- Nov 28, 2024
- 162
روز موعود فرا رسید و سپیده دم همه در حیاط بزرگ قصر، پایین پلههایی که به درب ورودی تالار بزرگ میخورد، گرد هم آمدند. در طی این چند روز همه خوب از نظر فکری خودشان را آماده کرده و با عزیزان خود خداحافظی کرده بودند چرا که معلوم نبود این سفر بازگشتی داشته باشد یا نه؛ البته همه به جز آراز که این مدت کم را در سرزمین آناهید مانده بود و نه در قصر خودش. هر یک لوازم مورد نیاز سفرش را برداشته و دلآرا نیز به سایه کمک کرده بود تا بتواند لوازم مورد نیازش را تا حد ممکن تهیه کند و با خود ببرد.
همسفران یعنی سایه، آراز، آبتین و آریا دور هم جمع شده و منتظر حضور پادشاه بودند تا آنها را بدرقه کند. اندکی بعد شاه به حضور همسر و پسرش و البته استاد میران به آنها ملحق شدند.
کوچکترها به رسم ادب به بزرگترها درود فرستادند و از آنها جواب سلامی صمیمانه دریافت کردند.
-درود بر همه. میبینم که زودتر از موعد مقرر شده اینجا جمع شدهاید.
آبتین که بزرگتر از بقیه همسفرانش بود جواب پادشاه را داد.
-آری؛ بهتر بود زودتر بیدار شویم تا با مغز و فکری بیدار به مصاف سرنوشت برویم.
رادمهر به آنان امیدواری داد و سخنرانی کوتاهی کرد. همه نگران بودند و نمیدانستند سرنوشت به چه سو خواهد رفت اما هیچکدام از آنان کم کسی نبودند. حتی میتوان گفت رادمهر بیشتر از همه آنان به آراز امیدوار بود چرا که قدرتهایش را حتی خود رادمهر نیز نمیتوانست بشناسد. اما اگر آراز به آنها پشت میکرد چه؟ از طرفی دیگر اتفاقی که چند شب پیش افتاد و آریا و آراز با یکدیگر درگیر شدند، شروع خوبی برای یک سفر نبود.
رادمهر تکتک آنان را به آغوش کشید و روی شانههایشان را بوسید. به آراز که رسید اندکی درنگ کرد اما سپس او را نیز در آغوش گرفت و برای یک لحظه، بقیه توانستند غم نهفته در نگاه آراز را ببینند اما دوباره جای خودش را به غرور شاهانه همیشگی خودش داد.
دلآرا نیز همین کار را همچون همسرش تکرار کرد و به سایه که رسید دست بر گونهی او گذاشت.
-نگران چیزی مباش فرزندم؛ اول از همه ایزد یکتا و سپس یارانت پشت تو هستند. ما به شما ایمان داریم و حتما کتاب سرنوشت نیز چیزی در تو دید که جزو افراد برگزیده شدی.
نمیتوانست نگرانیاش را انکار کند اما حق با دلآرا بود. اینبار خود سایه او را در آغوش کشید و گذاشت تا عطر مادرانهی دل آرا ریههای او را پر کند.
میران جلو آمد.
-بانوی من میتوانم صحبت کوچکی با دختر زیبایمان داشته باشم؟
با صدای میران دلآرا عقب کشید و برای آخرین بار نگاه پر اطمینانی به سایه انداخت.
-دخترکم؛ میدانم که در مدت زمانی که نزد ما بودی چیزی جز راست نگفتی و آنطور که پیشتر نیز فهمیدم در سرزمین تو دیو و شیاطین همه در قصههای کودکانه بیش نیستند. پس به تو تحفهای میدهم تا بلکه کمکی باشد برای ادامه راهت.
سپس به دور گردنش دست انداخت و گردنبندی که به جای زنجیر، نخ کلفتی داشت و سنگی آبی اما شفاف به همراه چیزهایی درخشان در آن بود را، از گردن باز کرد و به گردن او آویخت.
-یادت باشد که امید و نور را در جایی خواهی یافت که تاریکی و ناامیدی آنجا باشد. اگر درجایی راهت را گم کردی این گردنبند راهنمای تو خواهد بود.
و سپس پس از اینکه سایه از او تشکر کرد، پیشانیاش را بوسید.
پادشاه با صدای بلند دستور داد که اسبها را بیاورند.
-چی؟ اسب؟ قراره با اسب بریم؟
آراز از زیرچشم نگاه کرد.
-نکند انتظار داری با کجاوه به مصاف دیو بروی؟
سایه که حوصلهی مزه پرانی های او را نداشت با خشم جوابش را داد:
-نه ولی انتظار اسب هم نداشتم. تو دنیای من گفتم این چیزا نیست چندبار باید بگم؟ اسب هست ولی نه برای سفر و به عنوان وسیله بردن و آوردن افراد.
آراز زیرلب غر زد.
-معلوم نیست در دنیایش چهکار میکرده که حتی اسب سواری بلد نیست.
-خیلی کارا که شاهزاده ها انجامش نمیدن؛ حداقلش اینه ما بخور و بخواب نمیکنیم.
همه از جواب سایه جا خوردند و انتظار داشتند آراز عصبانی شود اما برعکس پوزخندی زد و جوابی نداد.
آبتین پیشنهادی داد.
-پس او میتواند به نوبت سوار یکی از اسبهای ما شود اما در حال سفر باید خودش نیز سوارکاری را یاد بگیرد وگرنه اینگونه سرعتمان گرفته میشود و زمان بیشتری را در مسیر خواهیم بود.
با این پیشنهاد همه موافقت کردند و همهی بارها را سوار بر اسب سایه کردند و اولین نفر خود آبتین موافقت کرد که سایه با او روی اسب بنشیند.
همسفران یعنی سایه، آراز، آبتین و آریا دور هم جمع شده و منتظر حضور پادشاه بودند تا آنها را بدرقه کند. اندکی بعد شاه به حضور همسر و پسرش و البته استاد میران به آنها ملحق شدند.
کوچکترها به رسم ادب به بزرگترها درود فرستادند و از آنها جواب سلامی صمیمانه دریافت کردند.
-درود بر همه. میبینم که زودتر از موعد مقرر شده اینجا جمع شدهاید.
آبتین که بزرگتر از بقیه همسفرانش بود جواب پادشاه را داد.
-آری؛ بهتر بود زودتر بیدار شویم تا با مغز و فکری بیدار به مصاف سرنوشت برویم.
رادمهر به آنان امیدواری داد و سخنرانی کوتاهی کرد. همه نگران بودند و نمیدانستند سرنوشت به چه سو خواهد رفت اما هیچکدام از آنان کم کسی نبودند. حتی میتوان گفت رادمهر بیشتر از همه آنان به آراز امیدوار بود چرا که قدرتهایش را حتی خود رادمهر نیز نمیتوانست بشناسد. اما اگر آراز به آنها پشت میکرد چه؟ از طرفی دیگر اتفاقی که چند شب پیش افتاد و آریا و آراز با یکدیگر درگیر شدند، شروع خوبی برای یک سفر نبود.
رادمهر تکتک آنان را به آغوش کشید و روی شانههایشان را بوسید. به آراز که رسید اندکی درنگ کرد اما سپس او را نیز در آغوش گرفت و برای یک لحظه، بقیه توانستند غم نهفته در نگاه آراز را ببینند اما دوباره جای خودش را به غرور شاهانه همیشگی خودش داد.
دلآرا نیز همین کار را همچون همسرش تکرار کرد و به سایه که رسید دست بر گونهی او گذاشت.
-نگران چیزی مباش فرزندم؛ اول از همه ایزد یکتا و سپس یارانت پشت تو هستند. ما به شما ایمان داریم و حتما کتاب سرنوشت نیز چیزی در تو دید که جزو افراد برگزیده شدی.
نمیتوانست نگرانیاش را انکار کند اما حق با دلآرا بود. اینبار خود سایه او را در آغوش کشید و گذاشت تا عطر مادرانهی دل آرا ریههای او را پر کند.
میران جلو آمد.
-بانوی من میتوانم صحبت کوچکی با دختر زیبایمان داشته باشم؟
با صدای میران دلآرا عقب کشید و برای آخرین بار نگاه پر اطمینانی به سایه انداخت.
-دخترکم؛ میدانم که در مدت زمانی که نزد ما بودی چیزی جز راست نگفتی و آنطور که پیشتر نیز فهمیدم در سرزمین تو دیو و شیاطین همه در قصههای کودکانه بیش نیستند. پس به تو تحفهای میدهم تا بلکه کمکی باشد برای ادامه راهت.
سپس به دور گردنش دست انداخت و گردنبندی که به جای زنجیر، نخ کلفتی داشت و سنگی آبی اما شفاف به همراه چیزهایی درخشان در آن بود را، از گردن باز کرد و به گردن او آویخت.
-یادت باشد که امید و نور را در جایی خواهی یافت که تاریکی و ناامیدی آنجا باشد. اگر درجایی راهت را گم کردی این گردنبند راهنمای تو خواهد بود.
و سپس پس از اینکه سایه از او تشکر کرد، پیشانیاش را بوسید.
پادشاه با صدای بلند دستور داد که اسبها را بیاورند.
-چی؟ اسب؟ قراره با اسب بریم؟
آراز از زیرچشم نگاه کرد.
-نکند انتظار داری با کجاوه به مصاف دیو بروی؟
سایه که حوصلهی مزه پرانی های او را نداشت با خشم جوابش را داد:
-نه ولی انتظار اسب هم نداشتم. تو دنیای من گفتم این چیزا نیست چندبار باید بگم؟ اسب هست ولی نه برای سفر و به عنوان وسیله بردن و آوردن افراد.
آراز زیرلب غر زد.
-معلوم نیست در دنیایش چهکار میکرده که حتی اسب سواری بلد نیست.
-خیلی کارا که شاهزاده ها انجامش نمیدن؛ حداقلش اینه ما بخور و بخواب نمیکنیم.
همه از جواب سایه جا خوردند و انتظار داشتند آراز عصبانی شود اما برعکس پوزخندی زد و جوابی نداد.
آبتین پیشنهادی داد.
-پس او میتواند به نوبت سوار یکی از اسبهای ما شود اما در حال سفر باید خودش نیز سوارکاری را یاد بگیرد وگرنه اینگونه سرعتمان گرفته میشود و زمان بیشتری را در مسیر خواهیم بود.
با این پیشنهاد همه موافقت کردند و همهی بارها را سوار بر اسب سایه کردند و اولین نفر خود آبتین موافقت کرد که سایه با او روی اسب بنشیند.