رسیده ام به لحظه ای که غم نشانه میکند
که دستهایم اینچنین تو را بهانه میکند
رسیده ام به لحظه ای که بودنت خیال نیست
نفس زدن کنار تو برای من محال نیست
چه آیه ای برای تو خدای من نزول کرد
چه اعتمادی از بر نگاه تو افول کرد
به قهوه چشم تو که نماز من نماز نیست
به مرگ بعد رفتنت اجل مرا نیاز نیست
غربت من به وسعت قهوه چشم مسـ*ـت توست
حیاط خاکستری ام در گرو دو دست توست
کافر نفرین شده تا ابد افگار منم
پیکر پاره پاره زخمی بر دار منم
نرگس صرافان، طوسی