سایرا با لحنی اندوهگین گفت:
- آره ولی همون اول کاری جوگیر شدم و یه کاری کردم که ممکنه با کله بخورم زمین، یا شرکت رو به اوج ببرم.
فرناز تک خندهای کرد و گفت:
- عیبی نداره اول کاری شکست بخوری، اینقدر خودتو اذیت نکن. راستی فیلم جدید، سریال جدید چی دیدی تعریف کنی برام؟
سایرا با ناراحتی جواب داد:
- یادم ننداز! نمیتونم یه مینی سریال هم دانلود کنم ببینم!
سپس با لحنی جدی گفت:
- خداییش خوب کاری کردی شوهر کردی، منم فقط منتظرم به اولین نفر که با گل و شیرینی اومد، بله رو بدم و از کار فرار کنم بگم خونهدار شدم و از زیر کار در برم.
فرناز گفت:
- ما که حسود نیستیم، ایشالله زود عروس بشی ولی این شد بار پنجمی که این رو میشنوم.
سایرا خندهای کرد و گفت:
- میخندم که خنده من از گریه تلختر هست.
دوباره نگاهی به دستانش انداخت دوباره با ناخنش به جان گوشههای انگشتش افتاده بود، و هنوز استرس داشت.
خود سایرا هم کمی وحشت کرد، دقیقا نمیدانست کارن چه کاری کرده است که آدمی همانند میلاد را بهم ریخته حتی خواهرش هم اینگونه نگران است.
برای اقدامات وحشتناک زیادی لاغر مردنی بود، از دید سایرا چندان ترسناک نبود، هرچه باشد از ناپدری ترکش که ترسناکتر نیست.
به خاطر اینکه او بیشتر دوران نوجوانیاش را در ترکیه پیش مادرش زندگی میکرد، زیاد با پدرش ارتباط نداشت برای همین دقیقا نمیدانست که چرا کارن برایشان ترسناک است تنها چیزی که میدید یه وارث لاغر مردنی با موهای بلند. که عمرا بتواند حریف میلاد شود.
در همین حین رویا به سمت عمهاش آمد سایرا او محکم را در آغوش کشید.
رویا با خوشحالی گفت:
- سایرا جون! سایرا جون! میدونی من دو هفته دیگه ده سالم میشه؟
او با ذوق زدگی گفت:
- آخ جون! عشقم تولدشه, کادو چی دوست داری عمه برات بخره؟
رویا کمی فکر کرد و گفت:
- نمیدونم، سورپرایزم کن.
دوباره محکمتر او را در آغوش گرفت و دستی روی موهای فرفری او کشید. حس خیلی خوبی داشت موهای قشنگ رویا با روح و روان او بازی میکرد.
رویا که خیلی خوب با اخلاق عمهاش آشنا بود کیفش را باز کرد و دنبال شکلات گشت، اما هرچقدر وسایلش را بالا پایین کرد چیزی پیدا نکرد گفت:
- عمه شکلاتهات کو؟ تو همیشه توی کیفت پر شکلاته.
سایرا با ناراحتی گفت:
- ببخشید عمه جون کیف جدیده هنوز وسیله نریختم توش قول میدم دفعه بعدی برات از کرم کاراملیها بیارم.
رویا با خوشحالی ایولی گفت و دوباره عمهاش را محکمتر بغل کرد و گونه سرخ او را بوسید، سپس نگاهی به دور بر انداخت و گفت:
- عمه مهناز کو؟
سایرا جواب داد:
- نمیدونم از سرکار اومدم حتما بازم مونده خونه درس بخونه.
رویا شروع به غر زد:
- این درس مهناز من رو کچل کرده پس کی کنکورش رو میده خلاص شم.
اخم رویا به قدری شیرین بود که او نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد و زد زیر قهقه.
مهمانی حوالی ساعت یازده به خوبی و خوشی تمام شد، همگی به خانههایشان بازگشتند.
میلاد بعداز عوض کردن لباسش به اتاق خواهرش آمد و گفت:
- فرناز چیزی خاصی نمیگفت؟
او برگشت و گفت:
- هوی مگه طویله هست سرتو میندازی میای تو؟
میلاد روی صندلی کنار کامپیوتر نشست و گفت:
- حالا این رو ولش کن فرناز چیزی از داداشش نمیگفت؟
او جواب داد:
- چیز خاصی نمیگفت، فقط گفت که صبح رسیده با اینکه سعی میکرد به روش نیاره، اما طفلک بدجور استرس داشت.