- Oct 17, 2024
- 280
مازیار مثل تمام امشب، با لحن آرام گفت:
- امشب… خوب بود. نه به خاطر فیلم. نه به خاطر غذا. به خاطر اینکه کنارت حس نکردم باید ماسک بزنم.
نمیدانم چرا، اما قلبم آن لحظه یک ضربان اشتباهی زد.
نه از عشق، از آشنایی. او هم همچون من بود. لبخندم پررنگ شد و گفتم:
- منم… مدتها بود با کسی بیرون نرفتم. فکر میکردم بلد نیستم دیگه…. کنار کسی بودن رو.
لبخند گوشه لبش نشست. از همان لبخندهایی که صدا ندارند؛ ولی میشود گرمایش را حس کرد.
- تو بلد بودی… فقط کسی نبود که بلد باشه باهات رفتار کنه.
حرفش مثل یک حقیقتِ ساده؛ اما مهم، روی دلم نشست. دستهایم توی جیبم لرزید.
او نگاه کرد؛ اما تلاشی برای گرفتن دستم نکرد. شاید فهمیده بود هنوز زود است. چند ثانیه سکوت بود. سکوتی که نه سنگین بود، نه عذابآور.
از آن سکوتهایی که آدم نمیخواهد تمام شود.
وقتی خواستم خداحافظ بگویم، او اول گفت:
- اگه فردا حس کردی… یعنی فقط حس کردی دلت میخواد بازم حرف بزنیم، من هستم. اگه هم حس نکردی…بازم هستم؛ ولی نزدیک نمیشم.
این حرف ساده، این احترام، این «بودنِ بیزور»، فراتر از تصورم بود. چشمانم را از آرامش باز و بسته کردم و فقط گفتم:
- شب بهخیر مازیار.
او هم آرام گفت:
- شب بهخیر ماه خانم. آروم بخوابی.
سالها بود جمله «آروم بخوابی» را با این همه امنیت نشنیده بودم. از هم جدا شدیم؛ اما من حس کردم چیزی بین ما مانده…چیزی که نه با قدمهایم کم شد، نه با فاصله. گویا برای اولینبار در مدت طولانی، ته قلبم از کسی نترسید.
***
حوالی نیمه شب بود که برگشته بودم و اهل خانه خواب بودند. به خانه وارد شدم و یکراست سمت آشپزخانه رفتم. دلم یک فنجان چای میخواست.
به آشپزخانه وارد میشوم و چایساز را روشن میکنم تا چای آماده شود میروم اتاقم. با اینکه امروز فعالیتی نکردهام؛ ولی خستگیِ بدی بدنم را در برگرفته.
باید دوش بگیرم. بله فکر خوبی است. سرحال میشوم.
حولهام را برمیدارم و وارد راهروی کوچیکی که توی اتاقم قرار دارد و منتهی میشود به سرویس بهداشتی و حمام، میشوم.
***
درحالیکه موهای مواج مشکیام را با سشوار خشک میکنم کلافهتر میشوم از خستگیای که از لحظه بیرون آمدن از حمام دو برابر شده است.
سشوار را میگذارم روی میز آرایشی که جلوی آینه قدی اتاقم قرار دارد و مینشینم روی تختم. نگاهم را در اتاقم میچرخانم. کنار کمد لباسهایم، چندتا تابلوی نقاشی از طبیعت که دلوین میگوید خودم خلقشان کردهام و خودم هیچ خاطرهای از آنها ندارم و چندتا قاب عکس از دوستان و خانوادهام است.
خمیازهای میکشم و از جایم بلند میشوم.
به سمت کمد میروم و دستگیره درش را میکشم؛ ولی به طرز عجیبی باز نمیشود. کلیدش هم رویش است. میچرخانمش؛ ولی باز هم بیفایده است.
این دیگر چه مسخرهبازیای است؟ بد شانسی تا کجا؟
- امشب… خوب بود. نه به خاطر فیلم. نه به خاطر غذا. به خاطر اینکه کنارت حس نکردم باید ماسک بزنم.
نمیدانم چرا، اما قلبم آن لحظه یک ضربان اشتباهی زد.
نه از عشق، از آشنایی. او هم همچون من بود. لبخندم پررنگ شد و گفتم:
- منم… مدتها بود با کسی بیرون نرفتم. فکر میکردم بلد نیستم دیگه…. کنار کسی بودن رو.
لبخند گوشه لبش نشست. از همان لبخندهایی که صدا ندارند؛ ولی میشود گرمایش را حس کرد.
- تو بلد بودی… فقط کسی نبود که بلد باشه باهات رفتار کنه.
حرفش مثل یک حقیقتِ ساده؛ اما مهم، روی دلم نشست. دستهایم توی جیبم لرزید.
او نگاه کرد؛ اما تلاشی برای گرفتن دستم نکرد. شاید فهمیده بود هنوز زود است. چند ثانیه سکوت بود. سکوتی که نه سنگین بود، نه عذابآور.
از آن سکوتهایی که آدم نمیخواهد تمام شود.
وقتی خواستم خداحافظ بگویم، او اول گفت:
- اگه فردا حس کردی… یعنی فقط حس کردی دلت میخواد بازم حرف بزنیم، من هستم. اگه هم حس نکردی…بازم هستم؛ ولی نزدیک نمیشم.
این حرف ساده، این احترام، این «بودنِ بیزور»، فراتر از تصورم بود. چشمانم را از آرامش باز و بسته کردم و فقط گفتم:
- شب بهخیر مازیار.
او هم آرام گفت:
- شب بهخیر ماه خانم. آروم بخوابی.
سالها بود جمله «آروم بخوابی» را با این همه امنیت نشنیده بودم. از هم جدا شدیم؛ اما من حس کردم چیزی بین ما مانده…چیزی که نه با قدمهایم کم شد، نه با فاصله. گویا برای اولینبار در مدت طولانی، ته قلبم از کسی نترسید.
***
حوالی نیمه شب بود که برگشته بودم و اهل خانه خواب بودند. به خانه وارد شدم و یکراست سمت آشپزخانه رفتم. دلم یک فنجان چای میخواست.
به آشپزخانه وارد میشوم و چایساز را روشن میکنم تا چای آماده شود میروم اتاقم. با اینکه امروز فعالیتی نکردهام؛ ولی خستگیِ بدی بدنم را در برگرفته.
باید دوش بگیرم. بله فکر خوبی است. سرحال میشوم.
حولهام را برمیدارم و وارد راهروی کوچیکی که توی اتاقم قرار دارد و منتهی میشود به سرویس بهداشتی و حمام، میشوم.
***
درحالیکه موهای مواج مشکیام را با سشوار خشک میکنم کلافهتر میشوم از خستگیای که از لحظه بیرون آمدن از حمام دو برابر شده است.
سشوار را میگذارم روی میز آرایشی که جلوی آینه قدی اتاقم قرار دارد و مینشینم روی تختم. نگاهم را در اتاقم میچرخانم. کنار کمد لباسهایم، چندتا تابلوی نقاشی از طبیعت که دلوین میگوید خودم خلقشان کردهام و خودم هیچ خاطرهای از آنها ندارم و چندتا قاب عکس از دوستان و خانوادهام است.
خمیازهای میکشم و از جایم بلند میشوم.
به سمت کمد میروم و دستگیره درش را میکشم؛ ولی به طرز عجیبی باز نمیشود. کلیدش هم رویش است. میچرخانمش؛ ولی باز هم بیفایده است.
این دیگر چه مسخرهبازیای است؟ بد شانسی تا کجا؟
آخرین ویرایش توسط مدیر: