دیالوگ خنثی:
- فکر میکنم باید دربارهی اون موضوع حرف بزنیم.
- آره، شاید وقتش رسیده که با هم رو راست باشیم.
- من همیشه تلاش کردم همه چیز رو درست کنم، ولی بعضی وقتها حس میکنم نمیتونم.
- همه این حسها طبیعیه. ما باید با هم باشیم و به راهی براش پیدا کنیم.
- میخوام بدونم هنوز هم به من اعتماد داری.
- البته که دارم. ما هنوز اول راهیم.
دیالوگ غمگین
پکی به سیگارش زد و با لحنی اندوهگین گفت:
- فکر میکنم باید دربارهی اون موضوع حرف بزنیم.
سرش را پایین انداخت و با ناراحتی نفسی بیرون داد گفتن این کلمات سخت بود ولی باید به زبان میآورد:
- آره، شاید وقتش رسیده که با هم رو راست باشیم.
سیگارش را خاموش کرد و با لحنی اندوه بار گفت:
- من خیلی تلاش کردم همه چیز رو درست کنم، اما حس میکنم این کارا داره به جاهای باریکی میکشه
آن دختر با لحنی تند و صدایی غرید:
- بعداز اون همه کاری که کردیم باید هم همچین حسی داشته باشی.
آن پسر زیر چشمی نگاهی به معشوق خشمگین خود انداخت هنوز نمیتوانست باور کند که این کلمات را دارد به زبان می آورد آنچه که در ذهنش آماده کرده بود را خط زد و جملاتی تازه به زبان آورد:
- ولی میخوام بدونم هنوز هم من جایی تو قلبت دارم.
کمی قلب دخترک لرزید و با لبخندی غمگین و بیجان گفت:
- البته که داری.
سپس اهی کشید و با لبخندش جمع شد و با صدای لرزان پر از اندوه گفت:
- کاش تو زندگیم هم این طوری حضور داشتی
دیالوگ شاد:
درحالی که زیر چطر ایستاده بود او را به خود نزدیک کرد تا خیس نشود درحالی که چشمانش از شدت ذوق میدرخشید گفت:
- فکر میکنم باید دربارهی اون موضوع حرف بزنیم.
لبخندی زد و با لحنی شیرین گفت:
- آره، شاید وقتش رسیده که با هم رو راست باشیم.
آن پسر درحالی که سعی میکرد نگاهش را از صورت زیبای معشوقش بدزد با خجالت گفت:
- من همیشه تلاش کردم احساساتم رو درست کنم، ولی بعضی وقتها حس میکنم نمیتونم.
دخترک لبخندی زد و دستش را روی دست پسر که چتر را گرفته بود را گذاشت و با لبخندی که داشت
- همه این حسها طبیعیه. ما باید کنارهم باشیم و به راهمون رو پیدا کنیم.
آن پسر که گونه هایش سرخ شد و لبخندی غیر ارادی بر لبش نشست و گفت:
- میخوام بدونم هنوز هم به من اعتماد داری.
- البته که دارم. ما هنوز توی اول راهیم