کیمیاگر نیمه فنری
مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتابباز
نویسنده فعال
- Sep 14, 2024
- 423
با لحنی اندوهبار گفت:
- میتونم بپرسم مامانم چه آرزویی کرد، که زندگیش اینطوری سیاه و پر از بدبختی شد؟
لایسیس توضیح داد:
- خب ببین مامانت قرار بود بره به یه دانشگاه پزشکی توی شهر دیگه، اما میترسید که از سرگرمی مورد علاقهاش دور بمونه. برای همین آرزوی اولش این بود که تا ابد آواز بخونه، برای همین توی ترم اول باباش بدهی بالا آورد، و نتونست خرج دخترش رو تو شهر دیگه بده. اون برگشت و تا آخر عمرش کنار خیابون تار زد و توی میخونهها آواز خوند.
با اندکی مکث گفت:
- آرزوی دومش ازدواج با یک مرد ثروتمند بود، تا بتونه بدهی پدرش رو بده، منم کاری کردم یه تاجر ایرانی عاشقش بشه. تاجری که زن و بچه داشت، اصولا توی دینش تا چهارتا زن میتونه بگیره. برای همین بدون هیچ مشکلی زنش شد.
سپس آرزوی سوم را گفت:
- آرزوی سوم هم این بود که مشکل نازاییش درست بشه، تو با جادوی من به وجود اومدی. همین که به دنیا اومدی بابات گذاشت رفت ایران و زنش، مادرت رو بدون سرپرست رها کرد، حتی طلاقشم نداد.
دست سایرا روی سرش بود، نفسش بالا نمیآمد، برای شنیدن این حقایق تلخ زندگی مادرش که ازش نفرت داشت، سخت بود.
اشکهایش خشک شده بود، عقلش گواه میداد که او آرزوهای درستی انجام داده بود.
طبیعی هست، هر دختری دوست دارد بدنش سالم باشد، شوهر خوبی گیرش بیاید، صاحب فرزند شود.
او آرزو های بدی نکرده بود، لایسیس میتوانست مورد بهتری را به او ارائه کند، اما به عمد عشق یک مرد متأهل را به او داد.
با اندوه گفت:
- سویل حقش نبود! همچین جونوری بیحسی دخترش باشه، که حتی براش اشک هم نریزه!
لایسیس تک خندهای کرد و گفت:
- ای بابا! حالا بگذریم، مرده رو نمیشه برگردود، زود آرزوت رو بگو، باید تاوان کاری که مادرت باهام انجام داده رو پس بدی.
حقیقت تلخ زندگی مادرش بهقدری برایش سخت بود که روی زمین زانو زد. هیچ صدایی از گلویش خارج نمیشد.
نگاهی به هر دو دستش انداخت مطمئن نبود که آیا به دست یک انسان نگاه میکند یا نه.
او بهخاطر جادوی ویرانگر یک جن پلید به وجود آمده بود.
- آهای خانوم من وقت ندارم، بشینم فروپاشی روانیت رو... .
با فرود آمدن مشت سایرا روی صورت او صحبتش ناتمام ماند. صد و هشتاد درجه چرخید، روی تخت خواب سبز رنگ سایرا افتاد.
از شدت خشم رگ گردنش متورم شد، ابروانش درهم پیچید و برخاست.
به سمت او حملهور شد، اما درست در دو قدمی سایرا متوقف شد، دستبند و پابند جادوییاش فعال شد، نتوانست به سایرا نزدیک شود.
او تحت تأثیر جادوی قدرتمند چراغ محدود شده بود، به او اجازه نمیداد، که آسیبی فیزیکی به اربابش بزند.
سایرا نیشخندی به حال او زد.
به سمت کمد میز آرایشیاش رفت. از پشت آینه که به دیوار تکیه زده بود، یک کلید کوچک در آورد، کشوی کنار میز را باز کرد.
کشوی ممنوعهای که همیشه قفل بود و در مواقع ضروری باز میکرد.
دستکشهای چرمی بوکسش را بیرون آورد و درحالی که داخل دستش میکرد، گفت:
- هی پسر ابلیس! من باهات یه خصومت شخصی دارم، بیا جلو!
لایسیس دستی روی کبودی صورتش گذاشت، با چشمانی درشت و مظلوم نگاهی به اربابش انداخت.
اصلا گمان نمیکرد سایرا در عرض چند ثانیه کاملا از هم فروبپاشد، بعد خودش را اینگونه جمع و جور کند و آماده کتککاری شود.
که اصلا به نفعش نبود چون حتی به لطف آن دستبندها حتی نمیتوانست گارد بگیرد و دستانش را نزدیک صورتش بکند، تا از خودش محافظت کند.
- میتونم بپرسم مامانم چه آرزویی کرد، که زندگیش اینطوری سیاه و پر از بدبختی شد؟
لایسیس توضیح داد:
- خب ببین مامانت قرار بود بره به یه دانشگاه پزشکی توی شهر دیگه، اما میترسید که از سرگرمی مورد علاقهاش دور بمونه. برای همین آرزوی اولش این بود که تا ابد آواز بخونه، برای همین توی ترم اول باباش بدهی بالا آورد، و نتونست خرج دخترش رو تو شهر دیگه بده. اون برگشت و تا آخر عمرش کنار خیابون تار زد و توی میخونهها آواز خوند.
با اندکی مکث گفت:
- آرزوی دومش ازدواج با یک مرد ثروتمند بود، تا بتونه بدهی پدرش رو بده، منم کاری کردم یه تاجر ایرانی عاشقش بشه. تاجری که زن و بچه داشت، اصولا توی دینش تا چهارتا زن میتونه بگیره. برای همین بدون هیچ مشکلی زنش شد.
سپس آرزوی سوم را گفت:
- آرزوی سوم هم این بود که مشکل نازاییش درست بشه، تو با جادوی من به وجود اومدی. همین که به دنیا اومدی بابات گذاشت رفت ایران و زنش، مادرت رو بدون سرپرست رها کرد، حتی طلاقشم نداد.
دست سایرا روی سرش بود، نفسش بالا نمیآمد، برای شنیدن این حقایق تلخ زندگی مادرش که ازش نفرت داشت، سخت بود.
اشکهایش خشک شده بود، عقلش گواه میداد که او آرزوهای درستی انجام داده بود.
طبیعی هست، هر دختری دوست دارد بدنش سالم باشد، شوهر خوبی گیرش بیاید، صاحب فرزند شود.
او آرزو های بدی نکرده بود، لایسیس میتوانست مورد بهتری را به او ارائه کند، اما به عمد عشق یک مرد متأهل را به او داد.
با اندوه گفت:
- سویل حقش نبود! همچین جونوری بیحسی دخترش باشه، که حتی براش اشک هم نریزه!
لایسیس تک خندهای کرد و گفت:
- ای بابا! حالا بگذریم، مرده رو نمیشه برگردود، زود آرزوت رو بگو، باید تاوان کاری که مادرت باهام انجام داده رو پس بدی.
حقیقت تلخ زندگی مادرش بهقدری برایش سخت بود که روی زمین زانو زد. هیچ صدایی از گلویش خارج نمیشد.
نگاهی به هر دو دستش انداخت مطمئن نبود که آیا به دست یک انسان نگاه میکند یا نه.
او بهخاطر جادوی ویرانگر یک جن پلید به وجود آمده بود.
- آهای خانوم من وقت ندارم، بشینم فروپاشی روانیت رو... .
با فرود آمدن مشت سایرا روی صورت او صحبتش ناتمام ماند. صد و هشتاد درجه چرخید، روی تخت خواب سبز رنگ سایرا افتاد.
از شدت خشم رگ گردنش متورم شد، ابروانش درهم پیچید و برخاست.
به سمت او حملهور شد، اما درست در دو قدمی سایرا متوقف شد، دستبند و پابند جادوییاش فعال شد، نتوانست به سایرا نزدیک شود.
او تحت تأثیر جادوی قدرتمند چراغ محدود شده بود، به او اجازه نمیداد، که آسیبی فیزیکی به اربابش بزند.
سایرا نیشخندی به حال او زد.
به سمت کمد میز آرایشیاش رفت. از پشت آینه که به دیوار تکیه زده بود، یک کلید کوچک در آورد، کشوی کنار میز را باز کرد.
کشوی ممنوعهای که همیشه قفل بود و در مواقع ضروری باز میکرد.
دستکشهای چرمی بوکسش را بیرون آورد و درحالی که داخل دستش میکرد، گفت:
- هی پسر ابلیس! من باهات یه خصومت شخصی دارم، بیا جلو!
لایسیس دستی روی کبودی صورتش گذاشت، با چشمانی درشت و مظلوم نگاهی به اربابش انداخت.
اصلا گمان نمیکرد سایرا در عرض چند ثانیه کاملا از هم فروبپاشد، بعد خودش را اینگونه جمع و جور کند و آماده کتککاری شود.
که اصلا به نفعش نبود چون حتی به لطف آن دستبندها حتی نمیتوانست گارد بگیرد و دستانش را نزدیک صورتش بکند، تا از خودش محافظت کند.
آخرین ویرایش توسط مدیر: