درحال تایپ فن‌فیکشن خاکستر نیلوفر آبی | فاطمه.ع کاربر انجمن چری بوک

ballerina

منتقد کتاب
منتقد کیفی
کتابخوان
نویسنده فعال
Jul 13, 2025
69
رن در حالی که به سمت خروجی می‌رفت، به اینویی گفت:
- آماده باش، تحلیل‌هات کامل نیست.تحلیل‌هات ناقصن. خودتو برای شگفتی‌های بعدی آماده کن.
صدایش هیچ هیجانی نداشت، اما در عمق آن هشداری پنهان بود.
فوجی دستانش را در جیبش فرو برد و زیر لب گفت:
- ملکه یخی امروز درس جدیدی به ما داد... گاهی سردترین یخ‌ها هم می‌تونن ذوب شن.
«طلسم یخی، اولین بار بود اینجا ازش استفاده می‌کردم. کایدو فکر می‌کرد مار خشمگینش ته‌خطه؟ بامزه‌ست. همه فکر می‌کنن من فقط یه ماشین مسابقه‌ی بدون احساسم. ولی امروز... امروز یه چیز دیگه بود.»
پاهایش در راهرو حرکت می‌کردند، اما ذهنش، جای دیگری بود.
برف می‌بارید.
زمین متروکه‌ای در نیویورک، با تور پاره‌شده و یک راکت ترک‌خورده زیر پایش.
صدای یوما در باد پیچید:
- اگه احساست رو بندازی وسط، تنیست می‌میره. اگه بندازی بیرون، خودت می‌میری. راه سومت کو، رن؟
ریوگا از آن‌سوی زمین فریاد زد:
- فقط یه سایه‌ای. تو هیچ‌وقت خودت نبودی.
دستش یخ‌زده بود. ولی راکت را بالا گرفت.
نفس عمیق. سکوت. و بعد ضربه‌ای که حتی برف را هم دچار شک کرد.
چشم‌های رن دوباره روی راهرو متمرکز شد.
«اون لحظه که توپ رو زدم، انگار‌نه‌انگار تو سیگاکو هستم. انگار دوباره اون زمین متروکه‌ی نیویورکه... جایی که فقط من و یوما و برف. حالا اینویی می‌خواد تحلیل کنه؟ خوشبختش کنم. هیچ‌کس نمی‌تونه راز طلسم یخی رو کشف کنه... مگه این که خودم بخوام.»
***
(ساعت ده صبح، حیاط مدرسه)
شاخه‌های افرا در حیاط مدرسه با نسیم ملایم صبحگاهی تاب می‌خوردند. رن روی چمن‌های نمناک دراز کشیده‌بود، ساعدبند نیلوفرآبی‌اش زیر نور خورشید می‌درخشید. هنوز خستگی پرواز دیروز در استخوان‌هایش حس می‌شد.
پایین چشمانش را باز کرد. سایه‌ای بالای سرش ایستاده‌بود.
- ببخشید... .
ساکونو چند ثانیه مکث کرد، انگشتانش به هم گره خوردند.
- مربی... می‌خواد شما رو ببینه.
صدایش کمی لرزان بود.
رن کامل چشم‌های مشکی‌اش را باز کرد. نگاهش مستقیم به چشمان قهوه‌ای درشت ساکونو دوخته شد. دخترک بی‌اختیار به عقب رفت.
- نیلوفرآبی تو مرداب هم زیبایی خودشو رو داره... لازم نیست خودت رو به خورشید برسونی تا دیده بشی.
این‌بار صدایش ترک کوچکی داشت، انگار از ته دل می‌آمد.
«چرا بهم گفت نیلوفرآبی...؟ مگه می‌دونه من هر روز ریوما رو تو تمرینات تماشا می‌کنم؟
اما اون نگاهش، انگار ته قلبم رو خونده‌بود. اصلاً شبیه بقیه نیست... هم ترسناکه، هم دلم می‌خواد بدونم بیشتر دربارش.»
چشم‌های ساکونو از این حرف گرد شدند، بی‌اختیار نگاهش به زمین تنیس پسران داد، ریوما را دید.
«این دختر... چشماش وقتی ریوما رو دید تغییر کرد. انگار دنیا فقط برای دیدن اون می‌چرخه. چقدر آشناست این نگاه... .
اما من دیگه اون رنِ ساده‌لوح نیستم، عشق فقط توپ و زمین تنیس رو خراب می‌کنه. بهتره حواسش رو جمع بازی کنه، نه پسرهایی که روزی ناامیدش می‌کنن.»
رن سریع بلند شده بود و کیف راکتش را برداشت.
- راه رو نشونم بده.
دیگر اثری از آن نرمی لحظه‌ی قبل در صدایش نبود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

ballerina

منتقد کتاب
منتقد کیفی
کتابخوان
نویسنده فعال
Jul 13, 2025
69
***

دفتر مربی ریوزاکی پر از عکس‌های قهرمانان بود؛ دیوارها با قاب‌هایی پوشیده شده‌بود که در آن‌ها چهره‌های سخت و مصمم بازیکنان گذشته لبخندهای یخ‌زده بودند. بوی چای سبزِ نیمه‌گرم در فضا پیچیده‌بود، و نور خورشید از پنجره‌ی نیمه‌باز، نوار باریکی از روشنایی را روی کف چوبی انداخته‌بود که مثل خط سرویسِ زمینِ تنیس، تا کنار میز ادامه می‌یافت.
روی میز، پرونده‌ای با جلد قرمز کمی باز مانده‌بود. کنج آن تا خورده و انگار بارها ورق خورده‌بود. نام «کازاما» به سختی روی جلد خوانده میشد. آقای اینوعه، گزارشگر ماهنامه‌ی تنیس، با لباسی مرتب و دوربینی آویخته از گردن، مقابل میز ایستاده‌بود؛ اخم ملایمی روی پیشانی‌اش نشسته‌بود.
- ازت می‌خوام امروز رو گزارش نکنی!
ریوزاکی به جای مشت کردن دستش، مداد قدیمی چوبی را بین انگشتانش چرخاند؛ همان عادت همیشگی‌اش، وقتی که دل‌نگران یا عصبی بود. نوک مداد از چرخش‌های پیاپی تیزتر شده‌بود، اما چشم‌هایش همچنان آرام و نافذ بودند.
اینوعه ابرو‌هایش را درهم کشید. صدایش لرز ملایمی داشت، اما سرکشی‌اش را پنهان نمی‌کرد
- چرا؟! چون دختره؟
ریوزاکی بی‌صدا از پشت میزش برخاست، با حالتی که بیشتر شبیه اعلام موضع بود تا صرفاً جابه‌جایی.
- مسئله جنسیت نیست؛ ما ترجیح میدیم رسانه‌ها فعلاً از این مسابقات با خبر نشوند.
به پنجره نگاه کرد. بیرون، درختان محوطه‌ی باشگاه در سکوتی سنگین ایستاده‌بودند. صدای پرنده‌ای دوردست به گوش می‌رسید.
- دلایلی داریم.
در ناگهان زده شد. با صدایی کوتاه اما قاطع.
در لحظه‌ای که در باز شد، سکوت فضا شکست. رن وارد شد. نور از پشت‌سرش آمد، صورتش نیمه‌تاریک و نیمه‌روشن شد، مثل بازیگر نمایشی که وارد صحنه می‌شود. نگاه یخ‌زده‌اش مستقیماً به اینوعه دوخته‌شد، که بی‌اختیار یک قدم عقب رفت.
- دلیلتون منطقی نیست، خانم ریوزاکی... فقط همین امروز رو گزارش نمی‌کنم.
او از کنار اینوعه گذشت، اما حتی لحظه‌ای مکث نکرد.
«چرا اینقدر اصرار دارن این مسابقات مخفی بمونه؟ اون دختر... رن اچیزن، نگاهش مثل برف‌های سرد کوه فوجی بود.
اما یه چیزی تو چشم‌هاش بود، حس خطر. اینجا قراره اتفاقی بیفته که نمی‌خوان کسی بدونش. من باید بگردم... شاید سوژه‌ی بهتری از یه گزارش ساده پیدا کنم.»
گزارشگر با قدم‌هایی سریع، ولی محتاطانه، خارج شد. صدای در، مثل نقطه‌ی پایان مکالمه بود.
- بشین.
ریوزاکی با همان صدای آرام، اما دستوری، به صندلی مقابل اشاره کرد. رن بی‌کلام نشست، زانوهایش را صاف نگه‌داشت و دست‌هایش را آرام روی آن‌ها گذاشت.
- پدرت گفته که تو کاپیتان تیم دختران بشی اما... .
ریوزاکی صندلی‌اش را کمی عقب کشید. آفتاب روی دسته‌ی صندلی‌اش افتاده‌بود و انعکاس چوب صیقلی، رنگ طلایی ملایمی پیدا کرده‌بود.
- تزوکا می‌خواد، اول ثابت کنی که لیاقتش رو داری.
«تزوکا کونیمیتسو... اسمش رو هم نشنیده‌بودم تا امروز. اما اگه فکر می‌کنه می‌تونه مثل بابا برام قانون بذاره، سخت در اشتباهه.
راکت‌هام رو آماده کردم. می‌خوام بدونن «اچیزن» بودن فقط یه اسم نیست، یه سلاحه.»
رن دستانش را مشت کرد. اما چهره‌اش تغییری نکرد. نگاهش همچنان یخ‌زده بود و به قاب عکس قهرمانان مرد دوخته‌شده‌بود؛ جایی که چهره‌ی تزوکا، محکم و جدی، مثل داوری در سکوت نظاره‌گر بود.
- اینویی ساداهارو، تحلیل‌گر تیم، فوجی شوسکه، نابغه تنیس و در آخر تزوکا کونیمیتسو، کاپیتان تیم... باید با این سه نفر مسابقه بدی.
رن به آرامی از جایش بلند شد. راکت را از کنار صندلی برداشت. صدایش سرد بود، مثل خنجر یخی:
- یک ساعت دیگه شروع می‌کنم.
در حالی که در را پشت‌سرش می‌بست، جمله‌ای را پرتاب کرد؛ نه از سر تکبر، بلکه از تصمیمی قطعی:
- به تزوکا بگو راکتش رو آماده کنه.
صدایش در راهرو طنین انداخت؛ مثل پژواکی از تصمیمی قطعی:
- من با نام خانوادگیم بازی نمی‌کنم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

ballerina

منتقد کتاب
منتقد کیفی
کتابخوان
نویسنده فعال
Jul 13, 2025
69
(زمین تنیس B، ساعت ۱۱:۳۰)
آفتابِ ظهر مثل تیغی گداخته بر زمین تنیس می‌تابید. سایه‌ی بازیکنان کش می‌آمد و جمع می‌شد؛ انگار ساعت شنی مرموزی زمان را برای نبرد بعدی اندازه می‌گرفت.
بادِ گرم، برگ‌های درختان اطراف را به خش‌خش انداخته بود؛ صدایی شبیه تشویق تماشاگرانی نامرئی. خطوط سفید زمین زیر نور خورشید چشمک می‌زدند، گویی از شدت گرما می‌سوختند.
قدم‌های رِن روی زمین طنین انداخت. کفش‌هایش روی شن‌های اطراف جیرجیر می‌کرد. راکتش، مثل شمشیری برای نبرد، روی شانه‌اش قرار داشت. دسته‌ی مشکیِ آن زیر آفتاب می‌درخشید.
نگاه یخ‌زده‌اش به اینویی افتاد که روی نیمکت، مشغول ورق زدن دفترچه سبزرنگش بود.
- هی ربات تحلیل‌گر... .
صدایش تیز و برنده بود، مثل تیغی هوا.
- اون یادداشت‌هایی که از بازی‌هام نوشتی، اینجا به دردت نمی‌خوره.
اینویی سرش را بالا گرفت و با صدای کنترل‌ شده‌‌بود:
- برد تو امروز هفتاد درصده اما... .
رن حرفش را قطع کرد و به‌سوی زمین رفت. بلند گفت:
- صبح مار شما شکست خورد، الان نوبته یک رباته...
نگاهش را به فوجی داد و آرام اما مثل برش چاقو روی گوشت.
- بعدش، یک روانشناس نابغه... .
سپس چشم‌های یخ‌زده‌اش به تزوکا دوخته شد.
- و در آخر یک کاپیتان.
سکوتی مرگبار فضا را گرفت، حتی باد هم‌ برای لحظه‌ای نفسش را حبس کرد.
رن لحظه‌ای نگاهش به مردی مو قهوه‌ای افتاد، چشم‌هایش روی او ثابت کرد.
«ریوما حتی زحمت معرفی‌شون رو هم به خودش نداد. عصری، تکنیکی که برات نگه‌داشتمو نشونت میدم که تا یه هفته راکت دست نگیری.»
رن بدون واکنش، خم شد و بند کفش سفیدش را محکم‌تر بست. جای سوختگی روی پایش را با جوراب پنهان کرد.
صدای قدم‌های آرام اوئیشی، سکوت را شکست. او وارد زمین شد و روی صندلی داوری نشست.
اینویی دفترچه‌اش را بست و به زمین آمد. بعد از قرعه‌کشی، رِن سرویس اولش را زد. توپ با چرخشی غیرممکن از تور گذشت. اینویی خودش را رساند، اما توپ به تور برخورد کرد.
- پانزده - صفر!
اینویی عینکش را جابه‌جا کرد و بی‌احساس به رِن خیره شد.
دوباره همان سرویس، و همان نتیجه.
- سی - صفر!
فوجی با لبخند ظریفی گفت:
- همین که هیچ واکنشی نشون نمیده داره اینویی رو به خطا می‌اندازه.
تزوکا ابرو بالا انداخت.
«این دختر دقیقاً داره نقطه‌ضعف اینویی رو هدف می‌گیره. اون وابسته به داده‌هاست و رن مدام متغیرها رو عوض می‌کنه.
اما این فقط پیش‌نمایشه. داره خودش رو برای یه چیز بزرگ‌تر ذخیره می‌کنه.»
- اون به توپ یه برش خاص می‌ده که برگشتش رو تقریباً غیرممکن می‌کنه.
هوا از گرمای ظهر می‌لرزید. سایه‌ها دراز شده بودند، انگار دنبال دزدیدن اسرار نبرد بودند.
اوئیشی دستش را بالا برد. صدایش مثل تیغی در سکوت فرود آمد:
- چهل - پانزده!
ریوما بطری پونچایش را به لب رساند. قطرات عرق از زیر لبه‌ی کلاه سفیدش روی پیشانی‌اش لغزیدند. مردمک‌های تیزش، مثل دوربین، حرکات رِن را زیر نظر داشت:
- این سرویس... رو تا حالا ازش ندیده بودم.

1. Ōishi Shūjirō
#part019
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 8) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا