درحال تایپ دلنوشته کوراب | مائده یاری کاربر انجمن چری بوک

  • نویسنده موضوع MAed
  • تاریخ شروع
  • Tagged users هیچ

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
عنوان: کوراب
نویسنده: مائده یاری
ژانر: تراژدی، عاشقانه

مقدمه:
تا چشم‌هایم یاد گرفتند چگونه باید جهان را ببینند، چون مالیخولیایی در جانم رشد کردی، پیچک‌های آرزوی داشتنت دور چشم‌هایم پیچیدند و سراب و رویا را در میان نگاهم برای همیشه بر جای گذاشتند.
سراب قصه‌ی رویایی من، وهم بودنت برای من خواب‌زده‌ی خواب‌گرد، با خود زندگی تفاوتی نمی‌کند و زندگی چیست جز بودن و داشتن تو حتی اگر در رویاها باشد؟​
 

معصومه بهرامی فرد

آوا پرداز
آوا پرداز
Jun 12, 2025
288
تاييد.jpg
بسم تعالی

نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛

|قوانین تالار ادبیات|

سپس پس از گذشت 15 پست از دلنوشته‌ی خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح آثار خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

بعد از نقد و تگ اثر خود ميتوانيد درخواست جلد بدهيد
|درخواست جلد آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید

|درخواست ضبط آثار|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن دلنوشته خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام اثر خود را اعلام کنید

|اعلام اتمام آثار|

مدیریت تالار ادبیات
 
آخرین ویرایش:

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
سرابِ قصه‌ی رویایی من، سلام؛
اندازه‌ی عمر کیهان، غمگینم و اندازه‌ی عمق سیاهچاله‌هایش، حسرت‌دار.
از بامداد تا سحرگاه، از سحرگاه تا غروب و از غروب تا ابتدای این دور باطل، فنجانی قهوه در دست می‌گیرم، پشت پنجره می‌نشینم و دنیای اطرافم را می‌نگرم؛ جنب و جوش آدمک‌ها لبخند کمرنگی مهمان لب‌هایم می‌کند و دنیای کوچک رنگی‌شان حسرت را میزبان روحم.
دنیای زیبایی دارند و دغدغه‌های زیباتر، یکی می‌دود تا سر قرار با شادی‌هایش دیر نکند، یکی خود را میان پالتو می‌پوشاند تا سرمای غم اذیتش نکند، دیگری از آتش عشق گونه‌هایش رنگ گرفته، آن یکی تمام جاده‌ها را زیر پا می‌گذارد تا گسی سردرگمی را پاک کند و من... من گوشه‌ای نشسته‌ام و سهمم از دنیا، جرعه‌ای قهوه و یک گلدان یاس است. سهم زیبایی‌ست برایم، پر از آرامش و هرچه بودی و هرچه هستی، لااقل آرامش غمت تلاطم قلبم و هیاهوی ذهنم را سامان است.​
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
سحر به سحر پنجره را باز می‌کنم و طلوع خورشید را به گلدان یاس مقابل پنجره هدیه می‌کنم و دانه‌های گندم را لبه‌ی پنجره می‌پاشم؛ شاید روزی کبوتر نامه‌رسانی گذرش به خانه‌ی من بیفتد و بوی تو را به من برساند.
راستش را بخواهی، من و قاصدک‌ها خسته شدیم بس که سنگینی لبخند و ب*و*سه‌های آرامم را بر دوششان گذاشتم به امید آن که شاید راه یکیشان با کوی خانه‌ات هم‌مسیر شود... .
کارم شده پشت پنجره نشستن و تماشا کردن آدمک‌ها و قاصدک‌ها و کبوترها... روزها از خانه بیرون نمی‌روم مبادا آدمک‌ها ملامتم کنند برای چشم به راه تو ماندنم و شب‌ها هم آدمکی نیست که دمی کنارش قدم بزنم و نفس تازه کنم.
از من می‌پرسند چه مانده از «ما» که نگاهم هنوز به راه مانده تا تو بیایی اما آن‌ها که نمی‌دانند شب‌هایی که در آغوشم کشیدی؛ چه نوازش‌ها از کلماتت و مهربانی‌ات بر موهایم نشست و تار به تار موهایم هنوز هم آواز گرمای دستانت را سر می‌دهند.
آدمک‌ها نمی‌دانند مرا مانند روباهک اهلی خود کرده‌ای و من گر به قبر باشم و تو بیایی، برمی‌خیزم و آن روز رستاخیز من است... .​
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
حتی قلمم را هم مجازات می‌کنند آدمک‌ها به هنگام نوشتن برای تو و این‌گونه زندگی کردن خواسته‌ی کداممان برای من بود؟
این‌گونه که نمی‌دانم کجای جهان ایستاده‌ای و خود نیز خویش را در میان پیچ و خم کوچه‌های این شهر گم کرده‌ام، این‌گونه که دوات قلم اشک‌هایم است و دستان لرزانم حتی خط ناخوانده‌ام را ناخواناتر می‌کنند، این‌گونه که آدمک‌ها در فکر یار دیگری برای هردویمان‌اند و ما در جهان دیگر به وطن خود در آغوش هم می‌رسیم؟
دیگر یادم نمی‌آید کلمات را چگونه واگن به واگن پشت هم، روی جاده‌ی سفیدپوش می‌چیدم و راهی سرزمین تو می‌کردم و به راستی این کورابی که در پایانش تو ایستاده‌ای، رویاست یا صفحه‌ای از زندگی؟
چگونه سال‌ها بعد به دخترکم بیاموزم عاشقی کردن را که هیچ نشانی از معشوقم در دست ندارم؟
و دیوانه می‌خوانند مرا آدمک‌هایی که تو را معشوق می‌نامم... .
کاش می‌دانستم روزی که هم‌بستر مرگ می‌شوم خود را به بالینم می‌رسانی و ب*و*سه‌ات بر چشمان کورم از فراغت، دم مسیحایی می‌شود بر جسم پوسیده‌ی خسته‌ام؛
و یک نظر از روی محبتت جانی تازه می‌دمد بر کالبد بی‌جانم، شاید برای زیستن همراهت در جهانی دیگر... .​
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
باورش سخت است که این آخرین پرستویی‌ست که به کویت کوچ می‌کند به هوای گرما،
که این آخرین قاصدکی‌ست که در دشت باقی مانده برای پرواز در آسمانت،
که این آخرین نامه برای گمنام‌ترین نشانی جهان است؛
که دیگر خورشید قرار نیست به بام خانه‌ی من بتابد؛
که این آخرین گلدان یاسی‌ست که از تو دارم و گلبرگ‌هایش یکی-یکی دارند بیمار و پوسیده می‌شوند... .
باورش سخت است که باور کنم دیگر تو را نخواهم داشت تا به هنگام مرگ و زندگی را زیستن آسان‌تر است یا مرگ را مردن؟
کاش می‌دانستم سور اسرافیل من کی به گوش عزرائیل می‌رسد برای گرفتن جانم و آن‌گاه وعده می‌دهمت که چه جهنم باشد چه بهشت، هر روز خانه را آب و جارو کنم برای آمدنت!​
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
ای عزیزتر از جان من، آخرین پرستو و قاصدک و نامه را به سویت راهی کردم و با من بگو با اشک‌هایی که تا ابد برایت خواهند بارید چه کنم؟
چه کنم با بی‌قراری جسمی که هرگز به آرام و قرارش در آغوشت نرسید؟
با قلبی که در میان سینه راهی می‌جوید تا به سینه‌ی تو برسد چه کنم؟
با دستانی که تا ابد قرار است از دوری‌ات سرد بمانند و با فنجان چایی که از دهان افتاد چه کنم؟
من مجنونم و مجنون برای لیلی‌اش چه‌ها کشید و خدا را کجا یافت؟
کجای جهان باید به دنبال معبود بگردم برای استجابت به خاک افتادن‌هایم برای «تو»؟
من مجنونم و کدام عاشق را دیده‌ای برای آغوش و ب*و*سه‌هایی که هرگز نچشیده دلتنگی کند؟
من مجنونم و جنونم عاشقی برای توست... .​
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 18) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا