درحال تایپ رمان سایه‌ی خاکستر| اهور‌ا مهر کاربر انجمن چری بوک

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162

کد076

به نام ایزد یکتا
نام رمان: سایه‌ی خاکستر
نویسنده: اهورا.مهر
ژانر: اساطیری-عاشقانه-تخیلی
ناظر: @مستر کیان

خلاصه:
حادثه‌ای که باید منتهی به مرگ و سرنوشتی که باید دوباره تکرار می‌شد؛ تبدیل می‌شود به پلی به جهان دیگر .فردی که از چنگال مرگ نجات پیدا کرد‌ آیا می‌تواند خودش ناجی جان دیگری شود و در دنیایی ناشناخته اینبار نیز چون سایه، از مرگ بگریزد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
1000011845.jpg



نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛

|قوانین تالار رمان|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

بعد از نقد و تگ اثر خود ميتوانيد درخواست جلد بدهيد
|درخواست جلد آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید
|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|


باتشکر
مدیریت تالار
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
سخن کوتاه:
ایده‌ی این رمان وقتی به ذهنم اومد که دبیرستانی بودم و هرچند که نتونستم توی دفترم هیچوقت تمومش کنم اما با همون روند میخوام ادامه‌اش بدم و هر نقد یا تشویق به درد بخوری که باشه رو با جون و دل قبول می‌کنم.
برای من تعداد لایکا مهم نیست مهم اینه که چند نفر از داستان خوششون اومد و تونستن باهاش ارتباط بگیرن.
کوچیک شما اهورا
 
آخرین ویرایش:

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
مقدمه:
هنگامی که می‌بایست به شهری دیگر سفر کرد فقط یک جمله نصیحت راه است « به کسی اعتماد نکن و مراقب خودت باش» حال چه می‌شود اگر این سفر نه به فاصله یک شهر، بلکه به فاصله‌ی یک جهان باشد؟ به چه کسی می‌توان اعتماد و چه کسی را می‌توان دوست خطاب کرد؟ آیا خوب همیشه خوب، و بد همیشه بد می‌ماند؟​
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
آتش از هر سو زبانه می‌کشید؛ همه با ترس و وحشت به دنبال راه خروج بودند. دود هر لحظه بیشتر و دما هر لحظه گرم‌تر می‌شد.
نفهمید چه شد؛ وقتی به خودش آمد که بیتا، دوست صمیمی‌اش، فریاد زنان درب اتاق را گشود و گفت:
- آتیش! سایه زود باش همه جارو آتیش گرفته. فرار کن!
یک نگاهش به دوستش بود و‌ یک نگاهش به درب. دود و آتش در فضا رو به افزایش می‌رفت و باعث‌ سرفه جفتشان می‌شد. سایه بی‌چاره امشب را آمده بود که آن‌جا بماند اما هم اکنون…
-تورو خدا زود باش. من پایین منتظرت می‌مونم! عجله کن!
منتظر نماند و با عجله و گریه بیرون رفت اما درب را باز گذاشت تا سایه نیز آن‌جا را بتواند ترک کند.
کوله پشتی اش را به دوش‌ انداخت و به سمت خروجی دوید، پله های ساختمان را با عجله پایین می‌رفت اما ترسی که او داشت، به جان تک تک اعضای ساختمان نیز افتاده بود؛ گرچه دوستش بیتا درب را برایش باز گذاشته بود اما استرس و ترس, نه تنها در رفتار او آشکار بود؛ بلکه گریبان خودش را هم گرفته بود. هرکسی به دنبال راهی برای بیرون رفتن از آن جهنم سوزان می‌گشت. ذهنش در عین حال که در حال پردازش آن موقعیت اضطراری بود، به بدن فرمان تلاش برای بقا را می داد.
سقلمه ای که به پهلویش خورد، باعث شد سه پله اخر را سقوط کند و با آرنج روی زمین فرود بیاید؛ درد در جانش پیچید و همین اتفاق سرعت او را گرفت و شرایط را بدتر از قبل کرد.حال که سه طبقه ساختمان را پایین آمده بود و چندین متر با خروجی بیشتر فاصله نداشت، وقت درنگ نبود. سریع خودش را جمع و جور کرد و درد دستش را نادیده گرفت اما درست قبل از اینکه پایش به بیرون برسد تکه چوبی بزرگ سقوط کرد و مانع راهش شد. چوب آنقدر سنگین و سوزان بود که نمی‌توانست آن را تکان دهد. پس چرا کسی برای نجاتش نمی آمد؟ چرا درست باید نرسیده به درب، زمین بخورد؟ چرا او باید آخرین نفر می‌بود و درست قبل از خروج، آن تکه چوب لعنتی راهش را سد می‌کرد؟
نمی‌توانست نفس بکشد؛ هوا هر لحظه کم و کمتر می‌شد و نفس کشیدن نیز دشوارتر.
بیتا که تازه نبود او را حس کرده بود با گریه داد می‌زد:
- سایه کجاست؟ سایه؟ سایه! وای نه خدایا جواب بقیه رو چی بدم؟
می‌خواست دوباره به داخل برگردد که دستی مانع او شد
.
- کجا داری میری دختر؟ اون داخل جهنمه! ساختمون الانه که بریزه.
با گریه رو به مرد مسنی که پیش رویش بود چشم دوخت.
- چی؟ ولی دوستم هنوز نیومده بیرون. اون هنوز داخله! دوستمو نجات بدید!
فریادها و بی‌تابی بیتا را می‌شنید اما نمی‌توانست کاری کند. خودش نیز گریه می‌کرد و دنبال راه فرار می‌گشت اما بی فایده بود.
حس می‌کرد هیچ راه نجاتی ندارد،‌ می‌دانست که این آخر کار است.
فکر نمی‌کرد داستان زندگی اش در بیست و سه سالگی به پایان برسد؛ آن هم درست شش سال بعد از اینکه حادثه ای مشابه، کل خانواده اش را از او گرفت.
کم‌کم بدنش سنگین می‌شد؛ حتی دیگر صدای هیاهو و صدای فریادها و تکاپوی افراد را نمی‌شنید؛ چشمانش رو به بسته شدن می رفت و تنها چند ثانیه کافی بود که قبل از آنکه دود ریه هایش را بگیرد، از شدت شوک و ترس هوشیاری اش را از دست بدهد. آخرین چیزی که در دلش گفت را فقط خدا شنید و شاید هم، یک نفر دیگر…
.
 
آخرین ویرایش:

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
***
- برای امروز کافیست.
دانه‌های درشت عرق روی چهره هردونفر آشکار بود و خستگی از صورتشان می‌بارید اما هیچ‌کدام لب به اعتراض نمی‌گشودند. یکی از آن‌ها حق اعتراض به خودش نمی‌داد و دیگری این تمرین برایش یک سرگرمی حساب می‌شد. قمقمه های آب را برداشتند و هرکدام جرعه ای از آب خنک درون آن نوشیدند. از همان راهی که آمده بودند راه برگشت را در پیش گرفتند که در میانه های راه نجوایی به گوش یکی از آن‌ها رسید. چیزی شبیه التماس با لحنی عاجزانه و پرتمنا.
«خدایا نجاتم بده؛خواهش می‌کنم»
سرش را به سمت دیگری چرخاند و پرسش‌گرانه به او نگاه کرد.
- تو نیز شنیدی؟
فرد ریز جثه‌تر که جا خورده بود با تعجب «نه» کوتاهی گفت؛ اما قبل از آنکه بتواند حرفش را ادامه دهد مرد عضلانی تر که بار اول هم صدا را شنیده بود دوباره تکرار کرد:
- از آن سمت می‌آید.
صدا هر لحظه کم و کمتر می‌شد و رو به خاموشی می‌رفت. گرچه خسته بودند اما روی سبزه ها به سمتی که آریا آن نجوا را شنیده بود، دویدند. چیزی که چشمانشان می دید را باور نمی‌کردند. روی یک تنه درخت حفره ای ایجاد شده بود که مثل پنجره تصویری در آن نمایان بود، تصویر جسمی نیمه جان درون شعله های آتش.
- باید خودش باشد، صدا درست از همین جا می‌آمد.
- اما این دیگر چیست؟
دیگری دستش را درون حفره برد که در کمال ناباوری از حفره رد شد و به آن طرف رفت. می‌‌توانست گرما و حرارت را با دستش حس کند اما وقتی دوباره دستش را بیرون می‌کشید دما و همه چیز مثل روز اول بود. این یک حفره عادی نبود، بلکه دریچه‌ای است که به جایی دیگر گشوده شده بود.
- دانا، من به آن‌ طرف می‌روم تا نگاهی بیندازم. کسی آن طرف این دریچه کمک می‌خواست. من صدایش را شنیدم.
کسی که دانا خطاب شده بود برای لحظه‌ای مکث کرد.
- اما اگر یکی از حقه های دشمن باشد چه؟ نمی‌توان بی‌گدار به آب زد فرمانده.
- و اگر واقعا جان بی گناهی در خطر باشد و درنگ من باعث کشته شدن او در آتش شود چه؟
لحن محکم و دلیل قاطعی که فرمانده آورد، راه را برای هرگونه اعتراض بست. گرچه خودش نیز نمی‌دانست آن طرف چه چیزی در انتظارش است، اما ترس برای او معنا و مفهومی نداشت.
وارد حفره شد و درون شعله های آتش جسمی را دید که بی‌هوش روی زمین افتاده و آتش هرلحظه به او نزدیک‌تر می‌شود. بدون مکث کردن او را انگار که هیچ وزنی نداشته باشد، بلند کرد و روی شانه اش انداخت و از همان جایی که وارد شده بود دوباره خارج شد که به محض خروج او، دریچه بلافاصله پشت سرش بسته شد؛ طوری که انگار از همان اول وجود نداشته.
او‌ را با عجله زیر همان درخت روی زمین خواباند و سرش را به بینی‌اش نزدیک کرد.
- زنده است!
هردو به جسم دخترک خیره شدند؛ موهای نیمه بلندش با آشفتگی دور ا‌و پخش شده بودند و روی صورتش سیاهی و دوده‌ی ناشی از آتش سوزی نشسته بود. چشم‌هایش بسته بودند و به نظر آریا صورتش معصوم می آمد. هر دو در انتظار این بودند که دخترک دوباره چشم‌هایش را بگشاید.
 
آخرین ویرایش:

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
پلک‌هایش را آرام گشود. هنوز تار می‌دید اما اولین چیزی که به چشمش خورد، سایه‌ی دو مرد بود که بالای سرش نشسته بودند. آن دو نفر که انگار منتظر بودند هر لحظه دخترک به هوش بیاید با دیدن او که از جایش تکان خورد و چشمانش را باز کرد، به او‌ نزدیک‌تر شدند.
در جایش نشست و سر دردناکش را میان دستانش گرفت.
- حالتان چطور است؟
سایه به کسی که این سوال را پرسیده بود، نگاهی انداخت؛ پسری کمی لاغر با دماغی کشیده و چشمان درشت قهوه‌ای که همرنگ موهایش بود.
نمی‌دانست چه بگوید، هم خوب بود و هم نه. ذهنش کم کم شروع به کار کرد؛ آتش سوزی، ساختمان، بیتا… .
اما چیز دیگری نظرش را جلب کرد و مثل پتک بر سر او فرود آمد. او اکنون روی چمن‌های یک دشت، زیر سایه‌ی یک درخت نشسته بود و دو مرد غریبه با لباس‌هایی عجیب و لحن‌ صحبتی عجیب‌تر روبه روی او نشسته بودند.
با ترس و تعجب پرسید:
- من کجام؟ بیتا کجاست؟
ترسی دیگر به دلش افتاد.
- نکنه... نکنه من مردم؟ اینجا کجاست؟ شما… .
- نه تو مردی و نه ما چیزی به جز انسان‌هایی معمولی هستیم، اینجا نیز سرزمین آناهید است. ما تو را از میان شعله‌های آتش بیرون کشیدیم.
سایه نگاهش به مرد هیکلی‌ای افتاد که با او سخن می‌گفت. چهره‌اش آفتاب سوخته‌تر از دیگری بود و خشن‌تر سخن می‌گفت. مجال فکر کردن به سایه را نداد و بلافاصله گفت:
- برخیز؛ تا هوا تاریک نشده بهتر است تو را به جای امنی ببریم تا در موردت تصمیم‌گیری شود.
سایه کمی خود را عقب کشید.
- من که شماها رو نمی‌شناسم، چرا باید باهاتون بیام؟
حرف دلش را زد. چگونه می‌توانست به دو مردی که تازه دیده بود و نمی‌شناخت، اعتماد کند؟
آریا که حرف‌های او را درک می‌کرد، گفت:
- پس ترجیح می‌دهی اینجا بمانی و خوراک درندگان شوی؟ یا گیر افرادی بیفتی که معلوم نیست چه در سر دارند؟
نفسی گرفت و لحن صحبتش را کمی آهسته‌تر کرد.
- می‌دانم که به ما اعتماد نداری، ما نیز تو را مجبور به انجام کاری نمی‌کنیم اما با این وضع بهتر است اینجا نمانی.
و به لباس‌های کثیف و وضع آشفته‌ی سایه اشاره کرد. نه تنها لباس‌هایش، بلکه صورتش هم وضع بهتری نداشت. لب‌هایش رنگ و رو رفته بودند و معلوم نبود تا چه اندازه صدمه به او وارد شده است و چه مدت در آتش گرفتار بوده.
-دست کم بگذار طبیبی تو را ببیند؛ شاید صدمه‌ای جدی دیده باشی.
نگاهی به خودش انداخت و دید که حق با اوست. از سر جایش بلند شد، هنوز کمی سرگیجه داشت و زمان می‌خواست تا همه چیز را هضم کند. هیچکدام از این اتفاقات را درک نمی‌کرد و به هیچکس و هیچ چیز اعتمادی نداشت، اما فعلا تنها راه باقی مانده برایش این بود که همراه آن دو نفر برود تا به جایی برسد.
 
آخرین ویرایش:

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
در طول مسیر حرفی نزد و فقط به اطرافش نگاه می‌کرد؛ مسیری خاکی که از بین دشت سرسبز عبور می‌کرد. هیچ اثری از ساختمان های بلند و‌ سر به فلک کشیده نبود و هوای تازه و بوی گل ها، شامه‌اش را نوازش می‌داد. سوالات زیادی در سرش جولان می‌داد. کجا بود؟ به کجا می‌رفت؟ آنهایی که او را همراهی می‌کردند چه کسانی بودند؟ چرا عجیب و غریب لباس پوشیده بودند و‌ چرا لحن صحبت کردنشان هم زمین تا آسمان با او فرق می‌کرد؟
سکوت بینشان را آریا شکست و مجال بیشتر فکر کردن را به او نداد.
- می‌دانم که به هیچ‌یک‌ از ما اعتماد نداری و‌ سوالات زیادی نیز همانند ما در سر داری، اما یک چیز را بدان که تا گناهکار نباشی، از ما به تو گزندی نخواهد رسید.
آریا که جلوتر از همه حرکت می‌کرد، از شانه نیم نگاهی به دخترک انداخت. برای اطمینان، او بین آریا و دانا حرکت می‌کرد.
- نامت چیست؟
- سایه؛ اسم شما چیه؟
آریا با لحنی آرام پاسخ داد؛ می‌دانست دخترک ترسیده.
- آریا، فرمانده محافظان سرزمین آناهید و فردی که پشت سر توست نامش داناست، ولیعهد سرزمین ما.
سایه برگشت و به دانا نگاهی کرد که او با سخاوت لبخند گرمی به روی سایه پاشید.
- سایه؛ اسم زیبایی داری. میتوانم بپرسم این بانوی جوان چند ساله است؟
- بیست و سه.
دانا ادامه داد:
- قبل از اینکه بپرسی من هم می گویم من بیست و چهار ساله ام و فرمانده سی سال سن دارد.
برخلاف آریا که هیکل بزرگ و روحیه‌ی خشنی داشت، دانا لاغر اندام و مهربان بود یا لااقل اینگونه تظاهر می‌کرد؛ چرا که صورتش نیز مثل دیگری با یک اخم بزرگ پوشیده نشده بود .اما سرزمین آناهید؟ ولیعهد؟ این چیزها دیگر از کجا آمده بودند؟
آریا گفت «رسیدیم» که باعث شد سایه توجهش را به روبه‌رویش جلب کند. شهری که دور تا دور آن توسط دیوار های بلند برای حفاظت از آن پوشیده شده بود و راه ورودی آن دروازه ای بزرگ و سنگی بود که بالای آن دو دیده‌بان به چشم می‌آمد.
- از درب فرعی به قصر می‌رویم، نمیخواهم توجه مردم را جلب کنیم.
در کنار یکی از ستون های سنگی، بوته ای قرار داشت که آریا با رد کردن آن، به درب کوچکی اشاره کرد.
- از این‌طرف.
وارد دالان تنگ و تاریکی شدند که می‌توانستند به زور جلوی پایشان را ببینند اما پس از خروج از درب دیگر در انتهای دالان ، به کنج محوطه ای رسیدند که درون حیاط قصر بود.
سایه به دور و اطراف نگاهی انداخت، زبانش از آنچه می دید بند آمده بود. قصری بلند به رنگ سپید با ستون هایی کار شده و زیبا که می‌درخشیدند و محوطه ای بزرگ که در وسط آن حوض و آب‌نمایی بود به شکل زنی که یک جام را در دست داشت و از آن جام، آب به بیرون می ریخت. در زیر هر ستون نیز سربازانی با کلاه خود و زره و نیزه‌ای در دست، قرار داشتند. حتی در فیلم‌هاهم چنین چیزی را ندیده بود.
رشته افکارش با صدای آریا پاره شد.
- دانا، او را به اتاق من ببر بدون اینکه کسی متوجه شود. من نیز می‌روم تا این موضوع را با پادشاه در میان بگذارم. اگر آبتین را یافتی او را ببر تا نگاهی به او بیندازد و اگر نه یکی دیگر از طبیبان را.
دانا از فرمانده خود اطاعت کرد اما سایه گیج شده بود که چرا با اینکه او ولیعهد است، از آریا اطاعت می‌ کند؟
 
آخرین ویرایش:

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
***
کلاغی از ر‌وی شاخه پرید و به سمت قصر اربابش به پرواز در آمد؛ قصری که معماری‌اش همچون صاحبان آن ، خشن و تاریک بود.
از پنجره کوچکی وارد شد و روی شانه اربابش نشست؛ مردی با موهایی به رنگ شب و چشمانی به رنگ خاکستری‌ که هرلحظه از زیر آن‌ها، آتش شعله ور می‌شد؛ ابروهایش مثل همیشه درهم بود و رد زخمی کهنه انتهای آن خودنمایی می‌کرد.
سر حیوان را کمی نوازش کرد.
-مثل اینکه حرفی برای گفتن داری نواریل؛ سخن بگو.
کلاغ از روی شانه‌اش روی زمین نشست و با قدرت اربابش به مردی سیاهپوش تبدیل شد و جلوی او زانو زد.
-شاهزاده‌ی من!
با اشاره دست شاهزاده‌اش تمام جریان را از آنچه دیده بود برایش تعریف کرد. از بازشدن یک دریچه، رفتن آریا درون آن و نجات یک دختر، و سپس بردن او به همراهشان.
-جالب شد؛ پس می‌گویی‌ آریا و دانا آن‌جا بوده‌اند و تو خودت نیز به چشم دیدی؟
-بله سرورم.
از روی تخت پادشاهی که به آن تکیه داده بود بلند شد؛ ردای سیاه‌رنگی که در بین آن نقوش طلایی به چشم می آمد پشت سرش روی زمین کشیده شد. اندکی فکر کرد و تار مویی را که روی صورتش افتاده بود، کنار زد.
-فعلا برو و خبر جمع کن و فقط هرچه را دیدی به من بگو و نگذار کسی باخبر شود.گرچه فکر نمی‌کنم چیز مهمی باشد؛ اما باید پیش از هر اقدامی دست نگاه داشت و فقط از دور برای مدتی شاهد بود.
کمی مکث کرد و تشری زد.
-نواریل!
-بله سرورم؟
قدمی به نواریل که هنوز روی زمین در مقابلش زانو زده بود، نزدیک شد.
-کسی از این قضیه خبر دار نشود! فهمیدی؟ مخصوصا پدرم.
نواریل سرش را به نشانه اطاعت خم کرد.
-امر امر شماست شاهزاده آراز.
دوباره جوان را به شکل کلاغ در آورد و به جایگاهش تکیه داد. در حالی که افکار زیادی در سرش بود زیر لب گفت:
-جالب شد؛ شاید اصلا خودم باید از نزدیک او‌ را ببینم؛ یک دختر.
ساده ترین چیز در دنیا برای او دختر‌ها بودند چرا که به راحتی با زیبایی ها و جذابیت فریبنده‌اش می‌توانست قلب آن‌ها را تصاحب کند؛ اینبار هم شاید لازم بود یک بازی دیگر را شروع کند.
کلاغ قارقاری کرد و دوباره از همان پنجره ای که وارد شده بود به بیرون رفت.
آراز دوباره به تختش تکیه داد و این‌بار جرقه‌ی تازه ای در ذهنش پدیدار شد؛ دلش می‌خواست خودش کمی وارد بازی شود اما به دنبال موقعیت مناسب می‌گشت. چیزی در درونش می‌گفت که این موقعیت چندان دور نخواهد بود.
 
آخرین ویرایش:

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
***
دور میزی نشسته بود که درون تالاری بزرگ، پشت ستونهای راهروی اصلی قرار داشت. کنار او آریا روی صندلی اش لم داده و عمیقا فکرش درگیر بود. پس از آنکه دانا او را به اتاق آریا برده بود توانست کمی خود را تمیز کند و یک دست از لباس های آماده ای را به تن کند که به فرمان دانا برایش سریعا اورده شد و تقریبا هم اندازه او بود. چیزی حدود یک ساعت در اتاق منتظر‌ ماند و طی این مدت طبیبی به او رسیدگی کرد و تایید کرد که حالش خوب است تا بالاخره آریا پس از اتمام کارش نزد پادشاه، به سراغ او آمد و با یکدیگر به اینجا رسیدند.
‌دستی به لباسش کشید و دوباره به آن نگاهی انداخت. شلواری گشاد و سفید که مچ آن با کش تنگ می‌شد و لباسی سرمه ای رنگ و بلند با دو چاک در کناره هایش که تقریبا تا پایین زانویش می‌رسید. دور کمر لباس با یک کمربند پهن سفت می‌شد و فرم زیبایی به جنس نرم پارچه می‌داد. لباس ها همانند هرچیز دیگری در آن‌جا برایش تازگی داشت. در دلش، تالار بزرگ و سفید رنگی که در آن بودند را تحسین کرد؛ ستون هایی مرتفع با نقوش حک شده بر روی آن؛ دو تخت سفید و طلایی با نقوش امواج آب بر رویشان که در فاصله کمی از میز گرد ، جایی که نشسته بودند، درون بخش اصلی تالار قرار داشت.
رشته افکارش با باز شدن درب بزرگ تالار پاره و همزمان نگاه آریا نیز به طرف درب دوخته شد. دانا به همراه مردی سالخورده وارد شدند و رو به روی آن‌ها نشستند. آریا به احترام مرد از جای خود برخواست و هنوز سلام نکرده، مرد و زنی دیگر وارد شدند که به خاطر تاجی که به سر داشتند و تفاوت نقوش لباسهایشان، سایه فهمید که احتمالا پادشاه و ملکه هستند.
همه به یکدیگر درود فرستادند و هر شش نفر آنان دور میز نشستند و به فرد تازه وارد نگاهی انداختند.
آریا سکوت را شکست.
-درود بر همگان. می‌دانم که این جلسه را فورا و بی اطلاع قبلی تشکیل دادیم اما پس از صحبت خصوصی با پادشاه صلاح را بر این دیدیم که ماجرا را فقط به افراد معتمد اطلاع دهیم. چرا که اتفاقاتی در حال وقوع است.
پادشاه پرسید:
-پس جناب آبتین کجاست؟
-سرگرم مداوای زخم سربازان و کارهای همیشگی. می‌دانید که نجات جان انسان‌ها برای او بیشتر از چنین جلساتی اهمیت دارد.
رادمهر یا همان پادشاه به جای عصبانی شدن، لبخندی از روی رضایت به چهره نشاند و منتظر ماند تا آریا حرف بزند.
او ماجرای نجات دادن سایه را برای همه تعریف کرد که باعث شد جمع چند ثانیه ای در سکوت فرو برود.
-چرا خودت چیزی نمی‌گویی دخترم؟ آیا حرف های آریا را تایید می‌کنی؟
سایه به جمع غریبی که در آن بود نگاهی کرد. دلشوره و اضطراب داشت و نمی‌دانست چه بگوید چرا که کسی را نمی‌شناخت. از آن طرف هضم این ماجرا برایش کمی سخت بود چرا که خودش نیز از دریچه ای که باز شده بود اطلاعی نداشت.
-رادمهر او‌ ترسیده. چهره‌اش را ببین؛ از راه نرسیده ما او را به اینجا آوردیم و حتی بدون اینکه بداند ما کیستیم روی این صندلی نشسته.
به ملکه، زن زیبایی که موهای بلند و مشکی اش دور تا دور او ریخته بودند و کنار پادشاه نشسته بود، نگاهی انداخت. حق با او بود؛ اتفاقاتی که برایش افتاده بود آن هم در زمان کم و به چنین سرعتی بیشتر شبیه به خواب بودند تا واقعیت. فقط امیدوار بود که هرچه زودتر از این خواب بیدار شود.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 40) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

بالا