پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927

سلام به شما دوستان چری‌بوکی و علاقه‌مند به هنر.
در خدمتتون هستیم با یه چالش جذاب و دیدنی.
🎉چالش عکس و کپشن: رنگ‌ها به روایت شما!

آماده‌اید که خلاقیت و چشم‌انداز هنری خودتون رو به نمایش بذارید؟
ما یک چالش هیجان‌انگیز هر دو هفته یک بار برای شما داریم! هدف اینه که با یک رنگ خاص دنیای اطراف‌تون رو ببینید، خلق کنید و با دیگران به اشتراک بذارید.

چطور شرکت کنید؟
1️⃣ یک عکس، نقاشی، طراحی دیجیتال یا هر چیزی که در اون رنگ انتخاب‌شده نقش اصلی و غالب رو داشته باشه، انتخاب کنید. ( می‌تونه اثر خلاقانه‌‌ی خودتون هم باشه)
2️⃣ برای اثر یک کپشن جذاب و مرتبط بنویسید؛ چیزی که حس و حال رنگ رو منتقل کنه و اثر شما رو زنده کنه.
3️⃣ اثر و کپشن خودتون رو همینجا برای ما ارسال کنید.

نکته: تاپیک این دوره تا ۱۵ روز باز هست و می‌تونید ارسال داشته باشید. بعد از تمام شدن فرصت، تاپیک بسته خواهد شد.
سورپرایز ویژه، به تمامی کسانی که در این چالش شرکت کنن، در پایان دوره
۲۰۰ پسند تعلق می‌گیره.

این فرصت شماست تا خلاقیت‌تون رو نشان بدید و چشم‌انداز جدیدی از رنگ‌ها بسازید
و با دیگر هنرمندان و علاقه‌مندان به هنر و عکاسی ارتباط برقرار کنید.


رنگ اولین دوره: قرمز ❤️
شروع چالش از همین امروز! آماده باشید تا با الهام از قرمز، جهان رو رنگی کنید
با ما همراه باشید و ببینید که هر رنگ چه داستانی می‌تونه بسازه…

«منتظر حضور گرم‌تون هستیم»​
 
آخرین ویرایش:

مهرسا

کتابخوان
کتابخوان
Sep 19, 2025
137
746c8928fabb9ad706d604cf91e65c54.jpg

بی‌تردید، به تو دلبسته مانده‌ام؛ به جانت، نگاهت، زبانت و هزار و یک زیبایی‌هایت.
مانده‌ام در این روزهای غربت، که چشمان عشق و دوست‌داشتنی‌ات را به رخ من کشی.
می‌دانی که؟ عاشق، مجنون را هر جوره دوست می‌دارد.
میلیاردها سال و قرن که بگذرد، در تاریخچه‌ی دیرینه‌ی کوچمان با قلمی خوش می‌نویسم:
«منتظر او ماندم، از اولِ صبحگاهی تا شبانگاه.
هر آنگاه که احساس دلتنگی مرا به جنون می‌کشاند،برای یاد آن روزها لباسی از جنس سرخ به تن می‌کنم. سرخی که نشاط و هیجان آن لحظه‌ها را یادآور می‌کند؛ و در آینه، به چشمانی می‌نگرم که هنوز بوی تو را دارند،به لب‌هایی که لبخندشان در نبودت پژمرده است، و به دلی که هرگز از تپیدن برایت دست نمی‌کشد.
اگر روزی بازگردی، خواهی دید که هنوز
در میان این جهانِ فراموشی،
دختری مانده است که نامت را چون دعایی بی‌پایان،
در دلِ شب تکرار می‌کند...»
 

tina_for.81

مدیر تالار موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
صفحه آرا
کتابخوان
نویسنده فعال
Jul 19, 2025
214
قلب عاشق من سال هاست در میان پوشش سرخ عشق پنهان شده است...
درون آیینه به خود که می‌نگرم؛ دائم می‌اندیشم که علاوه بر قلبم خود من هم اسیر رنگ سرخ شرم و عطش وصال شدم؛
چرا که مدت هاست تنها در پیراهن قرمز خود را برازنده و محبوب در نظر معشوق می‌پندارم... .
همچون آتش شور و اشتیاقی که در عشق هست، سرخ پوش شده‌ام اما همچنان همچون گل‌های رز صورتی و ملیحی که گاه و بی‌گاه به من هدیه می‌کنی سرزنده و شاداب و دلبسته‌ی تو هستم.
عهد بسته‌ام سال ها با همین پیراهن قرمز عشق و رزهای صورتی همچون روزهای اول با هیجان و آسودگی دوست دار تو بمانم.
nody-نقاشی-با-گلبرگ-1641756050.jpg
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
file_00000000914461f9a2f89776aab64e74.png

درون این کمدِ خاموش، هنوز نفس عشق جاری‌ست. لباسی که بر چوبِ سردِ خاطره آویزان است، هنوز بوی تو را دارد.
نه تنِ تو که روحِ تو میان چین‌های پارچه پنهان شده، در میان دکمه‌هایی که بسته نمی‌شوند و آستین‌هایی که در هوا، در جست‌وجوی آغوشی ناممکن مانده‌اند.
قرمزیِ پیراهن رنگ پارچه نیست، بلکه خونِ دلی‌ست که جا مانده در زمان. من هر شب به دیدارِ همین خلأ می‌آیم
جایی که تو نیستی، اما هنوز با منی. می‌دانم که لباس‌ها حرف نمی‌زنند، اما گاهی سکوتشان بلندتر از هر فریادی در جهان است. عشق ما، در تاریکیِ این قاب چوبی جاودانه شد؛ با نبودنی که از هر حضوری روشن‌تر است.
و من، در میان بوی چوب و پارچه هر بار که درب این کمد را باز می‌کنم، به دستانم نگاه می‌کنم و یادم می‌افتد که
عشق، همیشه نباید در جان بمیرد گاهی میان لباس‌هایی بی‌جان، هنوز زنده است.
 

دلارام

آوا پرداز
آوا پرداز
هنرمند
Aug 2, 2024
2,301
در پاییز با سمفونی رقص برگهای آتشین قرمز بدنیا اومدی مامانی وبابا اونقدر از تولد پسر درشت و زیبا روی خود خرسند بودند که نهایت نداره .
پاره ی تنم در سمفونی رقص برگهای رنکارنگ قرمز آتشینِ پاییز چشم بدنیا بازکردی.
همه خندان بودن وتو گریان .
تو شدی پسره پاییز طلایی وقرمز آتشین ومن شدم دختر زمستون
در سحر بدنیا اومدم وتو هرسال جشن تولد منو توصیف میکردی ومیگفتی گیسوکمندِخونواده در سمفونی آرام دانه های برف وکریسمس بدنیا اومده بادوچال گونه مثله خودم .
صدای گریه هایم بلند شده وبذنیا اومدم.
نمیدانستم در شبی تو خندان بودی وقهقهه های زیبایتت طنین انداز خونه ی مامان بزرگه بود .
ولی سحر بود تو نبودی وصدای درد ناک مادر که دادمیزد محبوبم برادرت رفت :( چرا عزیزم؟ چرا پاره ی تنم؟ مگه باهم عهد نبسته بودیم جز صدای خنده درچشمان مادرمون که حالا دارای نوه های زیادی بود صدایی شنیده نشود .
هر پنجشنبه شب آخرین نفر توبودی که صدای قدم هات در خونه ی مامان‌بزرگه طنین اندازمیشد وهمگی خصوصا فسقلیهای خونواده دست میزدن آخ جون دایی جون عموجون اومد.
ما منتظرت بودیم بله درسته خونه ی مامان بزرگه هزارتا قصه داره..،ولی پاره ی تنم رفتنت هزار قصه داره .
چرا گفتی من ازخدا خواستم اولین نفر باشم که دعوت حق را لبیک میگویم چون نمتونم داغ رفتن پاره های تنم رو ببینم؟
مادر دیگه نمتونه حتی به تنهایی راه برود کمرمون شکست.
ای عشقی که جایگزین بزرگ خاندان بودی .
دررویا به خوابم اومدی ....
هفتم برمزارت گل گزاشتیم دیگه نمتونستم برگردم خونه ی مامان بزرگه اونقدر گریسته بودم وازخدا گله وشکایت که آخه این بی انصافیه برای دومین باره... دوباره پدر جوانتر رو ازدست بدم .
برگشتم منزل دراتاقم گریان در آغوشم عکسهایمان وصدای خندیدن زیبایت در فیلم هایت برادر زاده ها و خواهرزاده ها اطرافت جمع میشدند کاری که الان بعداز رفتن غمناکت از دلارامت خواستارند که بایدسنگ صبوروبمب‌ انرژی باشه براشون یاحق*****
در رویا دیدم از اطراف مزارت پنهان شده بودی پشت تنه‌ی یک درخت همیشه سبز سرو ...
انگشت بر روی بینی گزاشتی و گفتی هیس کسی نفهمد من اینجام خواهری محبوبم دلارامِِ‌وجودم جایی نرفتم.
تو باید با رقص برگهای پاییزی وخش خش برگها در پاییز به زمستان و راه رفتن به روی برفها برسی من اینجام عزیزم همه جا همراهت هستم ازخواب پریدم وچشم گشودم دردستهایم عکس زیبایت بود وبوی عطر ادوکلن بِرَندِت دراتاقم پیچیده بود ولی تو نبودی واقعیت به همین سادگی و بی رحمی در دیوارهای اتاقم جولان میداد.
ازهمان روز دیدن عکسهایت ازکودکی تا نوجوونی وشنیدن موسیقی هایت دلارام روشاد میکنه .
پاییز فصل عشّآق است .
فصل دوباره مردن در زمستان ودوباره جوانه زدن در بهار. *****
SmartSelect_۲۰۲۵۱۰۱۹_۰۸۲۱۳۴_Google.jpg
 
آخرین ویرایش:

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
1l01o0qb.jpeg
گفته بودم دل می‌دهم به شرطی که دل نگه داری
گفتی امانتدار تر از من مگر برای تو هست؟!
خامت شدم و دلم را به دست تو دادم ولی...
حالا دلی شکسته و غرقِ خون به من پس دادی
 
بالا