- Oct 17, 2024
- 280
دستم را که روی دستگیره درب گذاشتم سرمای دستگیره لرزی به جانم انداخت. سپس با آرامشی که یک آن به جانم سرازیر شد واردش شدم. فضای کتابخانه پر تر از همیشه بود. با بیصبری به اطراف چشم چرخاندم. کتابخانه شلوغ بود و برای من تهی... .
اثری از اویی که میبایست میبود، نبود و پیش از آنکه به نیت رفتن، باری دیگر دستم را روی دستگیره درب بگذارم، صدای رها لبهای مرا به خنده میگشاید و میگویم:
- سلام رها جونی... خوبه که اینجایی.
او هم جواب سلامم را میدهد و با خوشرویی جلو میآید و دستم را میگیرد و مرا به سمت قفسههایی که لابهلایشان به دنبال کتابی میگشت میکشاند و میگوید:
- یه سری تحقیق داشتم، برای همین اومدم کتابخونه.
روی صندلی مینشینم و میگویم:
- فکر کنم یه چیزی به اسم اینترنت هم هست رها خانم!
کتابی از قفسه بیرون میکشد و روبهرویم مینشیند. درحالیکه روسری سبز زیتونیاش که با چشمانش همفام هستند را روی موهای کوتاه و خرماییاش که سفیدی پوست صورت تپلش را دو چندان کردهاند، مرتب میکند میگوید:
- عه ماهوا! میدونی که من روشهای قدیمی رو ترجیح میدم.
با لبخند سری تکان میدهم و از دقایقی از روزمرههایمان باهم سخن میگوییم و سپس او مشغول تحقیق میشود و من بلند میشوم کتابی از آثار داستایفسکی از قفسه بیرون میکشم و دوباره به جایم روی صندلی مقابل رها برمیگردم. بیقید صفحهای از کتاب را میگشایم و شروع به مطالعه میکنم. «فقط میخواستم در کنارش باشم.
همیشه در هالهی او، در پرتوِ او، تا آخر عمر و غیر از این هیچ نمیخواستم. نه عشق، نه مهربانی، نه حتی نگاهش. همین که بود، همین که میتوانستم او را ببینم، کافی بود. حالا میفهمم که همین آرزو، خودش بزرگترین قمار زندگیام بود... .»
و چقدر این قسمت از کتاب برایم صدق میکرد... برای من، منی که هیچ چیز جز حضورش، نمیخواستم و اینچنین سرنوشت او را از من دور کرد. گاهی اوقات با خود میاندیشم که وقتی در کتابخانه با او روبهرو میشوم بهتر است جلو بروم و با او همکلام شوم. به او بگویم که از دل یک خواب، گرفتار آن تارهای سفید لای موهای سیاهش شدهام؛ ولی نمیشود. اینجا که خواب و رویایم نیست. در دنیای واقعی زندگی پیچیدهتر از تصور بشر است. آنقدر پیچیده که نشود وقتی دلت هوای حضور یارت را میکند، دو فنجان چای برداری و در هوای بارانی، بدون هیچ چتری، مهمانش کنی... .
اثری از اویی که میبایست میبود، نبود و پیش از آنکه به نیت رفتن، باری دیگر دستم را روی دستگیره درب بگذارم، صدای رها لبهای مرا به خنده میگشاید و میگویم:
- سلام رها جونی... خوبه که اینجایی.
او هم جواب سلامم را میدهد و با خوشرویی جلو میآید و دستم را میگیرد و مرا به سمت قفسههایی که لابهلایشان به دنبال کتابی میگشت میکشاند و میگوید:
- یه سری تحقیق داشتم، برای همین اومدم کتابخونه.
روی صندلی مینشینم و میگویم:
- فکر کنم یه چیزی به اسم اینترنت هم هست رها خانم!
کتابی از قفسه بیرون میکشد و روبهرویم مینشیند. درحالیکه روسری سبز زیتونیاش که با چشمانش همفام هستند را روی موهای کوتاه و خرماییاش که سفیدی پوست صورت تپلش را دو چندان کردهاند، مرتب میکند میگوید:
- عه ماهوا! میدونی که من روشهای قدیمی رو ترجیح میدم.
با لبخند سری تکان میدهم و از دقایقی از روزمرههایمان باهم سخن میگوییم و سپس او مشغول تحقیق میشود و من بلند میشوم کتابی از آثار داستایفسکی از قفسه بیرون میکشم و دوباره به جایم روی صندلی مقابل رها برمیگردم. بیقید صفحهای از کتاب را میگشایم و شروع به مطالعه میکنم. «فقط میخواستم در کنارش باشم.
همیشه در هالهی او، در پرتوِ او، تا آخر عمر و غیر از این هیچ نمیخواستم. نه عشق، نه مهربانی، نه حتی نگاهش. همین که بود، همین که میتوانستم او را ببینم، کافی بود. حالا میفهمم که همین آرزو، خودش بزرگترین قمار زندگیام بود... .»
و چقدر این قسمت از کتاب برایم صدق میکرد... برای من، منی که هیچ چیز جز حضورش، نمیخواستم و اینچنین سرنوشت او را از من دور کرد. گاهی اوقات با خود میاندیشم که وقتی در کتابخانه با او روبهرو میشوم بهتر است جلو بروم و با او همکلام شوم. به او بگویم که از دل یک خواب، گرفتار آن تارهای سفید لای موهای سیاهش شدهام؛ ولی نمیشود. اینجا که خواب و رویایم نیست. در دنیای واقعی زندگی پیچیدهتر از تصور بشر است. آنقدر پیچیده که نشود وقتی دلت هوای حضور یارت را میکند، دو فنجان چای برداری و در هوای بارانی، بدون هیچ چتری، مهمانش کنی... .