کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
با لحنی اندوه‌بار گفت:
- می‌تونم بپرسم مامانم چه آرزویی کرد، که زندگیش این‌طوری سیاه و پر از بدبختی شد؟
لایسیس توضیح داد:
- خب ببین مامانت قرار بود بره به یه دانشگاه پزشکی توی شهر دیگه، اما می‌ترسید که از سرگرمی مورد علاقه‌اش دور بمونه. برای همین آرزوی اولش این بود که تا ابد آواز بخونه، برای همین توی ترم اول باباش بدهی بالا آورد، و نتونست خرج دخترش رو تو شهر دیگه بده. اون برگشت و تا آخر عمرش کنار خیابون تار زد و توی میخونه‌ها آواز خوند.
با اندکی مکث گفت:
- آرزوی دومش ازدواج با یک مرد ثروتمند بود، تا بتونه بدهی پدرش رو بده، منم کاری کردم یه تاجر ایرانی عاشقش بشه. تاجری که زن و بچه داشت، اصولا توی دینش تا چهارتا زن می‌تونه بگیره. برای همین بدون هیچ مشکلی زنش شد.
سپس آرزوی سوم را گفت:
- آرزوی سوم هم این بود که مشکل نازاییش درست بشه، تو با جادوی من به وجود اومدی. همین که به دنیا اومدی بابات گذاشت رفت ایران و زنش، مادرت رو بدون سرپرست رها کرد، حتی طلاقشم نداد.
دست سایرا روی سرش بود، نفسش بالا نمی‌آمد، برای شنیدن این حقایق تلخ زندگی مادرش که ازش نفرت داشت، سخت بود.
اشک‌هایش خشک شده بود، عقلش گواه می‌داد که او آرزوهای درستی انجام داده بود.
طبیعی هست، هر دختری دوست دارد بدنش سالم باشد، شوهر خوبی گیرش بیاید، صاحب فرزند شود.
او آرزو های بدی نکرده بود، لایسیس می‌توانست مورد بهتری را به او ارائه کند، اما به عمد عشق یک مرد متأهل را به او داد.
با اندوه گفت:
- سویل حقش نبود! همچین جونوری بی‌حسی دخترش باشه، که حتی براش اشک هم نریزه!
لایسیس تک خنده‌ای کرد و گفت:
- ای بابا! حالا بگذریم، مرده رو نمی‌شه برگردود، زود آرزوت رو بگو، باید تاوان کاری که مادرت باهام انجام داده رو پس بدی.
حقیقت تلخ زندگی مادرش به‌قدری برایش سخت بود که روی زمین زانو زد. هیچ صدایی از گلویش خارج نمی‌شد.
نگاهی به هر دو دستش انداخت مطمئن نبود که آیا به دست یک انسان نگاه می‌کند یا نه.
او به‌خاطر جادوی ویرانگر یک جن پلید به وجود آمده بود.
- آهای خانوم من وقت ندارم، بشینم فروپاشی روانیت رو... .
با فرود آمدن مشت سایرا روی صورت او صحبتش ناتمام ماند. صد و هشتاد درجه چرخید، روی تخت خواب سبز رنگ سایرا افتاد.
از شدت خشم رگ گردنش متورم شد، ابروانش درهم پیچید و برخاست.
به سمت او حمله‌ور شد، اما درست در دو قدمی سایرا متوقف شد، دست‌بند و پابند جادویی‌اش فعال شد، نتوانست به سایرا نزدیک شود.
او تحت تأثیر جادوی قدرتمند چراغ محدود شده بود، به او اجازه نمی‌داد، که آسیبی فیزیکی به اربابش بزند.
سایرا نیش‌خندی به حال او زد.
به سمت کمد میز آرایشی‌اش رفت. از پشت آینه که به دیوار تکیه زده بود، یک کلید کوچک در آورد، کشوی کنار میز را باز کرد.
کشوی ممنوعه‌ای که همیشه قفل بود و در مواقع ضروری باز می‌کرد.
دستکش‌های چرمی بوکسش را بیرون آورد و درحالی که داخل دستش می‌کرد، گفت:
- هی پسر ابلیس! من باهات یه خصومت شخصی دارم، بیا جلو!
لایسیس دستی روی کبودی صورتش گذاشت، با چشمانی درشت و مظلوم نگاهی به اربابش انداخت.
اصلا گمان نمی‌کرد سایرا در عرض چند ثانیه کاملا از هم فروبپاشد، بعد خودش را این‌گونه جمع و جور کند و آماده کتک‌کاری شود.
که اصلا به نفعش نبود چون حتی به لطف آن دست‌بندها حتی نمی‌توانست گارد بگیرد و دستانش را نزدیک صورتش بکند، تا از خودش محافظت کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
سایرا یقه‌اش را گرفت لایسیس با لحنی ملتمسانه، گفت:
- عزیزم لازم نیست به خشونت متوسل شیم، تو قرن بیست و یک میشه با گف...
با برخورد مشت روی صورتش، صحبت او ناتمام ماند. سایرا با خشم فریاد زد:
- من عزیز تو نیستم، عوضی!
یقه‌اش را گرفت و بالا آورد با کله محکم به صورتش ضربه زد. صدای ناله لایسیس بلند شد، اما سایرا هنوز در آتش غضب می‌سوخت، مشت بعدی را بلافاصله به صورتش کوباند.
در همین حین میلاد که صدای سایرا را شنیده بود، با ترس کمی در اتاقش را باز کرد.
نگاهی به خواهرش انداخت که درحال مشت زدن بالش بود، نمی‌توانست لایسیس را ببیند، در را بست و گفت:
- عب نداره! روز سختی داشته، داره خودش رو تخلیه می‌کنه.
بعداز کتک خوردن، هر دو لپ لایسیس پف کرده بود و زیر چشمش کبود شده، از دماغش خون قرمزی می‌آمد، پیشانی‌‌اش فرو رفته بود، روی زمین افتاد.
فکرش را نمی‌کرد روزی آدمیزادی پیدا شود، که او را کتک بزند، این بشر موجود عجیبی بود.
سایرا خمیازه‌ای کشید و گفت:
- ببین گورت رو گم می‌کنی توی چراغت، تا وقتی نگفتم نمیای بیرون، اگه بیای بیرون بازم مثل سگ می‌زنمت!
لایسیس با گفتن «چشم‌ ارباب» تبدیل به دود سیاه شد، داخل چراغش فرار کرد.
آن چراغ جادو را داخل یک نایلون آشغال گذاشت و گره زد.
سپس محض احتیاط از کتاب‌خانه کوچکش یک قرآن برداشت روی آن نایلون گذاشت.
سپس روی تختش دراز کشید، خیلی خسته بود، نیاز به خواب داشت.
پتوی سبزش را سرش کشید، مهم نبود چه اتفاقی افتاده است، به هرحال نه زلزله و نه جنگ هیچ‌کدام نتوانسته بود مانع خوابش شود.
چه برسد به جنی که راحت کنترل می‌شود، با خیال راحت او را خفت کرد، یک دست کتک جانانه زد.
چشمانش را بست، به خواب عمیقی فرو رفت.
فردا با باز کردن چشمانش فحشی به خورشید نثار کرد، آن روی سگش هنوز پایین نیامده بود، چون برای گرفتن پاچه کارن به آن نیاز داشت.
بدون شستن سر و صورتش مانتوی سیاه و مقنعه قدیمی‌اش را بدون اتو را سر کرد، سوار ماشینش شد، راهی شرکت شد.
سلام سردی به منشی داد، به سمت اتاقش رفت تقه‌اای به در زد، گفت:
- جناب مسعودی مشاورتون هستم. اجازه می‌دید بیام تو؟
صدایی نیامد چون کارن دیشب داروی خواب‌آور قوی مصرف کرده بود.
به جای این‌که بار دوم در بزند و اجازه بخواهد، یک لگد محکم زد، و وارد شد.
چنان که کارن روی هوا پرید, از شدت ترس دستش را روی قلبش گذاشت.
دیدن کارن که به ناحق پشت میز او نشسته بود بدجور سایرا را عصبی می‌کرد، چه برسد که کارن پشت آن میز خوابیده بود.
کارن کش دور مچ دستش را کشید، آن را ول کرد تا با احساس درد خشمش را فروکش کند. چون مادرش هشدار داده بود که باید هر طور که شده است، جلوی خشمش را بگیرد.
اگر آن‌‌ها درگیر شوند ممکن است، پدرش با عمویش درگیر شود و در نهایت شرکت قربانی این درگیری شود.
کارن لبخندی زد و گفت:
- صبح بخیر دخترعمو!
او روی میز صندلی که کمی آن طرف‌تر از میز رییس بود نشست، گفت:
- شب بخیر جناب مسعودی!
دوباره درحالی که خمیازه می‌کشید، گفت:
- امروز کار خاصی نداریم؟
او با لحنی سرد جواب داد:
- نمی‌دونم.
در همین حین ترانه تقه‌ای به در وارد کرد و گفت:
- اجازه هست بیام تو؟
کارن جواب داد:
- بیا تو.
ترانه همراه دخترخاله‌اش که لباس ست پلنگی پوشیده بود وارد شد و گفت:
- سلام خانم مسعودی، سلام آقای مسعودی، ایشون دخترخاله من هستن، که قراره جای من رو بگیره.
دهان بسیار گشاد و دندان‌های بسیار پهنی داشت سلامی به هر دو داد، گفت:
- از آشنایی با شما خوشبختم.
کارن رو به مشاورش کرد، گفت:
- یه لحظه بیا این‌جا.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
او بلند شد، به سمت کارن رفت و خم شد، کارن دم گوشش گفت:
- این کیه اومده؟ سر وضعش شبیه خل و چل هاست. ردش کن بره.
سایرا نیز با صدای آهسته‌ای گفت:
- نمی‌شه، کوکب جان از آشنایان دکتر احمدپور هستن.
او دوباره خمیازه ای کشید، و گفت:
- آهان، پس خودت حلش کن.
او «باشه‌ای» گفت، به سمت آن دو دخترخاله رفت، و با لحنی ملایم گفت:
- بیایید شما رو با فضای کار آشنا کنم.
سایرا همراه آن دو به سمت خروجی رفت، بعداز آنکه کوکب را با روند کار آشنا کرد، ترانه را به عنوان منشی به برادرش معرفی کرد و برگشت.
وارد شد و هم‌زمان، کارن که مشغول کتاب خواندن بود، گفت:
- دخترعمو...
سایرا زیر لب «زهرمار» گفت، کارن این گونه ادامه داد:
- دکتر احمدپور کیه؟
او جواب داد:
- دوسال پیش رویا رو نجات داد.
او با لحنی متفکر گفت:
- اوهوم چه‌قدر خفن، ولی رویا کی بود؟
سایرا آهی کشید، گفت:
- خواهرزاده‌ات! دختر فرناز و میثم.
کارن تازه فهمیده بود ماجرا از چه قرار است. یک «اوهوم» گفت، مشغول خواندن کتاب شد.
در همین حین صدای تلفن سایرا بلند شد، آن را از کیفش بیرون آورد، با نام حاج حسن روی تلفن افتاده بود، فلش سبز را کشید و آن را دم گوشش گذاشت و گفت:
- بله...
حاج حسن با لحنی بشاش، گفت:
- سلام دخترم. می‌تونی یه تک پا بیای بالا؟
او چشمی گفت، گوشی‌اش را داخل کیف گذاشت، گفت:
- جناب مدیر کل من رو خواستن.
سپس بدون آنکه منتظر جواب مدیرش باشد، به سمت خروجی رفت.
در را باز کرد و خطاب به منشی، گفت:
- خسته نباشید.
کوکب که درحال سوزاندن اسپند و عنبرنسارا بود، گفت:
- خیلی ممنونم خانم.
از آن فضای مه‌آلود رد شد، جلوی آسانسور ایستاد یک طبقه فاصله داشت، بیشتر مواقع تا سه طبقه را بالا می‌رفت تا تنبل نشود.
اما اکنون حوصله نداشت دکمه را فشار داد، بعداز دقایقی کوتاه انتظار آسانسور بالا آمد.
سوار شد، دکمه طبقه پنجم را فشار داد ، با آسانسور خودش را به طبقه بالا رساند.
از آنجا خارج شد، به سمت در رفت، و خطاب به منشی‌ عمویش گفت:
- جناب مدیرعامل داخل هستن؟
او از پشت نشسته بود، گفت:
- بله بفرمایید.
تقه‌ای به در زد و وارد شد، سلامی به حاج حسن داد.
پدرش همراه دکتر احمد پور نیز در آن اتاق بودند.
او سلامی به آن دو نفر داد.
دکتر احمدپور که یک مرد جوان حدودا سی ساله با سری تاس، اما ریش پرپشت بودن، دیدن او لبخندی زد، از جایش برخاست، حاج رسول، گفت:
- ایشون دخترم هستن، مشاور بخش طراحی که خواهرزاده‌ شما کنارش کار می‌کنه.
او با خوشحالی گفت:
- باعث افتخارمه که شما رو می‌بینم خانم مسعودی، ممنونم که هوای کوکب ما رو دارید.
شاخه رز سفیدی که در دست داشت، را به او داد، گفت:
- ممنونم که بهش فرصت دادید، کوکب زیاد آدم اجتماعی نیست، اما بسیار سخت‌کوشه و تمام تلاشش رو می‌کنه.
دکتر احمدپور دایی کوکب و ترانه بود، به خاطر فوت پدر کوکب او خودش آن دختر را بزرگ کرده، ولی اصلا فکرش را نمی‌کرد که به خاطر همچین چیزی برای خواهرزاده‌اش بلند شود، به شرکت بیاید.
گل را گرفت و با بهت‌زدگی تشکری کرد، دکتر احمد پور گفت:
- اگه مزاحم کارتون شدم، واقعا معذرت می‌خوام.
پدرش گفت:
- نه! نه! این چه حرفیه، شما مراحمید آقای دکتر.
به او نزدیکتر شد و گفت:
- اگه حرف به‌خصوصی چیزی دارید، ما یه اتاق خالی...
سایرا رو به پدرش کرد، گفت:
- نه لازم نکرده با اجازه‌تون کار دارم، میرم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
سپس بدون توجه به حرف‌های حاج رسول سرش را پایین انداخت، به سمت خروجی رفت.
کار خاصی نداشت، از پدرش می‌ترسید، چون چندبار اعلام کرده بود، که آرزو دارد، با آن‌که بچه‌هایش دکتر نشده‌اند حداقل با یک دکتر ازدواج کنند.
دکتر احمدپور را نیز هر دو برادر خیلی دوست داشتند، به هرحال او نوه‌ عزیزشان را درمان کرده بود، هر دو نیز احترام به به دکتر قائل بودند، ولی سایرا علاقه‌ای به او نداشت.
آن رز سفید را داخل سطل زباله کنار منشی انداخت، به سمت پله‌ها رفت، فرار کرد.
نقشه بدی بود، نباید کوکب را قاطی دعوای خودش با کارن می‌کرد. چون ناخواسته پای این دکتر کچل نیز باز میشد. که خاطرخواه سایرا بود. پدرش هم چراغ سبز نشان می‌داد.
آهی کشید و وارد دفتر سابقش شده و صندلی را عقب داد و پشت میز نشست و سرش را به میز کوبید.
تصمیمی که از روی عصبانیت گرفته شود، چنین عواقب زشتی داشت.
- حالت خوبه دختر عمو...
یادش آمد که دیگر هیچ مکان خلوتی برای خودش ندارد، رو به کارن کرد و غرید:
- آقای مسعودی زشته! این‌جا محل کار هست نه خونه، من این‌جا فقط خانم مسعودی دختر حاج رسولم، دخترعمو رو نگهدار واسه خونه.
او چشمی گفت، مشغول خواندن ادامه رمان‌اش شد.
سر کارن به عنوان مدیر طراحی خیلی خلوت بود، تمام ملاقات‌های ضروری را دیروز انجام داده بود، تا سه ماه دیگر کاری برای انجام دادن نداشت، چون یک نفر قبل از او به شدت کار کرده بود.
کل روز با خواندن رمان، تماشای عقربه ساعت و گیم زدن با گوشی گذشت، بالاخره ساعت دو شد، سایرا از شرکت بیرون زد.
حال و حوصله برگشتن به خانه را نداشت، نه در خانه و نه در محل کار آرامش نداشت.
ارثیه شومی که از سویل مادرش رسیده بود، را باید حل و فصل می‌کرد، قصد نداشت عقب نشینی کند.می‌خواست حداقل اگر برای مادرش اشک نریخته است، انتقام بگیرد.
بعداز آن‌که فهمیده بود چگونه به دنیا آمده است و علت دنیا آمدنش چیست، زندگی برایش پوچ و تهی شده بود. تنها چیزی که می‌خواست، انتقام بود.
به خانه برگشت، سلامی سرسری به مادرخواندهاش شیرین و مهناز داد، به اتاقش رفت.
آن نایلون سیاه را بیرون آورد، شروع به نوازش آن کرد.
دود سیاه شکل گرفت، تبدیل به یک انسان شد.
گمان نمی‌کرد چهره واقعی جن به این شکل باشد چون چیزی که چشمانش می‌دید، احسان علیخانی بود که در گوشه اتاقش ایستاده است، اما با پاهای بسیار لاغر.
صندلی صورتی جلوی میز تحریرش را چرخاند، همانند ملکه‌ای به تخت سلطنتش لم داد، البته شلوار گشاد صورتی و پیراهن هلوکیتی‌اش چیزی از ابهت سایرا کم نمی‌کرد.
انگشتان دستش را بهم گره کرد، پایش را روی آن یکی پا انداخت، گفت:
- خب جناب لایسیس، من کل روز بی‌کار بودم، و زمان کافی برای فکر کردن داشتم، و در نهایت به تصمیماتی رسیدم.
او با لحنی سرخوش گفت:
- بله می‌شنوم، امر کنید سرورم.
او جواب داد:
- من آرزوهامو بهت خواهم گفت، اما لازمه که زمان زیادی بهم بدی تا فکر کنم.
او تک خنده‌ای کرد و گفت:
- سرورم شما صاحب اختیار هستید! زمان ما هم دست شماست این چه حرفیه؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
خیالش راحت شد، نفسی از آسودگی بیرون داد، از محدودیت زمانی متنفر بود، چون همیشه استرس از دست دادن زمان، ذهن او را قفل می‌کرد.
بعداز اندکی مکث، گفت:
- من با کلی فکر کردن، سه آرزو خواهم کرد، اگه بعداز دو آرزو در اثر مکر و حیله تباه نشدم، توی آرزو سومم میگم تو برام سجده می‌کنی، اگه هم تو بردی که هیچی جهنم من مبارک؟
جن شروع به قهقهه کرد، صحنه عجیبی بود احسان علیخانی که همیشه به اشک و در آوردن اشک معروف بود، قهقهه میزد.
جن بعداز خندیدن، گفت:
- باشه! باشه! حالا هرچی تو بگی، دیگه امری نیست؟
او چرخید، لپ تاپش را باز کرد، گفت:
- نه دیگه، حالا برو گورت رو گم کن، می‌خوام فکر کنم.
وارد برنامه چت جی‌پی‌تی شد، با خودش، گفت:
- با این‌که سعی کردم نذارم، ربات استقلال تفکر من رو بگیره، ولی این مورد واقعا سخته.
ربات را باز کرد که کمتر از آن استفاده می‌کرد مگر در شرایط حساس.
شروع به تایپ کرد.
(سلام چت، فک کن من علاالدینم، اما چراغی که پیدا کردم، غول خیلی بدی داره، نمی‌خواد به آدم‌ها کمک کنه می‌خواد اونا رو از راه درست منحرف کنه، تو چه آرزویی می‌کردی، که هم غول نتونه چپکی برآورده کنه، هم تو هم سود ببری)
بعداز اندکی مکث کردن جواب اومد:
- اوه چه داستان هیجان انگیزی، من توصیه می‌کنم. این سه تا آرزو رو بکنی، یک تمام بیماری‌ها ریشه کن بشه، دو صلح جهانی، سه نابودی فقر.
لایسیس که از چراغ ببرون آمده بود، نزدیک‌تر ‌شد. بعداز خواندن پیام ربات با لحنی سرخوش، گفت:
- جون چه آرزوهایی! می‌خوای برآورده کنم؟
او نگاهی به چشمان درخشان، لبخند او انداخت، این یعنی کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌اش هست.
او با تعجب پرسید:
- چرا دوست داری این آرزوها رو برآورده کنی؟
- خب ببین آرزوهاش در سطح جهانی و اگه بتونم درست تر بزنم، یک جهان رو به خاک سیاه می‌شونم.
در اثر آرزوی تو میلیاردها نفر به خاک سیاه می‌شینن. اکثر آرزوهام به بدبخت کردن یکی و الی دو خانواده منجر میشد، و فوقش یه شهر به فنا رفت، اما اگه این‌ها رو بزنم، جون چه عسلی میشه.
سایرا دفترچه صورتی که کنار دستش بود. را برداشت زیاد از آن استفاده نمی‌کرد، داخل آن نوشت، آرزویی که نتیجه بسیار بزرگی داشته باشه، ممنوعه.
دوباره خواست سوالی بپرسد، چت جی‌پی‌تی اعلام کرد. نسخه رایگان من تموم شده، نسخه پرمیوم دلاری من رو بخر. تا جواب بدم.
بی‌خیال آن ربات شد، وارد کانال‌های خبر‌ی‌اش در تلگرام شد، تا اخبار امروز را مطالعه کند. درحالی که هی اخبار بی‌مورد را پایین می‌کشید، ناگهان لایسیس. گفت:
- وایسا! وایسا!
توقف کرد و با لحنی خشمگین، گفت:
- چته؟
او با ذوق زدگی، گفت:
- بکشش بالا، یه چیزی دیدم،
کمی به آرامی بالا رفت، با رویت تصویر ابوبکر البغدادی در صفحه لپ تاپ لایسیس گفت:
- خودشه، این یارو عین توعه.
سایرا با خشم به سمت او چرخید، با دفترچه زد توی سرش و گفت:
- این کجاش شبیه منه؟ این یارو ابوبکر بغدادی بنیانگذار گروهک تروریستیه این همه ریش و کک داره، سر خیار با سر آدم اشت...
لایسیس بدون آنکه اجازه دهد، او صحبتش را تمام کند، گفت:
- مامانش مثل سویل ازم یه بچه خواست، و گفت یه اولاد صالح و مهربون بهم بده، این رو دادم بهش، یه جورایی خواهر برادر سرنوشتی هم هستید.
اثرات اندوه بر چهره سایرا نمایان شد، حالش گرفته شد، گفت:
- راست میگی، یا داری اذیتم می‌کنی.
لایسیس با لحنی سرخوش، جواب داد:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
- هر دوش، هم حقیقته چون به خاطر آرزوی یکی از اربابان قبلیم من از گفتن دروغ تا روز قیامت محروم شدم، و هم نیت شوم داشتم، چون می‌دونم، تو به خاطر موجودیت در جهان دچار اندوهی.
در همین حین در باز شد، شیرین جارو برقی را ورودی اتاق گذاشت، گفت:
- سایرا کمرم شکست! اتاقت رو خودت تمیز کن.
سایرا چشمی گفت، شیرین از اتاق خارج شد.
سایرا دوباره رو به جن کرد و گفت:
- اون تو رو ندید، خودشو زد به ندیدن؟
لایسیس گفت:
- نه بابا؟ خیالت راحت، تا تو نخوای، کسی نمی‌تونه، من رو ببینه، حتی صدام رو کسی نمی‌شنوه.
به سمت جارو برقی رفت، ایده‌ای به سرش زد، و دسته آن را جدا کرد، گفت:
- راست میگن، شما اجنه از آهن می‌ترسید؟
لایسیس از شدت وحشت دستش را جلوی دهانش گذاشت، تا چیزی نگوید، نمی‌توانست دروغ بگوید، اگر سایرا حقیقت را می‌دانست، کارش ساخته بود.
سایرا با لبخند شیطانی که بر لب داشت، نگاهی به چهره وحشت‌زده او انداخت.
دیدن لایسیس در این وضع، کسی که ادعای فرزندی ابلیس می‌کند، احساس غرور می‌کرد.
با لحنی خشم آلود، گفت:
- تو چطور جرئت می‌کنی نیت شومی در برابر اربابت داشته باشی؟ فراموش کردی این‌جا رییس کیه؟
جن روی زمین به زانو افتاد، گفت:
- من غلط کردم!
دسته جارو برقی را بلند کرد، به فرق سرش کوبید.
لایسیس از شدت درد ناله‌ای کرد، راند دوم کتک‌کاری سایرا با جن شروع شد، او هرچه خشم ناحق از مادرش داشت، را سر لایسیس که باعث و بانی‌اش بود ریخت.
بعداز آن‌که کمی دلش خنک شد، دسته جارو برقی را به سمتش پرت کرد، خودش روی صندلی لم داد، گفت:
- پاشو اتاق رو جارو کن، آشغال ببینم کارت ساخته هست!
لایسیس که تمام بدنش درد می‌کرد، به سختی از روی زمین بلند شد، گفت:
- مگه من نوکر باباتم! حداقل آرزوش رو...
با برخاستن ناگهانی سایرا، جن به غلط کردن افتاد، و بالای دسته جاروبرقی که پلاستیک بود، را گرفت و به سمت بدنه جاروبرقی رفت آن را وصل کرد. سیمش را به پریز برق زد، شروع به جارو کردن، اتاق کرد.

چرخید هنوز لپ تاپش در آن صفحه مانده بود، با دیدن چهره کریه ابوبکر البغدادی خلیفه داعش خشمش از بین رفت، با ناراحتی سرش را به میز کوبید، زیر لب، گفت:
- خدا این چیه که آفریدی آخه؟
از صفحه تلگرام بیرون آمد، به سمت گیم قدیمی مورد علاقه‌اش رفت تا کمی خودش را سرگرم کند، اما به قدری ذهنش آشفته بود، که در لحظات اول می‌باخت.
گوشی‌اش را برداشت، یک اس ام اس به زن داداشش فرناز زد، و گفت:
- فرناز دارم میام خونه‌تون.
به سمت کمدش رفت، یک بارانی بلند مشکی همراه با شلوار سیاه و شال آبی تیره بیرون آورد، روی تختش گذاشت، خواست لباسش را عوض کند، چشمش به جن چراغش افتاد.
خطاب به لایسیس با لحنی خشم‌آلود، گفت:
- گم‌شو تو چراغت!
او چشمی گفت و وارد چراغش شد.
سریعا لباس‌اش را عوض کرد, جارو برقی را دم در اتاقش گذاشت، خطاب به شیرین که مشغول تماشای تلویزیون بود، گفت:
- شیرین جان، دارم میرم، خونه فرناز شام اون‌جا می‌مونم.
او درحالی که پای سریال اشک می‌ریخت، گفت:
- برو، خداحافظ.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
خانه فرناز و میثم چندان دور نبود، او حال و حوصله ماشین پارک کردن در آن محله شلوغ را نداشت، برای همین کلید ماشین‌اش را بر نداشت و پیاده راه افتاد.
رویا با شنیدن خبر آمدن عمه‌اش جلوی در ایستاده بود، منتظر او بود نمی‌توانست، کاری جز نگاه کردن، به در انجام دهد. عروسک‌هایش نیز در کنارش نشسته بودند، منتظر سایرا بودند‌ تا آن‌که بالاخره صدای در بلند شد.
او با خوشحالی گفت:
- آخ‌جون! عمه‌جون رسید.
در را باز کرد و عمه‌اش را بغل کرد، نایلون خوراکی‌ها را گرفت، و با خوشحالی به سمت اتاق‌اش رفت.
فرناز نیز با لبخند از او استقبال کرد، او را در آغوش گرفت، گفت:
- خوش اومدی سیسی، زود اگه زنگ می‌زدی، ناهار می‌ذاشتم.
او جواب داد:
- ممنون رژیمم.
بارانی و روسری‌اش را در آورد، به رویا گفت:
- رویا بیا، این‌ها رو ببر.
رویا بسته پاستیل را روی زمین گذاشت. به سمت عمه‌اش رفت لباس‌ها را گرفت، به سمت اتاقش رفت.
مثل همیشه روی مبل سه نفره ولو افتاد، فرناز برایش دم‌نوش آرام‌بخش آورد، جلویش گذاشت، گفت:
- باز چی شده؟ به خاطر شغلته من واقعا...
او جواب داد:
- نه، واقعا به خاطر کارم ناراحت نیستم، کارام سبک شده، خوشحالم ولی...
با اندکی مکث جمله‌اش را این‌گونه با لحنی اندوه‌بار، ادامه داد:
- تا به حال شده، حس کنی بی‌ارزشی، وجودت برای دنیا مضره، نباشی بهتره؟
فرناز با لحنی عصبانی پرسید:
- بازم رفتی از اون کتابای فلسفی خوندی؟ این‌قدر چرت و پرت نگو!
او آهی کشید و گفت:
- اخیرا به این فکت پی بردم، آدم می‌تونه، بدون عاشق شدن، شکست عشقی بخوره.
فرناز دستش را روی سر سایرا گذاشت، گفت:
- دمای بدنت نرماله، اما داری هذیون میگی.
سایرا با لحنی اندوه‌بار گفت:
- بی‌خیال! زندگی فشار آورده، چرت و پرت میگم، از خودت بگو، چه خبرا؟
فرناز نیز آهی کشید، گفت:
- هیچی در دوران افسردگی پس از فیلم به سر می‌برم، تو ترک کردی، اگر بازم توی این بساط بودی، الان کمکم می‌کردی.
سایرا با خودش در ذهنش، گفت:
- خوش به حالت فرناز، بهت حسودیم میشه، بزرگ‌ترین دغدغه زندگیت الان اینه که سریال نداری، یا دخترت ریاضی رو قابل قبول گرفته، منم مشکل خاصی ندارم، فقط پسر ابلیس رو به چالش دعوت کردم.
سایرا دم‌نوش آرام‌بخش را خورد و کمی با فرناز صحبت کرد و با او درد دل کرد، روی مبل سه نفره خوابش برد، دمنوش او به قدری آرامبخش بود، که گاها باعث میشد او به خواب عمیقی فرو برود‌، فرناز پتویی رویش کشید، مشغول انجام کارهای روزمره خودش شد.
حوالی ساعت هفت عصر میثم خسته و کوفته کلید انداخت، وارد خانه شد، با صدای بلندی گفت:
- سلام به اهل خانه، من برگشتم.
فرناز به استقبالش آمد و گفت:
- هیس! نمی‌بینی خوابن؟
میوه‌ها را گرفت، به سمت آشپزخانه رفت، رویا نیز سلامی هول‌هوکلی به پدرش داد، سریعا به اتاقش برگشت تا مشقش را تمام کند.
میثم کتش را در آورد، روی مبل تک نفره کنار تی‌وی پرت کرد کنترل را برداشت. روی مبل سه نفره که پتو کشیده شده بود، نشست، هم‌زمان صدای جیغ سایرا بلند شد. میثم از شدت دست‌پاچگی بلند شد و گفت:
- تو این‌جا چی کار می‌کنی؟
سرش را بیرون آورد، با عصبانیت، گفت:
- خیر سرم اومدم خونه داداشم.
بلند شد، با عصبانیت گفت:
- آخه اسکل! یه نگاه بنداز شاید داری روی مین می‌شینی، چرا این‌قدر حواس پرتی آخه؟
میثم نیز با عصبانیت گفت:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
- تو خیلی کوچولویی! چهل کیلویی، دیده نمی‌شی، من چی‌کار کنم؟
سایرا نیز با عصبانیت گفت:
- ببین خیلی وزن دارم قدم بلنده دیده نمی‌شه من شصت و پنج کیلو وزنمه، می‌تونم تو رو بلند کنم، ببرم بالای سرم، بعد بکوبم زمین.
رویا به سمت آشپزخانه رفت، مامانش را بغل کرد، با ناراحتی گفت:
- مامانی! بابایی داره با عمه دعوا می‌کنه! یه وقت قهر نکنه بره؟
او درحالی که مشغول شستن میوه‌ها بود، گفت:
- مدل حرف زدن‌شونه.
سپس یکی از سیب‌های سرخی در سینک بود، را شست و به دخترش داد، گفت:
- برو درست رو بخون، نمره بگیری.
رویا با ناراحتی، گفت:
- ما که نمره نداریم! خیلی خوب، خوب، قابل قبول داریم.
فرناز با لحنی جدی گفت:
- حالا هرچی برو .
سیب‌ها را داخل ظرف میوه چید همراه بشقاب و چاقو از آشپزخانه بیرون آمد، و هم‌زمان سایرا از شدت خنده خم شد و نتوانست، خودش را کنترل کند از روی مبل پایین افتاد.
از وقتی سرکله سایرا از ترکیه پیدا شده بود نحوه صحبت کردن‌شان این‌گونه بود، حتی خودش نمی‌دانست، چگونه این‌ها وسط دعوا ناگهان خنده‌شان می‌گیرد.
سایرا که روی زمین نشسته بود، گفت:
- بسه دیگه، میلاد گناه داره اذیتش نکن.
میثم با لجاجت گفت:
- داداش بزرگه منم، هر غلطی بخوام می‌کنم.
سپس یک سیب سرخ برداشت و به دندان کشید.
سپس رو به فرناز کرد و گفت:
- شام چی داریم؟
او درحالی که مشغول پوست کندن سیب بود، جواب داد:
- ماکارونی گذاشتم.
در همین حین رویا عمه‌اش را صدا زد او بلند شد و به اتاق رفت.
فرناز پرسید:
- اوضاع کارن تو شرکت خوبه؟
میثم با لحنی بی‌خیال، گفت:
- آره چرا نباشه؟ همه سهام‌دارا تا کمر برای وارث آینده خم میشن‌.
هنوز خیال‌اش راحت نبود، به خوبی می‌دانست، که حریف‌های کاری کارن چه کسانی هستند، چون عروس آنان بود.
به خوبی با اخلاق سایرا آشنایی داشت، شاید چهره مظلوم و گذشته دردناک‌اش دل همه را بلرزاند. اما خوب می‌داند، که از این دختر چه کارهایی بر می‌آید.
از این شرکت متنفر بود، چون زندگی مشترک او را تهدید می‌کرد، نمی‌خواست میثم به او به چشم خواهر رقیب نگاه کند.
اگر این خانواده از هم می‌پاشید، رویا اولین نفر قربانی میشد.
اکنون می‌فهمید که چرا کسب و کار نباید خانوادگی باشد، چون درگیری‌های کاری ممکن است، زندگی اعضای آن را نابود کند.
در همین حین سایرا، پرسید:
- داداش فکر کن چراغ جادوی علاالدین واقعی بود تو چه آرزویی می‌کردی؟
میثم با دهانی پر گفت:
- مانی مانی مانی.
- آرزوی خوبیه! ولی یهو پول بانکت زیاد بشه، دولت مشکوک نمی‌شه؟
میثم با جدیت گفت:
- ایده خوبیه، میگم که ایلان ماسک بمیره، یهویی وصیتی ازش پیدا بشه، که همه اموالم رو بدون هیچ تحقیق و سوالی بدید ،دست میثم مسعودی، تا کارخونه رو گسترش بده. چون اون آینده‌دار هست.
بعداز اندکی مکث گفت:
- آرزوی دوم بدن میلاد رو داشته باشم قد بلند، چارشونه، سیکس‌پک‌دار، به چشم برادری خیلی خوشم میاد. آرزوی سوم پنجاه سال به عمر مامان بابام اضافه بشه.
سایرا گفت:
- آرزوی خوبیه، ولی چرا تو هم مثل میلاد ورزش نمی‌کنی؟ هیکلش رو دوست داری.
میثم گفت:
- حالش رو ندارم.
سایرا دیگر بحث آرزو را پیش نکشید، بعداز خوردن شام به خانه بازگشت.
فقط سه فرصت داشت، آن هم در برابر یکی از مکارترین شیاطین.
نمی‌توانست عقب بکشد. باید انتقام مادرش و حتی خودش را می‌گرفت. به خاطر تباهی مادرش او چیزهایی کشیده بود، که حقش نبود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
***

سایرا خسته از سر کار برگشت، وارد اتاقش شد.
لایسیس را دید، که روی صندلی لپ تاپ نشسته، کل میز پر از کاغذ دستمالی مچاله شده بود، خودش نیز درحالی که مشغول تماشای صفحه لپتاب بود، هق‌هق می‌کرد.
نزدیک شد، گفت:
- چته؟
او با چشمانی اشک‌آلود رو به سایرا کرد، گفت:
- من این ارن رو نمی‌فهمم! آرمین رو دوست نداشت، چرا قلب میکاسا رو شکوند¹.
نگاهی به چهره جدیدش انداخت، احسان علیخانی کم بود. اکنون باید شاهد حضور کاراکترهای انیمه‌ای در اتاقش باشد. چیزی که می‌دید، یک لیوای اکرمن² در اتاقش بود، که دو متر و ده سانت قد داشت.
صندلی را کج کرد، او را محکم به پایین پرت کرد، گفت:
- برو داخل چراغت، نمی‌خوام ریختت رو ببینم.
جن «چشم»ی گفت، به سمت چراغش رفت.
چند دقیقه‌ای فکر کرد، اما چیز خاصی به ذهنش نرسید.
روی صندلی نشست، به صفحه سفید خیره شد، پینترست گردی کرد، هرکاری که برای ایده‌یابی لازم بود، کرد.
نیم ساعت دستشویی را اشغال کرد، تا آن‌که ناگهان چیزی به ذهنش رسید، با خوشحالی از دستشویی خارج شد، گفت:
- فهمیدم باید چی‌کار کنم.
به سمت چراغ رفت و آن را مالش داد ،جن چراغ جادو این بار در قامت آرمین ظاهر شد.
با لحنی شیرین، گفت:
- می‌خوام باهات حرف بزنم.
لایسیس با خوشحالی نزدیک شد، جلویش ایستاد، گفت:
- می‌شنوم ارباب خوشگلم چی می‌خوای بگی؟ آرزوتو میگی؟
او جواب داد:
- آرزو که نه، می‌خوام باهات یکم وقت بگذرونم. از خاطراتت، از بدترین آرزوهایی که برآورده کردی، بهم بگو.
لایسیس کمی تعجب کرد، گفت:
- با این‌که این کار من نیست، اما چون تو می‌خوای، باشه. می‌خوای داستان علاالدین ظلماتی رو بگم؟
سایرا با تعجب گفت:
- علاالدین ظلماتی؟ اون کیه؟
لایسیس گفت:
- همونی که من رو با اون می‌شناسید، داستان اصلی یکم تحریف شده. توی کتاب هزار و یک شب ذکر شده، اما من تنها کسی هستم، که می‌دونه، اون دقیقا کی بود، با جعفر و جاسمین چی کار کرد.
او جواب داد:
- می‌شنوم.
سپس تمام حواسش را جمع کرد، از طریق این خاطره‌‌ها می‌توانست، سه آرزوی ممنوعه را هم بداند، یادداشت بردارد.
(فلش بک به هزاران سال قبل)

عشق‌آباد¹ سرزمینی با آب هوای گرم و دلنشین بود. با آن‌که تابستان‌های سوزانی داشت، اما پاییز پر باران و آسمانش سخاوتمند بود.
نهر‌ها و قنات‌ها هیچ‌وقت خشک نمی‌شدند، فکر و اندیشه شاه دادگر عشق‌آباد پر کردن خزانه نبود.
بلکه پر کردن شهر پر از خنده و شادی بود، برای همین او هفتاد جشن مختلف، همانند جشن سیب، جشن خنده، جشن نخستین ابر، جشن نخستین شکوفه بهاری و... را به مردم تحمیل کرده بود. تا شادی در شهرش گسترش یابد.‌ روزی از روزها جاسمین شاهدخت عشق آباد، مخفیانه جامه اشرافی خودش را در آورد.
عبا و شال بسیار بزرگ به سر کرد، خودش را به شکل مردم عادی در آورد. از قصر خارج شد، به سوی بازار رفت.
(¹انیمه اتک آن تایتان رو می‌بینه شخصیت اصلی ارن یگر هی اسیر دشمن می‌شد، معشوقه اون میکاسا همراه با دوستش آرمین تلاش می‌کردن، نجاتش بدن اما توی فصل‌های نهایی ارن یهو قاطی می‌کنه، با آرمین دعواش می‌شه، و درحالی که عاشق میکاسا بود، دلش رو می‌شکنه.)
(² کاراکتر فرعی و یکی از قوی ترین شخصیت‌های همون انیمه که محبوبیت زیادی داره، به‌خاطر قد کوتاه و قدرت بالاش معروفه،)
(³عشق آباد پایتخت ترکمنستان هست، اما در ادبیات فارسی عشق آباد یه استعاره از یک جای باصفاست عشق‌آباد داخل داستان رو به پایتخت ترکمنستان هیچ ربطی نداره.)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
پارچه‌های طرح‌دار زیبا در غرفه‌های ورودی به استقبالش آمدند. درحالی که مشغول تماشای آن بود، چشمش به یک دکان بزرگی افتاد، که پر از ظروف چینی و زیبا بود.
طرح و نقش آنان به قدری زیبا بودند که شاهدخت کاخ نشین را شیفته خود کرد.
با چشمانی مملو از شور و اشتیاق به طرف آن ظروف زیبا و زینتی رفت، یک به یک طرح‌های خوش نقش و نگار آنان را بررسی کرد.
برخی از ظروف گل‌های ریز ظریف خوش رنگی داشتند. بعضی از آن‌ها تمثیل حیوانات زیبا مثل آهو و گنجشک را داشت.
اما در میان همه آنان، دیس بزرگی که روی آن طرح سیمرغ افسانه‌ای بر بلندی کوه هک شده بود، از همه زیباتر بود.
با آن‌که ظروف قصر، بهترین ظرف‌های کل عشق آباد بودند، اما نزدیک بیست سال است، که جاسمین فقط در آن ظروف کهنه قدیمی غذا می‌خورد، آن ظروفی که همه حسرتش را داشتند، برایش تکراری و زشت بود.
در همین حین، در همان حوالی در یک غرفه پیرزنی مشغول فروش میوه بود. که ناگهان یک پسر بچه یک سیب دزدید، پا به فرار گذاشت.
جاسمین به سمت او جهید، تا آن دزد کوچک را بگیرد، اما به زمین افتاد. پیرزن میوه‌فروش به سمت جاسمین آمد، دستش را گرفت و گفت:
- دخترم حالت خوبه؟
او بلند شد و تشکری کرد، نگاهی به آن دزد کوچک انداخت که از کنار نگهبان رد شد، فرار کرد.
لنگ لنگان با خشم به سمت نگهبان رفت، غرید:
- آهای تو که از جناب حاکم پول می‌گیری، تا امنیت بازار رو برقرار کنی، چرا جلوی یه دزد رو نگرفتی؟ باید خسارت این خانم رو بدی.
پیرزن تک خنده‌ای کرد، به آنان نزدیک شد، گفت:
- چه خسارتی؟ این فقط یک سیب بود، اون بچه گناه داره!
جاسمین رو به او کرد و گفت:
- واقعاً از روی دلسوزی برای اون پسر میگم، باید ادب بشه، چون الان سیب دزدیده، فردا شتر دزد بشه، آینده خودش تباه می‌شه، پس برو بگیرش.
نگهبان «چشم»ی گفت، راهش را کشید، رفت. او آن کودک سیب دزد را می‌شناخت، می‌دانست کجا زندگی می‌کند،
اما قصد دستگیری او را نداشت، چون می‌دانست که او این سیب فرط گرسنگی دزدیده .
فقط می‌خواست، از شر این دختر ژنده‌پوش ناشناس فرار کند.
پیرزن با ناراحتی، گفت:
- هعی، مهران بیچاره پسر خیلی خوبیه، حیف که از پدر خوبی زاده نشده.
جاسمین درحالی که دستانش را بهم گره کرده بود، با اخم به آن نگهبان خیره شده بود، گفت:
- شما اون رو می‌شناسید؟
پیرزن جواب داد:
- بله، اون مهران پسر علاءالدین هست. مادرش خودکشی کرده و پدرش یه جادوگر علاف هست، اون به تنهایی تلاش می‌کنه شکم خودش و خواهرش رو سیر کنه. اگه قبول کنه شاگرد من بشه. این طوری راحت‌تر بدون دردسر می‌تونه، شکم خودش و خواهرش رو سیر کنه، اما حیف که تا بخوام چیزی بگم، فرار می‌کنه.
جاسمین اندکی به فکر فرو رفت، اگر این مورد را به جعفر وزیر گزارش می‌داد، می‌توانست مهران و خواهرش را از این زندگی فلاکت‌بار نجات دهد.
چون خود جعفر کودکی سختی داشته و به همین علت یتیمان زیادی را تحت سرپرستی خود در آورده، دهانش هم قرص هست.
جاسمین آهی کشید، گفت:
- امیدوارم خدا نجاتش بده.
سپس راهش را کشید رفت.
بار اول بود، که در شهر آزادانه بدون این‌که نگهبانان و ندیمه مثل زندان‌بان او را دوره کنند.
قدم میزد بین مردم بودن، حس خوبی داشت.
درحالی که مشغول قدم زدن بود، ناگهان صدای فریاد از پشت سرش شنید. نگاهی انداخت، مردم وحشت کرده، به دور خود می‌چرخیدند و دنبال جایی برای پناه گرفتن می‌گشتند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 14) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا