درحال تایپ رمان سایه‌ی خاکستر| اهور‌ا مهر کاربر انجمن چری بوک

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
روز موعود فرا رسید و سپیده دم همه در حیاط بزرگ قصر، پایین پله‌هایی که به درب ورودی تالار بزرگ می‌خورد، گرد هم آمدند. در طی این چند روز همه خوب از نظر فکری خودشان را آماده کرده و با عزیزان خود خداحافظی کرده بودند چرا که معلوم نبود این سفر بازگشتی داشته باشد یا نه؛ البته همه به جز آراز که این مدت کم را در سرزمین‌ آناهید مانده بود و نه در قصر خودش. هر یک لوازم مورد نیاز سفرش را برداشته و دل‌آرا نیز به سایه کمک کرده بود تا بتواند لوازم مورد نیازش را تا حد ممکن تهیه کند و با خود ببرد.
هم‌سفران یعنی سایه، آراز، آبتین و آریا دور هم جمع شده و منتظر حضور پادشاه بودند تا آن‌ها را بدرقه کند. اندکی بعد شاه به حضور همسر و پسرش و البته استاد میران به آن‌ها ملحق شدند.
کوچکتر‌ها به رسم ادب به بزرگتر‌ها درود فرستادند و از آن‌ها جواب سلامی صمیمانه دریافت کردند.
-درود بر همه. می‌بینم که زودتر از موعد مقرر شده اینجا جمع شده‌اید.
آبتین که بزرگتر از بقیه همسفرانش بود جواب پادشاه را داد.
-آری؛ بهتر بود زودتر بیدار شویم تا با مغز و فکری بیدار به مصاف سرنوشت برویم.
رادمهر به آنان امیدواری داد و‌ سخنرانی کوتاهی کرد. همه نگران بودند و نمی‌دانستند سرنوشت به چه سو خواهد رفت اما هیچ‌کدام از آنان کم کسی نبودند. حتی می‌توان گفت رادمهر بیشتر از همه آنان به آراز امیدوار بود چرا که قدرت‌هایش را حتی خود رادمهر نیز نمی‌توانست بشناسد. اما اگر آراز به آن‌ها پشت می‌کرد چه؟ از طرفی دیگر اتفاقی که چند شب پیش افتاد و آریا و آراز با یکدیگر درگیر شدند، شروع خوبی برای یک سفر نبود.
رادمهر تک‌تک آنان را به آغوش کشید و روی شانه‌هایشان را بوسید. به آراز که رسید اندکی درنگ کرد اما سپس او را نیز در آغوش گرفت و برای یک لحظه، بقیه توانستند غم نهفته در نگاه آراز را ببینند اما دوباره جای خودش را به غرور شاهانه همیشگی خودش داد.
دل‌آرا نیز همین کار را همچون همسرش تکرار کرد و به سایه که رسید دست بر گونه‌ی او گذاشت.
-نگران چیزی مباش فرزندم؛ اول از همه ایزد یکتا و سپس یارانت پشت تو هستند. ما به شما ایمان داریم و حتما کتاب سرنوشت نیز چیزی در تو دید که جزو افراد برگزیده شدی.
نمی‌توانست نگرانی‌اش را انکار کند اما حق با دل‌آرا بود. اینبار خود سایه او را در آغوش کشید و گذاشت تا عطر مادرانه‌ی دل آرا ریه‌های او را پر کند.
میران جلو آمد.
-بانوی من می‌توانم صحبت کوچکی با دختر زیبایمان داشته باشم؟
با صدای میران دل‌آرا عقب کشید و برای آخرین بار نگاه پر اطمینانی به سایه انداخت.
-دخترکم؛ می‌دانم که در مدت زمانی که نزد ما بودی چیزی جز راست نگفتی و آن‌طور که پیش‌تر نیز فهمیدم در سرزمین تو دیو و شیاطین همه در قصه‌های کودکانه بیش نیستند. پس به تو تحفه‌ای می‌دهم تا بلکه کمکی باشد برای ادامه راهت.
سپس به دور گردنش دست انداخت و گردنبندی‌ که به جای زنجیر، نخ کلفتی داشت و سنگی آبی اما شفاف به همراه چیز‌هایی درخشان در آن بود را، از گردن باز کرد و به گردن او آویخت.
-یادت باشد که امید و نور را در جایی خواهی یافت که تاریکی و ناامیدی آن‌جا باشد. اگر درجایی راهت را گم کردی این گردنبند راهنمای تو خواهد بود.
و سپس پس از اینکه سایه از او تشکر کرد، پیشانی‌اش را بوسید.
پادشاه با صدای بلند دستور داد که اسب‌ها را بیاورند.
-چی؟ اسب؟ قراره با اسب بریم؟
آراز از زیرچشم نگاه کرد.
-نکند انتظار داری با کجاوه به مصاف دیو بروی؟
سایه که حوصله‌ی مزه پرانی های او را نداشت با خشم جوابش را داد:
-نه ولی انتظار اسب هم نداشتم. تو دنیای من گفتم این چیزا نیست چند‌بار باید بگم؟ اسب هست ولی نه برای سفر و به عنوان وسیله بردن و آوردن افراد.
آراز زیرلب غر زد.
-معلوم نیست در دنیایش چه‌کار می‌کرده که حتی اسب سواری بلد نیست.
-خیلی کارا که شاهزاده ها انجامش نمیدن؛ حداقلش اینه ما بخور و بخواب نمی‌کنیم.
همه از جواب سایه جا خوردند و انتظار داشتند آراز عصبانی شود اما برعکس پوزخندی زد و جوابی نداد.
آبتین پیشنهادی داد.
-پس او می‌تواند به نوبت سوار یکی از اسبهای ما شود اما در حال سفر باید خودش نیز سوارکاری را یاد بگیرد وگرنه اینگونه سرعتمان گرفته می‌شود و زمان بیشتری را در مسیر خواهیم بود.
با این پیشنهاد همه موافقت کردند و همه‌ی بارها را سوار بر اسب سایه کردند و اولین نفر خود آبتین موافقت کرد که سایه با او روی اسب بنشیند.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
از دروازه‌های شهر خارج و وارد مسیری نامعلوم‌ شدند. از هیچ‌کدام صدایی در نمی‌آمد و تنها صدای سم اسبان بود که سکوت بین‌ آن‌ها را می‌شکست. آریا هنوز هم خشمگین به نظر می‌رسید اما با پشیمانی گاهی نگاهی زیرچشمی به سایه می‌انداخت.
آبتین آرام از سایه پرسید:
-هنوز دستت درد می‌کند؟
-نه؛ با داروهایی که بهم دادید دیگه درد نمی‌کنه. خیلی‌ ممنونم
صدایش را آهسته‌تر کرد.
-آریا از رفتار خود شرمسار است و این را می‌توان در چهره‌اش خواند؛ اما هرکس باید پاسخگوی رفتارش باشد. اگر از تو پوزش خواست او را ببخش چرا که رفتار های او از سر نگرانی است؛ شاید کمی بیش از حد.
سایه سرش را تکان داد. خودش‌ نیز از آریا کینه‌ای به دل نداشت اما خیلی ناراحت بود که‌ چرا اینگونه رفتار کرده؛ البته چیزی نبود که با یک عذرخواهی نتوان بخشید.
-راستی دیدم که ملکه صداش کرد؛چرا؟ شما نمی‌دونید چی بهش گفت؟ خیلی عصبانی به نظر می‌رسید.
با حوصله جواب کوتاه اما قانع کننده‌ای داد.
-ارتش پادشاهی زیرنظر ملکه است و او نمی‌توانست این رفتار آریا را به عنوان کسی که پنج هزار سرباز را فرماندهی‌می‌کند، بپذیرد. نمی‌دانم چه‌چیز بین آن‌ها گفته شد اما می‌دانم هرچه بود آریا را از رفتار خود آگاه کرد.
سایه که مشتاق شنیدن بود می‌خواست سوالات بیشتری بپرسد اما آن را به زمان دیگری واگذار کرد.مسافت زیادی را سوارکاری کردند و در این بین هرجا خسته می‌شدند توقف کوتاهی می‌کردند یا چیزی می‌خوردند.
-هوا دارد تاریک می‌شود و حیوان ها نیز خسته‌اند؛ بهتر است شب را جایی سپری کنیم.
همه به آراز نگاه کردند حق با او بود بود و بی هیچ بحثی با او موافقت کردند. در سبزه زاری که در حال حرکت بودند توقف کردند و افسار اسب‌ها را به تنه‌ درخت‌ها‌ بستند و خودشان چند متری آن طرف تر، در جایی هموارتر وسایلشان را پهن کردند. هریک مشغول کاری شد؛ آبتین گیاهان را با دقت می‌دید و پس از آن در دفتری که همراه خود آورده بود چیزی می‌نوشت؛ آریا از درون یکی از کوله‌ها، چند تکه نان بیرون آورد و به بقیه اعلام کرد که با وجود غذایی که به همراه دارند دنبال چیزی می‌رود تا اگر پیدا کرد شکار کند؛ سایه نیز با کنجکاوی به اطرافش نگاه می کرد. از هوای تازه‌ای که از بدو ورودش به این سرزمین استنشاق می‌کرد، لذت می‌برد. نه خبری از دود و دم بود و نه صدای گوش‌خراش ماشین‌های سبک و سنگین. فقط صدای وزش باد در لابه‌لای شاخه‌های درختان به گوش می‌رسید و خش‌خش سبزه‌ها زیر پایشان. آراز از زیرچشم، بدون اینکه سایه حواسش باشد، به او نگاه می‌کرد و تک‌تک رفتار‌هایش را زیر نظر داشت‌ و فکر می‌کرد چرا باید اینقدر احمقانه رفتار کند؟ چرا همانند دختران نجیب‌زاده ای که تاکنون دیده بود نیست؟ چرا نه از او حساب می‌برد نه آریا و حتی مانند برخی دیگر سعی در اغوای او ندارد؟
آبتین آراز را تماشا می‌کرد که دست به سینه به درختی تکیه داده بود. در همان حین سایه را صدا زد.
-سایه جان؛ اگر می‌توانی برای شب کمی هیزم جمع کن تا آتشی بیفروزیم و گرم بمانیم. شاهزاده نیز تو را همراهی می‌کند تا تنها نباشی.
سایه و آراز هر دو با تعجب به آبتین نگاه کردند. آدمی نبود که کسی بتواند حرفش را نادیده بگیرد و همه او را انسان محترمی می‌دانستند. او نیز می‌خواست که تنش بین این دو نفر کمتر شود چرا که باید همه‌ی همسفران تا قبل از آزموده شدن با یکدیگر کنار می‌آمدند و این بی اعتمادی بینشان از بین می‌رفت.
سایه بلند شد و لباسش را تکاند اما آراز چشم غره‌ای به آبتین رفت.
-چرا مرا وادار به چنین کاری می‌کنید جناب آبتین؟ آیا من شبیه یک پرستار کودک هستم؟
پرستار کودک را بلند گفت جوری که سایه بشنود؛ اما آبتین با لحنی قاطع و مهربانانه پاسخ داد.
-او یک کودک نیست و یک دوشیزه است و این کار را همراهی یک بانوی‌جوان می‌نامند نه پرستاری. می‌خواهی او را در اینجا رها کنی تا خوراک درندگان شود؟ آیا این رفتاری مردانه و در خور یک شاهزاده است؟
بی‌حوصله با جواب قانع کننده‌ای که شنیده بود دستش را به پشت کمرش زد و با گام‌هایی استوار جلوی سایه به راه افتاد.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
به مناسبت اینکه دارم میرم مسافرت و شاید..شاید چند روزی نتونم پست بذارم این یکیو میذارم جاش
در ضمن خوشحال میشم نظراتتونم بدونم


جلوتر از سایه قدم می‌زد و صدای گام‌های او را پشت سرش می‌شنید. هر ازگاهی صدای پا برای چند ثانیه‌ای متوقف می‌شد و سپس دوباره آن را می‌شنید. می‌فهمید که در حال جمع کردن هیزم است.
-میشه یکم یواش‌تر بری؟
سرعتش را کم کرد و به او نگاهی انداخت که در حالی که چند شاخه‌ چوب خشک را در دست داشت به دنبال او می‌آمد.‌
-سعی کن چوب‌هایی ضخیم تر برداری. این‌ها بسیار نازک هستند.
سایه به او نگاهی انداخت.
-خب توهم یکم کمک کن.
-الان هم در حال کمکم.
یکبار سر تا پای او را از نظر گذراند.
-چجوری اونوقت؟
آراز ابروهایش را بالا داد و سرش را کمی خم کرد تا چشمانش هم‌تراز با چشمان سایه شود.
-با مراقبت از تو.
سایه چینی به بینی‌اش داد و از کنار او گذشت.
-همه پسرا اینقدر خودشیفتن یا فقط تو اینجوری‌ای؟
آراز پشت سر او آرام راه می‌آمد.
-تو مرا نمی‌شناسی؟ از من نمی‌ترسی؟
شانه‌ای بالا انداخت و صادقانه در حالی که سعی می‌کرد چوب درشت‌تری بردارد پاسخ داد.
-نه ولی فکر کنم همه ازت بترسن البته به جز کسایی که باهاشون هم‌سفریم؛ و فکر کنم دشمنی که همه ازش حرف میزنن تو باشی.
آراز شانه‌ی سایه را گرفت و او را متوقف کرد.
-آن‌ها در مورد من چه می‌گویند؟
-نمی‌دونم کسی در مورد تو قبلا به من چیزی نگفت فقط دیدی که آریا نزدیک بود دست منو بشکنه به خاطر اینکه فکر می‌کرد من و تو همدیگه رو می‌شناسیم و من برای تو خبرچینی می‌کنم یا هرچی، در صورتی که من واقعا تورو نمی‌شناختم.
دستش را شانه‌ی او انداخت و چوب‌هایی که دست سایه بود را از او گرفت. هوا داشت تاریک می‌شد پس برای اینکه وقت بیشتری تلف نشود خودش هم دست به کار شد و چوب‌هایی بزرگتر و خشک‌تر جمع کرد که کل شب را د‌وام بیاورند.
آریا با دو کبکی که شکار کرده بود برگشت که با جای خالی آراز و سایه رو به رو شد.
-بقیه کجا هستند؟
آبتین سرش را به سمت او برگرداند.
-رفته‌اند تا کمی هیزم جمع کنند.
پوزخندی زد و طعنه زنان گفت:
-سایه را با فرد قابل اطمینانی تنها گذاشتی جناب آبتین!
آبتین اخمی کرد و برای اولین بار آریا دید که او کمی عصبانی شده‌است.
-بس کن آریا! تو فرمانده‌ی ارتش یک کشور هستی ولی رفتارهایت همانند کودکی خردسال است. آراز هرچه باشد اهریمن نیست که به آن دختر آسیبی برساند؛ فعلا آن کس که نزدیک بود دست سایه را بشکند و اکنون موجب ترس او شده، تو هستی! فکر نکن فرمانده بودنت دلیل بر آن است که همه‌ی کارهایت درست هستند آریا!
آریا می‌خواست حرفی بزند که با دیدن آن دو نفر که از در حال آمدن بودند زبانش را گزید و دیگر چیزی نگفت. نه تنها از سایه بلکه از آبتین نیز خجالت می‌کشید‌ و می‌دانست صحبت‌های او راست هستند.
با پدیدار شدن‌ قامت آراز‌ و پشت سر او، سایه، آبتین و آریا با تعجب به یکدیگر نگریستند، چرا که آراز‌ کسی بود که هیزم های قطور را در دست داشت.
-چرا اینگونه به یکدیگر‌ نگاه می‌کنید؟
هیچکس چیزی نگفت اما سایه توانست لبخند محوی‌‌ که گوشه‌لب آبتین پیدا شد را ببیند.
هوا تاریک شده بود که آتش را به پا کردند و هرکدام گوشه‌ای نشستند. آریا کبک‌هایی را که شکار و تمیز کرده بود را، روی آتش کباب کرد و هرکدام با تکه نانی که در دست داشتند سهمی از آن‌ را گرفتند و مشغول خوردن شدند.
-خیلی خوشمزس!
آریا به سایه نگاهی کرد.
-اولین بار است گوشت کبک می‌خوری؟
سرش را به نشانه تایید تکان داد.
آریا از جایش بلند شد و کنار او نشست و تکه‌ای که سهم خودش بود را نیز به دستش داد.
-این را نیز بخور، من امشب زیاد خوردم.
آراز با چشمانی ریز شده در حالی که رو به روی آن‌ها، کنار آیتین نشسته بود، رفتار‌های آریا را از نظر می‌گذراند.
-دستت هنوز درد می‌کند؟
-نه. به لطف جناب آبتین دیگه درد نمی‌کنه.
آریا دست سایه را گرفت و روی آن ب*و*سه‌ای نشاند.
-پوزش می‌خواهم. آن‌شب زیاده روی کردم و نزدیک بود دستت را بشکنم.
آراز چشمانش را روی هم فشرد و یکی از هیزم های ضخیمی که در دستش بودند را شکاند و درون آتش انداخت.
آبتین به او نگاهی کرد و متوجه شد که رنگ خاکستری چشم هایش رو به قرمزی می‌رود.‌
-من می‌روم تا به اطراف نگاهی بیندازم. بهتر است هرشب یکی از ما بیدار بماند و نگهبانی بدهد تا بقیه آسوده بخوابند. امشب را خود من شروع می‌کنم.
و در زیر نگاه متعجب همگان از آنجا دور شد.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
پس از قدم زدن در سبزه‌ها و نوازش اسب ها، آرامش خود را کمی باز یافت و دوباره به پیش بقیه بازگشت. همه همچون حلقه ای دور آتش خوابیده بودند و درختان دور تا دور آن‌ها را احاطه کرده . هرکدام با پتو و زیراندازی خوابیده بود اما متوجه شد که سایه هنوز کمی به خود می‌لرزد و با توجه به اینکه او تا کنون چنین تجربه‌ای نداشته ممکن بود شرایط برایش از بقیه سخت‌تر باشد؛ برای همین بی آنکه صدای پایش کسی را اذیت کند، پتوی خودش را از وسایلش در آورد و آرام روی او کشید. در آخرین لحظه به چهره معصوم او نگاهی انداخت و دوباره عقب رفت. به نزدیک‌ترین درخت تکیه داد و با قدرت خود کمی به آتش جان داد که تا صبح بدون خاموشی بسوزد. نگهبانی بهانه‌ای بود تا آن شب را کمی به افکار خود سامان دهد وگرنه او احتیاج نداشت تا از بقیه مراقبت کند، ققط کافی بود تا ذره‌ای از نیروهای خود را به‌کار گیرد تا یک سپر نامرئی دور آن منطقه ایجاد کند تا هیچ حیوان و یا اهریمنی نتواند از آن رد شود و به او یا بقیه گزندی برساند.
سپیده دم همه از خواب برخاستند که با جای خالی آراز رو به رو شدند. پس از صبح بخیر گفتن به یکدیگر سایه با قیافه‌ای خواب‌آلود پرسید:
-شاهزاده کجاس؟
آریا در حالی که رختخواب خود را جمع می‌کرد جوابش را داد:
-شاید رفته است.
اما در همان هنگام سر‌ و کله آراز پیدا شد.
-رفتن و فرار کردن کار بزدلان است. رفته بودم تا کار شخصی ای را انجام دهم.
کسی سوالی نپرسید چون همه می‌دانستند کار شخصی به چه معناست.
آبتین وسایل را دوباره سر‌جای خودش گذاشت.
-بسیار خب؛ کمی وقت داریم تا هرکس امورات شخصی خودش را به جای آورد سپس دوباره همه اینجا جمع می‌شویم و به راه می‌افتیم.
همه طبق حرف آبتین عمل کردند و دوباره پس از حدود ربع ساعت به جای همیشگیشان بازگشتند. آراز آرام آرام به سایه نزدیک شد و با لحن همیشگی‌اش که کسی نمی‌توانست با او مخالفت کند رو به همه کرد.
-سایه امروز را با من سوار اسب می‌شود.
یک دستور بود، یک اعلام خبر؛ نه یک درخواست.
آبتین شانه‌ای بالا انداخت.
-اگر خودش مشکلی نداشته‌باشد من هم مخالفتی ندارم.
سایه سر در گم نگاه می‌کرد؛ برایش در واقع فرقی نمی‌کرد که با چه کسی سوار خواهد شد اما این عجیب بود که آراز خودش پیش‌قدم شده بود و اعلام کرد که سوار اسب او شود.
-فرقی نمی‌کنه. مشکلی ندارم.
آراز بر خلاف آبتین که آرام به سایه کمک کرده بود روی اسب بنشیند؛ با لحنی خشن رو به او گفت:
-محکم رکاب را بگیر و روی اسب بنشین.
تا به خودش آمد ‌و می‌خواست سوالی بپرسد، نیرویی قوی او را بلند کرد و در یک چشم به هم زدن روی اسب نشاند.
آراز که دست زیر پای او انداخته بود و نه به صورت کمک، بلکه به حالت اجبار مانند، او را روی رکاب نشانده بود، خودش با یک حرکت نرم پشت سر سایه روی اسب نشست و افسار را در دست گرفت.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
سایه که ترسیده بود با تشر داد زد:
-چیکار می‌کنی؟
اما آراز انگار که اتفاقی نیفتاده باشد، خونسردانه برخورد کرد.
-تو را روی اسب نشاندم؛ کجای این کار عجیب است؟
و آرام با پایش به پهلوی اسب ضربه زد تا حرکت کند. سایه از ترس فقط خود را محکم گرفته و سرش را پایین نگه داشته بود. دستان تنومند آراز از دو طرف او افسار اسب را در دست داشت و گاهی زیر چشمی به سایه نگاه می‌کرد.
-می‌خواهی کل مسیر را اینگونه روی اسب بنشینی؟
کمی سرعت اسب را بیشتر کرد که باعث شد سایه جیغ کوتاهی بکشد.
-نکن! بهت میگم تا حالا سوار اسب نشدم. نمیفهمی؟
توهین را‌ هیچ‌جوره نمی‌توانست قبول کند، مهم نبود از سمت چه کسی باشد. برای همین سرعت اسب را کمی بیشتر کرد که باعث شد‌ این سری سایه جیغ بلندی بکشد.
آبتین و آریا به یکدیگر خیره شدند و کمی نگران بودند نکند آراز عصبانی شود و بخواهد آسیبی به او وارد کند؛ بنابراین پشت سرش آن‌ها نیز کمی سرعت اسب‌هایشان را بیشتر کردند.
کم مانده بود گریه کند، این مرد قصد جان او را کرده بود گرچه خودش انگار از این کار لذت می‌برد.
-اگر‌جلوی زبانت را نگیری و به حرفم گوش نکنی اوضاع از این بدتر خواهد شد.
آریا و آبتین که پشت سر آن‌ها حرکت می‌کردند صحبت های بین آن دو نفر را نمی‌شنیدند.
-تورو خدا بس کن! باشه!
آراز افسار را کمی کشید تا از سرعت اسب بکاهد.
-به من تکیه بده.
-چی؟
کمی سرش را خم کرد طوری که لب‌هایش فاصله کمی تا گوش سایه داشتند.
-بدنت را اینقدر سفت و خشک نگیر و به من تکیه بده تا بگویم چگونه باید اسب سواری کنی.
سایه که از این نزدیکی کمی خجالت زده شده بود آب دهانش را قورت داد.
-دیوونه شدی؟ عمرا!
آراز که این وضع برایش کلافه کننده شده بود و کم‌کم داشت صبر خود را از دست می‌داد، فاصله دست‌هایش روی پهلوهای او را کم‌تر کرد و کمی سمت خودش کشید.
-لجبازی فقط سرعتمان را کمتر می‌کند. به من تکیه کن و اینقدر خودت را سفت نگیر.
-اگه بیفتم چی؟
آراز تشر زد:
-این اتفاق تا وقتی من اینجا هستم نخواهد افتاد! فهمیدی؟ اگر هم افتادی…
-مکث کوتاهی کرد.
-تو را خواهم گرفت.
سایه کاری را که او‌گفته بود انجام داد و از پشت به سینه‌ی ستبر آراز تکیه داد. حسی به او می‌گفت می‌تواند به حرف‌های آراز اعتماد کند.
-تا کنون سوار تاب شده ای؟
سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
-سعی کن خودت را با حرکات اسب تطبیق دهی و موقع سوارکاری کمی همراه با اسب بالا و پایین شوی. مثل تاب که خودت را تکان می‌دهی.
افسار را به دست سایه داد و خودش دست‌های او را گرفت.
-افسار را طوری در دستت نگه دار که نه زیاد باعث رنجش حیوان بشوی نه زیاد او را آزاد بگذاری. باید به اسب اعتماد کنی و اعتمادش را نیز جلب کنی.
نمی‌توانست همه چیز را یکدفعه یاد بگیرد. از طرفی می‌ترسید حیوانی به این بزرگی رم کند و از کنترل او خارج شود.
-نمیتونم. همشو یه دفعه نمیتونم یاد بگیرم از اونطرفی اسب خیلی بزرگه واقعا میترسم اگه یه دفعه وحشی بشه چی؟
آبتین خودش را به آن‌ها رساند و به قیافه‌ی وحشت زده‌ی سایه، و نگاه پر از شیطنت آراز نگاهی انداخت.
-آنقدر به او سخت نگیرید شاهزاده.
صورتش هیچ احساساتی را نشان نمی‌داد اما نمی‌توانست شیطنت چشمانش را پنهان کند.
-بسیار خب؛ امروز را می‌توانی فقط به من تکیه دهی اما باید به طور جدی سوارکاری را یاد بگیری. هرچه زودتر، بهتر. من همچون بقیه صبور نیستم.
نمی‌توانست منکر این شود که اکنون با آراز احساس امنیت می‌کرد اما می‌دانست که حق با اوست و دیر یا زود باید خودش این کار را یاد می‌گرفت. دست‌هایش را از افسار اسب جدا کرد و خودش را کمی به عقب کشید؛ خنکی هوایی که از رو به رو به صورتش می‌خورد و نفس‌های گرم آراز پشت سرش، ترکیبی بود که همزمان حس خوب و ترس را به او القا می‌کرد اما ترس از کدام و حس خوب از کدام؟ این را نیز خودش نمی‌دانست.
آراز استوار روی اسب نشسته بود و وقتی احساس کرد که سایه اینبار کاملا تکیه‌اش را به او داده، خودش را محکم‌تر گرفت و حلقه‌ی دست‌هایش را دو طرف سایه تنگ‌تر کرد و مثل یک کمربند، او را در برگرفت.
نگاه‌های خشمگین آریا از چشم آراز دور نماند اما اهمیتی نداشت. چرا‌ که او واقعا قصد آسیب زدن به آن دختر را نداشت حتی اگر کسی باورش نمی‌کرد.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
هریک خود را شستند و جامه‌هایی نو به تن کردند؛ لباس سایه چیزی شبیه به پیراهن‌های مردانه سپید رنگ بود با شلوار مشکی گشادی که پایین آن، دور مچ پا با کش تنگ می‌شد و یک لباس مناسب برای سوارکاری به حساب می‌آمد. پس زمینه‌ی سپید رنگ لباس با طرح‌هایی قرمز شبیه به درختان سرو و کاج دور یقه مزین می شد و آن را زیباتر می‌کرد.چیزی خوردند و از خستگی روی تخت‌هایی که در اتاق‌هایشان بود دراز کشیدند اما مدتی نگذشت که درب اتاق سایه به صدا در آمد.
-سایه؟ بیداری؟
صدای آریا بود که به گوش می‌رسید.
بلند شد و درب را به روی او گشود.
-آره بیدارم. چیزی شده؟
-من و جناب آبتین می‌رویم تا‌ مقداری وسیله بخریم. شاهزاده داخل اتاق خوابیده است و خواستیم به تو خبر بدهیم تا ببینیم با ما می‌آیی یا چیزی لازم داری تا برایت بخریم؟
سایه کمی فکر کرد، چیزی به ذهنش نمی‌آمد و دوست داشت اندکی دیگر استراحت کند.
-نه شما برید منم همینجا می‌مونم.
آریا سری به نشانه تایید تکان داد و از او خداحافظی کرد.
دوباره روی تخت دراز کشید اما نمی‌دانست چه‌کار کند؟ نمی‌توانست تمام روز را روی تخت دراز بکشد و هیچ‌کاری نکند از طرف دیگر نگران این بود چقدر دیگه باید حرکت کنند و آن‌چه که پیش رویشان است چه خواهد بود.
بلند شد و می‌خواست از در بیرون برود که به فردی برخورد کرد؛ عطرش آشنا بود. سرش را که بالا آورد با چهره‌ی آراز و ابروهای بالا رفته‌اش مواجه شد.
آراز که موقع برخورد دستی که می‌خواست درب را بکوبد را روی شانه‌ی او گذاشته بود، برداشت و چیزی نگفت.
-ببخشید نمیدونستم پشت دری‌، فکر کردم خوابیدی.
دوباره دست‌هایش را پشت کمرش برد و به یکدیگر قلاب کرد. مثل همیشه رنگ‌هایی تیره به تن داشت. پیراهن مشکی آستین دار و شلوار هم‌رنگش که روی آن یک ردای بی آستین انداخته بود و فقط سر آستین‌ها و کمربندی که دور ردا قرار داشت، طرح‌هایی به رنگ طلایی و به نقش آتش داشتند.
-خوابم نمی‌برد؛ می‌خواستم در دهکده گشتی بزنم. آماده شو.
اینبار سایه بود که تعجب می‌کرد. آریا به او پیشنهاد داد اما آراز دستور می‌داد.
-نمیام میخوام یکم بخوابم.
-می‌خواهی کل روز را بخوابی؟
-خب تنها بمونم مشکلش چیه؟
کلافگی آراز را به وضوح در رفتارش می‌دید گرچه سعی می‌کرد خونسرد بماند.
-و انتظار داری که تو را در این جای ناشناخته با آدم‌هایی که معلوم نیست چه کسانی هستند تنها بگذارم؟
بدون هیچ حرفی دستش را گرفت و پشت سرش کشید.
-دستمو ول کن تو انگار حرف حالیت نمیشه!
تقلا می‌کرد مچ دستش را آزاد کند اما از دستان چه کسی؟ آراز. چنین چیزی محال بود.
او نیز با بی‌خیالی سایه را پشت خودش می‌کشید.
-حرفم را واضح گفتم. تو را اینجا با افرادی که نمی‌شناسم تنها نمی‌گذارم پس بهتر است این رفتار‌های بچه‌گانه را کنار بگذاری و بیایی تا باهم گشتی در شهر بزنیم.
از گوشه‌ی شانه نیم نگاهی به او کرد.
-کجای این ماجرا اینقدر برایت رنج‌آور است که فقط می‌خواهی با من مخالفت کنی؟
سر او کمی داد زد.
-رنج‌آور‌ نیست اما اعصاب خورد کنه که هرکار دلت می‌خواد می‌کنی فکر می‌کنی بقیه نوکر و کلفتتن هرچی میگی نباید باهات مخالفت کنن.
ایستاد و همزمان با رها کردن دستش به او نگاهی انداخت. دست در موهای به رنگ شبش برد و نفس عمیقی کشید؛ لحنش را از پیش کمی آرام‌تر کرد.
-بسیار خب؛ پس بیا تا باهم کمی به بیرون برویم؛ این چطور است؟
-هنوزم شبیه یه دستوره…
در دلش از این کلافگی آراز خنده‌اش گرفته بود اما می‌دانست دارد با آتش بازی می‌کند و‌ نباید بیشتر از این صبرش را امتحان کند.
-…ولی باشه، خودمم می‌خواستم بعدا برم یکم قدم بزنم.
دوشادوش یکدیگر قدم زنان از مسافرخانه خارج شدند و به بازارچه کوچکی که آن اطراف بود، رفتند.
دست‌فروش‌ها اجناس گوناگونشان را روی پارچه‌هایی که پهن کرده بودند، به نمایش گذاشته بودند و از هر طرف همهمه‌ای به گوش می‌رسید.
سایه با شوق و ذوق به اطراف می‌نگریست و جلوتر از آراز راه می‌رفت؛ او نیز با گام‌هایی آرام اما استوار چون نگهبانی پرقدرت پشت سر او حرکت می‌کرد و رفتارهایش را زیر نظر داشت. چه چیز در مورد یک بازارچه کوچک در دهکده‌ای دور افتاده وجود داشت که او را اینقدر به وجد می‌آورد؟
اما ماهی‌های تازه صید شده، پارچه‌های رنگارنگ، میوه‌های محلی و حتی زیورآلات زنانه؛ به همراه مردمی که هرکدام سرشان به کاری گرم بود و حتی بوهای مختلفی که به مشامش می‌رسید، برای سایه خوشایند بودند.
مردم با دیدن آراز سعی می‌کردند سد راه او نشوند و گاهی دور از چشم او در موردش پچ‌پچ می‌کردند اما سایه‌ این‌ها را نمی‌دانست.
توجهش به زیورآلات زیبایی جلب شد که روی یک تخته چوبی در کنار یک مغازه کوچک قرار داشت.
-چقدر خوشگلن.
سنجاق سینه و گل‌سری را در دستش گرفت که با سنگ‌های زیبایی تزیین شده بودند و جفتشان شکل یک گل سپید رنگ را داشتند.
آراز برق چشمان سایه را با دیدن چنین جواهرات ارزان قیمتی به وضوح دید.
-از اینها…خوشت می‌آید؟
برگشت و به چشمان آراز نگاه کرد. این سری خبری از آتش زیر خاکستر چشمانش نبود بلکه آرامش در چشمانش پدیدار بود.
سری تکان داد و لبخندی زد.
-نمی‌دانستم چیزهای فریبنده و ارزان قیمت را دوست داری. هوا دارد تاریک می‌شود، بهتر است سریعتر برویم تا زودتر نیز بتوانیم برگردیم.
سایه لبخندش کمرنگ‌تر شد، وسایل را سر جایش برگرداند و دوباره جلوتر از آراز به راه افتاد. پس از چیزی حدود یک‌ ساعت با لباس‌ها و خوراکی‌هایی که خریده بودند دوباره به مسافرخانه برگشتند که همزمان با آن‌ها آریا و آبتین نیز رسیدند.
به همدیگر در‌ود فرستادند؛ آریا با چشمانی ریز شده نگاه مشکوکی به آراز انداخت اما با دست آبتین که روی شانه‌اش نشست لبخند زورکی به لب نشاند و خطاب به سایه گفت:
-اوقات خوشی را سپری کردید؟
سایه خریدهایشان را نشان داد.
-آره ماهم یه سری وسیله خریدیم که خب پول همشو آراز داد.
آبتین سری تکان داد و به آراز که به سایه با رضایت در چشمانش نگاه می‌کرد، برای ثانیه‌ای خیره شد.
-امشب را اینجا استراحت می‌کنیم و فردا سپیده‌دم دوباره به راه می‌افتیم. از افراد محلی اینجا پرسیدم و مثل اینکه تا مقصد راه زیادی نمانده.
نگرانی را به وضوح در چشمان سایه دید.
-چیزی حدود دو الی سه روز دیگر.
یکی از خدمتگذاران مهمان‌خانه آن‌ها را به داخل راهنمایی کرد و از آن‌ها دعوت کرد که نیم ساعت دیگر برای شام درون سالن غذاخوری حاضر شوند.
وسایلشان را درون اتاق‌هایشان گذاشتند و پس از شام خوش خوراکی که برایشان تدارک دیده شده بود هرکدام راهی اتاقشان شدند تا بخوابند.
سایه دم اتاقش کفش‌هایش را هنوز در نیاورده بود که صدایی پشت سرش شنید.
-آهای گنجشکک!
برگشت و پشت سرش آراز را دید. دیگر الان قبل از خواب از او چه می‌خواست؟
آراز کیسه‌ی ساتن مانندی از جییش در آورد و به سمت او انداخت.
-این چیه دیگه؟
هول هولکی کیسه را گرفت و با تعجب نگاهی کرد.
-همان چیزی که برایش چشمانت برق می‌زد.
و بدون گفتن هیچ چیز دیگری درون اتاقی که با آریا و آبتین مشترک بود وارد شد.
سایه پس از قفل کردن در پشت سرش و نشستن روی تخت، کیسه را باز کرد.
نمی‌دانست خوشحال باشد یا متعجب یا…
دستش را به سمت همان گیره‌سر و سنجاق سینه‌ای که در بازار دیده بود،برد. نه تنها آن‌ها بلکه یک سری زیورآلات کوچک و بزرگ برای موهایش. پس آراز آن‌ها را برایش خریده بود.
با ذوقی کودکانه خندید و خوشحال شد. فکرش را نمی‌کرد شاهزاده‌ حواسش به این جزییات کوچک باشد. شاید…فقط شاید او آن‌قدر ها هم بد نبود و شاید، شاید هم فقط همه چیز یک نمایش بود. اما کدام یک درست بود خودش نیز نمی‌دانست.
اما هرچه که بود در تاریکی اتاق، دور از چشم همگان، باعث لبخند کوچکی روی لب‌های آراز نیز، شده بود.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
***
رو به‌رویش دشتی خون‌آلود قرار داشت با جسد افرادی که صورت‌هایشان به طرز وحشتناکی سوخته بودند و نمی‌شد هویتشان را تشخیص داد. ابرهای تیره در آسمان و باران قرمز رنگی که می‌بارید فقط آن فضا را رعب آورتر می‌کرد. به دور و برش نگاهی انداخت اما هیچ اثری از همسفرانش نبود؛ صدای تپش قلبش را به وضوح می‌شنید.
با ناامیدی اسم هرکدام از یارانش را صدا کرد اما تنها جوابی که می‌شنید صدای رعد و برق وحشتناک و به دنبال آن شدت گرفتن باران خون بود.
-راه فراری نیست! همه‌ی‌ آن‌ها مرده اند!
صدای بلند و بمی که از لا‌به لای ابرها می‌شنید لرزه به اندامش می‌انداخت. صدا شبیه یک بدی بود، یک شر مطلق!
قدمی برداشت که پایش به یکی از اجساد خورد و وقتی به صورت او نگاه کرد، چهره‌ای را دید که نباید.
-آراز!
با جیغی که زد خودش نیز از خواب پرید. عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته بود و دست‌هایش می‌لرزید. آن خواب چه بود؟
از رختخوابش بیرون آمد و دستی به موهایش کشید. از پنجره به بیرون نگاه کرد، هنوز هوا تاریک بود.
می‌خواست کمی بیرون برود و هوایی بخورد که صدای پایی را پشت در احساس کرد.
-کسی اونجاست؟
به در نزدیک نشده بود که ناگهان آراز در حالی که یک نفر دیگر را محکم با لگد به داخل اتاق او پرت کرد، وارد شد.
از سر ترس جیغ کشید و عقب تر رفت.
آراز و فرد ناشناسی که سر تا پایش مشکی بود و همچنین ماسک مشکی‌رنگی به صورت داشت با یکدیگر درگیر شدند. مشت‌های سهمگینش به سر و صورت مرد فرود می‌آمد و راه را برای فرار می‌بست اما در یک حرکت ناگهان او خنجری کوچک از جیبش در آورد و بازوی آراز را خراش داد. این‌کار نه تنها او را ضعیف نکرد، بلکه خشمش بیشتر از پیش شد و با یک حرکت مرد را محکم روی زمین کوبید و روی سینه‌اش نشست. همان خنجری که بازویش را بریده بود، زیر گلوی مهاجم قرار داد و با خشم غرید.
-جای اشتباه و فرد اشتباهی را انتخاب کرده‌ای، برو و به اربابت بگو که آراز، شاهزاده‌ی آتش و خون، دارد به سراغش می‌آید و اینبار او راه فراری ندارد.
با خنجر گلوی مرد را خراشی داد اما او خندید و با صدایی که بیشتر به صدای اشباح شباهت داشت، گفت:
-نمی‌توانی پیروز شوی شاهزاده! اینبار..حتی اگر در جنگ پیروز شوی چیز گرانبهایی را از دست خواهی داد.
و بعد مثل غباری محو شد. آراز همچنان روی زانو‌هایش نشسته بود؛ سایه از ترس گوشه‌ای اشک می‌ریخت و به بازوی آراز که خون می‌آمد، نگاه می‌کرد.
بلند شد و وحشت را در چشمان سایه دید. آرام به سمتش رفت اما او کاملا بی‌حرکت بود و فقط دست‌هایش را روی دهانش گذاشته بود و بی‌صدا می‌گریست.
-سایه، به من بنگر. او دیگر رفته است.
قبل از لمس کردنش دستان خونی خود را با لباسش پاک کرد و سپس آرام دست‌های سایه را از روی دهانش برداشت.
-نفس بکش! آرام باش دیگر خطری تو را تهدید نمی‌کند. من اینجا هستم.
-آ…آراز…اون…من…
می‌دانست که چقدر ترسیده. دیدن موجودات شیطانی‌ای که دست‌پرورده‌ی دیو بودند اصلا برای هیچکس خوشایند نبوده و نیست، چه برسد کسی که آن‌ها را برای اولین بار می‌بیند.
نمی‌دانست چه کار کند، تنها فکری که به ذهنش می‌رسید این بود که او را در آغوش بکشد.
دست‌هایش را دور او حلقه کرد و سر سایه را به سینه‌ خود چسباند. آرام موهایش را نوازش کرد؛ او که انگار منتظر چنین لحظه‌ای بود که بتواند خودش را خالی کند، بلند بلند شروع به گریه کرد.
-آری، گریه بکن تا خالی بشوی.
بدون اینکه حرفی بزند فقط موهای دخترک بیچاره را نوازش می‌کرد و گذاشت که لباسش از اشک‌های او خیس بشود. پس از چند دقیقه‌ای وقتی کمی آرام‌تر شد سرش را بلند کرد و به آراز نگاه کرد. چشم‌های هر دو سرخ بودند؛ سایه از گریه اما آراز از خشم.‌
به سایه که نگریست نگاهش نرم شد و دوباره چشمانش به همان خاکستری سابق بازگشتند.
-من یه خوابی دیدم…
کمی سرش را عقب برد تا بتواند چهره‌ی او را بهتر ببیند.
-چه خوابی؟
نمی‌دانست چرا اما آغوشی که در آن قرار داشت و بازوهایی که حمایتگرانه او را در بر گرفته بود حس خوبی به او می‌داد و دلش نمی‌خواست از او فاصله بگیرد اما تا ابد نیز نمی‌توانست آن‌جا بماند. از آراز فاصله گرفت و هر دو بیرون از اتاق روی لبه‌ی یکی از پله‌ها نشستند و سایه خوابش را برای او بازگو کرد.
-چنین خواب‌هایی را جدی نگیر. این‌ها همه حقه‌های دیو هستند تا امیدت را سست کنند و تو را از پای در بیاورند. شیطانی که من او را به چنگ انداختم تو را وادار به دیدن این کابوس‌ کرد.
سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد اما برایش عجیب بود که خبری از آبتین و آریا نبود و فقط در آن موقع شب آراز متوجه حضور آن‌ اهریمن شده بود.
-با نیرویم کاری کردم آن دو نفر از خواب بیدار نشوند و فقط خودم توانستم متوجه حضور آن نیروی پلید شوم؛ پس نگران چیزی نباش .
سایه به آراز مشکوک نگاه کرد؛ نکند قدرت خواندن ذهن‌ها را نیز دارد؟ گرچه از او بعید نبود.
-یعنی فقط تو میتونی متوجه حضور نیروهای شیطانی بشی؟
به روبه‌رویش خیره شد.
-نه؛ فقط زودتر از بقیه می‌توانم آن‌ها را حس ک…
-وای بازوت؛ اصلا حواسم نبود.
صحبتش با حرف سایه نیمه‌کاره ماند و به او نگاه کرد که با عجله به داخل اتاقش رفت و چند ثانیه بعد با تکه پارچه‌ای تمیز و قمقمه‌ی آب به نزد او باز‌ گشت.
-این همه عجله برای چیست؟ با یک زخم که نمی‌میرم.
با آب کمی زخم را شست و تمیز کرد.
-اشتباه همه همینه فکر میکنن با یه زخم که نمی‌میرن ولی بعد زخم عفونت می‌کنه و عفونت وارد خون می‌شه و اگه عفونت وارد خون بشه و طرف شوک سپتیک بهش…
سرش را بالا آورد و به چشم‌های متعجب آراز خیره شد. فهمید که یکدفعه چقدر صحبت کرده و نگرانی‌اش را بروز داده.
سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. با پارچه از بالای زخم تا روی آن را بست و در آخر گره‌ زد.
در همین حین آراز در سکوت با دقت حرکات او را زیر نظر داشت و گذاشت تا آخر کارش را بکند . صورتش همچنان مثل همیشه حسی را در خود نشان نمی‌داد اما کافی بود سایه کمی بیشتر دقت کند تا متوجه گوشه‌ی‌چشمانش که کمی چروک شد، بشود.
-ممنونم که کمکم کردی.
سرش را بالا آورد تا به چشم‌های آراز نگاه کند. با اینکه شب بود و فقط نور ماه و نور‌مشعل ها آن اطراف را روشن می‌کرد، اما حاضر بود قسم بخورد که چشم‌های آراز می‌درخشیدند و رنگشان به آبی روشن تمایل پیدا کرده بود.
-بهتر است کمی استراحت کنی. کمتر از چند ساعت دیگر هوا روشن می‌شود و سپیده دم باید به راه بیفتیم.
و خودش بلند شد و دوباره به اتاقی که آبتین و آریا در آن خفته بودند باز گشت.
سایه اما آن‌جا نشسته بود و هنوز چشمان آراز مقابل چشمانش قرار داشت. نمی‌خواست فکر بیهوده‌ای به سرش راه بدهد، اما…پس آن نگاه چه بود؟
 
آخرین ویرایش:

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
طبق قرارشان صبح همه آماده حرکت بودند. آبتین و آریا با اینکه نمی‌دانستند چه شده، اما با نگاه کردن به سایه متوجه خستگی چهره‌ی او شدند.
روی پله‌هایی که کف حیاط را به ایوان وصل می‌کرد، نشسته بود؛ درست جایی که دیشب کنار آراز نشست. دستش را زیر چانه‌اش گذاشته بود و ساختمان مهمانسرا را نگاه‌می‌کرد. دیوار‌های شیری رنگی که از بالای آنان کم‌کم اولین پرتوهای خورشید پدیدار می‌گشت. صدای شرشر آب درون حوض کوچک وسط حیاط نه چندان بزرگ به همراه سرمای ظریف صبح و جیک‌جیک گنجشکان کمی آرامش به افکار آشفته‌اش می‌داد؛ حسی به او می‌گفت که این آرامش، آرامش قبل از طوفان است و باید از این لحظات به نظر ساده، لذت بیشتری ببرد.از این می‌ترسید خوابیدن در مهمانسرای کوچکی مثل این برایش حسرت و آرزو شود. برای مردن هنوز خیلی جوان بود! از طرفی دیگر اگر خواب دیشبش به وقوع می‌پیوست چه؟
-سایه؛ ناخوش به چشم می‌آیی. چیزی شده است؟
به آریا که پس از سفت کردن بارهای سایه روی اسبش، اکنون در حال انجامش روی اسب خودش بود نگاهی انداخت. آراز و آبتین نیز در حالی که همین کار را با بار‌های خودشان می‌کردند، به آن‌ها گوش فرا می‌دادند.
-نه فقط دیشب نتونستم خوب بخوابم.
دروغ نمی‌گفت اما دلش نمی‌خواست کابوسش را بیان کند.
بقیه نیز می‌توانستند صحبت‌هایشان را بشنوند اما فقط یک نفر بود که از ماجرای دیشب خبر داشت.
همین جواب کوتاه آریا را قانع کرد و سری تکان داد. برایش عجیب نبود اگر سایه از ترس و اضطراب شب را خوب نتوانسته باشد بخوابد.
-اگر کمکی از من بر می‌آید می‌توانی بگویی و یا در موردش حرف بزنی.
به نشانه‌ی تشکر لبخندی زد. همین حرف‌‌ها دلش را کمی گرم می‌کرد.
وقتی همه‌چیز را آماده کردند، سوار اسب‌ها و از دهکده خارج شدند؛ به پشت سرش نگاهی انداخت و در دل با آنجا وداع کرد. هیچوقت نمی‌توانست دیشب را از یاد ببرد ؛ آرازی که او را نجات داده بود، زخم دستش و…و یک نگاه؛ یک نگاه پر ستاره و درخشان.
مسافت زیادی را سوارکاری نکرده بودند، که متوجه شدند هرچه پیش‌تر می‌روند، بافت گیاهی کمتر می‌شود و مسیر رو به خشکی می‌رود.
آبتین سکوت را شکست.
-از اینجا به بعد باید حواسمان را بیشتر جمع کنیم چرا که نزدیک قلمرو دیو و اهریمن می‌شویم.
رو به آریا و آراز کرد.
-هروقت آخرین گل را در مسیرمان دیدید، به من بگویید.
لرز ریزی به تن سایه افتاد. با اتفاقی که دیشب برایش افتاده بود حتی تصورش هم برایش وحشتناک بود که چه چیزی در انتظارشان است. همه‌چیز‌ برایش با گذشت هرثانیه، ترسناک‌تر و جدی‌تر می‌شد.
نگاهی به آراز انداخت که با سردی به رو به رو نگاه می‌کرد. آیا او نمی‌ترسید؟ به بقیه نیز نگریست اما هیچ یک به اندازه او وحشت‌زده نبود. سعی کرد خودش را کمی آرام کند و به این فکر کرد که یارانش جزو قوی‌ترین افرادی هستند که او را همراهی می‌کنند، مخصوصا آراز. با هر بار فکر به آراز دلش گرم می‌شد اما از طرفی می‌ترسید؛ چرا که نمی‌دانست او بعد از این ماجرا دوست می‌ماند یا دوباره تبدیل به دشمن می‌شود؟ آیا می‌توانست به او اعتماد کند؟
***
دو روز دیگر پیش‌روی کردند و با گذشت هر روز حس سنگینی بیشتری به سراغشان می‌آمد و اثرات حیات در آن دشت کمتر و کمتر می‌شد. زمینی خشک و ترک خورده، بدون هیچ نشانی از آب، درختانی که رنجور و خشک‌شده بودند و نه حتی حیوانی در آن اطراف مشاهده می‌شد؛ فقط سایه‌هایی ترسناک که انگار آن‌ها را تعقیب می‌کردند و صداهایی که هرازگاهی در لا به لای باد می‌پیچید و شبیه زوزه و ناله‌ بودند.
 
آخرین ویرایش:

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
-آن‌جا.
سرها به طرف آراز برگشت.
با دستش یک گل را که رنگ زردی داشت و درست سمت راستش بود نشان داد.
-این…آخرین گل است.
همه به یکدیگر نگاهی کردند؛ معنادار و پر از درد. پس بالاخره شروع شد.
آبتین زیرلب چیزی گفت که کسی نفهمید.
-بعد از اینکه از این گل رد شویم وارد منطقه‌ای می‌شویم که زیر نظر دیو است و اهریمنان هم پیمان با او در این مناطق رفت و آمد می‌کنند. نزدیک یکدیگر بمانید.
و دقیقا همان چیزی که آبتین گفته بود اتفاق افتاد. درست بعد از آنکه یک قدم از کنار گل عبور کردند بادهای شدیدی شروع به وزش کردند و آسمان تیره‌ی تیره شد. دیگر نمی‌شد فرق روز و شب را فهمید.
-بهتر است در جایی امن بمانیم! اینگونه نمی‌توان جلوتر رفت.
گرچه فاصله‌شان کم بود اما آریا برای اینکه صدایش به گوش بقیه برسد مجبور بود فریاد بزند.
اینبار نوبت آراز بود که صحبت کند.
-اسب‌ها را نمی‌توان از این جلوتر برد. باید آن‌ها را رها کنیم.
آبتین به سایه کمک کرد تا از اسبش پیاده شود و وسایل مورد نیازش را بردارد. بقیه نیز همین کار را کردند و هرکدام با کوله‌باری بر دوش، پشت اسب‌ها ضربه‌ای زدند و آن‌ها را از آن‌ منطقه دور کردند. سایه ترسیده بود؛ قلبش محکم در سینه می‌کوبید و دلش می‌خواست جیغ بزند.
دوباره صدای آراز بود که فرمان می‌داد.
-پشت سر من راه بیایید. آریا!
آریا شمشیرش را در آورد و سرش را به نشانه تایید تکان داد. انگار هر دوی آن‌ها می‌دانستند باید چه کار کنند.
آریا دوشادوش آراز حرکت می‌کرد و پشت سرشان آبتین در حالی که دست سایه را چون پدری در دست داشت، شروع به راه رفتن کردند. وقتی دستش در دست آبتین بود کمی اطمینان خاطر داشت چون می‌دانست حداقل حامی‌ای دارد که حواسش به اوست. بی اختیار پشت پیراهنش را در چنگ گرفت.
چشمان آراز در آن تاریکی و ابرها و بادی که شدید می‌وزید و کسی نمی‌توانست چیزی ببیند، مثل دو دوربین تا دور دست‌ها را می‌توانست با شفافیت کامل ببیند. آن ابرهای تاریک پوششی بودند برای شبح‌هایی که می‌خواستند به آن‌ها حمله کنند اما نمی‌دانستند آراز می‌تواند آن‌ها را ببیند.
-راست دو بار!
آریا بی معطلی شمشیرش را دو بار در سمت راست به چرخش در آورد و شبح‌ها با صدایی شبیه سوت کوتاهی از بین رفتند.
-رو به رو و سپس چپ هر کدام سه بار!
آریا شبح‌هایی را که آراز می‌گفت با همین روش از بین می‌برد، آراز چشم بود و آریا شمشیر.
آنقدر پیش رفتند تا به غاری در همان اطراف رسیدند.
-همه داخل بشوید.
آراز صبر کرد تا همه وارد غار شوند و سپس با نیرویش کاری کرد که از چشم نیروهای پلید مخفی بماند. سایه به چشم دید که انگار لایه‌ی سبز رنگی دور غار را پوشاند و سپس ناپدید شد.
همه خسته روی زمین نشستند. نگاه آراز به سایه بود که چهره‌اش همزمان ترس و ناامیدی و سردرگمی را نشان می‌داد.
سرش را به دیواره‌ی غار تکیه داد و چشمانش را بست. پای چپش را دراز کرده بود و دست راستش را به زانوی پای راستش تکیه داده بود.
آبتین با هرچه آن اطراف بود آتش کوتاهی افروخت و آن‌جا را روشن کرد.
هیچ یک چیزی نمی‌گفتند. انگار نه می‌خواستند حرفی بزنند نه می‌دانستند باید چه بگویند. فضای غار که کمی گرم شد، آراز سکوت را شکست.
-فکر نمی‌کردم این بخش از نیروهای پلید آزاد شده باشند.
آریا در حالی که به آتش خیره شده بود و با کهنه‌ای در دست شمشیرش را تمیز می‌کرد جوابش را داد.
-دیو سه‌شاخ این‌بار با تمام قوا می‌جنگد. با هرآنچه توانسته آزاد کند. اگر بتواند تمام نیروهای اهریمنی را آزاد کند و گل صدبرگ را به دست بیاورد دیگر نمی‌توان جلویش را گرفت.
سایه که رو‌به روی آریا نشسته بود، زانوهایش را بغل کرد و سرش را روی آن‌ها گذاشت.
آبتین متوجه او شد.
-سایه؟
پاسخی از سمتش دریافت نکرد که دوباره صدایش زد. همین باعث شد آراز نیز چشمهایش را دوباره باز کند و توجهش به سمت او جلب شود.
-سایه؟
سرش را بالا آورد و بی‌رمق، با لبهایی خشک شده به آبتین نگاه کرد. رد اشک در چشم‌هایش واضح بود. منتظر یک تلنگر بود تا بگرید.
آبتین کنار او نشست و دستش را دور شانه‌اش انداخت. می‌دانست که این اتفاق برای سایه شوکی‌بزرگ بود که نمی‌توانست آن را با‌ور کند.


(دوتا پستی که گذاشتم باهم بودن ولی چون پارت طولانی ای می‌شد دوتا تیکه‌اش کردم)
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
نگاه آبتین مثل دستهایش گرم بود؛چیزی مثل حمایت پدری که سایه برای مدت زیادی طعم آن را نچشیده بود.
-آری می‌دانم. رویارویی با اهریمن و دیو کار ساده‌ای نیست. تمامی آن‌هایی که در این جمع هستند هم همین واکنش را داشتند وقتی برای اولین بار با چنین موجودات پلیدی رو به رو شدند.
دستش را بلند کرد و آریا و آراز را نشان داد.
-اما اکنون چه می‌بینی؟ اکنون آن‌ها هستند که موجب ترس این موجودات شیطانی شده‌اند.
به شمشیر آریا اشاره کرد.
-آن شمشیر را می‌بینی؟ آن یک شمشیر عادی نیست.
بعد به آریا خیره شد تا ماجرا را بازگو کند.
-این یک یادگاریست از طرف استادم. هنگامی که نوجوان بودم و اولین اهریمن را کشتم به من گفت که این شمشیر صاحب جدید خود را انتخاب کرده.
دستی به بدنه‌ی شمشیر کشید؛ بدنه‌ی صاف و صیغلی که هرکسی می‌توانست تصویر خود را در آن تماشا کند و تیغه‌ای چنان تیز که می‌توانست ابر‌ را نیز دو میان کند.
-در جهان فقط چند اسلحه وجود دارد که می‌تواند شیاطین و دیو‌ها را از بین ببرد و این یکی از آنهاست.
آریا اضافه کرد:
-جناب آبتین نیز چیره‌دست ترین پزشکی‌است که در جهان وجود دارد. آوازه‌ی او تا خاور و باختر نیز رفته‌است.
از نگاه سایه فهمید که مشتاق است بیشتر بشنود.
-می‌گویند جناب آبتین بخشی از روح اهورامزدا را در وجود دارد چرا که تمام بیمارانی را که تاکنون داشته توانسته مداوا کند.
آبتین خندید.
-اما می‌دانی که این افسانه‌است. من فقط از پروردگار یاری می‌طلبم و دانشی که طی این سال‌ها جمع کرده‌ام به کار میگیرم.
سپس به آراز اشاره کرد.
-و آراز کسی که حتی نامش لرزه بر تن دشمنان می‌اندازد. آیا فکر می‌کنی او از همان اول آنقدر قدرتمند و نترس بوده؟
آراز فقط گوش فرا می‌داد.
-آراز نمی‌خواهی چیزی بگویی؟
-چیزی برای گفتن نیست جناب آبتین.
درعین حال که دلش نمی‌خواست از خودش چیزی بگوید، احترام آبتین را نگه می‌داشت و با او به درشتی سخن نمی
گفت.
از سر جایش بلند شد و سراغ کوله‌پشتی اش رفت؛ قمقمه‌ی آب را بیرون آورد و جرعه‌ای از آن نوشید.سپس کوله را مثل یک بالش زیر سرش قرار داد و روی کمرش دراز کشید.همزمان ساعدش را روی چشمانش گذاشت تا دیگر کسی از او سوالی نپرسد.
-بهتر‌است استراحت کنیم تا برای فردا نیروی کافی داشته‌باشیم.
کلامش خشک و درست مثل فرمان یک شاهزاده بود.
صدای قورقور شکم سایه که بلند شد آبتین نگاهی به او انداخت.
-بهتر‌است قبل از آن چیزی بخوریم. اینطور فکر نمی‌کنی آریا؟
آریا حرف او را تایید کرد و چند تکه نان از کوله‌‌اش بیرون آورد و به دست آبتین و سایه داد.
-آراز؛ تو چیزی نمی‌خوری؟
بدون اینکه‌ چشمانش را باز کند جواب سایه‌ را داد.
-خیر؛ فقط می‌خواهم بخوابم.
بقیه نیز بعد از مدت‌ کوتاهی ، پس از سیر کردن شکمشان، دراز کشیدند تا کمی استراحت کنند چرا که فردا برایشان روز مهمی بود اما سایه همین که چشمانش را بست دوباره کابوسی که چند شب پیش دیده بود به سراغش آمد؛ اینبار واضح‌تر و انگار قوی‌تر.
با گریه از خواب پرید و نام آراز را فریاد می‌زد.
همه نیز با صدای او از خواب بیدار شدند و آبتین با عجله کنار او نشست و دستانش را در دست گرفت.
-سایه، آرام باش فقط یک خواب بوده است. آراز اینجاست.
آراز طرف دیگر او نشست و دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. بدون اینکه فکر کند یا به دیگران توجهی داشته باشد ناگهان آراز را در بر گرفت و گریه‌اش نیز شدت.
-دوباره…دوباره همون کابوس..تو…تو اونجا بودی..من…
آبتین و آریا سر درگم به همدیگر نگاهی انداختند و با تعجب ابروهایشان را بالا دادند. دوباره؟ چه خوابی دیده بود که آن‌ها نمی‌دانستند؟
آراز آرام نوازشش کرد.
این صحبت‌های بریده بریده و‌ گریه‌های شدید سایه، قلب آراز را به درد می‌آورد اما نمی‌دانست چرا او باید در این حد نگرانش شود.
به آبتین نگاهی کرد که او پلک برهم گذاشت و انگار چیزی را تایید کرد.
با این‌کار آراز نیز او را در بر گرفت.
-خوابت چه بود؟ می‌توانی برایم بگویی؟
سایه از گریه به هق‌هق افتاده بود. آراز دستش را دراز کرد تا کسی قمقمه‌ای به او بدهد. آبتین نزدیک‌ترین فرد بود پس درنگ نکرد و قمقمه را به دست آراز داد.
-جرعه‌ای آب بنوش تا آرام شوی؛ سایه! به من بنگر.
سرش را بالا آورد و اشک‌هایش را پاک کرد. از آراز کمی فاصله گرفت که او قمقمه را روی لب هایش گذاشت و گفت:«بنوش.»
وقتی اندکی آرام‌تر شد تشکر کرد‌ و کمی خجالت کشید که اینگونه بی پروا خود را در آغوش آراز انداخته بود آن هم در حضور دونفر دیگر.
آریا گفت:
-می‌خواهی خوابت را تعریف کنی؟
مکثی‌ کرد و سپس خوابش را که سری قبل دیده بود بازگو کرد.
-اما این سری همه چیز انگار واقعی‌تر به نظر می‌اومد. این‌بار آراز…آراز توی دستای من داشت جون می‌داد.
آبتین به خود لرزید. این نشانه‌ی خوبی نبود آن‌هم درست قبل از روزی که باید دوباره با دشمن رو به رو می‌شدند.
-من نمی‌تونم. نمیام؛ اگه قرار باشه همتون بمیرین یا اتفاقی بیفته اونم درست جلوی چشمام من نمیام و بر می‌گردم.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 40) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

بالا