آتش از هر سو زبانه میکشید؛ همه با ترس و وحشت به دنبال راه خروج بودند. دود هر لحظه بیشتر و دما هر لحظه گرمتر میشد.
نفهمید چه شد؛ وقتی به خودش آمد که بیتا، دوست صمیمیاش، فریاد زنان درب اتاق را گشود و گفت:
- آتیش! سایه زود باش همه جارو آتیش گرفته. فرار کن!
یک نگاهش به دوستش بود و یک نگاهش به درب. دود و آتش در فضا رو به افزایش میرفت و باعث سرفه جفتشان میشد. سایه بیچاره امشب را آمده بود که آنجا بماند اما هم اکنون…
-تورو خدا زود باش. من پایین منتظرت میمونم! عجله کن!
منتظر نماند و با عجله و گریه بیرون رفت اما درب را باز گذاشت تا سایه نیز آنجا را بتواند ترک کند.
کوله پشتی اش را به دوش انداخت و به سمت خروجی دوید، پله های ساختمان را با عجله پایین میرفت اما ترسی که او داشت، به جان تک تک اعضای ساختمان نیز افتاده بود؛ گرچه دوستش بیتا درب را برایش باز گذاشته بود اما استرس و ترس, نه تنها در رفتار او آشکار بود؛ بلکه گریبان خودش را هم گرفته بود. هرکسی به دنبال راهی برای بیرون رفتن از آن جهنم سوزان میگشت. ذهنش در عین حال که در حال پردازش آن موقعیت اضطراری بود، به بدن فرمان تلاش برای بقا را می داد.
سقلمه ای که به پهلویش خورد، باعث شد سه پله اخر را سقوط کند و با آرنج روی زمین فرود بیاید؛ درد در جانش پیچید و همین اتفاق سرعت او را گرفت و شرایط را بدتر از قبل کرد.حال که سه طبقه ساختمان را پایین آمده بود و چندین متر با خروجی بیشتر فاصله نداشت، وقت درنگ نبود. سریع خودش را جمع و جور کرد و درد دستش را نادیده گرفت اما درست قبل از اینکه پایش به بیرون برسد تکه چوبی بزرگ سقوط کرد و مانع راهش شد. چوب آنقدر سنگین و سوزان بود که نمیتوانست آن را تکان دهد. پس چرا کسی برای نجاتش نمی آمد؟ چرا درست باید نرسیده به درب، زمین بخورد؟ چرا او باید آخرین نفر میبود و درست قبل از خروج، آن تکه چوب لعنتی راهش را سد میکرد؟
نمیتوانست نفس بکشد؛ هوا هر لحظه کم و کمتر میشد و نفس کشیدن نیز دشوارتر.
بیتا که تازه نبود او را حس کرده بود با گریه داد میزد:
- سایه کجاست؟ سایه؟ سایه! وای نه خدایا جواب بقیه رو چی بدم؟
میخواست دوباره به داخل برگردد که دستی مانع او شد.
- کجا داری میری دختر؟ اون داخل جهنمه! ساختمون الانه که بریزه.
با گریه رو به مرد مسنی که پیش رویش بود چشم دوخت.
- چی؟ ولی دوستم هنوز نیومده بیرون. اون هنوز داخله! دوستمو نجات بدید!
فریادها و بیتابی بیتا را میشنید اما نمیتوانست کاری کند. خودش نیز گریه میکرد و دنبال راه فرار میگشت اما بی فایده بود.
حس میکرد هیچ راه نجاتی ندارد، میدانست که این آخر کار است.
فکر نمیکرد داستان زندگی اش در بیست و سه سالگی به پایان برسد؛ آن هم درست شش سال بعد از اینکه حادثه ای مشابه، کل خانواده اش را از او گرفت.
کمکم بدنش سنگین میشد؛ حتی دیگر صدای هیاهو و صدای فریادها و تکاپوی افراد را نمیشنید؛ چشمانش رو به بسته شدن می رفت و تنها چند ثانیه کافی بود که قبل از آنکه دود ریه هایش را بگیرد، از شدت شوک و ترس هوشیاری اش را از دست بدهد. آخرین چیزی که در دلش گفت را فقط خدا شنید و شاید هم، یک نفر دیگر… .