- Nov 28, 2025
- 20
آنا را ب*غل میکند و روی لبه تخت مینشیند؛ آنا را روی پاهایش میگذارد و با دستانش شکل درست میکند. آنا سرخوش از بازی کودکانه است؛ ولی کلاوس دستان زمختش را روی ران ل*خت و بره*نه آنا میگذارد. آنا هیچ ذهنیتی از اتفاقی که در حال رخ دادن است، ندارد؛ ولی احساس میکند چیزی از زیر بدنش به باسنش فشار میآورد؛ بااینحال، توجه نمیکند و به بازی با انگشتان کلاوس ادامه میدهد. دست چپ کلاوس در دستان آنا است و دست راستش از روی ران آنا به میان پاهای او میلغزد. آنا از این حرکت غافلگیر شده و از خجالت و ترس و از روی ضمیر ناخودآگاه، پاهای خودش را میبندد. گرمای بین رانهای دخترک، آخرین میخ بر تابوت مقاومت کلاوس است.
کلاوس که قبلاً هم به خاطر سه مورد تعرض جن*سی به زندان افتاده و به خاطر کنترل نیازهای جن*سیاش تحت درمان بوده، از وقتی با کلارا آشنا شد، اجازه نداده بود داروها را به او تزریق کنند، حالا و با حضور یک فرشته پاک و دستنخورده، دوباره آن هیولای درونش بیدار شده بود.
در یک حرکت سریع، موهای آنا را از پشت گرفت و کشید و او را روی تخت انداخت؛ دستانش را روی گلوی آنا حلقه کرد و آنقدر فشار داد که آنا از حال رفت. آنای بیچاره چنان غافلگیر شده بود که حتی فرصت فریاد کشیدن پیدا نکرد!
کلاوس بعد از اینکه عمل شیطانی خود را انجام داد، روی زمین نشست و به تخت تکیه داد. دست و پایش را گم کرد و انگار که تازه فهمیده باشد چه غلطی کرده، با خودش میگوید:
چیکار کردم؟ چیکار کردم! اگر بره و منو لو بده یا به کسی بگه چیکار کنم؟ نه نه!!! دوباره نمیخوام زندان برم. نمیتونم بذارم بره ... نمیتونم!
از جایش بلند شد و به آنا نگاه کرد؛ قفسه سینه آنا هنوز بالا و پایین میرفت. چشم گرداند و روی جورابشلواری کلارا متوقف شد. در یک لحظه تصمیمش را گرفت؛ جورابشلواری را دور گردن آنا حلقه کرد و فشار داد. دهان بچه معصوم کمی باز شد تا بتواند هوا را برای تنفس بگیرد. کلاوس فشار را بیشتر کرد و چند ثانیه بعد، چشمهای آنا بهآرامی باز شد و خیره رو به سقف ماند. دستان کوچکش را روی گلوی خودش گذاشت و به جورابشلواری چنگ زد؛ آخرین نفس آنا همراه با قطره اشکی از گوشه چشمانش خارج شد...
کلاوس که قبلاً هم به خاطر سه مورد تعرض جن*سی به زندان افتاده و به خاطر کنترل نیازهای جن*سیاش تحت درمان بوده، از وقتی با کلارا آشنا شد، اجازه نداده بود داروها را به او تزریق کنند، حالا و با حضور یک فرشته پاک و دستنخورده، دوباره آن هیولای درونش بیدار شده بود.
در یک حرکت سریع، موهای آنا را از پشت گرفت و کشید و او را روی تخت انداخت؛ دستانش را روی گلوی آنا حلقه کرد و آنقدر فشار داد که آنا از حال رفت. آنای بیچاره چنان غافلگیر شده بود که حتی فرصت فریاد کشیدن پیدا نکرد!
کلاوس بعد از اینکه عمل شیطانی خود را انجام داد، روی زمین نشست و به تخت تکیه داد. دست و پایش را گم کرد و انگار که تازه فهمیده باشد چه غلطی کرده، با خودش میگوید:
چیکار کردم؟ چیکار کردم! اگر بره و منو لو بده یا به کسی بگه چیکار کنم؟ نه نه!!! دوباره نمیخوام زندان برم. نمیتونم بذارم بره ... نمیتونم!
از جایش بلند شد و به آنا نگاه کرد؛ قفسه سینه آنا هنوز بالا و پایین میرفت. چشم گرداند و روی جورابشلواری کلارا متوقف شد. در یک لحظه تصمیمش را گرفت؛ جورابشلواری را دور گردن آنا حلقه کرد و فشار داد. دهان بچه معصوم کمی باز شد تا بتواند هوا را برای تنفس بگیرد. کلاوس فشار را بیشتر کرد و چند ثانیه بعد، چشمهای آنا بهآرامی باز شد و خیره رو به سقف ماند. دستان کوچکش را روی گلوی خودش گذاشت و به جورابشلواری چنگ زد؛ آخرین نفس آنا همراه با قطره اشکی از گوشه چشمانش خارج شد...
آخرین ویرایش: