درحال تایپ رمان مالک‌زاد(جلد دوم یاسکا) | میم. هویار کاربر انجمن چری بوک

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
از پله‌‌ها که پایین آمدیم با سفره‌ی پهن‌شده مواجه شدیم. حضار به خاطر تأخیرمان معنادار نگاه‌مان می‌کردند و لبخندهای زیرزیرکی منظوردار حواله‌مان می‌کردند. هرچند این نگاه‌ها بیشتر سوی حمزه بود. می‌دانستم چه در پس ذهن‌شان می‌گذرد و از این بابت راضی بودم؛ هرچه بیشتر فریب می‌خوردند کار من راحت‌تر بود.
سر سفره کنار حمزه نشستم و آن‌سویم نیز یکی از خواهران حمزه نشسته بود. اسمش را گفته بود اما خب مطمئناً با تعداد کثیر افرادی که امروز با آنها آشنا شده بودم قطعاً یادم نمی‌ماند؛ الحق که آل کثیر بودند.
چند زن سینی‌های بزرگ غذا را سر سفره گذاشتند که توانستم حدس بزنم غذای محبوب و معروفی میان تمام عرب‌زبانان است و حتی بسیاری آن را دوست داشتند اما من... حقیقتاً از این غذا به همان اندازه که طرفدار داشت چندشم میشد، دلیلش را هم نمی‌دانستم.
لبخندی کاملاً تصنعی بر چهره‌ نشاندم که حمزه بشقابم را برداشت تا از غذا بریزد. می‌دانستم اگر نخورم بی‌احترامی بزرگی تلقی میشد و مثل قضیه دست‌بوسی نمیشد پشت گوشش انداخت؛ اما با دیدن آن بره‌ی بزرگ برشته شده میان پلو و آن حجم از آجیل واقعاً نمی‌دانستم چه کنم. حمزه نظرم را جویا شد:
- کدوم قسمت بره رو دوست داری؟
نتوانستم بگویم خواهشاً برای من یکی غذا نکش و فقط توانستم اوضاع را برای خودم کمی بهتر کنم:
- لطفاً اصلاً استخون نداشته باشه وگرنه نمی‌تونم بخورم.
دروغ گفته بودم. هرجور که این غذا سرو میشد باز هم برایم فرقی نمی‌کرد. حمزه یک کفگیر برنج ریخت که گفتم:
- بسه، کافیه.
علاوه بر اینکه غذا واقعاً باب میلم نبود نگاه‌های خیره‌ی جماعت بر حال بدم تأثیر به سزایی داشت. همه منتظر لبخند و نگاه رضایت‌مند من بودند اما با جمله‌ی حمزه رسماً همه سکوت کردند تا از پچ‌پچ‌های ما سر در بیاورند.
- چی؟ این خیلی کمه، چطور می‌خوای تا صبح سر کنی؟ نکنه خوشت نمیاد؟
البته که خوشم نمی‌آمد اما من که امروز همه نوع فریبی در کارم بود، این یک مورد میان آنها شوخی محسوب میشد. آرام کمی خودم را نزدیک گوش حمزه برده و زمزمه کردم:
- این چه حرفیه؟ مگه میشه قوزی سر سفره باشه و من بدم بیاد؟! فقط من موقع شام اصلاً برنج نمی‌خورم و در کل کم‌غذام. همین برام کافیه، مرسی.
حمزه دیگر اصرار نکرد اما مرا از غر زدن‌هایش بی‌نصیب نگذاشت:
- بیخود نیست که انقدر لاغری.
قاشق چنگال را از کنار بشقابم برداشته و با وجود لبخندی سکته‌ای به غذا، نتوانستم از طعنه زدن به حمزه خودداری کنم:
- جناب آل کثیر خیلیا هستن برا اینکه شبیه من بشن کلی پول خرج می‌کنن. من یه نمونه بارز از تمام استاندارهای زیبایی‌ام.
این یکی دیگر حقیقت بود چون من از نظر هیکل و چهره جزو افراد بسیار زیبا محسوب می‌شدم. حمزه زیر لب به عربی جمله‌ای گفت که متوجه نشده و مشغول غذا شدم. حضار نیز قشنگ برای خودشان غذا ریختند و تنها کسی که بشقابش تقریباً خالی به نظر می‌رسید من بودم. حالا من مانده بودم و غذایی که حتی وقتی به دبی و ابوظبی برای ملاقات شیخ‌های امارات می‌رفتم از خوردنش امتناع می‌کردم و مجبور می‌شدند برای من غذای ایرانی جداگانه سفارش دهند. انسان به چه کارهایی که مجبور نمی‌شود!
آرام‌آرام اول شروع کردم به جدا کردن آجیل‌ها از میان برنج. پلو را یک‌طرف کشیدم و آجیل‌های جدا شده را طرف دیگر. اندازه‌ی غذا را برانداز کردم و تخمین زدم تقریباً چند قاشق است. خب قرار بود کلاً چهار قاشق بشود اما همان هم باعث شده بود در دل عزا بگیرم.
لحظه‌ای سرم را بالا آوردم که متوجه شدم بسیاری به اینکه من آجیل‌ها را جدا می‌کنم نگاه می‌کنند. خب دروغ بعدی چیست؟ البته که من به آجیل حساسیت دارم. حمزه دم گوشم گفت:
- چرا آجیلش رو جدا می‌کنی؟
درحالی که بعد از مدتی طولانی بالأخره قاشقم را داشتم از غذا پر می‌کردم پاسخ دادم:
- به آجیل حساسیت دارم.
زیر لب “ای بابا”یی گفت و ادامه داد:
- ای کاش می‌گفتم یه غذای ایرانی برات درست می‌کردن.
کمی تعارف دروغین که به جایی برنمی‌خورد.
- نه نه. فقط آجیلش رو نمی‌خورم وگرنه من عاشق این غذام.
بالأخره قاشق اول را درون دهانم گذاشتم و کل معده‌ام خواست بالا بیاید. به زحمت خودم را کنترل کردم که عوق نزنم و چهره‌ام درهم نرود. نه واقعاً نمی‌توانستم ادامه بدهم. با اینکه فقط سه قاشق مانده بود اما همین یک قاشق حال مرا به این روز انداخته بود. به هر ضرب و زوری بود سه قاشق باقی‌مانده را هم به زحمت خورده و تشکر کردم. هنوز هم مزه‌ی دنبه‌ی بره زیر زبانم بود. البته که پنبه می‌خوردم اما نه این‌‌گونه، بیشتر کباب شده‌اش را می‌پسندیدم.
بعد از کمک کردن برای جمع کردن سفره برای‌مان چای آوردند؛ اما چه چایی! بیش از حد پررنگ بود! حمزه کنار گوشم گفت:
- به این چای میگن چای عراقی. ما چای رو این‌طوری می‌خوریم. خیلی غلیظ و کلی هم شکر می‌ریزیم.
دانه‌های شکر را می‌توانستم در نیمه پایینی فنجان که یک سوم حجمش را اشغال کرده بود تشخیص دهم. با قاشق چای‌خوری مشغول هم زدن شکر درون چای شدم و در جواب گفتم:
- هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم جایی باشه که چای رو طلایی نخوره. البته دیده بودم تو ژاپن چای‌شون خیلی کمرنگ و تقریباً رنگ آبه ولی این... .
ادامه ندادم. سکوتم گویای همه چیز بود. فکر می‌کردم لااقل با آمدن چای مزه‌ی غذا از دهانم خواهد رفت اما گویا اشتباه می‌کردم.
بعد از صرف چای پدر حمزه رو به من کرد و دوباره خواست جنجالی که هنگام ورود به راه انداخته بود از سر بگیرد. من نمی‌دانم چرا درس عبرت نمی‌گرفت؟ فقط یک کلمه توهین او کافی بود برای اینکه تمام وجودش زیر سوال برود اما این طمع برای مغلوب شدن من واقعاً مریض‌گونه بود. حمزه سوال پدرش را ترجمه کرد:
- بابام میگه تحصیلاتت چیه؟
آه این مرد واقعاً روی اعصابم راه می‌رفت. آرام سوی حمزه گفتم:
- مگه به مامانت نگفتی تو بیمارستانی که من دکترشم باهام آشنا شدی؟ خب تحصیلاتم چی می‌تونه باشه؟ دامپزشکی؟
حمزه خودش را کنترل کرد تا نخندد هرچند عضلات صورتش فریاد می‌زد که رهای‌شان کند تا آزادانه طرح خنده بگیرند. رو به پدرش کرد و به عربی سخنانی گفت که متوجه نشدم. پدرش به ظاهر متفکرانه سر تکان داد و سوالی پرسید. حمزه که ترجمه کرد متوجه شدم باز برگشتیم سر خانه‌ی اول.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
او مردی بسیار بی‌اعتماد بود و این را حتی میشد از طرح چشمانش که حالتی از نفرت، بی‌اهمیت شمردن و طماع بودن داشت فهمید.
- پدرم میگه هنوز هم نمی‌فهمم با این کمالات چطور راضی به ازدواج با مردی شدی که دو تا زن داره.
باید حرفی می‌زدم که بشود او را راضی کرد. حتی استیصال در چشمان حمزه نیز هویدا بود. با کمی معطل شدن ولی بالأخره جوابش را که سرتاسر دروغ بود دادم:
- آم... مادربزرگ من اصالتاً عراقی بودن. ایشون همیشه آرزو داشتن که تنها نوه‌شون با یه مردی اهل عراق ازدواج کنه.
یعنی اگر خاتون این‌ها را می‌شنید تمام اشعار شهریار را از حفظ می‌خواند تا اثبات کند هفت جد قبل و بعدمان آذری‌ست.
- من چون خانواده‌ای نداشتم و همشون رو از دست داده بودم، هیچ‌وقت نمی‌تونستم به مردی فکر کنم که تا به حال ازدواج نکرده باشه.
سعی کردم دروغم را قابل‌باورتر کنم و تمام احساسات کاذبم را درون چشمانم بریزم و با لبخندی مفتون به حمزه نگاه کنم.
- تو این اوضاع خدا حمزه رو سر راه من قرار داد و من... من... .
زبانم نمی‌‌چرخید بگویم عاشق شدم، چون این یکی دیگر زیادی بود؛ اما فقط برای خلاصی از آن نگاه پر از لذت عبدالغفار که جزء به جزء بدن و چهره‌ام را زیر نظر داشت گفتم:
- عاشق شخصیت کامل حمزه شدم.
و سرم را پایین انداختم که همه فکر کنند از شرم و حیا به چنین روزی افتادم؛ اما خودم می‌دانستم که فقط برای این است که افراد متوجه نهایت خشمم برای دروغ‌هایی که سر هم کردم و ذلت و خفتی که کشیدم نشوند. منی که با یک کوبیدن انتهای عصایم، مرگ و زندگی یک انسان را تعیین می‌کنم، منی که با نگاهم نیت انسان‌ها را همچو تنی عریان به وضوح می‌بینم، منی که تا لقبم به گوش کسی می‌رسد از ترس پچ‌پچ کردن را هم از خودش منع می‌کند حال به چه روزی افتاده بودم که مقابل چنین افرادی دم از بدبختی نداشته و ذلت دروغینم می‌زدم.
دیگر تحمل نکردم و با گرفتن اجازه از میان جمع برخاستم. چه بلایی سر مالک‌زادی آمده بود که برای نفس کشیدن هم از او رخصت می‌گرفتند. حمزه نیز بهانه‌ای سر هم کرد و همراه من به بهارخواب آمد.
به محض رسیدن به انتهای پله‌ها کتم را از تن خارج کرده و روی کاناپه انداختم. درحالی که روسری‌ام را نیز همان‌جا می‌انداختم بافت موهایم را شکافتم. صدای حمزه گویی رنگ نگرانی گرفته بود اما تلاشش برای نشان ندادن حالش ستودنی بود؛ چون اگر مقابلش کس دیگری بود هرگز نمی‌فهمید.
- حالت خوبه؟
معلوم است که نه. دومین زلفم را نیز شکافتم و انگشتانم را به ریشه‌ی موهایم رساندم. درحالی که پوست سرم را ماساژ می‌دادم و نفس‌هایی سریع و پشت سر هم می‌کشیدم گفتم:
- واقعاً دیگه دلم نمی‌خواد با خونواده و فامیلات برخوردی داشته باشم.
دستم را از میان انبوه موهایم بیرون کشیدم و گفتم:
- میخوام بخوابم میتونی بری بیرون.
حمزه کمی این پا و آن پا کرد و در نهایت وقتی به چهارچوب درب اتاق رسیدم گفت:
- رسمه که... من هفت روز... پیش تو باشم.
این مورد دیگر از ظرفیت تحمل من خارج بود. در آنی برگشتم سمت حمزه و می‌دانستم که چه چهره‌‌ی وحشتناکی به خود گرفته‌ام؛ اما اهمیتی نداشت. شمرده‌شمرده غریدم:
- برو دنبال بتول و از خونه باباش بیارش. این‌طوری هم من یه نفس راحت می‌کشم هم زنت برمی‌گرده.
و معطل نکردم و وارد اتاق شدم. کوه لباس‌ها را پایین تخت روانه کردم و از چمدان کوچکم لوازم بهداشتی‌ام را خارج کردم. از آیینه‌ی اتاق متوجه شدم حمزه در درگاه اتاق ایستاده و دو ساعد دستش را به چهارچوب درب تکیه داده، درحالی که سینه‌ی عضلانی‌اش را کمی جلو داده بود. منتظر بودم یک سخن دیگر بزند تا کاسه‌ی صبرم لبریز شود اما فقط آرام به سمت منی که مقابل آیینه درحال باز کردن بسته‌ی ماسک صورتم بودم نزدیک شد. طبق معمول از در صلح وارد شد؛ کم‌کم داشتم شک می‌کردم که او واقعاً یک ارتشی باشد، او بیشتر شبیه یک سیاست‌مدار دیپلماسی رفتار می‌کرد.
- میدونم برات سخته اما فقط چند روز اول این‌طوریه بعدش همه چی درست میشه. الانم من نمی‌تونم برم پایین. یه جورایی همه اون پایین منتظر فردان.
ماسک را روی میز گذاشته و متعجب از جمله‌ی آخر موشکافانه از آیینه به انعکاس چشم‌هایش نگاه کردم:
- منتظر فردان؟ مگه فردا قراره چه اتفاقی بیفته؟
حمزه نفس‌ کلافه‌اش را از بند سینه‌اش رها کرد و چفیه‌اش را همراه عقال از سرش خارج کرد. دستی به موهای سیاه بسیار کوتاهش کشید و گفت:
- امشب... امشب... .
کمی تردید داشت و من مطمئن بودم پایان این جمله‌ی او می‌تواند باعث از دست دادن روانم شود.
- اونا فکر می‌کنن... شب حجله‌ی ماست و فردا قراره برات صبحانه‌‌های خاصی درست کنن.
واقعاً دیگر کافی‌ست، تحملش از توان من که خارج است. لابد بعد از یک ماه هم انتظار دارند با یک بیبی چک دوخطه نزد خواهرشوهران به ظاهر عزیزم بروم و خبر آمدن فرزندی از نژاد آل کثیر را بدهم. با سر انگشتانم شقیقه‌هایم را ماساژ دادم و چشم‌هایم را بستم.
هرچه پیش می‌رود بهتر نمی‌شود که هیچ بدتر هم می‌شود. مثلاً من و حمزه قرار بود درمورد جوزف تیلور و عبدالغفار تحقیق و صحبت کنیم اما حالا دغدغه‌ی ما شده خانواده و فامیل‌های او که باور کنند ما با عشق ازدواج کردیم و وصلت درستی صورت گرفته، آن هم درست طبق سنت‌ها و آیین‌های آنها. سکوتم که طولانی شد حمزه دستش را روی سرشانه‌ی برهنه‌ام گذاشت و آرام تکانم داد:
- اغوا.
چشمانم را گشودم و سرانگشتانم را از شقیقه‌هایم فاصله دادم. خشن غریدم:
- دستتو بکش.
حمزه مبهوت دستش را فاصله داد که آرام طوری که انگار تهدیدی میان کلماتم در جریان باشد مقتدر گفتم:
- فردا هم با ساز تو و خانوادت می‌رقصم ولی... .
سکوت کردم و با ارتباط چشمی خط و نشان کشیدم:
- بعدش اصلاً دلم نمی‌خواد یک نفرم از طایفه‌ی آل کثیر ببینم. هیچ‌کس مزاحمم نمیشه، وگرنه بد میبینه حمزه، خیلی بد.
بیخیال روتین پوستی شبانه و حتی مسواک فقط از چمدان یک شلوار نخی کرم‌رنگ برداشتم همراه با تاب سفیدرنگ نخی و به سرویس بهداشتی رفتم تا لباسم را عوض کنم.
دوباره به اتاق برگشتم و بی‌توجه به حمزه‌‌ای که با همان‌ لباس‌ها رو‌به‌روی آیینه‌ی میز آرایش مات مانده بود به زیر پتو خزیدم. پشت به او حینی که چشم‌هایم را می‌بستم گفتم:
- چراغو خاموش کن.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
***

ناخودآگاه بیدار شدم. هوا گرگ و میش بود و به احتمال زیاد شش صبح. طبق اصول و قواعد عمارت عادت کرده بودم همین حوالی برخیزم. نگاهی به حمزه که با همان لباس‌های دیروز با فاصله از من کنارم خوابش برده بود انداختم. ساعد دستش روی چشمانش و دست دیگرش را روی سینه‌‌اش قرار داده بود.
سعی کردم بی‌ سر و صدا از رویش رد بشوم و از تخت پایین بیایم. آرام یک پایم را از رویش رد کردم و زانویم را روی تخت گذاشتم. خواستم پای بعدی‌ام را بردارم که حمزه در یک حرکت ناگهانی مچ دستم را اسیر کرد و به سمت خودش کشید. تعادلم را از دست دادم و برای آنکه به رویش نیفتم دستم آزادم را کنار گوشش تکیه‌گاه خویش قرار دادم. ساعد دستش را از روی چشمانش برداشت و با صدایی خش‌دار و دورگه پرسید:
- کجا؟
اینکه هنوز هم به من اعتماد نداشت مقوله‌ای نبود که من بابت آن ناراحت یا دلخور باشم چون من نیز همین حس را متقابلاً نسبت به او داشتم. چشم‌هایم را در حدقه چرخانده و گفتم:
- صبح شده، بیدار شدم، مشکلش چیه؟
سفیدی چشم‌هایش قرمز شده بود. ابتدا کمی مکث کرد و عمیق خیره‌ی چشم‌هایم شد. نفس‌های‌مان به صورت دیگری برخورد می‌کرد و او گویا قصد نداشت رهایم کند. خودم پیش‌دستی کردم و مچم را آزاد کردم. از رویش کنار رفته و به سمت خروجی اتاق رفتم.
تازه یاد حیاط بهارخواب افتادم و با لبخندی ملیح به سمت درب شیشه‌ای کشویی‌اش رفتم. آرام درب را باز کرده و دمپایی پوشیدم. هوا هم‌چنان گرم بود هرچند هنوز خورشید بالا نیامده بود. دست بردم درون جیب شلوارم و خیره‌‌ی گرگ و میش صبحگاهی شدم، از سر لذت نفس عمیقی کشیدم.
هوس هم‌صحبتی با همکار خطرناکم به سرم زده بود. به دلایلی که حتی برای خودم نامتعارف بود می‌خواستم با او بیشتر وقت بگذرانم و از او بیشتر بفهمم؛ مطمئناً پشت این یاسکای مقتدر یک دنیا تجربه و خاطره بنشسته. حدس زدم بیدار باشد که آرام صدایش زدم. دیری نپایید صدای سرد و خفه‌اش به گوش رسید:
- چی شده عروس خانم؟ نکنه دلت درد میکنه؟
چشم‌هایم را محکم فشاردم و لعنتی به خودم فرستادم برای اینکه صدایش زدم.
- برای مسخره‌بازی صدات نزدم، لوده‌بازی رو بذار کنار.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- شرمنده دفعه‌ی بعدی دلقک سلطنتی‌تون رو صدا میزنم حضرت مالک‌زاد.
واقعاً بحث با او بی‌فایده بود. سعی کردم بیخیال طعنه‌اش شوم.
- میتونی برام مترجم جور کنی پشت شنود؟
صدای هورت کشیدن نوشیدنی به گوشم رسید و بعد یاسکا در پاسخ گفت:
- اتفاقاً تو فکرش بودم، قراره امروز ظهر برسه.
خوبه‌ای زمزمه کرده و ادامه دادم:
- از عمارت چه خبر؟
حقیقتاً دلتنگ خانه شده بودم. اصولاً اهل عمارت الان بایستی سر میز خانوادگی باشند و درحال خوردن صبحانه‌های مخصوص که برای هر فرد خانواده این صبحانه متفاوت بود. طبق معمول هم جای پدرم خالی و همه قبل از خوردن غذا حسرت‌‌وار نیم نگاهی به جایگاهش می‌انداختند؛ هنوز هم بعد از این همه سال منتظر برگشت او بودیم. کنون جای خالی من هم در صدر میز اضافه شده بود.
- هیچی، امن و امانه، همه چی طبق رواله. امروز میری آزمایشگاه؟
خیره به کف‌پوش طرح سنگ گفتم:
- اول میرم ماشین بخرم، این‌طوری نمی‌تونم بمونم، بعد میرم آزمایشگاه. معین کارهاش رو کرده.
این بار یاسکا بود که خوبه‌ای زمزمه کرد و در جواب گفت:
- حواست به عبدالغفار باشه. رو یکی نظر داشته باشه به حلال حرومش فکر نمیکنه و فقط میره تو کارش.
با یادآوری بحث دیشب چشم‌هایم را ماساژ داده و گفتم:
- چطور ممکنه حمزه همچین پدر عوضی‌ای داشته باشه؟
یاسکا جواب درخوری نداد:
- اینو خودش باید بهت بگه. راستی وسایلت از مرز رد شدن. قبل اینکه از آزمایشگاه برگردی خونه یه آدرس میدم برو اونجا خودت یه بار همه چی رو چک کن.
قبل از اینکه چیزی بگویم درب حیاط باز شد و دیگر سخنی میان من و یاسکا رد و بدل نشد. به سمتش برنگشتم که زمزمه‌‌وار گفت:
- این‌طوری نیا بیرون، می‌بیننت.
واقعاً فکر می‌کرد اهمیتی می‌دهم؟! همین الان هم اسنایپرهای یاسکا داشتند مرا با این سر و وضع می‌دیدند. برگشتم سمت حمزه و آرام گفتم:
- اهمیت نمیدم. به زیارت رفتنم نگاه نکن، اون از سر ارادته، من چندان آدم مذهبی‌ای نیستم.
حمزه دور شد و از داخل دو صندلی بیرون آورد. یکی را کنار من گذاشت و دیگری را مقابلم. هر دو نشستیم که گفت:
- برنامه‌ات چیه؟
پا روی پا انداخته و در جواب گفتم:
- اصولاً من باید ازت بپرسم برنامه‌ی پدرت چیه؟
حمزه خشم و سردرگمی را یک‌جا حس می‌کرد و چشمانش گواه می‌دادند. دستانم را مقابل سینه‌‌ام قفل کرده و ادامه دادم:
- باید تو خونه‌اش شنود و دوربین بذاریم. تلفنش هم باید هک بشه و تمام مکالماتش ضبط بشه، آمار تمام حساب‌های بانکیش و ریز به ریز رفت و آمدهاش. برای این کار باید خیلی نزدیکش بشیم.
حمزه دست برد درون جیب‌های شلوارش و کمی آزادتر نشست. طوری که پاهایش را بیشتر باز کرده و کمی روی صندلی جلوتر آمده بود. حالتی از لم‌دادگی داشت منتها هنوز هم اقتدارش را حفظ کرده بود. بایستی می‌گفتم با چفیه و عقال قابل‌تحمل‌تر و جذاب‌تر است؟! حمزه با صدایی خفه گفت:
-نمیشه تو اتاق خوابش چیزی نذاریم؟
پایم را پایین آورده و به سمتش خم شدم. یک سوی لبم به سمت بالا کش آمد و بی‌رحمانه پاسخ دادم:
-اولین جایی که اتفاقاً باید بهش نفوذ کنیم اتاق خواب پدرته. از طریق اون فقط می‌تونیم به تیلور برسیم. ضمناً باید بفهمیم چی تو سر پدرت می‌‌گذره.
دیگر ادامه ندادم که بایستی پس از اتمام کار پدرت را بکشیم. چون احتمال می‌دادم با واکنش جالبی رو به رو نخواهم شد، هرچند یاسکا گفته بود طی تماس تلفنی با او حمزه اذعان کرده حاضر است پدرش را بکشد. عقب کشیدم و موذیانه خیره‌‌ی استیصال و خشم حمزه شدم. شاید نیازی نباشد که بداند دستش به خون پدرش آلوده‌ است، یک قتل بیولوژیکی می‌تواند صلح‌آمیزتر باشد. نیشخندی زدم. تو نردبام خوبی هستی حمزه!
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 15) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا