دیالوگ نویسی دفتر دیالوگ‌نویسی emily | انجمن چری بوک

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
- اگه اعتماد به نفس کاذبتون رو کنار بذارید؛ ولیعهد خوبی خواهید شد‌.
- در مقابل شکنجه‌های ما شانسی ندارید شاهدخت. بهتره شما اعتماد به نفس کاذبتون رو کنار بذارید.
- شما به ابزار شکنجه افتخار می‌کنید؟ خیلی جالبه!
- شاید به خاطر همین باشه که تو سرزمین جنوبی، یه سرباز ساده شاهدخت مملکتش رو به دشمن نمی‌فروشه.
- مطمئن باشید همین مردمی که سرکوبشون می‌کنین روزی زمینتون می‌زنند.
- رجزخوانی، اونم تو اتاق شکنجه؟گویا درکی از شرایطتون ندارید بانو کاترین.
- شما درکی از احترام متقابل بین زمامدار و رعیت دارید سینیور؟
- من اسم گستاخ کردن رعایا رو احترام و محبت نمی‌ذارم.
- اشتباه می‌کنید؛ همونطور که رعایا خدمتگزار ما هستند؛ ما هم نسبت به اون‌ها وظایفی داریم.
- فکر نمی‌کردم تنها دختر پادشاه سیریوس و فرمانده‌ی نیروی دریایی سرزمین شمالی اینقدر ساده‌لوح باشه.
- از شما انتظار درک یه سری مسائل نمیره،به خودتون سخت نگیرید.
- من شما رو برای بحث درباره‌ی حقوق رعایا به اینجا نیاوردم؛ پس حاشیه نرید و صراحتا بهم بگید مقر نیروی دریاییتون کجاست؟
- بهتره شکنجه رو شروع کنین؛ چون من هیچ جوابی برای شما ندارم.
- جالبه!
- باورم نمیشه ولیعهد سرزمین جنوبی تو شرایط جدی پوزخند می‌زنه.
-به این می‌خندم که شما چطوری می‌تونین هم‌زمان سرسخت و در عین حال،سلیم باشین.
- همونطور که خدمتتون عرض کردم؛ شما هیچ درکی از اعتماد متقابل زمامدار و رعیت ندارید.
- لکن اینجا حداقل نظم و قانون حاکمه!
- نظم و قانون یا ظلم و ستم؟
- سوالات فلسفی رو از بنده دریغ کنید! تشریف ببرید تو سلولتون تا راجع بهتون تصمیم‌گیری شه.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
درود دوست عزیز؛
با تشکر از ارسال به موقع تکلیف و پیشرفت‌های چشم‌گیر شما!
طبق قرار معهود، چالش چهارم شما بدین صورت است:

فرانکلین مردی دائم‌الخمر و بی‌خانمان در سال۱۹۵۰ در ونیز است. او که پول خریدن حتی یک شیشه نوشیدنی ندارد، تصمیم می‌گیرد پنجره‌ی خانه‌ها را تمیز کند تا پولی به دست بیاورد. روزی از روزها فرانکلین مقابل پنجره طبقه سوم با خانم روزالین آشنا می‌شود. روزالین دختری معلم است و قرار است تا یک ماه بعد به حومه‌ی شهر نقل مکان کند تا به مدرسه‌ای که قرار است آنجا شروع به کار کند نزدیک باشد و او معلم ادبیات دبیرستان است. مکالمه‌ی بین فرانکلین و روزالین باعث می‌شود فرانکلین مشتاق ادبیات بشود و برای رسیدن به روزالین نوشیدنی را ترک کند.
با توجه به چالش معین و نکات گفته شده، ده دیالوگ برای روزالین و ده دیالوگ برای فرانکلین بنویسید، طوری که اشتیاق فرانکلین به ترک میگساری و یادگیری ادبیات مشخص گردد.
- عذر میخوام خانم. متوجه نبودم پنجره بازه.
- اوه نه. من یادم رفته بود پنجره رو ببندم. آخه جلوش جعبه گذاشته بودم.
...
 

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
- وظیفه‌ی من این بود که چک کنم ببینم پنجره باز هست یا نه. ببخشید.
- نه، عذرخواهی نکنید؛ غیرقابل اجتناب بود.
- ببخشید، چی فرمودید؟
- غیرقابل اجتناب. منظورم این بود که شما نمی‌تونستین جلوشو بگیرین.
-آها، حالا فهمیدم! کم‌عقلی منو ببخشید، من تحصیلات چندانی ندارم.
- نه،اشکالی نداره.خود من هم گاهی معنای بغضی کلمات رو نمی‌فهمم.
- می‌دونین، گاهی از خودم شرمنده میشم. مطمئنم اگر شما هم بفهمین من چه آدمی هستم؛ دیگه اینقدر مهربون بهم نگاه نمی‌کنین.
- اگر میل دارین، می‌تونین بهم بگین چرا اینقدر از خودتون شرمنده‌این؟ اگر مایل نیستین هم هیچ اشکالی نداره.
- داستانش طولانیه. فقط بگم که من آدم پستی هستم، پست‌تر از چیزی که خانم مهربونی مثل شما بتونه تصور کنه.
- خب، حتی اگر پست باشین که من مطمئنم نیستین، چرا فکر می‌کنین برای آدم بهتری شدن دیر شده؟
- دیر شده خانم، دیر شده. چرا لبخند می‌زنین؟
- دمیتری کارمازوف هم همینجوری فکر می‌کرد و در نهایت به رستگاری رسید.
- دمیتری کار.. کار چی؟
- کارمازوف. عذر می‌خوام، دوباره با معلوماتم خودنمایی کردم! راستش اصلا قصدی ندارم؛ فقط همینجوری از دهنم می‌پره.
- من که باورم نمیشه شما بخواین خودنمایی کنین. حالا داستان زندگی این یارو چیه؟
- خلاصه بخوام بگم؛مردی که مثل شما خودش رو پست می‌دونست؛ در حالی که قلب پاکی داشت و در نهایت به تعالی انسانی رسید.
- به نظرتون منم می‌تونم مثل اون بشم؟
- چرا نتونین؟ تازه دمیتری کارهایی کرده که ممکنه شما هرگز فکرشو هم به سرتون راه ندین.
- پررویی منو ببخشید، اما می‌تونین کمکم کنین که منم مثل اون مرد، بهتر شم؟
- حتما!
(پ‌.ن:بنده روزالین رو هم شخصیت غیرعامی در نظر گرفتم. امیدوارم اشتباه نکرده باشم.)
 
آخرین ویرایش:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
درود دوست عزیز؛
برای بنده این تغییر سریع بسیار شگفت‌انگیزه و ضمنا از ارسال به موقع تکلیف از شما تشکر میکنم. خب ابتدا به چند نکته‌ی مهم بپردازیم:
۱. داستان در ونیز ۱۹۵۰ رخ میده؛ حواس‌مون باشه که ما باید شبیه به یک مترجم عمل کنیم هر چند که نویسنده باشیم. از بومی‌‌ستزی و استفاده از کنایه‌ها و تکه کلام‌های ایرانی بپرهیزیم.
۲. خودتحقیری مطلق اگر دقت کرده باشید ما در فیلم‌ها و مستندات اروپایی نمی‌بینیم. به طرزی از خودشون گلایه و شکایت می‌کنن که غیرمستقیم و در لفافه باشه.
۳. روزالین دختری معلم و معصوم تلقی میشه اما نه ساده‌لوح و نه یک شخصیت سطحی کلیشه‌ای؛ پس باید با دیالوگ‌های هوشمندانه به روزالین عمق داد.
۴. مکالمه باید به صوری باشد که جوانه‌های امید و شرم در فرانکلین پدیدار شود و این به عهده روزالین است.
در ارتباط با سوال‌تون باید بگم که قبل از هر گونه نگارش باید شخصیت‌ها رو سطح بندی کرد. یعنی فردی که جزو خواص هست باز هم تفاوتی با دیگر خواص دارد. مثلا روزالین به عنوان معلم با یک شاهدخت و یا یک فرمانده و حتی یک پروفسور تفاوت‌هایی دارد. به قول معروف هر گردی گردو نیست؛ و نمی‌شود برای دسته‌ای خاص نسخه‌ای یکسان پیچید.
حالا به سراغ دیالوگ‌ها می‌رویم.

- وظیفه‌ی من این بود که چک کنم ببینم پنجره باز هست یا نه. ببخشید.
بیاید به این توجه کنیم که مکالمه در سال ۱۹۵۰ رخ میده پس باید تفاوتی با مکالمه سال ۲۰۲۵ داشته باشه. نه خیلی اسطوره‌‌ای و با فارسی سخت، بلکه به طرزی که قدیمی بودن آن حس شود. به طور مثال:
بنده وظیفه داشتم که مراقب باشم.
کوتاهی از بنده بوده.
و...

- نه، عذرخواهی نکنید؛ غیرقابل اجتناب بود.
حقیقتا واژه غیرقابل اجتناب در وهله‌ی اول چیزی نیست که حتی در مکالمه دو فرد باسواد رخ بده و دوم اگر هم رخ بده هرچه باشه فرد تشخیص میده.
- ببخشید، چی فرمودید؟
میتونست بگه ببخشید؛ متوجه نشدم. البته به جای این دیالوگ دیالوگ‌ بهتری هم میتونه قرار بگیره:
- فرد باسوادی به نظر میاین؛ کتاب‌دار هستید؟
البته من فقط مثال زدم قوه تخیل شما به قدری فعال هست که دیالوگی بهتر در نظر بگیره.

- غیرقابل اجتناب. منظورم این بود که شما نمی‌تونستین جلوشو بگیرین.
-آها، حالا فهمیدم! کم‌عقلی منو ببخشید، من تحصیلات چندانی ندارم.
در ابتدا بگم کم‌عقلی، واژه‌ای نامتعارفه، ثانیا چرا بخشش برای کم‌عقل بودن! اینطور بگم که بی‌سواد بودن شخص او طور دیگه میشه نشون داد.
- نه،اشکالی نداره.خود من هم گاهی معنای بغضی کلمات رو نمی‌فهمم.
- می‌دونین، گاهی از خودم شرمنده میشم. مطمئنم اگر شما هم بفهمین من چه آدمی هستم؛ دیگه اینقدر مهربون بهم نگاه نمی‌کنین.
ولی به نکته‌ای بگم که بعضاً این اشتباه در ما هست؛ و این به دلیل شناخت کم ما از افراد متفاوته. میدونین میگساری در کشور و شهری که این نوشیدنی سر سفره‌‌هاشون قرار می‌‌گیره، اونقدرها جامه‌ی بدی نداره که در کشور ما و در دیگر کشورها داره. اون‌ها بیشتر میگساری رو مانعی برای پیشرفت و به دست آوردن فرصت میبینن. پس بهتره این میزان شرمندگی و خودتحقیری کاهش پیدا کنه.
- اگر میل دارین، می‌تونین بهم بگین چرا اینقدر از خودتون شرمنده‌این؟ اگر مایل نیستین هم هیچ اشکالی نداره.
فکر میکنم شما خیلی بهتر از من میتونید از پس این دیالوگ بربیاید که هم از کلیشه به دور باشه و هم صمیمیت بیشتری داشته باشه. اگه من جای فرانکلین باشم که عمرا به این درخواست پاسخ نمیدم :)
- داستانش طولانیه. فقط بگم که من آدم پستی هستم، پست‌تر از چیزی که خانم مهربونی مثل شما بتونه تصور کنه.
خانم مهربون؟ یکم برای مکالمه بین یک مرد دائم‌الخمر و دبیر خیلی شاعرانه و بهتر بگم کودکانه نیست؟ بیاین صادق باشیم، معمولا چنین افرادی آدم‌های رک، بی‌‌پروا و با دایره‌ی لغات کوچه‌بازاری با چاشنی یکم احترام که اون هم انگار بیشتر اضافیه تا چیز دیگه.
- خب، حتی اگر پست باشین که من مطمئنم نیستین، چرا فکر می‌کنین برای آدم بهتری شدن دیر شده؟
روزالین یک معلمه؛ باید نحوه مشتاق کردنش با باقی افراد تفاوت باشه. این دیالوگ برای یک معلم کافی نیست.
- دیر شده خانم، دیر شده. چرا لبخند می‌زنین؟
بیاین یکم بهش جون بدین. تا از حالت سانتی‌مانتالیسم خارج بشه و واقعا عمق ناامیدی مرد رو نشون بده.
- دمیتری کارمازوف هم همینجوری فکر می‌کرد و در نهایت به رستگاری رسید.
ابتدا بگم که کارامازوف نحوه درست نوشتنش هست؛ در نهایت به رستگاری رسید؟ نه خواهش میکنم، این بیشتر شبیه تطهیر شیطان برای پدر روحانی در کلیساست. میتونید بهتر ارائه کنید تغییر دمیتری رو.
- دمیتری کار.. کار چی؟
- کارمازوف. عذر می‌خوام، دوباره با معلوماتم خودنمایی کردم! راستش اصلا قصدی ندارم؛ فقط همینجوری از دهنم می‌پره.
هرچند روزالین قصد نداره؛ اما من به عنوان خواننده حس میکنم اتفاقا قصد هم داره و دختر سلیطه‌ایه. یکم تغییر شاید باعث بشه روزالین واقعا به اون شخصیت معصوم تبدیل بشه.
- من که باورم نمیشه شما بخواین خودنمایی کنین. حالا داستان زندگی این یارو چیه؟
اوه فرانکلین من با این دیالوگ خانم روزالین مطمئن شدم که اتفاقا قصد داره خوندنی‌ای کنه و‌ تو رو تحقیر؛ فرار کن مرد میگسار:)
داستان زندگی؟ اونم از دهن فرانکلین؟ نه! حالا این یارو کی هست؟ بهتر نشد؟ البته ازتون انتظار دارم شما همین رو هم تغییر بدید و بهترش کنید.

- خلاصه بخوام بگم؛مردی که مثل شما خودش رو پست می‌دونست؛ در حالی که قلب پاکی داشت و در نهایت به تعالی انسانی رسید.
- به نظرتون منم می‌تونم مثل اون بشم؟
یه لحظه حس کردم فرانکلین پسر پنج ساله‌ی روزالینه که بعد قصه شبش میگه: مامان منم میتونم مثل دمیتری بشم؟
فراموش نکنیم فرانکلین کیه!

- چرا نتونین؟ تازه دمیتری کارهایی کرده که ممکنه شما هرگز فکرشو هم به سرتون راه ندین.
ممکنه حتی تو مخیله‌تون هم نگنجه!
شما بهترش کنید، واقعی‌تر، ملموس‌تر، طبیعی‌تر.

- پررویی منو ببخشید، اما می‌تونین کمکم کنین که منم مثل اون مرد بهتر شم؟
پررویی؟ جسارت کلمه بهتری نیست؟
یا اصلا میتونه بگه، عذر میخوام خانم، اما...
لطفا خیلی تغییرش بدید! این پیشنهاد باید از زبان یک مرد میگسار، ناامید و با سن بالا مطرح بشه.

- حتما!
اینکه بنده نکات بیشتر و ایرادهای بیشتری می‌گیرم دلیل بر این نیست که شما پسرفت کردین یا در بهترین حالت درجا میزنین؛ خیر. ما فاز دوم دیالوگ‌نویسی رو شروع کردیم، جزئی‌نگرتر، دقیق‌تر و تیزبین‌تر قراره بشیم. دیالوگ‌های شما الان مثل ساختمون زیبا و کامل و بزرگیه که هنوز توش خالیه و نیاز به یک معمار داخلی و طراح داخلی داره تا آماده بشه؛ پس صبور باشید، دقیق باشید، منظم باشید و از همه مهم‌تر خلاق باشید.
از نظم، پشتکار و مسئولیت‌پذیری شما بسیار قدردانی میکنم!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
- کوتاهی از من بوده، عذر می‌خوام.
- نه، تقصیر شما نبوده آقا. از بعضی مسائل نمیشه اجتناب کرد.
- به نظرم آدم باسوادی هستین. از کتابخونه پشت سرتون معلومه.
- شما لطف دارید آقا.
- باورم نمیشه یکی اینقدر مهربون به من نگاه می‌کنه! معمولا آدمای محترم و شسته رفته‌ای مثل شما از من و امثال من فرار می کنن!
- ولی من فکر نمی کنم اینجوری باشه‌‌. به نظرم آدم خوبی میاین.
- خیلی عجیبه که شما اینجوری فکر می‌کنین!
- تا جایی که من دیدم، معمولا آدمایی که خودشون رو بد می‌دونن، ذات پاکی دارن.
- رک و پوست‌کنده بخوام بگم من هیچی از این موضوعا سر در نمیارم، ولی خب باید بگم شما چیزی از زندگی من نمی‌دونین!
- بله،حق با شماست؛ ولی یه آدم "بدذات" به ندرت حاضره اعتراف کنه بدذاته. قطعا حداقل مقداری خوبی تو وجودتون مونده.
- جسارت منو ببخشید؛ولی شما خیلی ساده‌این!
- حتی اگر واقعا بد باشین؛ فکر نکنم برای آدم خوبی بودن خیلی دیر شده باشه.
- نه خانم، دیر شده. البته راستش من ساده لوحیتون رو زیاد غیرعادی نمی‌دونم. بیشتر خانم های جوون همین مدلین.
- آقا، من با افرادی مثل شما برخوردهای زیادی داشتم. می‌دونم که آدمایی که فکر می‌کنن بدن، در واقع دل پاک ترین آدمان.
- گیرم که آدم خوبی شدم، با زندگی ای که نابود کردم چه کنم؟
- متاسفم، متوجه منظورتون نمیشم.
- راستشو بخواین، من زندگی خودم رو به فنا دادم. چون و چراشو نپرسین.
- ولی هنوز هم دیر نیست. هیچ وقت برای عوض شدن و تغییر کردن دیر نمیشه.
- اگه می‌دونستین من چطور زندگیمو به باد دادم، دیگه این حرف رو نمی‌زدین. ولی به هر حال، از لطفتون ممنونم.
- من حقیقت رو میگم. اگر بخواین، می‌تونم کمکتون کنم.
- باید بیشتر فکر کنم. به هر حال، از پیشنهادتون ممنونم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
درود دوست عزیز؛
اگر بخوام به میزان پیشرفت شما نمره بدم باید بگم عملکرد شما در این تکلیف از ده نمره، راحت هشت نمره رو خواهد گرفت.
در ادامه به یه سری نکته می‌پردازیم تا به سمت حرفه‌ای‌تر شدن بریم:
۱. حالا مکالمه به سمتی پیش میره که فرانکلین ناز میکنه و روزالین اصرار؛ و این درست نیست. باید یک توازنی بین این دو نفر باشه. به هر حال هر چی نباشه فرانکلین هم از روزالین خوشش اومده، باید کاری کرد.
۲. فرانکلین در قسمتی از مکالمه رسماً به روزالین توهین میکنه و روزالین درست مثل احمق‌ها رد میشه؛ یا فرانکلین نباید این کار رو می‌کرد و یا اینکه روزالین باید یه واکنشی نشون میداد تا فرانکلین بفهمه. منظورم واژه ساده‌‌لوح هست.
خب حالا بریم سراغ دیالوگ‌هاتون:

- کوتاهی از من بوده، عذر می‌خوام.
- نه، تقصیر شما نبوده آقا. از بعضی مسائل نمیشه اجتناب کرد.
- به نظرم آدم باسوادی هستین. از کتابخونه پشت سرتون معلومه.
- شما لطف دارید آقا.
- باورم نمیشه یکی اینقدر مهربون به من نگاه می‌کنه! معمولا آدمای محترم و شسته رفته‌ای مثل شما از من و امثال من فرار می کنن!
بیا از کلمه مهربون بگذریم، خواهش میکنم :)
ولی؛ با شسته رفته خیلی حال کردم. دوسش داشتم. سعی کن همین‌قدر خلاق باشی.

- ولی من فکر نمی کنم اینجوری باشه‌‌. به نظرم آدم خوبی میاین.
آدم خوبی به نظر میرسین!
تو خلاقیت به خرج بده و بهترش کن.

- خیلی عجیبه که شما اینجوری فکر می‌کنین!
- تا جایی که من دیدم، معمولا آدمایی که خودشون رو بد می‌دونن، ذات پاکی دارن.
نه! من اینجا با فرانکلین موافقم. اینطوریا نیست. مثلا یاسکا:_) یه دلیل بهتر میتونه وسط این دیالوگ‌ها غوغا به پا کنه.
- رک و پوست‌کنده بخوام بگم من هیچی از این موضوعا سر در نمیارم، ولی خب باید بگم شما چیزی از زندگی من نمی‌دونین!
اینجا فرانکلین داره تند میره؛ آخرین جمله رو میگم؛ میتونه به عنوان یه آدم میگسار تیکه بندازه اما شفاف گفتن؟ نه!
- بله،حق با شماست؛ ولی یه آدم "بدذات" به ندرت حاضره اعتراف کنه بدذاته. قطعا حداقل مقداری خوبی تو وجودتون مونده.
- جسارت منو ببخشید؛ولی شما خیلی ساده‌این!
توهین به روزالین؛ خواننده یه انتظاری داره از روزالین؛ سیب‌زمینی که نیست!
- حتی اگر واقعا بد باشین؛ فکر نکنم برای آدم خوبی بودن خیلی دیر شده باشه.
یه کوچولو نیاز به حرفه‌ای‌تر نوشته شدن داره!
- نه خانم، دیر شده. البته راستش من ساده لوحیتون رو زیاد غیرعادی نمی‌دونم. بیشتر خانم های جوون همین مدلین.
من باشم جای فرانکلین میگم: خانم بعضی چیزا فقط دیر نمیشن؛ کلا از دست میرن.
تو با سبک خودت بنویس نه من!
تا یادم نرفته؛ ما اینجا شاهد توهین بیشتر هستیم!

- آقا، من با افرادی مثل شما برخوردهای زیادی داشتم. می‌دونم که آدمایی که فکر می‌کنن بدن، در واقع دل پاک ترین آدمان.
نه روزالین! راستشو بخوای من طرف فرانکلینم. دنیا مثل رمانای سانتی مانتال نیست.
یکم تغییرش بده؛ طوری که مشخص باشه طرف آدم باسوادیه و یه چی حالیشه، اینجا بیشتر داره شبیه بچه‌های ۱۲ یا ۱۳ ساله دیده میشه.

- گیرم که آدم خوبی شدم، با زندگی ای که نابود کردم چه کنم؟
چه کنم؟! خیلی یه جوری نیست. من که موهام سیخ شد.
البته جمله‌ی آخر جای کار داره؛ میخوام ببینم چطور شگفتی میسازی!

- متاسفم، متوجه منظورتون نمیشم.
محض رضای خدا چی رو متوجه نمیشه. داره میگه با زندگی‌ای که نابود کردم چیکار کنم. اگر می‌خواد چیز دیگ‌های بفهمه، باید بگم تخمه‌ی ارائه کنجکاویش سطحیه؟
- راستشو بخواین، من زندگی خودم رو به فنا دادم. چون و چراشو نپرسین.
واقعا بین اون همه دیالوگ محشر این یکی خیلی تو ذوق میزنه.
- ولی هنوز هم دیر نیست. هیچ وقت برای عوض شدن و تغییر کردن دیر نمیشه.
- اگه می‌دونستین من چطور زندگیمو به باد دادم، دیگه این حرف رو نمی‌زدین. ولی به هر حال، از لطفتون ممنونم.
- من حقیقت رو میگم. اگر بخواین، می‌تونم کمکتون کنم.
- باید بیشتر فکر کنم. به هر حال، از پیشنهادتون ممنونم.
همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه فرانکلین یه دیالوگ مزخرف گفت؛ درمورد چی میخوای فکر کنی مرد؟ این تردید رو به حالت دیگه‌ای بنویس؛ من مطمئنم قراره متعحبم کنی.
خب از اینجا به بعد نکته‌‌ی بنیادی‌ای نیست که من بخوام به شما بگم. در واقع فقط باید قوه تخیل شما رو فعال کرد و به قلم‌‌تون شوک داد. شما تا به اینجا فراتر از انتظار من عمل کردید. و اگر مایل باشید میتونیم چهارشنبه که دو هفته از زمان باز شدن تاپیک خواهد گذشت، پایان دفترتون رو اعلام کنیم؛ اما اگر هم‌چنان چنین چیزی رو در خودتون نمی‌بینید میتونیم تا چهارشنبه هفته بعد ادامه بدیم. تصمیم و تشخیص با شماست :)
خیلی ممنونم از شما!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
- کوتاهی از من بوده، عذر می‌خوام.
- نه، تقصیر شما نبوده آقا. از بعضی مسائل نمیشه اجتناب کرد.
- به نظرم آدم باسوادی هستین. از کتابخونه پشت سرتون معلومه.
- شما لطف دارید.
- باورم نمیشه یکی داره آدمیزادی باهام حرف میزنه. می‌دونین، آدمای محترم و شسته رفته ای مثل شما جوری ازم فرار می‌کنن که انگار ناقل طاعونی چیزیم.
- جدی؟من که فکر نمی‌کنم آدم بدی باشین.
- خیلی عجیبه که اینجوری فکر می‌کنین!
- حتی اگر آدم بدی باشین که بنده بعید می‌دونم،راه بهتر شدن برای کسایی که بدی خودشون رو قبول دارن هموارتره.
- خانم، راه ما رو هنوز بستن تا آسفالتش کنن. بعدش شاید هموار شه.
- به نظرتون تا کی طول می‌کشه؟ به نظر من که بستگی به خودتون داره.
- اگر زندگیم رو به باد نداده بودم، بستگی به خودم داشت؛ ولی الان بستگی به یه سری مسائل هم داره.
- و اون یه سری مسائل با کمک یه نفر قابل حلن؟
- نه خانم، اون یه نفر هم با من میاد تو این لجنزار.
- و اگر اون یه نفر اینقدر با آدمهایی که تو شرایط شمان برخورد کرده باشه که این چیزا براش عادی باشن؟
- وایسین، نکنه منظورتون از یه نفر خودتونین؟ اگه اینطوره، می‌تونم بپرسم روانشناسی چیزی هستین؟
- نه، معلمم. ولی تو فامیلمون افرادی با شرایط شما زیاد داشتیم. برای همین من کمک کردن رو یاد گرفتم.
- جالبه! ولی شما نمی‌دونین چطور زندگیم رو به فنا دادم.
- اتفاقا منظورتون رو خوب متوجهم و با درک کامل میخوام کمکتون کنم.
- حرفتون رو باور می‌کنم؛ ولی چجوری می‌خواین کمکم کنین؟
- شاید اول با درس خوندن و ترک الکل شروع کنیم.
- از پیشنهادتون ممنونم، خانم؛ دفعه بعد که اومدم بیشتر راجع بهش حرف می زنیم.
پ.ن: راجع به بسته شدن دفتر.. هر جور شما صلاح می‌دونین.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
درود دوست عزیز؛
ابتدا باید بگم که از دیالوگ‌های قبلی‌ کمی پسرفت کردید. من با خوندن دیالوگ‌های قبلی بیشتر به وجد اومدم. ازتون میخوام یک بار دیگه آگاهانه و سخت‌گیرانه دیالوگ‌هاتون رو بررسی کنید و اصلاح‌شون کنید.
موردی رو باید یادآور بشم؛ بنده از ۳۱ مرداد تا ۵ شهریور مرخصی گرفتم. میتونیم ادامه دفتر دیالوگ‌نویسی رو بعد از اتمام مرخصی بنده داشته باشیم. پس تا اون موقع انتظار دارم شاهد پیشرفت زیادی باشم.
پس تا ۵ شهریور بنده تاپیک رو میبندم؛ اگر سوالی دارید میتونید تا فردا بپرسید اما دیالوگ‌ها رو بعد باز شدن تاپیک ارسال کنید.
باتشکر!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
درود دوست عزیز؛
تاپیک شما تا چهارشنبه هفته بعد باز خواهد بود. لطفا مثل روال سابق تکلیف خواسته شده رو ارسال کنید تا با هم بررسی کنیم.
زین پس طبق خواسته شما اگر زودتر از موعد پایان دفتر رو خواستار شدید، میتونید اعلام کنید تا انجام بشه.
باتشکر!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
- کوتاهی از من بوده، عذر می‌خوام.
- نه، تقصیر شما نبوده آقا. از بعضی مسائل نمیشه اجتناب کرد.
- به نظرم آدم باسوادی هستین. از کتابخونه پشت سرتون معلومه.
- شما لطف دارید.
- باورم نمیشه یکی داره آدمیزادی باهام حرف میزنه. می‌دونین، آدمای محترم و شسته رفته ای مثل شما جوری ازم فرار می‌کنن که انگار طاعونی‌ای چیزیم.
- جدی؟من که فکر نمی‌کنم آدم بدی باشین.
- خیلی عجیبه که اینجوری فکر می‌کنین!
- حتی اگر آدم بدی باشین که بنده بعید می‌دونم،راه بهتر شدن برای کسایی که بدی خودشون رو قبول دارن هموارتره.
- خانم، راه ما دیگه کارش از این حرفا گذشته، اونقدر پستی بلندی داره که واسه صاف شدنش باید بولدوزر بیارن.
- خب،چرا خودتون بولدوزر نیارین؟
- خانم، حتی بولدوز آوردن واسه جاده خیالی هم پول می‌خواد.
- اگر تلاش کنین، پول رو هم به دست میارین. حداقل در حد بولدوزر آوردن برای جاده خیالی. البته همه چیز پول نیست.
- اونقدر عقلم قد میده که بدونم عشق و این چیزا هم مهمن، ولی خب اینا رو از کجا بیارم؟
- به محض این که تغییر رو شروع کنین، عشق هم پیدا میشه.
- حالا اگر عشق پیدا شد، سواد رو چی کار کنم؟
- من می‌تونم کمکتون کنم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

بالا