درحال تایپ رمان لانگ‌لیت | باران خبیری زاده کاربر انجمن چری‌بوک

BARAN_KH_Z

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Apr 12, 2025
206
کد072
بسم الله الرحمن الرحیم
عنوان: لانگ‌لیت
نویسنده: باران خبیری زاده
ژانرها: معمایی، تریلر
ناظر: @پناه
خلاصه:
صدا‌هایی به گوشش می‌رسید.
اما صدا نبود، بلکه خاطراتش بودند که او را فرا می‌خواندند.
خاطراتش برای خود او هم وهم انگیز و سنگین بود، چه رسد به آدمیان گاوریش.
و او در حیرت بیدادگری این آدمیان بود.

لانگ‌لیت: لابیرنت لانگ‌لیت در ویلت‌شایر انگلستان یکی از پیچیده‌ترین هزار توی جهان هست که پیچیده‌گی آن مربوط به شخصیت اصلی می‌باشد.
 
آخرین ویرایش:

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
1000011845.jpg



نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛

|قوانین تالار رمان|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

بعد از نقد و تگ اثر خود ميتوانيد درخواست جلد بدهيد
|درخواست جلد آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید
|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|


باتشکر
مدیریت تالار
 

BARAN_KH_Z

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Apr 12, 2025
206
مقدمه:
بر دامن بخت و اقبال آن عروسک، خطوطی با رنگ‌های متفاوت به صورت مبهم دوخته میشد!
گاهی به رنگ بنفش، گاهی زرد، گاهی صورتی و گاهی هم سفید... .
گویی دامن سرشتش به گونه‌ای بود که انگار لانگ‌لیت از روی این خطوط مبهم دامن برگرفته است.
عروسکی که با دوختن هر کدام از رنگ‌ها به یک سازی پای‌کوبی می‌کرد.



نماد رنگ‌ها:
صورتی: نرم، محفوظ، خاکی؛
بنفش: مرموز، نجیب، پر زرق‌وبرق؛
زرد: امید، شادی، خطر؛
سفید: حقیقت، بی تفاوتی؛
 
آخرین ویرایش:

BARAN_KH_Z

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Apr 12, 2025
206
سومین شخص (گوینده):

(فرانسه، پاریس، عمارت ماری لانوین. ساعت ۱۳:۲۵ به وقت فرانسه.)
توجه: این رمان، دیالوگ‌های اوایلش به زبان فرانسوی می‌باشد.





با شنیدن صدای پیانو، پا روی پا گذاشت و فنجان چایش را در دست گرفت. رایحه عطر چای را به مشامش رساند و نفس عمیقی سر داد. صدای پیانو کل عمارت را در بر گرفت.
با قطع شدن صدای پیانو، ماری چشمانش را باز کرد و به آنائل که روی صندلی پیانو نشسته بود نگاه می‌کرد.
آنائل به آرامی از روی صندلی پیانو بلند شد و اشک سمجی که از روی گونه‌اش مسیر را به پایین صورتش طی می‌کرد، پاک کرد.
ماری، بی‌صدا بلند شد و دست آنائل را گرفت. به سمت آینه رفت و آنائل را بر روی صندلی نشاند.
شانه‌ای را برداشت و موهای به رنگ شب آنائل را شانه می‌کشید و از آینه به چهره‌اش نگاه می‌کرد و لبخندی محو میزد. موهای مشکی، صورتی ظریف، مروارید‌های تیره و بینی و لب‌هایی که کاملا متناسب با صورتش بود. اصالت خاصی از این چهره ساده، اما زیبا، نمایان بود.
آنائل دستش را بر روی دست مادرش گذاشت و با صدای ظریفش با زبان فرانسوی گفت:
- توان دوریت رو ندارم مادر!
ماری لبخند تلخی زد و گفت:
- فقط یک ساله. به دنیا نشون بده، تو دختر کوچولوی ماری لانوین هستی!
آنائل خندید، بلند شد و صورت مادرش که چین و چروک محوی وجود داشت، بو*سید و گفت:
- من دیگه کوچولو نیستم مادر!
ماری تحسین‌آمیز سرش را تکان داد.
در همان هنگام آقای جیمز (خدمه ارشد عمارت) در را باز کرد و با احترام کامل ایستاد و گفت:
- وقت رفتنه.
آنائل به سمت در حرکت کرد و پشت‌ سر او ماری حرکت می‌کرد و او را بدرقه می‌کرد.
آنائل نفس عمیقی کشید و سوار ماشین شد.
چند دقیقه از شیشه به مادرش نگاه کرد. برایش این دوری سخت بود؛ خیلی سخت!
بعد از چند دقیقه وقتی به فرودگاه رسید، وارد سالن شد که ناگاه سرمای سوزناکی به تنش برخورد کرد.
کتش که بر روی شانه‌هایش بود را جلوتر کشید و روی صندلی انتظار نشست که در همان هنگام صدای بلند‌گو به گوشش رسید که به زبان انگلیسی گفت: « مسافرین محترم پرواز شماره ۹۷۸، هواپیمای پاریس به لندن لطفا جهت تحویل بار و دریافت کارت پرواز، به باند پرواز ۲۱ تا ۲۶ مراجعه فرمایید. »
از جای برخاست و به سمت باند ۲۱ حرکت کرد.
***
- ببخشید بانو، چیزی لازم ندارید؟
آنائل به مهمان‌دار لبخندی زد و مثل خودش به زبان انگلیسی گفت:
- نه، تشکر از شما.
آنائل خواست پا روی پا بگذارد که آقای بورگارد کنار صندلی‌اش نشست و نفسش را با حرص بیرون داد.
- اولین مقصد ما لندنه، این هفته، هفته مد لندن هستش. این یکی از بزرگترین اهداف ما قراره باشه.
آنائل، نگاهی به دست‌های آقای بورگارد کرد که از استرس کمی عرق کرده‌ بود.
دستش را بر روی دست آقای بورگارد گذاشت و به صورت تیره آقای بورگارد نگاه کرد و گفت:
- آروم باش، شک نکن هم شما و هم مادر رو سر بلند می‌کنم، فقط امیدوار باشید.
آقای بورگارد لبخندی تحسین‌آمیز به قیافه مصمم آنائل زد و با نفسی عمیق از کنار او برخاست.
آقای بورگارد، در چهره مصمم آنائل چیزی را دید که ماری لانوین در ۲۰ سال پیش آن را در پس خاطراتش جا گذاشته بود. زنی که نامش در صحنه‌های مد، مثل طوفانی از زرق و برق می‌درخشید.
 
آخرین ویرایش:

BARAN_KH_Z

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Apr 12, 2025
206
بعد یک ساعت و ربع به فرودگاه هیترو رسیدند. آنائل با صدای بورگارد صورتش را سمت او کرد و دستش را از زیر چانه‌اش برداشت، گویی حتی صدای خلبان هم نشنیده بود.
- خانم، کمک نمی‌خواید؟
آنائل نیم‌نگاهی به آقای بورگارد انداخت، لبخندی روی لبش نشست و با لحنی آرام گفت:
- ممنون آقای بورگارد. ولی خودم می‌تونم از پله‌ها پایین برم.
بورگارد سری تکان داد و جلوتر رفت. صدای قدم‌هایش روی پله‌ها را می‌شنید و آنائل پشت سرش حرکت کرد. بعد از تحویل گرفتن چمدان‌ها، جلوی درب سالن فرودگاه ایستادند. بورگارد کلافه به ساعتش نگاه می‌کرد. انگشتانش میان موهای جوگندمی‌اش می‌لغزیدند.
- این راشل چرا این‌قدر دیر کرده؟
انگار زمان، خودش را کش داده بود تا بورگارد را عصبانی‌تر کند. همان لحظه لیموزین کادیلاک XTS جلوی در ایستاد. راننده با تعظیم در را باز کرد و راشل با عجله، اما با ظاهری که سعی می‌کرد باشکوه باشد، پیاده شد. بورگارد نتوانست خشمش را پنهان کند:
- خانم راشل! چرا این‌قدر دیر؟
راشل که با کفش‌های پاشنه‌بلندش به زحمت راه می‌رفت، با صدایی نرم گفت:
- شرمنده آقای بورگارد... تو خیابون داونینگ استریت گیر کرده بودیم.
بورگارد دستانش را روی سینه جمع کرد، سری به نشانه بی‌میلی تکان داد و زیر لب گفت:
- مشکلی نیست... .
راشل با نگاهی پر از مهر به سمت آنائل رفت:
- اوه آنائل! خوشحالم دوباره می‌بینمت.
آنائل که تا آن لحظه نگاهش روی لیموزین مانده بود، عینکش را کمی بالا زد، به چشم‌های سبز راشل خیره شد و او را در آغوش گرفت:
- منم همین‌طور راشل عزیز. ولی چرا این‌همه تجملات؟
و با چشمانش به لیموزین اشاره کرد.
راشل لب‌های رژ زده‌اش را روی هم کشید و تا خواست چیزی بگوید که بورگارد بی‌هیچ مکثی گفت:
- این تجملات لازمه. شما دختر ماری لانوین هستید.
آنائل که از زرق‌وبرق هیچ خوشش نمی‌آمد، خواست چیزی بگوید، اما بورگارد سریع ادامه داد:
- بحثی نیست خانم آنائل! وقت طلاست. سوار شید.
آنائل ابروهایش را بالا داد و در سکوت، سوار لیموزین شد؛ ماشینی که مثل قصر کوچکی روی چرخ‌ها بود.
 
آخرین ویرایش:

BARAN_KH_Z

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Apr 12, 2025
206
آنائل روبه‌روی آقای بورگارد و راشل نشست. پای راستش را روی پای چپ انداخت و دست‌هایش را روی زانوها گذاشت. در سکوت، به کفش‌های پاشنه‌بلندش که برند «شانی‌لند» بود، خیره شد. چند دقیقه‌ای جز صدای نرم موتور چیزی نبود. بورگارد بالاخره سکوت را شکست، اما نه با آرامش، بلکه با خشمی وصف نشدنی:
- لعنتی... چرا این‌قدر همه‌چی بهم ریخت؟
راشل که از آن قدیم هم همیشه نقش کمکی را داشت، با صدایی ملایم گفت:
- یک برنامه جدید می‌چینیم. امروز بهتره فقط استراحت کنید.
بورگارد با تمسخر و حرص زیر لب خندید:
- استراحت؟! می‌فهمی امروز چند آگوسته؟ بیستم! فقط ده روز مونده تا سپتامبر، بعد تو میگی استراحت؟
صدای راشل هنوز آرام بود، مثل نسیمی که سعی می‌کند شعله‌های خشم را خاموش کند:
- آقای بورگارد... حداقل به فکر خانم آنائل باشید.
بورگارد نگاه تندی به آنائل انداخت، اما او بی‌خیال و با لحنی خونسرد گفت:
- به حال من فرقی نداره. من فقط باید طرح‌هام رو اجرا کنم. فقط یادتون نره برام مدل کاربلد بیارید. نمی‌خوام مثل اون شوی فرانسه باشه!
کلمه «فرانسه» مثل پتکی روی سر بورگارد فرود آمد. خاطره‌ی آن فاجعه هنوز مثل زخمی تازه در ذهن او بود. هیچ‌کدام چیزی نگفتند. لیمو‌زین، مثل ماری سیاه در محوطه هتل رزوود پیچید. چراغ‌های هتل در غروب مثل ستاره‌هایی پایین‌ آمده روی زمین می‌درخشیدند.
در آن‌ طرف محوطه، مردی با موهای سپید، در حالی‌که با پرسنل صحبت می‌کرد، با دیدن ماشین جلو آمد. راننده در را برای آنائل باز کرد. آنائل از ماشین پیاده شد، عینک را برداشت و نفس عمیقی کشید. بوی گل‌های هتل در هوا پیچیده بود. مرد مسن با احترام دست او را گرفت و ب*و*سه‌ای زد:
- خانم آنائل، خوشحالم که به هتل ما تشریف آوردید.
آنائل لبخند کمرنگی زد و دستش را آرام از میان دست‌های او بیرون کشید:
- انتخاب آقای بورگارد بوده. به‌نظر می‌رسه خوب می‌دونه چه جاهایی منو راضی می‌کنه.
مرد با لبخندی که دندان‌های سپیدش را نمایان می‌کرد گفت:
- قول میدم بهترین خدمات رو براتون فراهم کنم. لطفاً بفرمایید داخل، وسایلتون رو هم خدمه میارن.
- عالیه.
آنائل وارد سالن شد و نگاهش درجا روی سقف مرتفع و لوسترهای کریستالی گیر کرد. بیرون هتل، بوی عتیقه و تاریخ می‌داد، اما داخل تجملی بود، مدرن، پر از درخشش‌های سرد و براق.
دو خدمه زن او را تا آسانسور همراهی کردند. وقتی به آخرین طبقه رسیدند، راهرویی با هفت اتاق پیش رویش بود. یکی از خدمه‌ها آخرین در را باز کرد.
آنائل با لبخندی خسته وارد شد و نگاهی به اتاق انداخت. پرده‌ها کنار بودند و پنجره مثل قاب عکسی بزرگ، ویویی شگفت‌انگیز از شهر را نشان می‌داد.
 
آخرین ویرایش:

BARAN_KH_Z

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Apr 12, 2025
206
آنائل کنار پنجره ایستاده بود و نگاهش از باغ پشت هتل عبور می‌کرد. درختان مثل سربازانی در باد آرام تکان می‌خوردند و چراغ‌های کوچک میان‌شان مثل کرم‌های شب‌تاب، نور می‌پراکندند. در همین حین، خدمه‌ای مرد به‌ همراه یک زن وارد اتاق شدند. چمدان‌ها را آرام کنار کمد گذاشتند و بی‌هیچ کلامی رفتند.
آنائل کت را از تنش بیرون آورد و روی تخت انداخت. از چمدان حوله و وسایل شخصی‌اش را برداشت و به حمام رفت.‌ چهل دقیقه در آب گرم غرق شد. گویی تمام خستگی راه همانند برف، از شانه‌هایش آب میشد و پایین می‌ریخت. وقتی بیرون آمد، فقط حوله‌ای سفید بر تن داشت. در را قفل کرد و خودش را روی تخت انداخت. خستگی مثل موجی سنگین بر پلک‌هایش کوبید و درحالی‌که ذهنش پر از طرح‌ها و ایده‌ها بود، خواب او را در آغوش گرفت.
آنائل با صدای کوبیدن در بیدار شد و بعد کسری از ثانیه صدایی آمد.
- خانم آنائل؟ بیدارین؟
صدای بورگارد بود.
آنائل به سختی چشم‌هایش را باز کرد. سردرد مثل چکشی کوچک در شقیقه‌اش می‌کوبید. با صدای خواب‌آلود گفت:
- الان بیدارم... .
بورگارد تک خنده کوتاهی کرد و گفت:
- لطفاً تا یک ساعت دیگه آماده شید. باید سالن طراحی رو نشون‌تون بدم.
- باشه.
- پس پایین منتظرتونم.
و بعد از آن صدای دیگری نشنید. آنائل روی تخت نشست. اتاق نیمه‌تاریک بود و سایه‌ها مثل نقاشی‌های مبهم روی دیوار افتاده بودند.
آنائل به چمدون و کمد به‌هم ریخته‌اش نگاهی کرد.
- باید یکی از خدمه رو صدا کنم این چمدون لعنتی رو مرتب کنه.
- با حرص در چمدان را باز کرد. لباس‌ها درهم و نامنظم بودند. از میانشان سارافونی به رنگ لجنی و کت همرنگش را بیرون کشید. به تن کرد. صندل‌های سیاهش را پوشید و بندشان را دور مچ پایش بست. موهایش را با سشوار خشک و مرتب کرد. کلید اتاق را از کنار در برداشت و پشت سرش در را قفل کرد.
در آسانسور باز شد و وارد آسانسور شد، لحظه‌ای مکث نکرد و دکمه طبقه همکف را فشرد.
در لابی بورگارد و راشل روی مبل‌های چرمی نشسته بودند. راشل با دیدن آنائل لبخندی زد:
- مثل همیشه ساده... ولی جذاب.
آنائل خنده کوتاهی کرد:
- بهتره بریم.
بورگارد سری تکان داد. وارد محوطه شدند. همان لیموزین ظهر، مثل مار براق سیاهی جلوی در ایستاده بود. راننده با احترام در را باز کرد.
آنائل سوار شد، اما همان لحظه حس کرد فضای لیموزین مثل قفسی شیک و خفه‌کننده است.
- آقای بورگارد، از این به بعد لزومی نداره با لیموزین جابه‌جا بشیم. راننده رو هم مرخص کنید.
بورگارد لحظه‌ای مات ماند. در ذهنش تصویر ماری برق زد؛ زنی که عاشق زرق‌وبرق و تجمل بود. اما این دختر، انگار از جنس دیگری بود.
 
آخرین ویرایش:

BARAN_KH_Z

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Apr 12, 2025
206
وقتی به مقصد رسیدند، راننده در را برای آنائل باز کرد. آنائل با متانت پیاده شد، نگاهی به ساختمان روبه‌رو انداخت و آرام به سمت در ورودی حرکت کرد.
آقای بورگارد جلوتر رفت و در را برایش باز نگه‌داشت.
به‌محض ورود، صدای همهمه در فضا پیچیده بود؛ جمعیتی شلوغ و پرتحرک در سالن بزرگ، آنائل را لحظه‌ای میخ‌کوب کرد.
آقای بورگارد بدون حرفی به سمت آسانسور رفت و آنائل و خانم راشل دنبالش راه افتادند.
وقتی وارد آسانسور شدند، بورگارد دکمه‌ی طبقه‌ی هفدهم را فشرد. سکوت بینشان، با صدای زنگ موبایل او شکسته شد.
آسانسور که ایستاد، بورگارد قدمی جلوتر گذاشت و در گوشه‌ای از سالن مشغول تماس شد.
راشل به سمت در روبه‌رویش رفت و آنائل هم پشت سرش حرکت کرد. در که باز شد، فضای سالن پرنور خیاطی پیش رویشان بود؛
سالنی وسیع و منظم، با میزهایی در دو سوی آن و خیاط‌ها با دیدن آنائل به سمت او آمدند و خوش آمدید گفتند.
وسایل خیاطی روی میزها مرتب چیده شده بودند و دیوار شیشه‌ای بزرگی، منظره‌ی زیبایی از شهر را نشان می‌داد.
ساده بود، اما باوقار. دقیقاً همان فضایی که می‌توانست به ذوق آنائل خوش بیاید.
در حالی‌که اطراف را با دقت نگاه می‌کرد، صدای صاف‌کردن گلوی بورگارد از پشت سرش آمد.
- می‌خواهید اتاق طراحیتون رو ببینید؟
آنائل لبخندی زد؛ گوشه‌ی لبش بالا رفت و همان کافی بود تا بورگارد آن را به‌منزله‌ی پاسخ بداند.
از سالن خارج شد و به سمت دری کوچک در کنار ورودی رفت. در را باز کرد و منتظر ماند.
آنائل قدم‌هایش را تندتر کرد و داخل شد.
اتاق پر از پارچه، مانکن و طرح بود. وسط اتاق، میز شیشه‌ای براق خودنمایی می‌کرد.
لبخندش عمیق‌تر شد؛ از گرمی و صمیمیت فضا خوشش آمده بود.
- خیلی قشنگه... .
راشل با لبخند پرده‌های نارنجی را کنار زد. نور، مثل موجی طلایی به داخل ریخت.
شیشه‌ی سراسری اتاق، شهر را در آغوش گرفته بود. همانند سالن خیاط‌ها!
آنائل نگاهی به گوشه‌ی اتاق انداخت. کمد چوبی قدیمی‌ای آنجا بود، پر از کتاب‌های مختلف.
یکی از کتاب‌ها ضخیم‌تر و سنگین‌تر از بقیه بود. آن را بیرون کشید و روی میز گذاشت.
صفحه‌ی اول را که باز کرد، دست‌نوشته‌ای با خطی محکم و پرحس جلوی چشمانش ظاهر شد.
راشل کنار او ایستاد و با صدای بلند خواند:
- «دست‌هایم بوی تاول می‌داد، چشمانم بوی خوابِ نرسیده... اما حالا، در همین برگِ سفید، ردی از تمام دردهایم دوخته‌ام.
به هر خطِ طرحم، وصله‌ای از جانم دوخته‌ام.
طراح شدم، نه از سرِ هنر، از سرِ نجات.
می‌خواستم از رنج، جامه بسازم... که هر کس بپوشد، کمی از مرا بفهمد.»
 

BARAN_KH_Z

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Apr 12, 2025
206
آقای بورگارد محو کلمات روی کتاب، لب زد:
- این کتاب، طراحی‌های ماری بود.
آنائل آرام، صفحه‌ها را یکی‌یکی ورق میزد. خطوط ظریف مدادها، رنگ‌هایی که انگار نفس می‌کشیدند. به آخرهای کتاب که رسید، ناگهان طرحی آشنا چشمش را گرفت. لبخند کوچکی روی لبش نشست، چشمانش برق زد، و با یاد هدیه‌ی روز تولد پانزده‌سالگی‌اش، دلش لرزید.
کتاب را به آغوش گرفت و گفت:
- می‌تونم این کتابو با خودم ببرم هتل؟
بورگارد لبخندی زد:
- مشکلی نیست.
آنائل به سمت در رفت، اما ناگهان مکث کرد. چرخید و به بورگارد خیره شد.
- چرا گفتید خیاط‌ها امروز بیان؟
- جهت آشنایی با شما بود، خانم آنائل.
- از این به بعد تا وقتی خودم نگفتم، لازم نیست بیان.
بورگارد با احترام سرش را تکان داد.
آنائل وقتی مطمئن شد، قدم به سمت آسانسور گذاشت. راشل و بورگارد هم همراهش شدند.
وقتی آسانسور به طبقه‌ی همکف رسید، هر سه به سوی لیموزین رفتند. مسیر برای آنائل ناآشنا بود. چند دقیقه بعد، ماشین روبه‌روی رستورانی متوقف شد.
- چرا اینجا؟
- جهت تنوع، خانم.
آنائل سری تکان داد و از پله‌های چوبی بالا رفت. بوی غذا، صدای ملایم پیانو و گرمای نور زرد، فضا را دلنشین کرده بود. چشمانش برق زد. نگاهش اول به فواره‌ی میانی افتاد، بعد بر در و دیوارهایی که پر از نقاشی و گیاه بود.
- از این طرف، خانم آنائل.
با صدای بورگارد، همراه او و راشل به طبقه‌ی بالا رفت. طبقه بالا لوکس‌تر بود، اما باز هم گرمی خاصی داشت. گارسون آن‌ها را تا میزی در تراس هدایت کرد. نسیم خنکی میان گل‌های تراس می‌رقصید.
آنائل چشم از گل‌ها گرفت و به بورگارد گفت:
- اون دست‌نوشته‌ی اول کتاب... معنیش چیه؟
- برای چی می‌خواید بدونید؟
- چون من دخترشم. حق دارم بدونم از چی گذشته مادرم.
بورگارد لحظه‌ای سکوت کرد، نگاهش را از او گرفت و به دوردست خیره شد.
- خانم ماری، توی یه روستا به دنیا اومدن. هنوز نوزاد بودن که پدرش توی حادثه‌ی گاز گرفتگی کارخانه فوت کرد. مادرش موند و یه دنیا بدهی... از صبح تا شب توی مزرعه کار می‌کرد، ماری هم همیشه کنارش بود؛ اما هیچ‌وقت طعم مدرسه رو نچشید، نه خنده‌ی پدر، نه آسایش خونه... فقط کار، خاک و خستگی. مادرش برای پرداخت قرضا، وام پشت وام گرفت، تا بالاخره یه روز مأمورای مالیات ریختن تو خونه‌شون... و اون روز، همه‌چیز تموم شد. مادر ماری زیر شکنجه از دنیا رفت. ماری سه روز کنار جنازه‌ی مادرش موند... و وقتی بالاخره اهالی روستا فهمیدن، گفتن اون دختر نحسه... بیرونش کردن.
بورگارد سکوت کرد. نسیمی آرام میان گل‌های تراس وزید.
آنائل آهسته گفت:
- چیشد که طراح شد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

BARAN_KH_Z

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Apr 12, 2025
206
- ماری به پاریس رفت. یه هفته تموم، بی‌غذا و بی‌آب، از این خونه به اون خونه می‌رفت و در میزد... تا بالاخره یه مرد مسن اون رو به یتیم‌خونه برد. اون موقع فقط پانزده سالش بود. وقتی چشم باز کرد و فهمید کجاست، یه سال گذشته بود... شانزده ساله شده بود، و اون یک سال رو فقط "مُرده بود".
- مرده؟
- آره... یعنی نه حرف، نه حس، نه زندگی. فقط یه گوشه می‌نشست و ساعت‌ها به بچه‌های یتیم‌خونه زل میزد، بی‌هیچ فکری... بی‌هیچ حالی؛ اما بعد از شانزده‌سالگی به خود آمد و کم‌کم با بچه‌های یتیم‌خونه حرف میزد. وقتی دید بچه‌ها جز دو دست لباس کهنه چیزی ندارن، یه چیزی توی دلش روشن شد. ماری همیشه عاشق طراحی لباس‌های مد بود، لباس‌هایی که هیچ‌وقت نداشت. همون‌جا بود که شروع کرد به طراحی... لباس‌هایی که هرکدومش قصه‌ی یکی از بچه‌های یتیم‌خونه بود. مادر ژانت با پارچه‌های کهنه و پرده‌های قدیمی اون لباس‌ها رو براشون می‌دوخت.
کم‌کم ماری ازش خیاطی رو هم یاد گرفت، و از همون‌جا راهش شروع شد… .
سکوتی سنگین بین‌شان افتاد. هیچ‌کدام نفهمیدن گارسون کی آمد و غذاها را روی میز گذاشت.
در حین خوردن، آنائل سرش را بالا گرفت گفت:
- داستان آشنایش با پدرم چی؟
آقای بورگارد لحظه‌ای خشکش زد. نگاهش تهی شد، انگار دنبال واژه‌ها می‌گشت، اما هیچ پیدا نکرد.
سرش را پایین انداخت.
راشل دستش را لمس کرد، وقتی بورگارد بهش نگاه کرد، با اشاره‌ی چشم به چهره‌ی درهم و بی‌جان آنائل اشاره کرد.
بورگارد نفس عمیقی کشید، خودش را جمع کرد و گفت:
- ماری، وقتی به شهرت کمی رسید، با یه خیاط ماهر آشنا شد. بعد از مدتی باهاش ازدواج کرد... و بعدش، تو به دنیا اومدی. ولی پدرت... عمرش به دنیا نبود.
آنائل از جا بلند شد و با چشمای لرزان زیر لب گفت:
- ببخشید... .
و رفت سمت سرویس.
راشل خنده‌ی مست*انه‌ای سر داد و قطره‌ی اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید.
- آقای بورگارد... زندگی، داستان و کتاب نیست.
بورگارد به پشتی صندلی تکیه داد، چشمایش را بست.
آنائل بی‌صدا به تراس برگشت و یک ساعت بعد به هتل برگشتند.
***
- خوبی؟
آنائل لبخندی بی‌حس زد.
- آره، خوبم. فقط... فردا اول وقت می‌خوام برم سالن.
راشل سری تکون داد و او را توی آغوش گرفت و از اتاق بیرون رفت.
آنائل بعد از بسته شدن در، قفل را چرخاند. رفت سمت تخت، دراز کشید و خیره شد به حلال ماه.
مشت دست راستش را پشت‌سرهم باز و بسته می‌کرد، انگار انگشتانش عاجز شده بودند.
بعد از چند دقیقه بلند شد، لباس راحتی پوشید و نشست گوشه‌ی تخت. دفترچه‌ی کوچکش را برداشت و شروع کرد به کشیدن خط‌های نامفهوم.
اما آن خط‌ها کم‌کم شکل گرفتند...
تبدیل شدند به اندام زنی و بعد شروع به طراحی کردن لباسی شد.
 
آخرین ویرایش:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 16) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا