شاید توهم بوده باشه اما یادم میاد بختک روم افتاده بود و از طرفی یک فردی شبیه به مامانماز گوشه ی اتاق نگاهم مینداخت . چشماش هیچ شبیه مامانم نبود . لبخند ترسناکی روی لباش شکل گرفته بود و سفت با دستاش ستون رو گرفته بود و حدسم درست بود ...
فرداش که از مامانم پرسیدم گفتش که من دیشب اصن بیدار نشدم که بخوام بیام ببینمت .