌های خاردار مرمکی و گل‌های سفید سفت پوشیده شده بود، قدم بزند.
ما چهار نفر خلیج را از نظر گذراندیم. منظره‌ای بکر بود؛ ماه کامل پشت ابر بنفش پنهان شده بود، اقیانوس به صخره‌های سیاه می‌کوبید. مرغ‌های دریایی بالای سرمان می‌چرخیدند و جیغ می‌زدند. درختان مانند چنگال‌های چنگک ایستاده بودند و باد آنها را می‌کَند. آنها جزیره را احاطه کرده بودند و تماشا می‌کردند.
 
آخرین ویرایش:

-نَــواژ

مترجم رمان
مترجم رمان
مورخ
هنرمند
Aug 14, 2025
323
فصل ۲

خانه‌ی نگهبان فانوس دریایی، خانه‌ای سنگی و کوچک بود که نزدیک فانوس دریایی ساخته شده بود. دود از دودکش بیرون می‌آمد و بوی خاکیِ پیت را به مشاممان می‌رساند. زنی برای استقبال از ما بیرون آمد. گفت:
- اولیویا؟
گفتم:
-سلام. ببخشید که زودتر از موعد رسیدم… .
- اصلاً زحمتی نیست؛ بیا تو.
خودمان را در یک راهروی تنگ یافتیم، جایی که کسی استخوان فک یک کوسه را به دیوار داخلی آن سنجاق کرده بود. لونا دستش را دراز کرد تا یکی از دندان‌ها را لمس کند و من او را عقب کشیدم.
سافی با سر تایید کرد.
- این مال یه کوسه سفید بزرگه؟
ایسلا، با کج کردن چانه‌اش گفت:
- کوسه پوربیگل. ما کوسه سفید بزرگ گیر نمی‌آوریم. پوربیگل‌ها هم به همان اندازه بزرگ هستند، البته و به همان اندازه خطرناک.
کلوور زمزمه کرد:
- مامان، من از کوسه‌ها خوشم نمی‌آید.
ایسلا گفت:
- ما یک کوسه‌ی آرامش‌بخش داریم که معمولاً اطراف خلیج پرسه می‌زند.
نگاهی به لونا انداخت که با وحشت به من نگاه کرد.
- با یک کوسه‌ی آرامش‌بخش مشکلی نخواهی داشت. می‌بینی که دندان ندارد. اسمش باسیل است.
سافی با احتیاط پرسید:
- اینجا جاییه که قراره بمونیم؟
و به فک کوسه نگاه کرد.
ایسلا گفت:
-واقعاً همینطور است.
رو به دخترها کرد.
- من ایسلا کیسیک هستم و از ملاقات با همه شما واقعاً هیجان‌زده‌ام. اما متأسفانه فقط اسم مامانتان را می‌دانم. چرا اسم خودتان را به من نمی‌گویید؟
لونا گفت:
- من لونا هستم. نه سالمه.
ایسلا گفت:
-لونا. چه اسم قشنگی.
لونا با کمی خجالت گفت:
-یعنی ماه.
کلوور گفت:
-مال من شبدر است.
و لونا را با آرنج از سر راه کنار زد.
- من هفت سال و نیم دارم و اسمم مثل خود گیاه شبدر، معنی شبدر می‌دهد.
ایسلا گفت:
- اسم قشنگی هم هست؛ و شرط می‌بندم از قبل می‌دونی که شبدر برای خوش‌شانسی خوبه؟
کلوور سر تکان داد.
- اممم... هوم. اما مامانم گفت آدم شانس خودش رو می‌سازه.
ایسلا با نگاهی تحسین‌آمیز به من گفت:
-خیلی عاقلانه.
رو به سافی کرد که از خجالت سرخ شده بود.
ایسلا گفت:
-و این دوست‌داشتنی کی می‌تونه باشه؟
سافی زیر لب غرغر کرد:
-یاقوت کبود. من پانزده سالمه.
ایسلا گفت:
-خب، این خیلی خوبه. دخترم، روآن، پانزده ساله است. مطمئنم که به زودی همدیگر را خواهید دید. حالا، بیایید و بنشینید. برای همه‌تان شام درست کرده‌ام.
قبل از اینکه دنبال ایسلا به آشپزخانه‌ای در انتهای ساختمان بروم، به دخترها اشاره کردم که کیسه‌های زباله‌شان را در راهرو بگذارند، جایی که بوی نان تازه پخته شده و سوپ گوجه‌فرنگی دهانم را آب انداخته بود.
فکر می‌کردم ایسلا شریک آقای رابرتز است، اما معلوم شد که او خدمتکار خانه اوست. او کوتاه قد و لاغر اندام بود، با موهای بلند مسی که مرتب بالای سرش جمع شده بود و چشمان تیزبین و گرد او از بالا تا پایین همه ما را می‌کاوید. او یک لباس بروگ اسکاتلندی زیبا داشت و سریع صحبت می‌کرد، انگار کلمات برای مدت طولانی در دهانش خیلی تند بودند. او شیک و مرتب بود؛ یک پیراهن سفید ترد، شلوار چهارخانه خاکستری، چکمه‌های ساق بلند واکس زده. لباسش به طرز شگفت‌زده‌ای قدیمی بود. من متوجه می‌شدم که لون هیون، به همراه ساکنانش، پر از کره‌های زمانی کج و معوج است. نبود زنجیره‌های خرده‌فروشی مدرن و مناظر نفس‌گیر و ناهموار آن، این حس را به من می‌داد که به گذشته، شاید به آغاز زمین، قدم گذاشته‌ام. خود فانوس دریایی بر روی یک بروش باستانی اسکاتلندی ساخته شده بود که بر روی یک قلعه نوسنگی ساخته شده بود که آن قلعه نیز به نوبه خود بر روی سنگ اواخر ژوراسیک، مانند یک عروسک بابوشکای معماری، ساخته شده بود.
 
آخرین ویرایش:

-نَــواژ

مترجم رمان
مترجم رمان
مورخ
هنرمند
Aug 14, 2025
323
فصل ۳
ایسلا گفت:
-بفرمایید.
و کاسه‌هایی از سوپ داغ و بخارآلود را جلوی هر کدام از ما گذاشت. دوباره بابت اشتباه در رسیدنمان عذرخواهی کردم. قرار بود کار را چند هفته‌ی دیگر شروع کنم، اما تصمیم گرفتم بی‌مقدمه به سمت شمال بروم. یا دقیقاً نیمه‌شب. تمام راه را از یورک تا کرومارتی رانندگی کرده بودیم که متوجه شدیم به دلیل باد شدید، حرکت کشتی برای آن روز لغو شده است. من و دخترها مجبور شدیم شب بسیار سرد و ناراحت‌کننده‌ای را در یک استراحتگاه تحمل کنیم و در ماشین بخوابیم.
ایسلا گفت:
- مشکلی نیست. البته آقای رابرتز رفته‌اند، اما من باید تا برگشتن او از همه چیز مراقبت کنم.
کلوور در حالی که دهانش را با پشت آستینش پاک می‌کرد، گفت:
- باز هم توی ماشین می‌خوابیم؟
ایسلا در حالی که به من نگاه می‌کرد تا توضیحی بدهد، تکرار کرد:
-توی ماشین؟
سریع گفتم:
- مطمئنم برای همه ما کلی تخت هست.
و این بار من کسی بودم که برای تایید حرفم به ایسلا نگاه می‌کردم. نمی‌خواستم بگویم که مجبور شده بودیم شب‌ها راحت بخوابیم.
گفت:
- معلومه که هستن. می‌تونی یه تور کلی برات بذارم؟
خانه کوچک اما به طور کارآمدی سازماندهی شده بود. دری در پشت آشپزخانه به یک ظرفشویی با ماشین لباسشویی و توالت منتهی می‌شد. سه اتاق خواب با تخت‌های تازه مرتب شده و یک حمام با کابین دوش، فضای خواب کافی را فراهم می‌کردند.
ما ایسلا را تا اتاق نشیمن جلوی خانه که مشرف به باغ بود، دنبال کردیم.
- حالا، متوجه شده‌ای که جزیره کمی سرد است. پس اگر لازم شد بخاری را روشن کنی، نگران نباش.
او با سر به اجاق هیزمی اشاره کرد.
- کنار هر دو اتاقک، یک انباری پر از هیزم پیدا خواهی کرد؛ و من پتوهای زیادی در کمدها گذاشته‌ام تا عصرها بتوانید از آنها استفاده کنید. که این من را به یاد آن روز می‌اندازد. گاهی اوقات برق می‌رود. جای نگرانی نیست. می‌دانید چطور از یک فانوس نفتی استفاده کنید؟
نگاهش را دنبال کردم و به یک چراغ نفتی قدیمی در طاقچه پنجره رسیدم که فکر می‌کردم برای تزیین است. وقتی متوجه شدم ایسلا چشمانش را چرخاند، متوجه شدم که نه، من بلد نیستم با یک فانوس نفتی کار کنم.
با لبخندی کمرنگ گفت:
- حتماً دستورالعمل‌ها را می‌گذارم.
سافی پرسید:
- آقای رابرتز اینجا زندگی می‌کنه؟
ایسلا گفت:
-اینجا یکی از املاک اوست. اما نه، او اینجا زندگی نمی‌کند. محل اقامت اصلی او در شمال اینجاست، حدود بیست دقیقه با ماشین.
پرسیدم:
- بهش می‌گی که من رسیدم؟
ایسلا با لحنی تند گفت:
- خب، خیلی دوست دارم، اما او الان روی دریاست.
- در دریا؟
- بله، در کل او شش خانه دارد که در اطراف مکانی که ترجیح می‌دهد با قایقش باشد، پراکنده شده‌اند.
کلوور پیشنهاد داد:
- من یک قایق دارم.
ایسلا ابرویی بالا انداخت.
- حالا می‌بینی؟
- سبزه با دودکش بنفش و من تو وان باهاش بازی می‌کنم.
ایسلا با خنده گفت:
- خب، شرط می‌بندم قایق آقای رابرتز یه کم بزرگتر از اونه. اون معمولاً این موقع از سال به شتلند سفر می‌کنه.
کلوور با تعجب گفت:
- پس او یک دزد دریایی است؟
ایسلا تا سطح چشمان کلوور خم شد.
- نه. اما فکر می‌کنم او «مرد» خوبی باشد.
کلوور در حالی که نوک انگشتانش را روی کاغذ دیواری پر از تراشه چوب می‌کشید، پرسید:
- اهل شتلند هستی؟
تراشه چوب بافت مورد علاقه‌اش بود.
ایسلا گفت:
- نه. من اهل لون هیون هستم. تو اهل کجایی؟
کلوور گفت:
- شکم مامانم.
دیدم که ایسلا چهره‌اش را درهم کشید. گفتم:
- دخترها، بروید اتاق خواب‌هایتان را ببینید.
و کلاور را سریع بیرون بردم.
- می‌دانید کی باید در مورد سفارش با آقای رابرتز صحبت کنم؟
- گفت اینو بهت بدم.
ایسلا دستش را در جیب شلوارش برد و یک تکه کاغذ تا شده بیرون آورد. آن را باز کردم و یک طرح پیچیده و بسیار انتزاعی، چیزی شبیه نمودار، دیدم. کلی خط و فلش و دایره، مثل یک برج فلکی.
گفتم:
- چیه؟
و صفحه را به پهلو برگرداندم. هیچ اشاره‌ای نشده بود که طرح را باید از کدام طرف دید.
ایسلا با لحنی بی‌احساس گفت:
- این نقاشی دیواری است. چیزی که داری درون اشتیاق نقاشی می‌کنی.
به او خیره شدم، با این فکر که نکند اشتباه شنیده‌ام.
- این؟ این نقاشی دیواری است؟
سرش را کج کرد.
- چیزی شده؟
گفتم:
- نه، نه... .
هرچند حتی برای خودم هم قانع‌کننده به نظر نمی‌رسید.
- فکر می‌کردم شاید چیزی بیشتر از این باشد. شاید دستورالعمل کتبی.
 
آخرین ویرایش:

-نَــواژ

مترجم رمان
مترجم رمان
مورخ
هنرمند
Aug 14, 2025
323
- این تمام چیزی است که آقای رابرتز به من داده است. او گفت که من باید هر وسیله‌ای را که برای انجام کار نیاز دارید، بیاورم. بنابراین شاید بتوانید فهرستی از هر چیزی که نیاز دارید برای من بنویسید و من صبح به آن رسیدگی خواهم کرد.
هنوز از طرح اولیه مات و مبهوت بودم، اما گفتم که این کار را خواهم کرد، اما اول باید داخل لانگینگ را ببینم.
او در حالی که آباژور را مرتب می‌کرد، گفت:
- آه، این هم یک ایده است. چطور است همین الان به شما نشان بدهم؟
بیرون، بادهای شدید ما را روی صخره‌ها می‌کوبیدند و من در دوردست‌های جزیره حرکت‌هایی را دیدم. ایسلا به ما گفت که فک‌ها هستند. از اینکه چقدر به آنها نزدیک بودند شگفت‌زده شدم، اما او به من گفت که آنها موجودات خجالتی هستند، با وجود اندازه‌شان. آنها ما را اذیت نمی‌کنند. من آنها را تماشا کردم که از روی سنگ‌ها به داخل آب سیاه سر خوردند، شکل آنها در تاریکی تقریباً شبیه انسان بود.
فانوس دریایی در فاصله‌ی شش متری از فانوس دریایی و در انتهای صخره قرار داشت. همه ما برخلاف جهت باد، به سمت در فلزی سنگین پایین آن حرکت کردیم. می‌توانستم جسمی را که دور دسته‌اش پیچیده شده بود، تشخیص دهم. یک شاخه درخت. سعی کردم آن را از خودم جدا کنم، چون فکر می‌کردم باد آن را به آنجا برده و گیر کرده است. ایسلا حرفم را قطع کرد.
گفت:
-چوب روآن. برای محافظته.
من اصلاً نمی‌فهمیدم منظورش چیست، اما وقتی سعی کرد در را با اهرم باز کند، عقب رفتم. بالاخره در تکان خورد. کلاور را روی کمرم بلند کردم و دست لونا را محکم گرفتم و دنبال ایسلا به داخل رفتیم.
سافی در حالی که به اطراف نگاه می‌کرد گفت:
- لعنتی، اینجا خیلی پست و بی‌ارزشه. ساکتش کردم، اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و با خودم موافقت کردم.
من قبلاً هرگز داخل یک فانوس دریایی نرفته بودم. انتظار داشتم که هم‌سطح کف و یک راه پله سرپوشیده باشد. با این حال، فانوس دریایی لانگینگ، یک مخروط گرانیتی تیره و تار بود. یک راه پله لق و سست به دیوار وصل شده بود و به سبک هیچکاک به اتاق فانوس در بالاترین نقطه می‌پیوست. آنجا بوی ماهی مرطوب و گندیده می‌داد. من تعجب می‌کردم که چرا در یک اینچ مایع سیاه ایستاده‌ایم، تا اینکه ایسلا توضیح داد که یکی از پنجره‌های پایینی شکسته و آب دریا به داخل ریخته و روی زمین جمع شده است.
گفت:
- فکر می‌کنم قبل از شروع به چیزی برای پمپ کردنش نیاز داری.
پرسیدم:
- آقای رابرتز داره اونجا رو به یه استودیوی نویسندگی تبدیل می‌کنه، درسته؟
و ایسلا سر تکان داد.
- اثری از او منتشر نشده. فقط یک سرگرمی است. انتظار نداشتم که ایلیاد یا چیزی شبیه به آن را خلق کند. پارسال آن را خریده بود و انگار نمی‌دانست با آن چه کار کند. بعدش که به ذهنم رسید، از من پرسید که یک نقاش استخدام کنم تا آن را زیباسازی کند و به یک استودیوی نویسندگی تبدیل کند.
او با خنده‌ای تیز گفت.
- کسی چنین چیزی شنیده؟ مطمئناً برای نوشتن فقط به یک خودکار و کاغذ نیاز دارید.
پیشنهاد دادم:
شاید مناظر به او الهام ببخشد.
- آره. بهش انگیزه بده که بره قایق‌رانی، یه چیزی شبیه این.
ما در تاریکی فرو رفته بودیم. کلوور زرافه اسباب‌بازی‌اش را محکم گرفته بود و ناله می‌کرد که به خانه برود. خفاش‌ها بالای سرشان بال بال می‌زدند. نور ماه از پنجره‌های کوچک بالایی می‌چکید و ارتفاع مکان را نشان می‌داد.
ایسلا در حالی که چراغ قوه‌اش را تا بالای آن بالا می‌برد، گفت:
- صد و چهل و نه فوت ارتفاع دارد. صد و سی و هشت پله تا اتاق فانوس. منظره‌ی برا از آنجا پیداست. می‌توانم وقتی هوا روشن شد به تو نشان بدهم.
چراغ قوه‌اش روی تکه‌های رنگی که فرو ریخته بودند و سنگ خام را نمایان می‌کردند، افتاده بود. تقریباً در نیمه‌ی راه، کسی روی قسمتی از دیوار با سایه‌های تند سبز لیمویی و مشکی نقاشی دیواری کشیده بود.
ایسلا با لحنی گرفته گفت:
- یه دزدی اومده. می‌بینی، غریبه‌ها. از وقتی ملک‌های اجاره‌ای سمت شرق باز شدن، الان خیلی بیشتر اینجا میان. و موزه نوسنگی، اون جدیده. باید دختراتو ببری.
 

-نَــواژ

مترجم رمان
مترجم رمان
مورخ
هنرمند
Aug 14, 2025
323
ایسلا به ما اطمینان داد که چنین سرقت‌هایی نادر است و گردشگران یا «غریبه‌ها» زیاد به آنجا نمی‌روند. جمعیت لون هیون عمدتاً مردمی بود و حدود شصت باستان‌شناس از «دانشگاه» در مکان‌های نوسنگی کار می‌کردند. برخی از جمعیت جوان‌تر، خانه‌های کوچکی را به ارث برده بودند که نمی‌خواستند در آنها زندگی کنند، بنابراین شروع به اجاره دادن آنها کرده بودند. جمعیت مسن‌تر به شدت با مهاجرت جوان‌ترها به جزیره مخالفت می‌کردند.
او با تمسخر به ما گفت:
- همه آنها می‌خواهند در ادینبورگ یا لندن زندگی کنند.
و در نتیجه، جذب «غریبه‌ها» به جزیره برای اجاره دادن خانه‌هایشان.
گذشته از ورود غیرقانونی، من شیفته‌ی «اشتیاق» بودم. به عنوان یک هنرمند، دو چیز مورد علاقه‌ام سایه‌ها و زوایای منحنی بودند و این مکان هر دو را به وفور داشت. سایه‌ها زنده به نظر می‌رسیدند، مانند بال‌های یک پرنده‌ی غول‌پیکر که با حضور ما تکان می‌خورد. ترسناک بود؟ بله، اما در عین حال زیبا من عاشق این بودم که چگونه راه‌پله، در دایره‌های باریک‌تر درون استوانه‌ی سازه به سمت بالا می‌چرخید، اینکه چگونه فقدان زوایای قائمه به هر لبه‌ی کوچک اهمیت بیشتری می‌داد و اینکه چگونه معماری نگاهم را به سمت بالا جلب می‌کرد.
پرسیدم:
- آیا فانوس دریایی تا به حال غرق شده است؟
می‌توانستم صدای کوبیدن باد به دیوارهای سنگی و صدای بلند مکش و سیل امواج را از نزدیک بشنوم.
ایسلا گفت:
- ما سهم خودمان را از طوفان‌ها داریم.
و می‌توانستم بفهمم که کلماتش را با دقت انتخاب می‌کند تا من را منصرف نکند.
- اما اشتیاق صد سال است که در میان تمام چیزهایی که مادر طبیعت و خدایان دریا به سمتش پرتاب می‌کنند، پابرجا مانده است و به جرات می‌توانم بگویم که صد سال دیگر هم پابرجا خواهد ماند.
مکثی کرد.
-تا زمانی که درخت سماق را جلوی در نگه داری، حالت خوب خواهد بود.
همین که این را گفت، موجی از آشنایی و تجربه مرا فرا گرفت. سافی، لونا و ایسلا داشتند به سمت در می‌رفتند تا بروند، اما احساس آشنایی آنقدر قوی بود که مکث کردم، انگار کسی صحبت کرده بود و من سعی می‌کردم بفهمم چه گفته‌اند.
- لیو؟
سفّی از پشت سر گفت. کاملاً برگشتم، کاملاً مطمئن بودم که چیزی گوشه‌ی پله‌ها، درست زیر آن هست، انگار که آن را همان‌جا جا گذاشته‌ام.
- همه چیز روبراهه؟
ایسلا گفت، در حالی که من از میان آب روغنی به سمت راه‌پله می‌رفتم. نور مشعلش روی چیزی که روی آب سیاه جلوی من شناور بود، افتاد. اندام سفید و باریک جسد یک نوزاد.
لونا جیغی کشید که از سطوح فانوس دریایی منعکس شد.
ایسلا با عجله به جلو دوید و گفت:
- چی شده؟
لونا هنوز جیغ می‌زد، به من چنگ می‌زد و فریاد می‌زد:
- نه! نه!
برگشت تا بیرون بدود که من او را گرفتم و با دست آزادم بدن کوچکش را از آب کثیف بیرون کشیدم.
نوزاد نبود. فقط یک عروسک بود، یکی از آن عروسک‌های برهنه‌ی نوزاد که کلاور دوست داشت با آنها بازی کند.
همین که به چهره‌ی عجیب و غریب آن عروسک نگاه کردم، چشمانش از شدت هیجان سیاه شده بود، آدرنالین به سرعت در بدنم جاری شد. می‌دانستم که یک عروسک است. قبل از اینکه آن را ببینم می‌دانستم که آنجاست و ما آن را با یک کودک مرده اشتباه خواهیم گرفت؛ مثل یک خاطره.
اما این مسخره بود. من قبلاً هرگز آنجا نرفته بودم.
 

-نَــواژ

مترجم رمان
مترجم رمان
مورخ
هنرمند
Aug 14, 2025
323
فصل ۳
صبح روز بعد، هنگام طلوع آفتاب، گیج و منگ از خواب بیدار شدم. با دیدن صحنه‌ای که در مقابل پنجره‌ی نمناک اتاق خواب قرار داشت، از جا پریدم. موجی خاکستری مانند دستی شبح‌وار از بالای صخره‌ها بالا می‌رفت. باد از میان شیشه‌ی ترک‌خورده‌ی پنجره سوت می‌کشید و یک مرغ دریایی روی طاقچه‌ی پنجره نشسته بود و با جسارت به من نگاه می‌کرد. وقتی بال‌هایش را گشود و به آسمان اوج گرفت، یک فانوس دریایی در بالای آن ظاهر شد. به خودم یادآوری کردم:
- من در اسکاتلند هستم، در جزیره‌ای کوچک در ساحل شرقی هایلندز. من اینجا بودم تا یک نقاشی دیواری درون آن فانوس دریایی بکشم.
بلند شدم، قهوه درست کردم و سعی کردم بفهمم چطور تلویزیون را روشن کنم. آنتن هوایی وصل نبود، بنابراین نمی‌توانستیم حتی یک کانال هم بگیریم. در کابینت تلویزیون یک دستگاه پخش ویدئو بود اما نوار ویدئویی نداشت. ما یورک را آنقدر با عجله ترک کرده بودیم که فقط وسایل ضروری را برداشته بودم؛ چند دست لباس، چند اسباب‌بازی برای دخترها و قطعاً نوار ویدئویی نداشتم. منصرف شدم و نشستم و صفحه‌ای را که ایسلا به من داده بود، روی میز آشپزخانه پهن کردم. نقاشی دیواری فانوس دریایی.
چی بود؟ یه دایره کشتزار؟ یه جور برج فلکی؟
برای کسی می‌توانست یک خالکوبی زیبا باشد، اما به عنوان یک نقاشی دیواری برای داخل ساختمانی به بزرگی معبد لانگینگ... غیرمعمول بود. انتظار یک صحنه را داشتم، چیزی که داستانی را روایت کند؛ شاید یک صحنه دریایی. یک کشتی بادبانی با بادبان‌های سفید پر از باد، آسمانی که از روز به شب پرستاره تغییر می‌کند و دریاهای مواج با نهنگ‌ها و سرپایانی که در اعماق تاریک کمین کرده‌اند؛ چیزی از این نوع در فانوس دریایی، صرف نظر از مسائل لجستیکی، فوق‌العاده به نظر می‌رسید. اما این... مثل یک معادله فیزیک بود، خشک و عجیب.
با انگشت اشاره‌ام روی نمادها خط کشیدم تا یک الگو بیرون بکشم. دو مثلث، یکی وارونه، که در باریک‌ترین نقطه روی هم قرار گرفته بودند و یک مثلث کوچک‌تر که روی دو مثلث بزرگ‌تر قرار داشت، با یک قاب مستطیلی. این پایه نمودار بود و از آن طرح مرکزی، خطوط، فلش‌ها و اشکال دیگر در تمام جهات روی مستطیل به سمت بیرون امتداد یافته بودند. برخی از آنها مانند خطوط یک شجره‌نامه بودند، برخی دیگر مانند پره‌های قائم‌الزاویه یک نمودار عنکبوتی. برخی از خطوط با سه خط کوتاه‌تر قطع شده بودند، برخی دیگر حرف C و برعکس آن حرف C بودند و برخی دیگر شبیه صلیب شکسته بودند.
صلیب شکسته؟
لعنت بهت. داشتم برای یه نازی کار می‌کردم؟
بعضی از نمادها در قاب مستطیلی در کنار مثلث‌ها شناور بودند. از نظر سبک قدیمی‌تر به نظر می‌رسیدند و من با خودم فکر کردم که آیا ممکن است هیروگلیف مصری باشند. چطور می‌توانستم چیزی شبیه به این را در داخل یک فانوس دریایی نقاشی کنم؟ سعی کردم تصور کنم که اصلاً از نظر فیزیکی چطور ممکن است. دیوارهای معبد لانگینگ توسط راه پله از هم جدا شده بودند، بنابراین نقاشی دیواری توسط پله‌ها برش می‌خورد و من باید خیلی دقت می‌کردم تا مطمئن شوم که با هم هماهنگ هستند. همچنین، مسئله کوچک دیوارهای منحنی وجود داشت. طرح با دست کشیده شده بود، اما با توجه به صاف بودن خطوط، ظاهراً از خط‌کش و نقاله استفاده شده بود. دستیابی به چنین صافی در یک ساختمان منحنی، یک کابوس لجستیکی بود.
من به اتاق خواب کوچک زیرشیروانی رفتم تا نظر سافی را در مورد نمادهای حاشیه نمودار بپرسم. او برای یک پروژه مدرسه به نمادهای اساطیری علاقه نشان داده بود و آخرین باری که واقعاً با هم صحبت کرده بودیم، داشت نقاشی‌ای را که از چشم هوروس کشیده بود به من نشان می‌داد و با هیجان در مورد اینکه چگونه قرار است از ما در برابر شر محافظت کند، توضیح می‌داد.
اما تخت خالی بود، چکمه‌ها و کتش از راهرو رفته بودند. قلبم داشت توی گلویم می‌کوبید. او کجا بود؟
 
آخرین ویرایش:

-نَــواژ

مترجم رمان
مترجم رمان
مورخ
هنرمند
Aug 14, 2025
323
قلبم داشت توی گلویم می‌کوبید. او کجا بود؟
لونا از روی راه پله گفت:
- صبح بخیر مامان.
موهای قهوه‌ای‌اش ژولیده و از چربی شل شده بود.
از او پرسیدم:
- خواهرت را دیده‌ای؟
- اون هنوز تو تخت خوابه.
- نه، کلاور نه. سفّی رو دیدی؟
لونا خمیازه‌ای کشید و سرش را تکان داد.
بالای سرش را بوسیدم.
- لطفاً داخل بمان.
- کجا می‌روی؟
- برای پیدا کردن سافی.
به سرعت به سمت خانه‌ی لانگینگ رفتم. موجی به صخره‌ها خورد و مرا خیس کرد، در حالی که در سنگین را باز کردم و وارد شدم. بوی آنجا به مشامم خورد و در حالی که به اطراف نگاه می‌کردم، دهان و بینی‌ام را با دست پوشاندم.
صدا زدم:
-سفی؟
درست بالای راه پله، کسی را در اتاق فانوس دیدم. کودکی با موهای بلند سفیدبور. فکر کردم یک دختر است. برق شانه‌های رنگ‌پریده‌اش به من فهماند که تاپ نپوشیده و کوچک است؛ حدود پنج سال دارد. بودنش آنجا خطرناک بود.
فریاد زدم:
- سفی! اون بالایی؟
جوابی نیامد. به سمت پله‌ها رفتم، با تمام سرعت می‌دویدم و به خودم لعنت می‌فرستادم که این‌قدر بی‌عرضه هستم. وقتی به بالا رسیدم، قلبم آنقدر محکم در گلویم می‌کوبید که فکر کردم شاید حالم بد شده باشد. خودم را مجبور کردم تا ته پله‌ها را نگاه کنم. من با ارتفاع مشکلی ندارم، اما تنها چیزی که بین من و شکستن گردنم روی بتن فاصله انداخته بود، یک نرده زنگ‌زده بود. با پله بعدی به اتاق فانوس رفتم، مصمم بودم که سافی را به طبقه پایین هدایت کنم.
نور از میان ده‌ها شیشه لانه زنبوری به داخل اتاق فانوس می‌تابید. از آنجا منظره‌ای از سمت غرب جزیره، تا تپه‌های سفید سر به فلک کشیده که مرز بین غرب متروک و شرق پرجمعیت‌تر را مشخص می‌کردند، دیده می‌شد. اما آنجا خالی بود.
گفتم:
- سلام. کسی اینجا هست؟
به اطراف نگاه کردم تا مبادا ردیف دیگری از پله‌ها یا دری به اتاق دیگری که ممکن است کودکی در آن پنهان شده باشد، ظاهر شود. در مرکز اتاق یک قاب فلزی قدیمی بود که تصور می‌کردم زمانی یک عدسی فرنل پرتوی درخشان از نور را بر فراز اقیانوس اطلس شمالی تابانده است. گچ در حال فرو ریختن بود و تکه‌هایی که باقی مانده بودند، با نقاشی‌های دیواری پوشیده شده بودند.
