درحال تایپ رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر انجمن چری بوک

سارابـهار❁

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Top Poster Of Month
Oct 17, 2024
280
دستم را که روی دستگیره درب گذاشتم سرمای دستگیره لرزی به جانم انداخت. سپس با آرامشی که یک آن به جانم سرازیر شد واردش شدم. فضای کتابخانه پر تر از همیشه بود. با بی‌صبری به اطراف چشم چرخاندم. کتاب‌خانه شلوغ بود و برای من تهی... .
اثری از اویی که می‌بایست می‌بود، نبود و پیش از آن‌که به نیت رفتن، باری دیگر دستم را روی دستگیره درب بگذارم، صدای رها لب‌های مرا به خنده می‌گشاید و می‌گویم:
- سلام رها جونی... خوبه که این‌جایی.
او هم جواب سلامم را می‌دهد و با خوش‌رویی جلو می‌آید و دستم را می‌گیرد و مرا به سمت قفسه‌هایی که لابه‌لای‌شان به دنبال کتابی می‌گشت می‌کشاند و می‌گوید:
- یه سری تحقیق داشتم، برای همین اومدم کتاب‌خونه.
روی صندلی می‌نشینم و می‌گویم:
- فکر کنم یه چیزی به اسم اینترنت هم هست رها خانم!
کتابی از قفسه بیرون می‌کشد و رو‌به‌رویم می‌نشیند. درحالی‌که روسری سبز زیتونی‌اش که با چشمانش هم‌فام هستند را روی موهای کوتاه و خرمایی‌اش که سفیدی پوست صورت تپلش را دو چندان کرده‌اند، مرتب می‌کند می‌گوید:
- عه ماهوا! می‌دونی که من روش‌های قدیمی رو ترجیح میدم.
با لبخند سری تکان می‌دهم و از دقایقی از روزمره‌هایمان باهم سخن می‌گوییم و سپس او مشغول تحقیق می‌شود و من بلند می‌شوم کتابی از آثار داستایفسکی از قفسه بیرون می‌کشم و دوباره به جایم روی صندلی مقابل رها برمی‌گردم. بی‌قید صفحه‌ای از کتاب را می‌گشایم و شروع به مطالعه می‌کنم. «فقط می‌خواستم در کنارش باشم.
همیشه در هاله‌ی او، در پرتوِ او، تا آخر عمر و غیر از این هیچ نمی‌خواستم. نه عشق، نه مهربانی، نه حتی نگاهش. همین که بود، همین که می‌توانستم او را ببینم، کافی بود. حالا می‌فهمم که همین آرزو، خودش بزرگ‌ترین قمار زندگی‌ام بود... .»
و چقدر این قسمت از کتاب برایم صدق می‌کرد... برای من، منی که هیچ چیز جز حضورش، نمی‌خواستم و این‌چنین سرنوشت او را از من دور کرد. گاهی اوقات با خود می‌اندیشم که وقتی در کتاب‌خانه با او رو‌به‌رو می‌شوم بهتر است جلو بروم و با او هم‌کلام شوم. به او بگویم که از دل یک خواب، گرفتار آن تارهای سفید لای موهای سیاهش شده‌ام؛ ولی نمی‌شود. این‌جا که خواب و رویایم نیست. در دنیای واقعی زندگی پیچیده‌تر از تصور بشر است. آن‌قدر پیچیده که نشود وقتی دلت هوای حضور یارت را می‌کند، دو فنجان چای برداری و در هوای بارانی، بدون هیچ چتری، مهمانش کنی... .
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: AHOORA

سارابـهار❁

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Top Poster Of Month
Oct 17, 2024
280
غم و حسرت که قلبم را در آغوش می‌گیرند، صدای باز و بسته شدن درب شیشه‌ای کتاب‌خانه کوچک، مرا به خود می‌آورد. با ذوق نگاهم را به آن‌سو سوق می‌دهم؛ ولی باز هم اثری از او نیست. لبخند کمرنگ و دردمندی روی لب می‌نشانم و از جایم بلند می‌شوم. به رها که هنوز سخت مشغول مطالعه و تحقیق است، می‌گویم:
- خب دیگه رها گلی، بازم می‌بینمت.
سریع سرش را از کتاب بیرون می‌آورد و هیکل تپلش که به قد کوتاهش می‌آید و در آن مانتوی بلند سرمه‌ای خوش‌ هیکل نمودش می‌دهد را از روی صندلی بلند می‌کند و با ناراحتی می‌گوید:
- حیف شد امروز نتونستیم زیاد باهم صحبت کنیم.
لبخند می‌زنم و می‌گویم:
- روزای بعدی ان شا‌ء الله.
باهم خداحافظی می‌کنیم و از کتاب‌خانه بیرون می‌زنم. هر چند از ندیدن او، پر از دلتنگی بودم؛ ولی از ملاقات با رها احساس خوبی گرفته بودم. دختر خوبی بود. در این چند ماهی که مدام به کتاب‌خانه پناه می‌آوردم با او آشنا شده بودم. گاهی باهم از روزمرگی‌هایمان سخن می‌گفتیم و گاهی بی‌صدا در کنار هم مطالعه می‌کردیم. برای منی که در زندگی‌ام اشخاص زیادی حضور نداشتند، حضور شخص جدیدی هم‌چون رهای دوست‌داشتنی، مایه خوشحالی‌ام شده بود. با دلی گرفته و شکمی که به قار و قور افتاده است، ماشین را با تمام سرعت به سمت خانه می‌رانم.
از فکر رسیدن به خانه لرزی به جانم می‌افتد. لعنتی آن‌قدر این مدت در آن‌جا ترس را تجربه کرده‌ام که دیگر می‌شود به جای خانه، آن‌جا را جهنمی دیگر نامید. تلخ‌خندی روی لبم نقش می‌بندد. آخر من از جهنمی به آن جهنم پا گذاشته‌ام. خانه پدری‌ام به لطف مادر و برادرم از این جهنم کنونی دست کمی نداشتند. روزی که
از خانه پدری‌ام رفتم، می‌دانستم باید عادت کنم به تنهایی و غربت. گرچه می‌دانستم و می‌دانم هیچ‌گاه عادت نمی‌کنم... با آن‌که نازلی پیشم بود و است؛ ولی احساسم نسبت به دوری از خانه پدری یک طور ناجوری توصیف ناپذیر بود. من می‌ترسیدم، بسیار هم می‌ترسیدم و ترسم از تاریکی نبود. ترسم از این‌که کسی مزاحمم شود نبود. من همیشه از این می‌ترسیدم که وارد خانه‌ای شوم که کسی در آن منتظرم نیست و در خانه‌ای زندگی کنم که هیچ‌کس قرار نباشد درب آن خانه را بزند و به انتظارم برای آمدنش پایان دهد... .
آه آدمی عجیب‌ترین مخلوق زمانه است. در خانه پدری‌ام که بودم گاه با خود می‌اندیشدم که اگر چیزی که در طلسم خواب از سر گذراندم روزی به حقیقت بپیوندد و پدر عزیزم را از دست بدهم، چه بر سرم می آید و بدون او چگونه زندگی خواهم کرد. آه از انسان که آن‌قدر که نگران حال خوب و بد، سلامتی و بیماری، و مرگ و زندگی عزیزش است، فکر خودش نیست. گویا که وقتی ما کسی را دوست داریم فقط او است که آسیب پذیر است و ممکن است بمیرد و ما جاودانه‌ایم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: AHOORA

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 7) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا