- این تمام چیزی است که آقای رابرتز به من داده است. او گفت که من باید هر وسیلهای را که برای انجام کار نیاز دارید، بیاورم. بنابراین شاید بتوانید فهرستی از هر چیزی که نیاز دارید برای من بنویسید و من صبح به آن رسیدگی خواهم کرد.
هنوز از طرح اولیه مات و مبهوت بودم، اما گفتم که این کار را خواهم کرد، اما اول باید داخل لانگینگ را ببینم.
او در حالی که آباژور را مرتب میکرد، گفت:
- آه، این هم یک ایده است. چطور است همین الان به شما نشان بدهم؟
بیرون، بادهای شدید ما را روی صخرهها میکوبیدند و من در دوردستهای جزیره حرکتهایی را دیدم. ایسلا به ما گفت که فکها هستند. از اینکه چقدر به آنها نزدیک بودند شگفتزده شدم، اما او به من گفت که آنها موجودات خجالتی هستند، با وجود اندازهشان. آنها ما را اذیت نمیکنند. من آنها را تماشا کردم که از روی سنگها به داخل آب سیاه سر خوردند، شکل آنها در تاریکی تقریباً شبیه انسان بود.
فانوس دریایی در فاصلهی شش متری از فانوس دریایی و در انتهای صخره قرار داشت. همه ما برخلاف جهت باد، به سمت در فلزی سنگین پایین آن حرکت کردیم. میتوانستم جسمی را که دور دستهاش پیچیده شده بود، تشخیص دهم. یک شاخه درخت. سعی کردم آن را از خودم جدا کنم، چون فکر میکردم باد آن را به آنجا برده و گیر کرده است. ایسلا حرفم را قطع کرد.
گفت:
-چوب روآن. برای محافظته.
من اصلاً نمیفهمیدم منظورش چیست، اما وقتی سعی کرد در را با اهرم باز کند، عقب رفتم. بالاخره در تکان خورد. کلاور را روی کمرم بلند کردم و دست لونا را محکم گرفتم و دنبال ایسلا به داخل رفتیم.
سافی در حالی که به اطراف نگاه میکرد گفت:
- لعنتی، اینجا خیلی پست و بیارزشه. ساکتش کردم، اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و با خودم موافقت کردم.
من قبلاً هرگز داخل یک فانوس دریایی نرفته بودم. انتظار داشتم که همسطح کف و یک راه پله سرپوشیده باشد. با این حال، فانوس دریایی لانگینگ، یک مخروط گرانیتی تیره و تار بود. یک راه پله لق و سست به دیوار وصل شده بود و به سبک هیچکاک به اتاق فانوس در بالاترین نقطه میپیوست. آنجا بوی ماهی مرطوب و گندیده میداد. من تعجب میکردم که چرا در یک اینچ مایع سیاه ایستادهایم، تا اینکه ایسلا توضیح داد که یکی از پنجرههای پایینی شکسته و آب دریا به داخل ریخته و روی زمین جمع شده است.
گفت:
- فکر میکنم قبل از شروع به چیزی برای پمپ کردنش نیاز داری.
پرسیدم:
- آقای رابرتز داره اونجا رو به یه استودیوی نویسندگی تبدیل میکنه، درسته؟
و ایسلا سر تکان داد.
- اثری از او منتشر نشده. فقط یک سرگرمی است. انتظار نداشتم که ایلیاد یا چیزی شبیه به آن را خلق کند. پارسال آن را خریده بود و انگار نمیدانست با آن چه کار کند. بعدش که به ذهنم رسید، از من پرسید که یک نقاش استخدام کنم تا آن را زیباسازی کند و به یک استودیوی نویسندگی تبدیل کند.
او با خندهای تیز گفت.
- کسی چنین چیزی شنیده؟ مطمئناً برای نوشتن فقط به یک خودکار و کاغذ نیاز دارید.
پیشنهاد دادم:
شاید مناظر به او الهام ببخشد.
- آره. بهش انگیزه بده که بره قایقرانی، یه چیزی شبیه این.
ما در تاریکی فرو رفته بودیم. کلوور زرافه اسباببازیاش را محکم گرفته بود و ناله میکرد که به خانه برود. خفاشها بالای سرشان بال بال میزدند. نور ماه از پنجرههای کوچک بالایی میچکید و ارتفاع مکان را نشان میداد.
ایسلا در حالی که چراغ قوهاش را تا بالای آن بالا میبرد، گفت:
- صد و چهل و نه فوت ارتفاع دارد. صد و سی و هشت پله تا اتاق فانوس. منظرهی برا از آنجا پیداست. میتوانم وقتی هوا روشن شد به تو نشان بدهم.
چراغ قوهاش روی تکههای رنگی که فرو ریخته بودند و سنگ خام را نمایان میکردند، افتاده بود. تقریباً در نیمهی راه، کسی روی قسمتی از دیوار با سایههای تند سبز لیمویی و مشکی نقاشی دیواری کشیده بود.
ایسلا با لحنی گرفته گفت:
- یه دزدی اومده. میبینی، غریبهها. از وقتی ملکهای اجارهای سمت شرق باز شدن، الان خیلی بیشتر اینجا میان. و موزه نوسنگی، اون جدیده. باید دختراتو ببری.