دستگیره‌ای را روی یکی از پنجره‌ها دیدم و لرزی به تنم افتاد. تصویر کودکی وحشت‌زده که دستش را به سمت دستگیره دراز کرده بود، از ذهنم گذشت. دستم را با تردید دور دستگیره حلقه کردم و هل دادم. پنجره به راحتی باز شد، صدای خش‌خش دریا و باد غران به داخل می‌وزید. در پایین، سقف جزیره و صخره‌های خزه گرفته جزیره در زیر نور خورشید قرار داشتند. در سمت چپ جزیره، زنی با موهای بلوند روی صخره‌ها نشسته بود و پاهایش در آب آویزان بود.
سافی!
 

-نَــواژ

مترجم رمان
مترجم رمان
مورخ
هنرمند
Aug 14, 2025
323
با تمام سرعت از پله‌ها پایین برگشتم و به سمت جایی که او نشسته بود دویدم. او با خودکار یک خط موج‌دار سلتیک جدید پشت گردنش کشیده بود؛ که دوست داشت بگوید یک خالکوبی مقدماتی است. در دستش یک کتاب قدیمی بود که حدس می‌زدم از اتاق خوابش برداشته است. در دست دیگرش یک کلید اسکلتی قدیمی بود. اتاق خوابش پر از خرت و پرت بود؛ کتاب، زیورآلات، جوجه تیغی دریایی خشک شده، فک کوسه‌ای که به دیوار سنجاق شده بود، به خاطر خدا؛ و سافی یک لاشخور بود، همیشه همین‌طور بود. حتی وقتی کودک نوپایی بود، چیزهای عجیبی را که زیر تختش پنهان شده بود، کشف می‌کردم؛ درب بطری، کارد و چنگال، علف‌های هرز که از باغچه جلویی چیده بود. می‌فهمیدم که او این چیزها را بدون هیچ برنامه‌ای برای بازی با آنها جمع می‌کرد، هیچ هدفی جز برداشتن و پنهان کردن و نگه داشتن یک راز.
هدفونش توی گوشش بود و صدای ضربه‌های محکمی از کناره‌هایش به گوش می‌رسید. حتی وقتی توانستم کاری کنم که با من تماس چشمی برقرار کند، هدفون را از گوشش برنداشت. با ناامیدی، دستم را پایین آوردم و هدفون را از روی سرش برداشتم.
جیغ زد:
- داری چیکار می‌کنی؟ اونا رو پس بده!
فوراً پشیمان شدم. او آنها را قاپید و پس گرفت.
گفتم:
- دختر کوچولویی دیدی؟ توی فانوس دریایی؟
او صورتش را در هم کشید.
- چی؟
- من دختری را در اتاق فانوس دیدم. تو او را دیدی؟
- من واقعاً نمی‌فهمم داری در مورد چی حرف می‌زنی… .
- بسیار خب. ببین، من برای یه چیزی به کمکت نیاز دارم.
او گفت:
- کار دارم.
هدفونش را دوباره روی گوشش گذاشت و کتابش را باز کرد.
- مگر همیشه همین را نمی‌گویی؟
اضافه کرد:
- ببخشید بچه‌ها. مامان سرم شلوغ است.
من کنکاش را نادیده گرفتم.
- این در مورد یک نماد است. می‌توانم با کمک تو این کار را انجام دهم، سافی.
حدود یک دقیقه، او هیچ کاری نکرد و من منتظر ماندم. بالاخره گفت:
- چه نمادی؟
وقتی داشتم دور می‌شدم به او گفتم که دوباره توی باتی است. او به آرامی از جایش بلند شد، کتاب را زیر بغلش زد و دنبالم آمد، لبه‌های شلوار جینش روی سنگ‌ها کشیده می‌شد.
 

-نَــواژ

مترجم رمان
مترجم رمان
مورخ
هنرمند
Aug 14, 2025
323
فصل ۴

وقتی به آشپزخانه رسید، کتری را روشن کرده بودم و برای هر دویمان یک فنجان چای ریخته بودم. او کتاب کوچکی در دست داشت و پشت میز نشسته بود و غرق در صفحات آن بود.
- چی می‌خونی؟
- این یه کتاب مقدسه.
- چی؟
فنجانی به او دادم، مراقب بود به کتابی که روی میز جلویش گذاشته بود دست نزنم. قدیمی به نظر می‌رسید، کاغذش زرد و ظریف بود.
پرسیدم:
- این رو از کجا آوردی؟
- روی قفسه کتاب توی اتاق نشیمن. یه کتاب طلسمه. بعضی از نوشته‌هاش انگار ایسلندی هستن. یه چیزهایی هم درباره جادوگرها نوشته.
- جادوگرها؟
- آره. هم در اسکاتلند و هم در انگلستان شکار جادوگرها وجود داشت. ظاهراً بدترین شکار جادوگرها در اروپا بود. این رو می‌دونستی؟
سرم را تکان دادم. درست در همان لحظه بیشتر نگران این بودم که او چگونه با کتاب آقای رابرتز رفتار می‌کند. گفتم:
- مراقب باش، ساف. ممکن‌ست ارزشمند باشه.
با تمسخر گفت:
- به هیچ وجه. اگر ارزش داشت، چرا کسی باید اون رو این‌جا رها کنه؟
ببین، این مال تو نیست، باشه؟
یک فنجان به او دادم و نقاشی دیواری را جلویش پهن کردم.
با اشاره به یکی از نمادها گفتم:
- این یه صلیب شکسته‌ست، مگه نه؟
به آن خیره شد و نشست. از نزدیکی‌اش لذت بردم. هفته‌ها بود که این‌طور کنارم ننشسته بود و اگرچه اخمو و بی‌میل بود، اما هنوز اینجا بود.
رو به من کرد و گفت:
- این چیه؟
-این چیزیه که می‌خوان توی تابلوی اشتیاق نقاشی کنی؟
من سر تکان دادم و او خندید.
- دارن یه کم اذیتش می‌کنن.
- یه کم، آره.
او دوباره به نماد نگاه کرد.
- بله. این واقعاً یک صلیب شکسته‌ست.
احساس کردم قلبم فرو ریخت. زیر لب گفتم:
- من نمی‌تونم نمادهای لعنتی نازی رو نقاشی کنم.
هرچند چاره دیگری نداشتم. به پولش نیاز داشتم.
سافی گفت:
- خب، صلیب شکسته یه نماد نازیه، یه نماد هندو هم هست، یه نماد بودایی، یه نماد رومی و یه نماد یونان باستان.
انگشتانش را در هم قفل کرد و به چشمان آبی‌ام خیره شد.
- می‌خوای ادامه بدم؟
من گیج شده بودم.
- پس... اون نازی نیست.
- کی نازی نیست؟
- آقای رابرتز؛ مردی که می‌خواست من تابلوی اشتیاق رو نقاشی کنم.
شانه‌ای بالا انداخت.
- شاید همین‌طور باشه. فقط میگم که صلیب شکسته از سه هزار سال قبل از میلاد مسیح وجود داشته؛ این نماد هم همین‌طور.
به مثلث‌های روی هم افتاده اشاره کرد.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 9) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا