کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
کد088
عنوان: آرزوی ممنوعه
نویسنده: رویا پرداز تاریک
ژانر: اجتماعی فانتزی تاریخی

ناظر: @پناه

خلاصه:
سایرا، سال‌ها بود که مادرش ترکیه رو رها کرده بود و همراه پدرش توی ایران زندگی می‌کرد‌، اما بعداز فوت مادرش چراغ جادویی بهش ارث می‌رسه و جن چراغ صادقانه بهش میگه:
- ارباب من اومدم تا تو رو با آرزوهات گمراه کنم.

مقدمه:
جهنم خالیست تمامی شیاطین در زمین هستند
«شکسپیر»
وقتی عقل و منطق شکست می‌خورند، شیطان به کمک انسان می‌آید.
«فئودور داستایوفسکی»
 
آخرین ویرایش:

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
1000011845.jpg



نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛

|قوانین تالار رمان|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

بعد از نقد و تگ اثر خود ميتوانيد درخواست جلد بدهيد
|درخواست جلد آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید
|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|


باتشکر
مدیریت تالار
 

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
سایرا نگاهی به ساعتش انداخت پنج دقیقه به اتمام جلسه مانده بود، خطاب به طراحان گفت:
- امیدوارم که یادتون نره بهار امسال قصد داریم لباسامون کمی متفاوت‌تر و جسورانه‌تر از سال‌های قبل باشه برای همین از پارچه‌های خاص استفاده کنید.
نگاهی به صورت بقیه انداخت همگی سری به نشانه تأیید تکان دادند.
دفترش را جمع کرد و گفت:
- ختم جلسه. هفته آینده می‌بینمتون.
همگی وسایلشان را جمع کردند و یک به یک خسته نباشید، به مدیر خود گفته راهی خروجی شدند.
بعداز خروج طراحان لباس، منشی‌اش ترانه وارد شد و با لحنی ملایمی صدایی دخترانه گفت:
- خانم برادرتون اومدن، می‌خوان باهاتون صحبت کنن.
او درحالی که از خستگی چشم سوزانش را مالش می‌داد، با لحنی خسته گفت:
- بگو بیاد تو... برام یه قهوه بیار.
منشی چشمی گفت و از دفترش خارج شد. پشت سرش، میلاد درحالی که یک کت شلوار مشکی رسمی به تن کرده بود وارد شد، با لبخندی که بر لب داشت:
- اوه اوه! ببین کی برام جلسه کاری برگزار می‌کنه؟
سایرا تک خنده‌ای کرد و گفت:
- بیا تو داداش، اگه می‌دونستم اومدی منتظرت نمی‌ذاشتم، جلسه رو کنسل می‌کردم.
لبخند روی لب میلاد عمیق‌تر شد و آمد نزدیک خواهرش روی صندلی سیاه چرمی نشست، با لحنی جدی گفت:
- بگذریم، هرچی میگم خوب گوش کن، کارن از فرانسه داره میاد.
سایرا با تعجب پرسید:
- کارن دیگه کیه؟
میلاد با جدیت پاسخ داد:
- پسر حاج حسن، چند روز بعداز عروسی میثم و فرناز گفت که برای درس خوندن می‌ره فرانسه. همه هم این فکر رو می‌کنن، ولی بین خودمون باشه مخش یکم عیب داره اونجا تو تیمارستان بستری کردن تا کسی نفهمه.
سایرا نگرانی و اضطراب در میان کلام میلاد حس می‌کرد
از صندلی‌اش برخاست و کنارش نشست و دستش را روی شانه‌اش گذاشت و گفت:
- یه وارث خل‌چل عمرا بتونه با آدم سخت‌کوشی مثل تو سرکله بزنه اگه بخواد شیطونی کنه خودم گوشش رو می‌پیچونم.
سپس به سمت میزش رفت. تلفنش را داخل کیفش گذاشت و زیپش را بست.
سپس از پشت صندلی‌اش بارانی بلند مشکی رنگش را برداشت و پوشید و گفت:
- من آماده‌ام بریم.
میلاد از روی صندلی بلند شد و سپس کیف بنفش رنگش را برداشت و همراه برادرش به سمت خروجی حرکت کرد.
وقتی بیرون آمد در را بست و قفل کرد. خطاب به منشی‌اش گفت:
- ترانه جان امروز زود کار رو تعطیل می‌کنم تو هم برگرد خونه.
او با تعجب چشمی گفت برای ترانه سخت بود که باور کند آدم سخت‌کوشی مثل سایرا امروز زود کار را تمام می‌کند.
سایرا درحالی که به سمت آسانسور حرکت می‌کرد گفت:
- عجیبه فرناز بهم خیلی نزدیکه هیچ‌وقت در مورد داداشش کارن بهم نگفته بود.
میلاد دکمه آسانسور رو فشار داد گفت:
- کارن موافق ازدواج فرناز با میثم نبود، یه پسر دیگه زیر سرش داشت می‌خواست خواهرش رو به زور عقد اون یارو در بیاره، سر همین توی این اواخر به خاطر دخالت های بیش از حد کارن توی زندگی فرناز بدجور باهم دعواشون شده بود.
با بالا آمدن آسانسور هر دو سوار شدند. هم‌زمان صدای گوشی میلاد بلند شد. آن را از جیبش بیرون آورد و دم گوشش گذاشت و گفت:
- الو؟
بعداز اندکی مکث گفت:
- حله میایم.
سپس گوشی را قطع کرد و هوفی کشید و گفت:
- خوشبختانه لازم نیست بریم فرودگاه خان‌عمو گفته که بریم خونه بازگشت گل پسرش رو تبریک بگیم. چیزی به روت نیاری ها! اونا نمی‌دونن که فرناز چیزی نم پس داده‌.
سایرا فقط به یک چشم قانع شد.
بقیه راه را ساکت ماند به خوبی می‌دانست که میلاد برخلاف میثم آدم کم حرفی هست، هرچقدر کوتاه جواب بدهد و از صحبت‌های اضافی پرهیز کند میلاد خوشش میاد برای همین کل راه فقط به موسیقی سنتی که از رادیو پخش می‌شد گوش داد.
 
آخرین ویرایش:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
بعداز چند ساعت رانندگی حوالی غروب خورشید آن دو باهم به خانه حاج حسن رسیدند.
او ماشین را کنار در پارک کرد، همراه خواهرش از ماشین پیاده شد. سایرا که کل راه را سکوت کرده بود، با لحنی آرام پرسید:
- میگم زشت نیست دست خالی اومدیم؟ یه شیرینی چیزی می‌خریدیم.
میلاد جواب داد:
- نه بابا ولشون کن، این کار مامان باباست نه ما، هنوز بچه‌ایم.
سپس آیفون را فشار داد و بعداز اندکی مکث برادرزاده‌اش رویا در را برای آنان باز کرد و خودش را به بغل عمویش انداخت و با صدای بلندی به اهالی خانه اعلام کرد:
- عمو میلاد و عمه سایرا اومدن.
سایرا با همه خوش و بش کرد، اما همگی آشنا بودند، دختر عمو شوهر عمه‌ها و دختر عمه‌ها بودند فردی غریبه نبود در نهایت کنار فرناز نشست. به خاطر آن‌که سنش با عروسشان نزدیک بود بیشتر با او احساس راحتی می‌کرد.
نگاهی به دستانش انداخت فرناز از شدت ناراحتی و استرس ناخن‌هایش را کنده بود و اکنون هم درحال کندنش بود.
معلوم بود که او نیز حال خوشی ندارد. چیزی به روی خودش نیاورد و گفت:
- فرناز جون می‌شه بی‌زحمت برام یه لیوان آب بیاری؟ تشنمه.
فرناز باشه‌ای گفت و از روی صندلی بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت تا برای او آب بیاورد.
هم‌زمان که او وارد خانه شد پسر قدبلندی که احتمال می‌داد همان کارن هست از کنار خواهرش رد شد و به حیاط آمد و به سمت میلاد رفت.
قد بلندی داشت ولی بسیار لاغر بد قواره دیده می‌شد وقتی با برادرش میلاد دست داد و به خوبی سایرا توانست آن دو را کنار هم ببیند. اکنون می‌فهمید که چرا برادرش این‌قدر اصرار دارد هر روز ورزش کند وزنه بزند و پروتئین بخورد.
بعداز آن به سمت او آمد و یک سلام احوال پرسی ساده انجام داد، اما سایرا به خوبی می‌توانست از پس چشمان خشمگینش بفهمد که چندان از حضور او خوشحال نیست.
سایرا خودش را برای هرگونه اقدام دیوانه‌وار آماده کرده بود ولی همه چیز عادی بود.
پدرش حاج حسن یک صندلی برداشت بین میثم و میلاد گذاشت و گفت:
- کارن جانم، بیا اینجا برات جا نگه داشتم. بیا غریبی نکن پسرم با جوونا بشین حوصله‌ات پیش ما سر میره.
کارن تشکری کرد و بین آن دو برادر نشست.
حالت چهره خندان میثم کلا از بین رفت و برای مدت طولانی همانند میلاد ساکت ماند، درحالی که رسول و حسن درحال قلیان کشیدن و گفتن و خندیدن بودند این سه عموزاده جوری کنار هم نشسته بودند که انگار در مراسم ختم شرکت کرده بودند.
فرناز یک لیوان شربت آورد و به سایرا داد و گفت:
- از کار و بار چه خبر؟
او یک جرعه از شربتش نوشید جواب داد:
- ایشالله فردا که گزارش فروش طرح پاییزه بیاد می‌فهمم چی کار کردم.
فرناز با لبخندی که بر لب داشت گفت:
- مطمئنم که طرحات موفق میشن تو سخت تلاش کردی.
دوباره از شربتش نوشید و ناگهان چشمش به رویا افتاد که دایی گویان به سمت کارن رفت.
او کمی نگران شد، اما با دیدن آنکه کارن با لبخند رویا را پذیرفت و در آغوش گرفت کمی خیالش راحت شد.
رویا یک گیره سر کوچک صورتی روی سرش زد و زود از بغلش پایین اومد و دوباره خنده کنان به سمت باغ رفت تا بازی کند.
سایرا سکوت را شکاند و گفت:
- اگه شام باز از اون آبگوشت‌های سوپر پیازی بار گذاشتی از الان بگو فرار کنم.
فرناز تک خنده‌ای کرد و گفت:
- نگران نباش این بار مامان سرگرم کارهای دیگه بود من شام قیمه گذاشتم.
سایرا با خوشحالی جواب داد:
- آخیش!
فرناز با خوشحالی گفت:
- راستی یه چیزی داشت یادم می‌رفت اگه فردا گزارشاتت خوب باشه باید من رو شام کباب مهمون کنی، کباب معمولی نه! یه کباب ترکی خاص می‌خوام ازت.
سایرا با لبخندی که بر روی لب داشت که بدتر از گریه بود آهی کشید، با لحنی اندوهگین گفت:
- حتما! تو فقط دعا کن جلسه فردا من ضایع نشم.
فرناز با لحنی دلگرم کننده گفت:
- چرا ضایع بشی؟ تو توی این چندماه خیلی سخت کار کردی‌.
 
آخرین ویرایش:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
سایرا با لحنی اندوهگین گفت:
- آره ولی همون اول کاری جوگیر شدم و یه کاری کردم که ممکنه با کله بخورم زمین، یا شرکت رو به اوج ببرم.
فرناز تک خنده‌ای کرد و گفت:
- عیبی نداره اول کاری شکست بخوری، این‌قدر خودتو اذیت نکن. راستی فیلم جدید، سریال جدید چی دیدی تعریف کنی برام؟
سایرا با ناراحتی جواب داد:
- یادم ننداز! نمی‌تونم یه مینی سریال هم دانلود کنم ببینم!
سپس با لحنی جدی گفت:
- خداییش خوب کاری کردی شوهر کردی، منم فقط منتظرم به اولین نفر که با گل و شیرینی اومد، بله رو بدم و از کار فرار کنم بگم خونه‌دار شدم و از زیر کار در برم.
فرناز گفت:
- ما که حسود نیستیم، ایشالله زود عروس بشی ولی این شد بار پنجمی که این رو می‌شنوم.
سایرا خنده‌ای کرد و گفت:
- می‌خندم که خنده من از گریه تلخ‌تر هست.
دوباره نگاهی به دستانش انداخت دوباره با ناخنش به جان گوشه‌های انگشتش افتاده بود، و هنوز استرس داشت.
خود سایرا هم کمی وحشت کرد، دقیقا نمی‌دانست کارن چه کاری کرده است که آدمی همانند میلاد را بهم ریخته حتی خواهرش هم این‌گونه نگران است.
برای اقدامات وحشتناک زیادی لاغر مردنی بود، از دید سایرا چندان ترسناک نبود، هرچه باشد از ناپدری ترکش که ترسناک‌تر نیست.
به خاطر اینکه او بیشتر دوران نوجوانی‌اش را در ترکیه پیش مادرش زندگی می‌کرد، زیاد با پدرش ارتباط نداشت برای همین دقیقا نمی‌دانست که چرا کارن برایشان ترسناک است تنها چیزی که می‌دید یه وارث لاغر مردنی با موهای بلند. که عمرا بتواند حریف میلاد شود.
در همین حین رویا به سمت عمه‌اش آمد سایرا او محکم را در آغوش کشید.
رویا با خوشحالی گفت:
- سایرا جون! سایرا جون! می‌دونی من دو هفته دیگه ده سالم میشه؟
او با ذوق زدگی گفت:
- آخ جون! عشقم تولدشه, کادو چی دوست داری عمه برات بخره؟
رویا کمی فکر کرد و گفت:
- نمی‌دونم، سورپرایزم کن.
دوباره محکم‌تر او را در آغوش گرفت و دستی روی موهای فرفری او کشید. حس خیلی خوبی داشت موهای قشنگ رویا با روح و روان او بازی می‌کرد.
رویا که خیلی خوب با اخلاق عمه‌اش آشنا بود کیفش را باز کرد و دنبال شکلات گشت، اما هرچقدر وسایلش را بالا پایین کرد چیزی پیدا نکرد گفت:
- عمه شکلات‌هات کو؟ تو همیشه توی کیفت پر شکلاته.
سایرا با ناراحتی گفت:
- ببخشید عمه جون کیف جدیده هنوز وسیله نریختم توش قول میدم دفعه بعدی برات از کرم کاراملی‌ها بیارم.
رویا با خوشحالی ایولی گفت و دوباره عمه‌اش را محکم‌تر بغل کرد و گونه سرخ او را بوسید، سپس نگاهی به دور بر انداخت و گفت:
- عمه مهناز کو؟
سایرا جواب داد:
- نمی‌دونم از سرکار اومدم حتما بازم مونده خونه درس بخونه.
رویا شروع به غر زد:
- این درس مهناز من رو کچل کرده پس کی کنکورش رو میده خلاص شم.
اخم رویا به قدری شیرین بود که او نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد و زد زیر قهقه.
مهمانی حوالی ساعت یازده به خوبی و خوشی تمام شد، همگی به خانه‌هایشان بازگشتند.
میلاد بعداز عوض کردن لباسش به اتاق خواهرش آمد و گفت:
- فرناز چیزی خاصی نمی‌گفت؟
او برگشت و گفت:
- هوی مگه طویله هست سرتو می‌ندازی میای تو؟
میلاد روی صندلی کنار کامپیوتر نشست و گفت:
- حالا این رو ولش کن فرناز چیزی از داداشش نمی‌گفت؟
او جواب داد:
- چیز خاصی نمی‌گفت، فقط گفت که صبح رسیده با اینکه سعی می‌کرد به روش نیاره، اما طفلک بدجور استرس داشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
میلاد با لحنی متفکرانه گفت:
- معلومه که چند روز پیش اومده، الان علنیش کردن، احتمالا می‌خواین پاشو توی شرکت باز کنن.
او روی تخت دراز کشید و پتوی سبز روشنش را رویش کشید گفت:
- چراغ رو خاموش کن، می‌خوام بخوابم فردا کار دارم.
میلاد از روی صندلی بلند شد و گفت:
- آرام‌بخشی چیزی نمی‌خوای... ؟
او با لحنی تند گفت:
- فقط چراغ رو خاموش کن برو، و سر به سر مهناز هم نذار، نصفه شبه زشته از خونه صدای جیغ و داد بیاد، آبرو داریم.
میلاد باشه‌ای گفت و چراغ را خاموش کرد و از اتاق خارج شد و گفت:
- تو رو خدا نگاهش کن! انگار فردا من جلسه توجیهی دارم.
سپس لبخندی شیطانی زد و گفت:
- چه خوب یادم انداخت.
سپس درحالی که به اتاق خواهر کوچکتر می‌رفت با صدای بلندی گفت:
- مهناز جون! سیسی خوشملم؟ باهم عشق ابدی ببنیم؟
چشمان سایرا گرم شده بود که صدای جیغ و داد مهناز در گوشش پیچید، بعداز اندکی جیغ و داد و بلند شدن صدای ضرب و شتم، با فریاد حاج رسول خانه دوباره آرام شد.
***

فلش بک به فردا
جلسه توجیهی سایرا درحال اتمام بود، میلاد در شرف سکته بود، اما سایرا در کمال آرامش تکیه کرده بود.
آب معدنی جلوی دستش را تمام کرده بود. آب معدنی جلوی میثم را برداشت و باز کرد و سر کشید.
میثم هم یک نگاهش به میلاد بود، چون مطمئن بود که بعداز این جلسه او را خواهد درید، یک نگاهش به حاج حسن بود، تا گفته‌های اون رو یادداشت کند.
چون برایش خیلی مهم بود.
حاج حسن رو به سایرا کرد و گفت:
- درسته الان طرح‌های تو، توی بازار شکست خورد، ولی از اون‌جایی که نزدیک پنج ساله توی اون بخش هستی، نمی‌خوام اخراجت کنم، هنوزم توی تیم دیزاین بمونی به کارن مشاوره بدی.
او با لحنی خونسرد جواب داد:
- مشکلی نیست.
با گفتن کلمه اتمام جلسه میثم بلند شد، فرار کرد و میلاد نیز وسایلش را جا گذاشت، دنبالش دوید.
سایرا تلفن برادرهایش را برداشت و همراه سر رسید و خودکارها داخل کیف سامسونتش گذاشت. به این موش گربه بازی‌های آن دو عادت داشت.
درحالی که مشغول جمع آوری وسایل برادرانش بود کارن نزدیکش شد و گفت:
- بهتره استعفات رو شرافتمندانه بدی بری، چون حمالی بیشتر بهت میاد تا مدیریت.
او جواب داد:
- البته هرکی الان عقل داشته باشه، باید دمشو بذاره رو کولش از شرکتی که با ژن خوب می‌چرخه، فرار کنه.
وسایلش را برداشت و به سمت خروجی حرکت کرد از دست حاج حسن شاکی بود، میزان فروش برای ماه اول بد نبود، خوب هم نبود متوسط محسوب می‌شد. مطمئن بود که ماه دوم کارش می‌گیرد.
حقش نبود که اخراج شود سایرا می‌دانست او از این تکنیک استفاده کرده بود تا پسر تازه واردش را به چشم باقی مدیران فرو کند.
به سمت اتاقش رفت با دیدن میز چوبی‌اش و آن میز بزرگ جلوی میز مدیریت که ساعت‌ها پشت آن می‌نشست و با طراح‌ها صحبت می‌کرد یاد حرف‌های پدرش افتاد که می‌گفت خوب نیست یه دختر تا دیر وقت کار کنه، واقعاً هم حق با او بود‌.
با خودش گفت:
- بابام براساس تجربه یه چیزی می‌گفت، اما کو گوش شنوا؟ حقته دختره احمق!
دائما در مورد شرافت در کار و تعصب کاری ژاپنی، انواع مزخرفات دیگر برای زیردستانش سخنرانی می‌کرد. آنان را به وجد می‌آورد و انگیزه می‌داد ولی در نهایت تنها چیزی که نصیبش شد، خرد شدن در اولین جلسه جدی بود.
 
آخرین ویرایش:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
بار اولش نبود که بی‌دلیل تحقیر می‌شد، به لطف سبک سری و رفتارهای جلف مادر خواننده و آواره اش به آن عادت کرده بود و مزه آشنایی داشت.
اما این بار فرق داشت، صورت نگران پدرش، استرس میلاد و لرزش دست برادر عزیزش از همه بدتر، چاپلوسی میثم او را عصبانی می‌کرد.
مشکلی با اخراج شدن نداشت، مشکلش این بود که نباید غرور پدر عزیزش این‌گونه نابود میشد. تحمل استرس لرز عصبی دستان میلاد کسی که همیشه حامی خود می‌دانست سخت بود، چیزی به رو نمی‌آورد. زمزمه‌وار زیر لب گفت:
- یه مشاوره‌ای به این گیس قشنگ بدم، که کیف کنه.
با صدای نسبتاً بلندی گفت:
- ترانه اینجایی؟
ترانه وارد اتاقش شد و گفت:
- منشی میلاد داداشم هفته آینده قراردادش تموم میشه و قصد نداره تمدید کنه، می‌خوام بری اونجا.
ترانه با تعجب گفت:
- چی؟ مگه اشتباهی ازم سر زده؟
او جواب داد:
- نه اشتباه از طرف تو نیست، یه نقشه دارم میشه کمکم کنی؟ جبران می‌کنم.
ترانه جواب داد:
- چه نقشه‌ای؟
او با لحنی اندوهگین گفت:
- من رو به ناحق عزل کردن می‌خوام، یکم بلبشو راه بندازم، می‌تونی اون دخترخاله‌ خل چلت رو بیاری جای خودت؟
ابرویش بالا رفت و او با تعجب گفت:
- چی؟
سایرا گفت:
- اسمش کوکب بود درسته؟ بببن می‌تونی قانعش کنی بیاد اینجا به کمکش نیاز دارم.
او «باشه‌ای»گفت و به سمت خروجی حرکت کرد.
از شدت خشم مشتی به میز کوبید و گفت:
- یه پدری ازت در آرم شازده خوشگل، فک کردی چون ژن خوب داری می‌تونی من رو کنار بزنی؟ به هرحال منم از تو کمتر نیستم. منم دختر اون یکی حاجی‌ام.
در همین حین در ناگهانی باز شد، به خوبی می‌دانست تنها کسی که در شرکت سرش را پایین می‌اندازد و مثل گاو وارد دفترش می‌شود، برادرش میلاد است.
برگشت و خطاب به آنان با لحنی آرام گفت:
- لازم نیست خودت رو ناراحت کنی، از پسش بر میام.
با دیدن صورت سرخ میثم حینی گفت و با صدای نسبتاً بلندی غرید:
- وای داداش چی کار کردی؟ مگه هزار بار نگفتم تو شرکت یکم آدم باش!
به سمت میثم رفت و گفت:
- حالت خوبه؟ جاییت درد نمی‌کنه؟
او با ناراحتی سرش را تکان داد و میلاد تیکه انداخت:
- اوخی! پرنسس کی بودی تو؟
او کرمی که در کشو داشت را برداشت، به سمت میثم رفت و کنارش نشست تا درحالی‌که به صورتش کرم میزد میثم گفت:
- ببخشید، من مجبور بودم، نمی‌تونم باهاشون در بیوفتم.
سایرا فقط به عیب نداره بسنده کرد و میلاد گفت:
- می‌خوایم استعفا بدیم بیست نفر از آدمام هم همراهم استعفا میدن.
سایرا جواب داد:
- نه! نه! الان وقتش نیست. نباید الکی الان برگ برنده‌مون رو به هدر بدیم.
رو به میلاد که رو به روی او نشسته بود کرد و گفت:
- تو برای به دست آوردنش نزدیک چندسال زحمت کشیدی، هزینه کردی، تا بتونی مقام‌های مهم شرکت رو بدی دست دوستات و افراد معتمدت، ولی اون رو خرج یه غرور احمقانه نکن.
میثم جواب داد:
- راست میگه، ما نمی‌دونیم این پدر پسر چه نقشه‌ای زیر آستین... .
میلاد نتوانست منتظر این بماند که او جمله‌اش را تمام کند، خودکار کنار دستش را پرت کرد و سپس خواست قندان را پرت کند، که سایرا به سمت او رفت و دستش را گرفت. با لحنی نگران گفت:
- داداش! داداش! خودتو کنترل کن!
او باشه‌ای گفت و از روی مبل بلند شد و کیف سامسونتش را برداشت و گفت:
- مشکلی نیست، فقط از این به بعد مسلح بیا سر کار، فهمیدی؟
سایرا باشه‌ای گفت و میلاد برخاست و به سمت خروجی رفت، همان لحظه که در را باز کرد با کارن رو به رو شد.
 
آخرین ویرایش:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
می‌دانست که اگر یک مشت بزند کارن راهی آن دنیا می‌شود و خون او به گردنش می‌افتد، فقط به یک چشم غره قانع شد، به سمت آسانسور رفت.
کارن وارد شد و نگاهی به آن دو خواهر برادر انداخت سایرا مشغول ماساژ دادن گردن برادرش بود. که حسابی کبود شده بود.
کارن با لحنی متعجب گفت:
- مزاحم‌ که نشدم؟
میثم از جا برخواست و گفت:
- نه چه مزاحمتی آقا. بفرمایید تو بفرمایید تو.
سایرا زیر لب غرید:
- ای ذلیل بمیری! آدم آخه از برادرزنش این‌قدر می‌ترسه؟
سپس میثم با صدای بلندی غرید:
- آهای خانم منشی، برای آقا قهوه بیار.
به قدری صدایش بلند بود، که سایرا دستش را روی گوشش گذاشت.
کارن با لحنی آرام گفت:
- لازم نکرده.
به سمت میز مدیریت سایرا رفت و روی آن نشست، با لحنی مغرورانه گفت:
- خب از فردا کارمون رو شروع می‌کنیم، نمی‌خوای قبل از شروع همکاری چیزی بهمون توصیه کنید، خانم مشاور.
سایرا با لحنی جدی گفت:
- چرا، من برخلاف بقیه ساعت دو عصر تعطیل می‌کنم میرم. گوشیم رو خاموش می‌کنم پس هرکاری داری از هفت صبح تا دو بعداز ظهر بهم بگو، چون راس ساعت راهم رو می‌کشم میرم، بدون یک دقیقه تأخیر.
کارن پرسید:
- اون وقت چرا؟
سایرا با جدیت جواب داد:
- چون بابام خواسته، اگه مشکل داری با اون حرف بزن.
کارن قهقهه کرد و گفت:
- تو خجالت نمی‌کشی، با این سنت هنوز حرف پدرت رو گوش می‌کنی؟
او با لحنی جدی گفت:
- خب چه عیبی داره؟ اون پدرمه و الحق هم پدر خوبی هست، و برخلاف عده‌ای من رو فدای آبرو و حیثیتش نکرد بلکه آبروش رو فدای... .
میثم که متوجه شد سایرا درحال بازی با نقطه ضعفش هست بازویش را گرفت، گفت:
- آبجی ساعت دو شده، کافیه برگرد خونه.
او نگاهی به ساعتی که کنار پنجره بود، انداخت پنج دقیقه به دو مانده بود.
با آن‌که هیچوقت زودتر از ساعت دو کارش را تعطیل نکرده بود و با وجدان تمام دقایقش را در شرکت درست مدیریت می‌کرد، اما اکنون دیگر برایش مهم نبود، چون حاج حسن خوب جواب وجدان کاری و سخت‌کوشی‌اش را داده بود کیف قرمزش را برداشت، به سمت خروجی رفت.
سایرا درحالی که هدفون در گوشش گذاشته بود و با صدای بلندی آواز می‌خواند، وارد خانه شد.
شیرین به استقبالش آمد و گفت:
- امروز خیلی خوشحالی، خبری شده؟
او با لبی خندان جواب داد:
- توی جلسه میثم بهم پشت کرد، از مقام مدیریت طرح به مشاور تنزل پیدا کردم، میلاد میثم رو کتک زد، با کارن بحثم شد، اصلا نمی‌خوام مشکلات کارم رو به خونه بکشم پس برا شام صدام نزن.
شیرین هاج و واج به او خیره شده بود، گفت:
- وای خدا، چطوری می‌تونه با خوشحالی همچین چیزهایی بگه!
او وارد اتاقش شد و در را پشت سرش کوبید، از شدت ناراحتی جیغ زد.
در همین حین مهناز در اتاقش مشغول مطالعه بود، هدفون توی گوشش بود، صدای خواهرش را شنید با خوشحالی گفت:
- آخ‌جون! آبجی برگشته.
بدون آن‌که بداند خواهرش در چه حالی است. از زیر تختش جعبه‌ای بیرون آورد، دور از چشم مادرش که درحال خندیدن به ویدیوهای اینستاگرام بود. به سمت اتاق خواهر بزرگ‌ترش رفت و وارد اتاقش شد و گفت:
- سایرا، کی اومدی؟
سایرا را دید، درحالی که روی زمین زانو زده بود و با عکس حرف میزد، اما با دیدن خواهرش مهناز چرخید و گفت:
- همین چند دقیقه پیش، اون چیه؟
مهناز جعبه را به او داد و گفت:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
- ماله توعه، از ترکیه اومده، مامانم می‌خواست بندازه دور من قایم کردم. فک کنم آنه‌ت چیزی برات فرستاده.
او بلند شد، به سمت خواهرش رفت، دستش را روی شانه مهناز گذاشت و با لحنی مهربان، گفت:
- آفرین به تو! همچین چیزی نباید بره آشغال، خیلی بزرگه جا می‌گیره.
لحنش خشمگین شد و گفت:
- باید آتیشش زد!
جعبه را گرفت و به سمت خروجی رفت.
وارد آشپزخانه شد و به سمت گاز رفت فندک را برداشت، به سمت حیاط رفت.
کنار باغچه آن را روی زمین گذاشت. چوب خشکی را که کنار دستش بود، برداشت و با تمام خشم به آن جعبه ضربه زد.
چیزی آهنین درونش بود، به خوبی آن را حس می‌کرد. بار دوم بار سوم به قدری زد که بالآخره متوجه شد، ضربه زدن به فرستاده سویل که ازش نفرت دارد، او را آرام نمی‌کند.
نفتی که کنار هیزم‌ها بود را برداشت، تمام نفت را روی آن خالی کرد با آنکه می‌توانست، با مقدار کمی از نفت باز هم کارش را راه بیندازد، اما کل آن نفت را ریخت فندک زد و جعبه آتش گرفت.
دوباره با آن چوب به آن جعبه بی‌چاره‌ای که درحال سوختن بود ضربه زد.
در همین حین شیرین و مهناز که درحال تماشای تخلیه خشم سایرا بودند، شیرین گفت:
- با اینکه نمی‌خوام تو زندگی دخترخونده‌ام دخالت کنم، ولی خواهرت داره خطرناک میشه چیزیش بشه، نمی‌گن گاو بالغ بیست و پنج ساله زد خودش رو ناقص کرد میگن نامادری و خواهرناتنی‌ زدن ناکارش کردن.
درحالی که این دو مادر و دختر کنار هم از پشت پنجره درحال تماشا بودند، باران پاییزی به طور ناگهانی شروع به باریدن کرد، و آتش خاموش شد. سایرا در عرض چند دقیقه همانند موش آب کشیده شده بود.
یک فحش ترکی زیر لب نثار باران کرد، به سمت خانه آمد.
درحالی که در وسط اتاق هال می‌چرخید:
- شمال هم اول یه رعدوبرقی چیزی میاد، بعد بارون میشه این چه وضعیه!
سپس وارد حمام شد و فریاد زد:
- مهناز برام لباس بذار.
بعداز دو ساعت دوش گرفتن حوله به سر از حمام بیرون آمد، و درحالی که به سمت اتاقش می‌رفت، گفت:
- خیلی خسته‌ام شام نمی‌خوام، شب همگی بخیر.
شیرین درحالی که مشغول پوست کندن سیب زمینی بود گفت:
- باشه، شب بخیر.
همان لحظه که وارد اتاقش شد، چشمش به آن جعبه که آتشش زده بود افتاد. سالم بود و هیچ ردی از سوختگی یا شکستگی روی آن نبود.
چیزی درست نبود او از شر این جعبه خلاص شده بود، شاید جعبه دیگری است، بهش نزدیک شد، اما با دیدن متن ترکی مربوط به پست روی آن عصبی شد و گفت:
- نه! نه! من فقط زیاد تو حموم موندم فشارم قاطی کرده عمرا این جعبه این‌جا باشه.
جعبه را برداشت و به سمت پنجره که به کوچه باز میشد رفت.
پرده سبز اتاقش را کنار زد و آن جعبه را از طبقه دوم انداخت پایین، با لبخندی که بر لب داشت گفت:
- خب دیگه از شرش خلاص... .
چیزی زیر پایش گیر کرد و با ضرب شدیدی روی زمین افتاد، کله‌اش به گوشه تختش که از آهن بود خورد.
درحالی که از شدت درد ناله می‌کرد، و سرش را ماساژ می‌داد روی زمین نشست، با دیدن همان جعبه از شدت ناراحتی گفت:
- فقط همین کم داشتم، آنه کاش می‌ذاشتی یه بند انگشت نامه اعمالت سفید باشه آخه جادو.
هوفی کشید و تسلیم شد، دل به دریا زد، و در جعبه را باز کرد یک شیئ آهنین شبیه چراغ علاالدین بود.
بسیار کهنه و زنگ زده بود و دستی روی آن کشید و گرد و خاکی از آن بلند شد، که باعث سرفه سایرا شد.
دود سیاهی از دماغه آن بیرون آمد. و در گوشه اتاق جمع شد و تبدیل به یک انسان شد که شبیه مردان ایرانی بود، ته ریش سیاه و پوستی برنزه و چشمانی سیاه درشتی داشت.تعظیم کرد و با لحنی مودبانه گفت:
- سلام ارباب من.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
پشتیبان نویسندگی
منتقد کیفی
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
چشمانش از شدت ذوق می‌درخشید، از شدت خوشحالی برخواست. دستش را روی دهانش گذاشت و دور خودش چرخید و قهقه‌ای زد چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد.
دیدن این صحنه در مخیله‌اش در حد رویا جا میشد، نه یک حقیقت.
به سمت او رفت، با ذوق‌زدگی گفت:
- وای خدای من باورم نمی‌شه! داشتم همچین چیزی رو نابود می‌کردم.
آن پسر با لحنی مودبانه گفت:
- خوشحالم که باهاتون آشنا شدم ارباب، اجازه بدید خودم رو معرفی کنم، من جن چراغ جادو لایسیس ابن ابلیسم‌.
با شنیدن نام ابلیس کمی ترسید، چند قدم به عقب رفت و به کتاب‌خانه اتاقش برخورد کرد.
جرئت برگشتن به عقب را نداشت، دستش را بالا برد تا از قفسه کتب مذهبی قرآن را بردارد‌، اما کتاب آموزش نمازهای مستحبی به دستش آمد، آن را برداشت، محکم بغل کرد و گفت:
- چی از جونم می‌خوای؟
لایسیس با لحنی سرشار از خوشحالی، گفت:
- معلومه برای خدمت به شما اینجام، تا سه تا از آرزوهاتون برآورده کنم، تا بدبخت بشی.
ترس سایرا کمی فروکش کرده بود، اما یک علامت سوال در سرش می‌چرخید، برای همین پرسید:
- نمی‌فهمم چی؟ هم آرزو برآورده می‌کنی و هم بدبخت می‌کنی؟
او جواب داد:
- چرا بدبخت نکنم و عذابت ندم، بابام قسم خورده دونه‌دونه شما بچه‌های آدم رو بفرسته جهنم، اینم شیوه منه البته یکم متفاوته.
سپس نفسی گرفت و با لحنی مغروانه، گفت:
- البته بیشتر از اینکه شیوه یا سبک باشه، از بس ظریفه بهتره بگم هنر منه، تو با برآورده شدن آرزوهات پنج دقیقه می‌خندی، پنجاه سال اشک می‌ریزی که چرا به آرزوت رسیدی.
سایرا کاملا ذوقش کور شده بود با خودش گمان می‌کرد که معجزه‌ای رخ داده است، از طرف سویل به او یک چیز خوب رسیده است.
اما پسر منبع اصلی شرارت برای نابود کردنش آمده بود، آن هم به لطف مادرش.
سایرا تازه به خودش آمده بود و فهمیده بود اوضاع از چه قرار است، پوفی کشید و گفت:
- حقیقتا تف به این زندگی! من رو باش فکر کردم مامانم یه چیز خوب برام جا گذاشته.
لایسیس با تعجب گفت:
- مامانت! وایسا ببینم؟
به او نزدیک‌تر شد و سایرا یک قدم به عقب برداشت. می‌خواست عقب‌تر برود، احساس ترس داشت ولی کتاب‌خانه‌ای که در اتاقش بود مانعش شد.
نمی‌توانست ضعف خودش را نشان دهد. با آن‌که چهره‌اش حالت پوکری داشت، اما چشمانش را از شدت وحشت بست.
لایسیس نزدیک شد و خم شد تا بهتر چهره سایرا را ببینید، بو کشید و با چهره‌ای متفکرانه، گفت:
- آهان یادم اومد, تو دختر سویل هستی. می‌گما این بو چرا این‌قدر آشنا هست.
سایرا با تعجب پرسید:
- تو اون رو از کجا می‌شناسی؟
لایسیس با لحنی سرخوش جواب داد:
- راستش من حافظه قوی ندارم، اما دخترای خوشگل رو فراموش نمی‌کنم، هفده سالش بود خیلی ناز و گوگولی بود و راحت فریب خورد.
سپس با عصبانیت گفت:
- ولی زنیکه عوضی فهمید زندگیش رو خراب کردم، من رو زندانی کرد، نذاشت ارباب بگیرم.
سپس با لبخند شیطانی که بر لب داشت گفت:
- خوشحالم که می‌تونم انتقام دوران بی‌کاریم رو با تباه کردن زندگی دخترش بگیرم، تو رو هم بفرستم جهنم کنار بغل مادرت.
خبری از آن درخشش چشمان ذوق‌زده سایرا نبود، قطره‌های اشک در چشمش جمع شده بود. به‌خوبی اثرات اندوه در صورتش نمایان بود اولین بار بود که صحبت از سویل شده بود و او خشمگین نبود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 14) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا