همگانی عاشقانه‌های ویکتور هوگو

رهای انجمن

مدیر تالار آوا
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
ویراستار
مدرس کارگاه
صفحه آرا
آوا پرداز
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
هنرمند
کاربر فعال تالار
Jul 1, 2023
2,642
به او گفت: «مطمئنم که رازهایی داری، یکی از رازهایت از بقیه بزرگتر نیست؟» ویکتور اعتراف کرد که رازهایی داشته و یکی از رازهایش از بقیه بزرگتر است. آدل فریاد زد: «درست مثل من! خوب، زود باش، بزرگترین رازت را به من بگو و من هم رازم را به تو می‌گویم.» ویکتور جواب داد: «بزرگترین رازم این است که دوستت دارم.» آدل درست مثل پژواک صدا گفت: «بزرگترین رازم این است که دوستت دارم.»
 

رهای انجمن

مدیر تالار آوا
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
ویراستار
مدرس کارگاه
صفحه آرا
آوا پرداز
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
هنرمند
کاربر فعال تالار
Jul 1, 2023
2,642
من عاشق او هستم، این درست است، من، من حتی حاضرم همه چیز را با کمال میل فدای او کنم- همه چیز، حتی امید اینکه ممکن است دوستم داشته باشد؛ برای فداکاری‌هایی که تنها به امید به دست آوردن یک نگاه یا یک لبخندش می‌توانم در حق او انجام دهم هیچ حدی وجود ندارد.
 

رهای انجمن

مدیر تالار آوا
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
ویراستار
مدرس کارگاه
صفحه آرا
آوا پرداز
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
هنرمند
کاربر فعال تالار
Jul 1, 2023
2,642
حسادت در واقع قسمتی از عشق کم‌نظیر، خالص و پاکی است که به تو دارم
 

دلارام

آوا پرداز
آوا پرداز
هنرمند
Aug 2, 2024
2,301
آری، تو می‌توانی هر کاری با من بکنی و اگر من همین فردا بمیرم لحن شیرین صدایت، فشار محبت‌آمیز لبهایت مرا دوباره به زندگی برخواهد گرداند.
 

دلارام

آوا پرداز
آوا پرداز
هنرمند
Aug 2, 2024
2,301
من باید خیلی زود تو را ببینم. آه! کلمه‌ی زود چقدر غم‌انگیز است وقتی حضورت را همین الان نیاز دارم!
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
فردا در سپیده دم، وقتی روستا روشن می شود
من خواهم رفت
می بینی، می دانم که منتظر من هستی
از جنگل می گذرم، از کوه ها می گذرم
دیگر نمی توانم از تو دور بمانم
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
عشق چیست؟
در خیابان مرد جوان فقیری را دیدم که عاشق بود
کلاهش کهنه
کتش پاره
و در کفش هایش آب رفته بود
اما روحش ستاره باران بود
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
اینک زوال فصل
ازدیاد سایه و افول لاجورد در آسمان
لرزه بر اندام پرنده و خنکای علف
و باد که سرد می گذرد از فراز تپه ها
جدال اوت و سپتامبر
دریای بی کران در غیاب مرغان افسانه ای تنهاست
کاهش دقیقه ای از هر روز
و پرتوی از خورشید که در هر فلق می چکد
در کنج سقف اتاقم
مگسی انگار که در دام سست و ثابت است
و تابستان مثل دانه ی سفید برف
آهسته آب می شود
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
گور به گل سرخ گفت
ای گل عاشقان با قطره های اشکی
که هر شب از دیده سحرگاهان بر چهره تو می ریزد چه می کنی؟
گل گفت ای گور تیره من این اشک ها را در درون سایه
آرام آرام به صورت عطر و عسل در می آورم و تحویل مردم می دهم
گل گفت تو بگو با آنچه پیوسته در کام خود فرو می بری چه می کنی؟
گور گفت ای گل من نیز از هر روحی که به من می سپارند
فرشته ای می سازم و به آسمانش می فرستم
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آوازیک سهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 6) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا