Mahi.m

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Jan 7, 2026
3
نام اثر: در حاشیه برف‌های بی‌گواه
نویسنده: ماه‌نگار
ژانر: درام عاشقانه
خلاصه:
مهرا دادفر، وکیل کیان واثق، سال‌ها پس از تجربه‌ی یک تعرض تلخ از سوی برادر کیان، با زخمی پنهان زندگی کرده است.
او پس از درمان و بازگشت، این بار نه برای انتقام، بلکه برای افشای حقیقت و اثبات بی‌گناهی‌اش وارد زندگی کیان می‌شود؛ بازگشتی که قرار است گذشته را دوباره زنده کند و سرنوشت همه را تغییر دهد.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
1000011845.jpg




نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛

|قوانین تالار رمان|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

بعد از نقد و تگ اثر خود ميتوانيد درخواست جلد بدهيد
|درخواست جلد آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید
|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|


باتشکر
مدیریت تالار رمان
 

Mahi.m

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Jan 7, 2026
3
مقدمه
او دوستش داشت؛
اما نه آن‌قدر که بماند، نه آن‌قدر که حقیقت را ببیند؛ عشق‌شان در همان شب برفی، جا ماند؛ و برف‌ها همگی گواه حقیقت بودند!​
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

Mahi.m

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Jan 7, 2026
3
بوی گل‌های یاس و نسترن اطرافش را پر کرده بود، نور آفتاب پوستش را نوازش می‌کرد، پیراهن سفیدش با گل‌های ریز قرمز در باد تاب می‌خورد.

چمن زیرپایش نرم و آفتاب خورده بود، اما پاهایش بیش از حد در آن فرو می‌رفت؛ انگار زمین نمی‌خواست رهایش کند.‌ نور خورشید تیز و گرم ولی، دل انگیز بود!

دخترکی درست شبیه به کودکی‌هایش با پیراهنی شبیه به او؛ به دنبالش می‌دوید.

کودک ایستاد؛ برگشت و به او نگاه کرد با لبخندی معصوم و کودکانه، مهرا دستش را جلو برد نوک انگشتش به چین پیراهن سفید کودک خورد و درست در همان لحظه؛ دامن لباس به سرخی نشست و کودک ناپدید شد.

با سردرگمی به دنبال کودک می‌گشت؛ اما پیدایش نمی‌کرد. نفسش برید، صدایش در گلو خفه شده بود.

- مهرا؟
صدایی آشنا نامش را صدا زد؛ مهرا با تپش وحشی قلبش از خواب پرید.

هراسان روی تخت نشست، تمام هیکلش خیس از عرق بود، دست‌هایش کرخت شده بود. هوای اتاق برای نفس کشیدن کم بود؛ به هوای بیشتری احتیاج داشت.

مهراد دستان یخ زده مهرا را در دست گرفت.
- بازم همون خواب؟

مکثی کوتاه کرد، بعد سرش را تکان داد.
هنوز قلبش با شدت در سینه‌ اش می‌کوبید؛ مهراد دستی به موهایش کشید و لیوان آبی را به سمتش گرفت.
- اول نفس بکش دردونه.

و سپس تن لرزان مهرا را برادرانه در آغوش کشید.
- چیزی نیست، گذشت عزیزم.

هنوز صحنه‌ها در ذهنش تکرار می‌شدند، چشمانش را روی هم فشرد و از آغوش مهراد بیرون آمد.
- ببخشید بیدارت کردم.

مهراد ب*و*سه نرمی به موهای خواهر دوردانه‌اش زد، عقب گرد کرد، در چشمان دخترک ترس را می‌خواند.
- می‌خوای کنارت بمونم تا بخوابی؟

مهرا لبخندی به چهره برادر مهربانش زد و گفت:
- خوبم واقعا، تو برو بخواب.

با رفتن مهراد، خواب هم از چشمان او فرار کرد.
نفسش هنوز می‌پیچید و قلبش هنوز می‌کوبید؛ همان خواب دوباره جلوی چشمش رژ می‌رفت. دوباره همان حس در شقیقه‌‌هایش زنده شده بود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 7) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا