- Nov 16, 2024
- 737
از پلهها که پایین آمدیم با سفرهی پهنشده مواجه شدیم. حضار به خاطر تأخیرمان معنادار نگاهمان میکردند و لبخندهای زیرزیرکی منظوردار حوالهمان میکردند. هرچند این نگاهها بیشتر سوی حمزه بود. میدانستم چه در پس ذهنشان میگذرد و از این بابت راضی بودم؛ هرچه بیشتر فریب میخوردند کار من راحتتر بود.
سر سفره کنار حمزه نشستم و آنسویم نیز یکی از خواهران حمزه نشسته بود. اسمش را گفته بود اما خب مطمئناً با تعداد کثیر افرادی که امروز با آنها آشنا شده بودم قطعاً یادم نمیماند؛ الحق که آل کثیر بودند.
چند زن سینیهای بزرگ غذا را سر سفره گذاشتند که توانستم حدس بزنم غذای محبوب و معروفی میان تمام عربزبانان است و حتی بسیاری آن را دوست داشتند اما من... حقیقتاً از این غذا به همان اندازه که طرفدار داشت چندشم میشد، دلیلش را هم نمیدانستم.
لبخندی کاملاً تصنعی بر چهره نشاندم که حمزه بشقابم را برداشت تا از غذا بریزد. میدانستم اگر نخورم بیاحترامی بزرگی تلقی میشد و مثل قضیه دستبوسی نمیشد پشت گوشش انداخت؛ اما با دیدن آن برهی بزرگ برشته شده میان پلو و آن حجم از آجیل واقعاً نمیدانستم چه کنم. حمزه نظرم را جویا شد:
- کدوم قسمت بره رو دوست داری؟
نتوانستم بگویم خواهشاً برای من یکی غذا نکش و فقط توانستم اوضاع را برای خودم کمی بهتر کنم:
- لطفاً اصلاً استخون نداشته باشه وگرنه نمیتونم بخورم.
دروغ گفته بودم. هرجور که این غذا سرو میشد باز هم برایم فرقی نمیکرد. حمزه یک کفگیر برنج ریخت که گفتم:
- بسه، کافیه.
علاوه بر اینکه غذا واقعاً باب میلم نبود نگاههای خیرهی جماعت بر حال بدم تأثیر به سزایی داشت. همه منتظر لبخند و نگاه رضایتمند من بودند اما با جملهی حمزه رسماً همه سکوت کردند تا از پچپچهای ما سر در بیاورند.
- چی؟ این خیلی کمه، چطور میخوای تا صبح سر کنی؟ نکنه خوشت نمیاد؟
البته که خوشم نمیآمد اما من که امروز همه نوع فریبی در کارم بود، این یک مورد میان آنها شوخی محسوب میشد. آرام کمی خودم را نزدیک گوش حمزه برده و زمزمه کردم:
- این چه حرفیه؟ مگه میشه قوزی سر سفره باشه و من بدم بیاد؟! فقط من موقع شام اصلاً برنج نمیخورم و در کل کمغذام. همین برام کافیه، مرسی.
حمزه دیگر اصرار نکرد اما مرا از غر زدنهایش بینصیب نگذاشت:
- بیخود نیست که انقدر لاغری.
قاشق چنگال را از کنار بشقابم برداشته و با وجود لبخندی سکتهای به غذا، نتوانستم از طعنه زدن به حمزه خودداری کنم:
- جناب آل کثیر خیلیا هستن برا اینکه شبیه من بشن کلی پول خرج میکنن. من یه نمونه بارز از تمام استاندارهای زیباییام.
این یکی دیگر حقیقت بود چون من از نظر هیکل و چهره جزو افراد بسیار زیبا محسوب میشدم. حمزه زیر لب به عربی جملهای گفت که متوجه نشده و مشغول غذا شدم. حضار نیز قشنگ برای خودشان غذا ریختند و تنها کسی که بشقابش تقریباً خالی به نظر میرسید من بودم. حالا من مانده بودم و غذایی که حتی وقتی به دبی و ابوظبی برای ملاقات شیخهای امارات میرفتم از خوردنش امتناع میکردم و مجبور میشدند برای من غذای ایرانی جداگانه سفارش دهند. انسان به چه کارهایی که مجبور نمیشود!
آرامآرام اول شروع کردم به جدا کردن آجیلها از میان برنج. پلو را یکطرف کشیدم و آجیلهای جدا شده را طرف دیگر. اندازهی غذا را برانداز کردم و تخمین زدم تقریباً چند قاشق است. خب قرار بود کلاً چهار قاشق بشود اما همان هم باعث شده بود در دل عزا بگیرم.
لحظهای سرم را بالا آوردم که متوجه شدم بسیاری به اینکه من آجیلها را جدا میکنم نگاه میکنند. خب دروغ بعدی چیست؟ البته که من به آجیل حساسیت دارم. حمزه دم گوشم گفت:
- چرا آجیلش رو جدا میکنی؟
درحالی که بعد از مدتی طولانی بالأخره قاشقم را داشتم از غذا پر میکردم پاسخ دادم:
- به آجیل حساسیت دارم.
زیر لب “ای بابا”یی گفت و ادامه داد:
- ای کاش میگفتم یه غذای ایرانی برات درست میکردن.
کمی تعارف دروغین که به جایی برنمیخورد.
- نه نه. فقط آجیلش رو نمیخورم وگرنه من عاشق این غذام.
بالأخره قاشق اول را درون دهانم گذاشتم و کل معدهام خواست بالا بیاید. به زحمت خودم را کنترل کردم که عوق نزنم و چهرهام درهم نرود. نه واقعاً نمیتوانستم ادامه بدهم. با اینکه فقط سه قاشق مانده بود اما همین یک قاشق حال مرا به این روز انداخته بود. به هر ضرب و زوری بود سه قاشق باقیمانده را هم به زحمت خورده و تشکر کردم. هنوز هم مزهی دنبهی بره زیر زبانم بود. البته که پنبه میخوردم اما نه اینگونه، بیشتر کباب شدهاش را میپسندیدم.
بعد از کمک کردن برای جمع کردن سفره برایمان چای آوردند؛ اما چه چایی! بیش از حد پررنگ بود! حمزه کنار گوشم گفت:
- به این چای میگن چای عراقی. ما چای رو اینطوری میخوریم. خیلی غلیظ و کلی هم شکر میریزیم.
دانههای شکر را میتوانستم در نیمه پایینی فنجان که یک سوم حجمش را اشغال کرده بود تشخیص دهم. با قاشق چایخوری مشغول هم زدن شکر درون چای شدم و در جواب گفتم:
- هیچوقت فکر نمیکردم جایی باشه که چای رو طلایی نخوره. البته دیده بودم تو ژاپن چایشون خیلی کمرنگ و تقریباً رنگ آبه ولی این... .
ادامه ندادم. سکوتم گویای همه چیز بود. فکر میکردم لااقل با آمدن چای مزهی غذا از دهانم خواهد رفت اما گویا اشتباه میکردم.
بعد از صرف چای پدر حمزه رو به من کرد و دوباره خواست جنجالی که هنگام ورود به راه انداخته بود از سر بگیرد. من نمیدانم چرا درس عبرت نمیگرفت؟ فقط یک کلمه توهین او کافی بود برای اینکه تمام وجودش زیر سوال برود اما این طمع برای مغلوب شدن من واقعاً مریضگونه بود. حمزه سوال پدرش را ترجمه کرد:
- بابام میگه تحصیلاتت چیه؟
آه این مرد واقعاً روی اعصابم راه میرفت. آرام سوی حمزه گفتم:
- مگه به مامانت نگفتی تو بیمارستانی که من دکترشم باهام آشنا شدی؟ خب تحصیلاتم چی میتونه باشه؟ دامپزشکی؟
حمزه خودش را کنترل کرد تا نخندد هرچند عضلات صورتش فریاد میزد که رهایشان کند تا آزادانه طرح خنده بگیرند. رو به پدرش کرد و به عربی سخنانی گفت که متوجه نشدم. پدرش به ظاهر متفکرانه سر تکان داد و سوالی پرسید. حمزه که ترجمه کرد متوجه شدم باز برگشتیم سر خانهی اول.
سر سفره کنار حمزه نشستم و آنسویم نیز یکی از خواهران حمزه نشسته بود. اسمش را گفته بود اما خب مطمئناً با تعداد کثیر افرادی که امروز با آنها آشنا شده بودم قطعاً یادم نمیماند؛ الحق که آل کثیر بودند.
چند زن سینیهای بزرگ غذا را سر سفره گذاشتند که توانستم حدس بزنم غذای محبوب و معروفی میان تمام عربزبانان است و حتی بسیاری آن را دوست داشتند اما من... حقیقتاً از این غذا به همان اندازه که طرفدار داشت چندشم میشد، دلیلش را هم نمیدانستم.
لبخندی کاملاً تصنعی بر چهره نشاندم که حمزه بشقابم را برداشت تا از غذا بریزد. میدانستم اگر نخورم بیاحترامی بزرگی تلقی میشد و مثل قضیه دستبوسی نمیشد پشت گوشش انداخت؛ اما با دیدن آن برهی بزرگ برشته شده میان پلو و آن حجم از آجیل واقعاً نمیدانستم چه کنم. حمزه نظرم را جویا شد:
- کدوم قسمت بره رو دوست داری؟
نتوانستم بگویم خواهشاً برای من یکی غذا نکش و فقط توانستم اوضاع را برای خودم کمی بهتر کنم:
- لطفاً اصلاً استخون نداشته باشه وگرنه نمیتونم بخورم.
دروغ گفته بودم. هرجور که این غذا سرو میشد باز هم برایم فرقی نمیکرد. حمزه یک کفگیر برنج ریخت که گفتم:
- بسه، کافیه.
علاوه بر اینکه غذا واقعاً باب میلم نبود نگاههای خیرهی جماعت بر حال بدم تأثیر به سزایی داشت. همه منتظر لبخند و نگاه رضایتمند من بودند اما با جملهی حمزه رسماً همه سکوت کردند تا از پچپچهای ما سر در بیاورند.
- چی؟ این خیلی کمه، چطور میخوای تا صبح سر کنی؟ نکنه خوشت نمیاد؟
البته که خوشم نمیآمد اما من که امروز همه نوع فریبی در کارم بود، این یک مورد میان آنها شوخی محسوب میشد. آرام کمی خودم را نزدیک گوش حمزه برده و زمزمه کردم:
- این چه حرفیه؟ مگه میشه قوزی سر سفره باشه و من بدم بیاد؟! فقط من موقع شام اصلاً برنج نمیخورم و در کل کمغذام. همین برام کافیه، مرسی.
حمزه دیگر اصرار نکرد اما مرا از غر زدنهایش بینصیب نگذاشت:
- بیخود نیست که انقدر لاغری.
قاشق چنگال را از کنار بشقابم برداشته و با وجود لبخندی سکتهای به غذا، نتوانستم از طعنه زدن به حمزه خودداری کنم:
- جناب آل کثیر خیلیا هستن برا اینکه شبیه من بشن کلی پول خرج میکنن. من یه نمونه بارز از تمام استاندارهای زیباییام.
این یکی دیگر حقیقت بود چون من از نظر هیکل و چهره جزو افراد بسیار زیبا محسوب میشدم. حمزه زیر لب به عربی جملهای گفت که متوجه نشده و مشغول غذا شدم. حضار نیز قشنگ برای خودشان غذا ریختند و تنها کسی که بشقابش تقریباً خالی به نظر میرسید من بودم. حالا من مانده بودم و غذایی که حتی وقتی به دبی و ابوظبی برای ملاقات شیخهای امارات میرفتم از خوردنش امتناع میکردم و مجبور میشدند برای من غذای ایرانی جداگانه سفارش دهند. انسان به چه کارهایی که مجبور نمیشود!
آرامآرام اول شروع کردم به جدا کردن آجیلها از میان برنج. پلو را یکطرف کشیدم و آجیلهای جدا شده را طرف دیگر. اندازهی غذا را برانداز کردم و تخمین زدم تقریباً چند قاشق است. خب قرار بود کلاً چهار قاشق بشود اما همان هم باعث شده بود در دل عزا بگیرم.
لحظهای سرم را بالا آوردم که متوجه شدم بسیاری به اینکه من آجیلها را جدا میکنم نگاه میکنند. خب دروغ بعدی چیست؟ البته که من به آجیل حساسیت دارم. حمزه دم گوشم گفت:
- چرا آجیلش رو جدا میکنی؟
درحالی که بعد از مدتی طولانی بالأخره قاشقم را داشتم از غذا پر میکردم پاسخ دادم:
- به آجیل حساسیت دارم.
زیر لب “ای بابا”یی گفت و ادامه داد:
- ای کاش میگفتم یه غذای ایرانی برات درست میکردن.
کمی تعارف دروغین که به جایی برنمیخورد.
- نه نه. فقط آجیلش رو نمیخورم وگرنه من عاشق این غذام.
بالأخره قاشق اول را درون دهانم گذاشتم و کل معدهام خواست بالا بیاید. به زحمت خودم را کنترل کردم که عوق نزنم و چهرهام درهم نرود. نه واقعاً نمیتوانستم ادامه بدهم. با اینکه فقط سه قاشق مانده بود اما همین یک قاشق حال مرا به این روز انداخته بود. به هر ضرب و زوری بود سه قاشق باقیمانده را هم به زحمت خورده و تشکر کردم. هنوز هم مزهی دنبهی بره زیر زبانم بود. البته که پنبه میخوردم اما نه اینگونه، بیشتر کباب شدهاش را میپسندیدم.
بعد از کمک کردن برای جمع کردن سفره برایمان چای آوردند؛ اما چه چایی! بیش از حد پررنگ بود! حمزه کنار گوشم گفت:
- به این چای میگن چای عراقی. ما چای رو اینطوری میخوریم. خیلی غلیظ و کلی هم شکر میریزیم.
دانههای شکر را میتوانستم در نیمه پایینی فنجان که یک سوم حجمش را اشغال کرده بود تشخیص دهم. با قاشق چایخوری مشغول هم زدن شکر درون چای شدم و در جواب گفتم:
- هیچوقت فکر نمیکردم جایی باشه که چای رو طلایی نخوره. البته دیده بودم تو ژاپن چایشون خیلی کمرنگ و تقریباً رنگ آبه ولی این... .
ادامه ندادم. سکوتم گویای همه چیز بود. فکر میکردم لااقل با آمدن چای مزهی غذا از دهانم خواهد رفت اما گویا اشتباه میکردم.
بعد از صرف چای پدر حمزه رو به من کرد و دوباره خواست جنجالی که هنگام ورود به راه انداخته بود از سر بگیرد. من نمیدانم چرا درس عبرت نمیگرفت؟ فقط یک کلمه توهین او کافی بود برای اینکه تمام وجودش زیر سوال برود اما این طمع برای مغلوب شدن من واقعاً مریضگونه بود. حمزه سوال پدرش را ترجمه کرد:
- بابام میگه تحصیلاتت چیه؟
آه این مرد واقعاً روی اعصابم راه میرفت. آرام سوی حمزه گفتم:
- مگه به مامانت نگفتی تو بیمارستانی که من دکترشم باهام آشنا شدی؟ خب تحصیلاتم چی میتونه باشه؟ دامپزشکی؟
حمزه خودش را کنترل کرد تا نخندد هرچند عضلات صورتش فریاد میزد که رهایشان کند تا آزادانه طرح خنده بگیرند. رو به پدرش کرد و به عربی سخنانی گفت که متوجه نشدم. پدرش به ظاهر متفکرانه سر تکان داد و سوالی پرسید. حمزه که ترجمه کرد متوجه شدم باز برگشتیم سر خانهی اول.