داستان کودک صدای کوله پشتی | مینا مرادی کاربر انجمن چری بوک

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
۲۰۲۵۱۲۲۰_۱۰۰۵۱۰.jpg
کد: 01

«به نام خالق زیبایی‌ها»

نام داستان کودک: صدای کوله پشتی.
نویسنده: مینا مرادی
ژانر: روان‌شناختی کودک
ناظر: @رهای انجمن

مقدمه:
من اسمم نیماست. هفت سالمه، ولی حس می‌کنم مغزم از بعضی بزرگترها هم خسته‌تره!
همه میگن بچه‌ها مشکلی ندارن، فقط باید بخورن و بخوابن و بخندن.
اما من بعضی روزا اصلاً دلم نمی‌خواد بخندم.
دلم می‌خواد یکی بیاد بشینه روبه‌روم و فقط بگه:
- بگو نیما، چی توی دلت مونده؟
اگه یه روزی، یه نفر اینو بهم بگه، قول میدم همه‌چی رو بگم،
حتی اگه کوله‌پشتیم حرف بزنه.​
 
آخرین ویرایش:

رهای انجمن

مدیر تالار آوا
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
ویراستار
مدرس کارگاه
صفحه آرا
آوا پرداز
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
هنرمند
کاربر فعال تالار
Jul 1, 2023
2,642
۲۱_۵۴_۱۴_downloadfile.jpg
نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛

|قوانین تالار رمان|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

بعد از نقد و تگ اثر خود ميتوانيد درخواست جلد بدهيد
|درخواست جلد آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید
|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|


باتشکر
مدیریت تالار
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
خلاصه:
کوله‌پشتی من حرف می‌زنه؛ البته فقط وقتی ناراحتم.
هر وقت مامان سرم داد می‌زنه، یا بابا میگه:
- مرد باش!
یا خانم معلم میگه:
- تو چرا این‌قدر ساکتی؟
اون موقع‌ست که کوله‌پشتیم یه صدایی میده:
- «آخ»!
آرومه، ولی من می‌شنوم.
***

سر میز شام هستیم؛ همه‌مون. من، بابا و مامان.
صدای قاشق مامان و چنگال بابا رو می‌شنوم. به نظرت اونا هم صدای مغز منو می‌شنون؟
مامان و بابا باز هم دارن حرف‌های تکراری می‌زنن. همش کار و کار و کار. خب اگه کارشون انقدر واجبه شبا هم بمونن همون‌جا دیگه.
دارم با غذام بازی می‌کنم. لوبیاپلو دوست ندارم، اما مامان هنوز نفهمیده و هر هفته دوبار درست می‌کنه. از نوشابه خوشم نمیاد؛ بابا میگه ضرر داره، ولی چرا توی لیست خریدهاش همیشه نوشابه هست؟
- مامان؟
اما مامان داره جواب بابا رو میده:
- امروز آقای حبیبی باز دیر جواب داد، بهش گفتم دیگه نمی‌تونم صبر کنم و باید به فکر یه خونه‌ی دیگه باشه.
بابا با دهن پر گفت:
- واقعاً!
بعد لقمه‌اش رو به زور قورت داد:
- منم جلسه‌ام تا ساعت پنج کش اومد. تازه رئیس گفت که هفته‌ی دیگه باید اضافه‌کار وایسیم.
مامان داشت با دست حرف میزد و بابا با سر و ابرو، منم با چشمام. به نظرت کسی بلده بدون این‌که حرف بزنم، اونا رو از چشمام بخونه؟
این‌بار بلندتر صدا زدم؛
- مامان؟
انگار صدام رو شنیدن.
- جانم عزیزم؟... بخور سرد نشه.
- من یه چیزی می‌خواستم بگم!
بابا دستی به شکم سیر شده‌اش کشید و انگار که تعجب کرده باشه گفت:
- الان؟ عزیزم یه دقیقه بذار صحبت‌مون تموم شه.
- ولی... من فقط می‌خواستم... .
بازم مامان شاکیه؛ درست مثل همیشه.
- نیما جان لطفاً غذات رو بخور، فردا کلاس زبان داری یادت نره.
- آره... یادمه.
یه صدایی به گوشم رسید:
- «آخ»!
آرومه، ولی شنیدم.
دلم یه جورایی لرزید. انگار کوله‌پشتیم می‌خواد یه چیزی بگه.
وقتی شام تموم شد مامان و بابا هنوز داشتن از کار حرف می‌زدن. لیوانم رو گذاشتم توی سینک و بعد به کوله‌پشتی خوشگل آبی‌رنگم نگاه کردم که داشت از گوشه‌ی بازمونده‌ی در اتاق نگام می‌کرد.
فکر کنم اون هم دلش نمی‌خواد فردا بریم کلاس زبان.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
به اتاقم میرم. اتاق من کوچیکه، دیواراش سفیدن و یه پوستر از اسپایدرمن که خیلی دوسش دارم، روی دیوار چسبیده.
کوله‌پشتیم گوشه‌ی اتاق افتاده. دستام رو می‌ذارم روی گوش‌هام تا صدای مامان و بابا رو نشنوم. سرم خسته‌ست. پاهام رو جمع می‌کنم توی دلم و خیره میشم به کوله‌پشتی.
یه صدایی از ته اتاق میاد:
- «نیما، چرا حرف نمی‌زنی؟»
- «چون کسی گوشش رو به من قرض نمیده.»
کوله‌پشتی خوشگلم داشت دلداریم می‌داد، مثل تموم هفته‌ها که صداش رو می‌شنوم.
ولی باز صدای مامان اومد:
- نیما، کلاس زبان فراموش نشه.
اما من دوست دارم بگم که خسته‌ام. دوست دارم یکی بگه:
- «باشه، این‌بار نرو.»
ولی فقط سکوت بود.
کوله‌پشتی بازم گفت:
- «من اینجام. هروقت خواستی، گوشم رو بهت قرض میدم.»
دارم سعی می‌کنم لبخندم رو پیدا کنم.
شاید فردا برم کلاس زبان، ولی بعدش... بعدش تنهایی نمی‌دونم باید چی‌کار کنم؟
***

کلاس زبان که تموم شد، خسته و بی‌حوصله برگشتم خونه. وقتی در رو باز کردم، هیچ بویی از آشپزخونه نمی‌اومد.
قابلمه روی گاز بود؛ مثل همیشه که مامان اول صبح برام غذا درست می‌کنه. رفتم سمت ماکروفر و ظرف غذا رو گذاشتم تا گرم بشه، اما دلم نمی‌خواد چیزی بخورم.
چشمام رو بستم و با آرامش کوله‌پشتی آبی‌‌رنگ و نرمم رو بغل کردم. همون کوله‌ای که همیشه باهامه و وقتی احساس تنهایی می‌کنم، یه کمی آرومم می‌کنه.
رفتم توی اتاقم، جایی که دیوارهای سفید و پوستر اسپایدرمن روی دیوار، تنها چیزهای رنگی اون‌جان، البته یه قاب عکس رنگی هم دارم که توش مامان می‌خنده، بابا بغلم کرده. راستی آخرین باری که بغلم کرد کی بود؟
توی سه کنج اتاقم نشستم، جایی که انگار میشد توش قایم بشی از همه چیز.
پاهام رو بغل کردم و سرم رو روی زانو گذاشتم. تنها و ساکت!
چند دقیقه‌ای گذشت و صدای زنگ در، سکوت اتاق رو شکست.
اولش ترسیدم. قلبم تند زد، اما دستم رو کشیدم روی موهام و به سمت در رفتم. در رو که باز کردم، آوا رو دیدم. آوا دختر همسایه‌مونه، با موهای مشکی و بلند که همیشه یه گیره‌ی گل‌دار رنگی توی موهاش داره. چشم‌های روشن و مهربونی داره که انگار همه‌چیز رو می‌فهمن. لبخندش مثل نور خورشید گرمه.
آوا همیشه می‌دونه وقتی دلم گرفته چه‌طور باشه، حتی بدون این‌که چیزی بگم.
- سلام نیما! اومدم که با هم مشقامون رو بنویسیم.
لبخند زدم و گفتم:
- باشه. بیا تو.
کنار هم نشستیم روی فرش نرم اتاقم و کتاب‌ها رو باز کردیم. آوا سوال می‌پرسید و من جواب می‌دادم. پیش آوا ساعت خیلی زود می‌دوئید و می‌رسید به وقت اومدن مامان.
در زدن. خاله آرزو مادر آوا با عجله رسید و گفت:
- آوا جون، وقت رفتنه! باید بریم قبل از این‌که مامان نیما بفهمه تو این‌جایی؟
دست آوا رو گرفتم و با من خداحافظی کرد، لبخند زد و رفت. من موندم توی اتاقم، با یه حال خوبی که باز داره کم‌رنگ میشه. هنوز هم خجالت می‌کشم از رفتار بدی که مامان با خاله آرزو داشت.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

صدای توپ و جیغ و خنده‌ی بچه‌ها همه‌ی حیاط رو پر کرده. بعضی‌ها فوتبال بازی می‌کنن، بعضی‌ها هم دارن طناب می‌زنن، اما من‌ کنار دیوار نشستم و کوله‌پشتی آبی‌رنگم رو محکم بغل کردم.
باد خنک به صورتم می‌خوره، ولی توی دلم یه چیزی داره قلقلکم میده.
کوله‌ام رو محکم‌تر فشار میدم. حس می‌کنم اگه رهاش کنم، همه‌چیز به هم می‌ریزه. حتی صدای آرومش رو می‌شنوم که میگه:
- «نگران نباش، من هستم.»
خانم معلم از دور نگاهم می‌کنه. کم‌کم به سمتم میاد، با همون کفش‌های ورزشی سفیدش که روی سنگفرش حیاط صدا میده. دوسش دارم با من خیلی مهربونه. کنارم می‌شینه و صدای بچه‌ها پشت سرمون کم میشه.
- نیما جان، امروز چرا بازی نکردی؟
سرم رو می‌اندازم پایین و شونه‌هام رو بالا می‌اندازم. حرفی برای گفتن ندارم.
خانم معلم کمی سکوت می‌کنه و بعد با صدای مهربونش میگه:
- می‌دونی، من حس می‌کنم توی خونه یه چیزی اذیتت می‌کنه... شایدم بچه‌های بزرگ‌تر اذیتت می‌کنن؟ هان؟ هر روز آروم‌تر میشی و کمتر حرف می‌زنی. می‌خوای من با مامانت صحبت کنم؟ شاید بتونیم کمکت کنیم.
دلم می‌خواد بگم «نه»، ولی نمی‌گم.
فقط به بند کفش‌هام خیره میشم و با خودم فکر می‌کنم که اگه مامان بفهمه، فکر می‌کنه من زیادی غر می‌زنم، شاید هم ناراحت بشه؛ بعدشم دعوام می‌کنه و میگه:
- «مگه من چی برات کم گذاشتم؟»
بدون این‌که کلمه‌ای بگم، کوله‌پشتیم رو محکم‌تر بغل می‌کنم. حس می‌کنم اگه فشارش بدم، صدام رو خودش می‌شنوه و پیشم می‌مونه و تنهام نمی‌ذاره.
خانم معلم نگاهی به کوله می‌کنه، بعد به من. تو چشم‌هاش می‌بینم که می‌خواد کمک کنه، ولی نمی‌دونه چه‌طوری.
یه لبخند کوچیک می‌زنه و میگه:
- باشه... هروقت خواستی حرف بزنی، من این‌جام.
بلند میشه و میره سمت بقیه‌ی بچه‌ها، اما من هنوز همون گوشه‌ام، کنار دیواری که عکس یه پسربچه‌ست که کتاب دستشه.
***

چند روزه که هی دارم توی دفترم شکل قایق و درخت و موج دریا می‌کشم. قرار بود آخر هفته بریم پارک جنگلی. مامان گفته بود:
- قول میدم اگه هوا خوب باشه، میریم.
من حتی کفش‌های ورزشی آبی‌رنگم رو شستم که برای همون روز بپوشم. به آوا هم گفتم بیاد. اونم کلی ذوق کرده بود.
صبح جمعه با صدای مامان بیدار شدم. فکر کردم اومده بگه زودتر حاضر شو. ولی داشت با تلفن حرف میزد. صداش جدی بود نه مثل وقتی که قول پارک میده.
رفتم توی آشپزخونه. بابا پشت لپ‌تاپش بود و داشت قهوه می‌خورد.
- بابا، بیدار شدم. کی میریم؟
نگاهم نکرد، فقط گفت:
- امروز نمی‌شه نیما. بابا کار داره.
مامان هم گوشی رو که قطع کرد.
- منم جلسه دارم عزیزم، هوا هم که ابریه.
از پشت پنجره به ابرها نگاه کردم. خب که چی؟ مگه پارک فقط مال روزای آفتابیه؟
دلم خواست بگم:
- «ولی قول داده بودین».
اما با خودم گفتم نه، فایده نداره. چون حتماً میگن:
- «وقت ندارن» یا «شرایط عوض شده.»
رفتم توی اتاقم، کفش‌های آبی رو گذاشتم زیر تخت. کفش‌ها بهم نگاه کردن، انگار خودشون هم غصه‌شون شده.
کوله‌پشتیم از گوشه‌ی اتاق گفت:
- «آخ!»
نشستم کنارش.
- می‌دونی کوله؟ من حتی خوراکی‌هایی که دوست داشتم رو برای امروز نگه داشتم.
کوله‌پشتی هیچی نگفت، فقط ساکت موند. ولی حس کردم داره بغلم می‌کنه.
از پشت پنجره، بچه‌های کوچه رو دیدم که می‌خندن و با دوچرخه میرن سمت پارک. آوا هم بین‌شون بود. حتی دست تکون داد. نمی‌دونم چرا، ولی دستم یخ کرد و سنگین شد. نتونستم براش دست تکون بدم.
روی تخت دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم. نمی‌دونم پارک، این دفعه چه‌قدر از من دور شد؛ شاید خیلی زیاد. شاید دیگه هیچ‌وقت نرم پارک، دلم نمی‌خواد بزرگ شم. مامان باباها بزرگ که شدن بچگی یادشون رفته.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

از وقتی توی مدرسه گفتن قراره بریم اردو، خیلی خوشحالم. حتی جای نشستن خودم رو توی ذهنم انتخاب کردم. راحت‌تر غذا می‌خورم و یه کم سخت، اما راحت‌ می‌خوابم. دیشب که بابا رو دیدم، یواشکی بهش گفتم:
- بابا میشه برم اردو؟ خیلیه خیلی دلم می‌خواد.
بابا لبخند زد؛ از اون لبخندایی که می‌خواد دنیا رو بهت بده.
- چرا که نه؟ تو همیشه تو خونه تنهایی، باید تفریح هم داشته باشی. ما که وقت نمی‌کنیم ببریمت.
صبح که از خواب بیدار شدم، وقتی داشتم صبحونه می‌خوردم، مامان بازم شاکی بود.
- اردوی مدرسه؟ هزینه‌ش زیاده. لازم نیست.
بابا که داشت چای می‌خورد، جواب داد:
- خب هر چند وقت یک‌بار که اشکالی نداره.
مامان قاشق رو محکم گذاشت توی بشقاب، طوری که تجم‌مرغای پخته کم بود از بشقاب بپرن بیرون.
- اشکال نداره؟ تو خبر داری چند تا قسط عقب افتاده داریم؟ شانس آوردیم دیروز با مساعده‌ام موافقت شد.
بابا نفسش رو سنگین بیرون داد:
- به خاطر همین قسط‌ها سرویس مدرسه رو هم کنسل کردی.
من قاشق توی دستم لرزید. سرویس؟ یعنی باید پیاده برم مدرسه؟ راهش خیلی دوره که.
مامان گفت:
- خب پیاده‌روی براش خوبه! میخوای بچه بمونه خونه که چی؟
بابا ساکت شد. ولی نگاهش دیگه مثل قبل نبود.
همه‌ی این حرف‌ها مثل توپ پینگ‌پنگ بین‌شون رد و بدل میشد و می‌خورد به سر من. حس کردم اگه من دیشب درباره‌ی اردو چیزی نمی‌گفتم، این بحث پیش نمیومد، قسط‌ها هم یادشون نمی‌افتاد، سرویس هم کنسل نمی‌شد.
بقیه‌ی روز توی مدرسه، فقط به کفش‌هام نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم از این به بعد باید هرروز با همین پاها اون مسیر طولانی رو برم.
زنگ آخر، نوید گفت:
- راستی اردوی فردا خیلی باحال میشه! بیا کنار من بشین.
خواستم بگم «شاید نیام» ولی نگفتم، چون اگه بگم، می‌پرسه چرا. لبخند زدم. ولی توی دلم حس می‌کردم کاش توی اون اتوبوسی که هیچ‌وقت سوارش نمیشم، بودم.
***
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

صبح که بیدار شدم، هوا هنوز تاریک بود. مامان گفت باید زودتر راه بیفتم که دیر نرسم.
کفش‌هام رو پوشیدم، کوله‌پشتیم رو انداختم روی شونه‌هام. حتی بندش یه کم سنگین‌تر از همیشه بود، انگار فهمیده قراره راه زیادی رو با هم بریم.
بابا هنوز خواب بود، مامان هم داشت ظرف‌ها رو می‌شست. هیچ‌کدوم باهام خداحافظی نکردن.
از جلوی سوپری آقا مسعود رد شدم. هنوز کرکره‌ها پایین بودن. کوچه‌ها ساکت بودن، فقط صدای سگ همسایه میومد.
کوله‌پشتی گفت:
- «آروم برو، عجله نکن.»
گفتم:
- ولی دلم می‌خواد بدوم که زود برسم.
- «نه... اگه بدوی زودتر خسته میشی».
قدم‌هام سنگین شد. سر پیچ، آوا رو دیدم که با سرویس مدرسه‌اش رد شد. دست تکون داد، ولی من فقط سرم رو انداختم پایین. نمی‌خواستم ببینه که با پای پیاده دارم میرم.
هر چند دقیقه یک‌بار، کفش‌هام به سنگریزه‌ها گیر می‌کرد. خیابون‌ها تموم نمی‌شدن. حس می‌کردم همه‌ی بچه‌هایی که با سرویس میرن، الان دارن توی اتوبوس می‌خندن و آهنگ گوش میدن، ولی من فقط صدای خودم و کوله‌پشتی رو دارم.
وقتی رسیدم مدرسه، پا‌هام داغ شده بود. زنگ اول هنوز شروع نشده بود، ولی من دیگه خسته بودم.
کوله‌پشتی گفت:
- «دیدی رسیدی؟»
گفتم:
- آره... ولی کاش یکی هم این مسیر رو باهام میومد و تنها نبودم.
زنگ آخر، موقع برگشت بارون گرفت. لباس‌هام خیس شد و کوله‌پشتی سنگین‌تر شد. توی دلم گفتم شاید فردا مامان یا بابا دلشون بسوزه و دوباره سرویس بگیرن. ولی وقتی رسیدم خونه، یادداشت مامان رو دیدم که روی یخچال چسبونده بود.
- عزیزم دیدی پیاده‌روی چه قدر خوب و لذت‌بخشه؟... یواش‌یواش عادت می‌کنی.
همون‌جا فهمیدم دیگه سرویس برنمی‌گرده و انگار یه تکه‌ی دیگه از دلم هم برنگشت.
***

وقتی داشتم از خرید برمی‌گشتم، قبل از این‌که به در ورودی برسم، صدای ضربه‌های محکم و کشیده شدن چیزی روی زمین رو شنیدم. از دور دیدم یه کامیون آبی بزرگ جلوی ساختمون پارک شده. چند نفر داشتن جعبه‌های سنگین رو می‌بردن بالا.
از پله‌ها که بالا رفتم، جلوی در طبقه‌مون یه پسر هم‌سن خودم وایساده بود. موهاش مشکی و کوتاه بود، یه تی‌شرت سبز روشن تنش بود که روش عکس یه موتور بود. تقریبا هم قد بودیم. وقتی چشمش بهم افتاد، لبخند زد:
- سلام! من مهردادم. همین الان اسباب‌کشی کردیم این‌جا.
بعد با دستش واحد روبه‌رویی ما رو نشون داد.
- سلام… من نیما هستم.
قبل از این‌که چیزی دیگه بگم، یه مرد قدبلند با موهای جوگندمی از توی خونه اومد بیرون. چشماش تیره بودن و ابروهاش مثل دو تا خط سیاه با همدیگه قهر کرده بودن و وسط پیشونیش جمع شده بودن، حتی وقتی لبخند زد، اون اخم از توی چشماش نرفت. یه لحظه حس کردم سرمای یخچال اومد توی شکمم. نمی‌دونم چرا، ولی از نگاهش خوشم نیومد، انگار داشت یه‌جوری نگام می‌کرد که نمی‌فهمیدم چی توی سرشه.
همین موقع صدای آشنا و پرانرژی‌ای از پایین پله‌ها اومد:
- نیما!... اومدی؟
آوا بود، با اون گیره‌ی گل‌دارش که توی موهاش برق میزد. با دیدنش یه نفس راحت کشیدم.
- سلام آوا. بیا.
آوا به مهرداد سلام کرد، ولی زود گفت:
- نیما، بیا بریم خونه‌تون، باید یه چیز مهم نشونت بدم.
نگاه آخر رو به مهرداد کردم که هنوز دم در وایساده بود، بعد با آوا رفتیم خونه.
وقتی در خونه‌مون رو بستم، حس کردم انگار از چیزی که خودمم دقیق نمی‌دونستم چی بود، فرار کردم. کوله‌پشتی عزیزم هم توی اتاق، آروم و بی‌صدا نگاهم می‌کرد، انگار فهمیده باشه از یه چیزی ترسیدم.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
آوا همین که در رو بستیم، کوله‌پشتی آبی من رو دید و با خنده گفت:
- هنوزم باهاش حرف می‌زنی؟
چیزی نگفتم. فقط کوله رو از گوشه اتاق برداشتم و گذاشتم کنارم، انگار یکی از مهمون‌ها باشه.
آوا روی زمین نشست، موهاش که از گیره گل‌دارش فرار کرده بودن، روی پیشونیش افتاده بود. صداش رو پایین آورد و گفت:
- راستی، این پسره که اومده روبه‌رو‌تون اسمش مهرداده.
سری تکون دادم که یعنی شنیدم.
- می‌دونی؟ من قبلاً اونا رو یه بار دیده بودم. ولی مامانم می‌گفت بهتره زیاد باهاشون دوست نشم.
- چرا؟
شونه بالا انداخت:
- نمی‌دونم. فقط می‌دونم باباش یه کم عجیب‌غریبه.
کوله‌پشتی یه‌هو زیر لب گفت:
- «یه کم؟! هه…».
با تعجب بهش نگاه کردم. آوا پرسید:
- چی شد؟
- هیچی.
آوا دوباره جلو اومد و آروم گفت:
- شنیدم مهرداد زیاد با کسی بازی نمی‌کنه. همیشه تنهاست. مامان و باباش از هم جدا شدن.
بعد یه‌جوری نگام کرد که انگار می‌خواست ادامه بده ولی پشیمون شد.
یه لحظه سکوت بین‌مون افتاد. فقط صدای ضربه‌ی چیزی از اون طرف دیوار میومد؛ صدایی مثل کشیده شدن جعبه روی زمین. کوله‌پشتی آروم توی گوشم گفت:
- «این پسر جدیده یه قصه داره نیما.»
من همون‌طور که به دیوار نگاه می‌کردم، حس کردم دلم می‌خواد بدونم اون قصه چیه. ولی یه جای کوچیک توی شکمم می‌گفت بهتره فعلاً نپرسم.
فردای اون روز مهرداد رو توی حیاط ساختمون دیدم. تنها نشسته بود روی لبه‌ی جدول و یه تیکه چوب رو می‌کشید روی زمین. نه سلام کرد، نه نگاه. فقط اون خط رو ادامه می‌داد. رفتم جلو. کوله‌پشتی روی دوشم بود، سنگین‌تر از همیشه.
- سلام.
- سلام.
صداش مثل وقتی بود که آدم خسته باشه ولی نخواد نشون بده. یه کم وایسادم، بعد پرسیدم:
- داری چی می‌کشی؟
- هیچی… خط.
- خب چرا؟
- چون خط می‌مونه.
این‌ رو که گفت، یه‌هو به چوب نگاه کرد و دوباره شروع کرد به خط کشیدن. کنارش نشستم و کوله رو گذاشتم روی پام. مهرداد بهش نگاه کرد:
- همیشه اینو با خودت داری؟
- آره.
- چرا؟
- چون گوش داره.
لبخند زد، ولی نه از اون لبخندهایی که آدم خوشحال باشه، از اون لبخندهایی که یعنی «تو هم عجیب‌غریبی مثل خودم».
- منم یه چیزی دارم که همیشه باهامه.
دست کرد توی جیب شلوارش و یه تیله آبی درآورد. برق میزد مثل قطره‌ی آب وسط آفتاب.
- این رو وقتی مامانم رفت بابام داد بهم. گفت هر وقت دلت تنگ شد بهش نگاه کن.
دلم یه‌جوری شد. نمی‌دونستم چی بگم، فقط محکم‌تر کوله رو بغل کردم.
- کوله‌پشتی منم میگه هر وقت دلم تنگ شد باهاش حرف بزنم.
- حرف می‌زنه؟
- آره… ولی فقط من می‌شنوم.
مهرداد یه نگاه طولانی بهم انداخت.
- خوش به حالت. من خیلی وقته کسی رو ندارم که جواب حرفام رو بده.
باد آروم از بین شاخه‌های درخت رد شد. برای چند لحظه نه من چیزی گفتم نه اون. فقط صدای بچه‌های کوچیک که توی حیاط بودن میومد، ولی یه حسی داشتم که نمی‌دونستم اسمش چیه.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

زنگ که خورد، همه دویدن بیرون. صدای خنده‌هاشون مثل موج اومد توی گوشم. من روی نیمکت نشستم و کوله‌ام رو گذاشتم روی پام و محکم بغلش کردم. همه دارن می‌دون، توپ بازی می‌کنن و داد می‌زنن؛ ولی من فقط دستمو دور بندهای کوله حلقه کردم. یه‌دفعه سامان اومد سمتم. توپ زیر بغلش بود.
- نیما، چرا کوله‌تو نذاشتی توی کلاس؟ هان؟ مگه می‌ترسی دزد ببره؟!
بچه‌های کنارش خندیدن. دلم به هم پیچید. دلم می‌خواست بگم:
- «نه، این کوله دوستمه.»
اما صدام لای گلوم گیر کرد. فقط محکم‌تر بغلش کردم و هیچی نگفتم. سامان با اخم ساختگی خم شد سمتم.
- بذار ببینم چی توشه… نکنه شکلات قایم کردی؟
- «نه… نه… اگه به کوله‌ام دست بزنه شاید ناراحت بشه و دیگه باهام حرف نزنه.»
سامان توپ رو پرت کرد. توپ محکم خورد به کوله. صداش مثل شکستن شیشه توی گوشم پیچید و پرت شد روی زمین. دلم یه جوری شد. انگار یکی منو از بلندی انداخت. نفسم داشت تموم میشد.
از جام پریدم و داد زدم:
- بهش دست نزن!!!
هولش دادم. دستام می‌لرزید و صدای گریه‌ام قاطی جیغ شد. نفس‌نفس می‌زدم، انگار آتیش گرفته بودم. حس می‌کردم که بچه‌ها مات نگاه می‌کنن. من؟! نیما؟! همونی که همیشه آروم بود، حالا مثل بمب ترکیده بود.
خانم معلم دوید سمتم و دستم رو گرفت.
- نیما… آروم باش!
ولی من نمی‌تونستم. صدام خفه‌ و گرفته بیرون می‌اومد:
- به کوله‌ام دست نزنین… خواهش می‌کنم… اون تنها دوست منه.
مامان بعد از یک ساعت با عجله میاد مدرسه. موهاش از روسری زده بیرون. نفسش تنده و اخم کرده. فکر کنم از جلسه‌اش زده و قراره خیلی بد تنبیه بشم. با خانم معلم و مدیر حرف می‌زنه و چند دقیقه بعد میاد سراغم. یه جوری نگاهم می‌کنه که ازش می‌ترسم. چرا یکی بهش نمیگه که تقصیر من نبود؟
- نیما! به خاطر یه کوله‌پشتی؟!
می‌خوام بگم:
- «مامان، اون فقط یه کوله نیست… اون گوش میده… اون تنها کسیه که وقتی شما سرکارید باهامه.»
ولی دهنم خشک شده و صدامو گم کردم انگار. مامان دستش رو میاره جلو و کوله رو از بغلم می‌کشه. دستامو محکم می‌بندم دورش. ولی زورم نمی‌رسه. بندهای کوله لیز می‌خوره از بین انگشتام.
- «اگه اونو ازم بگیره من چی‌کار کنم؟... من خیلی از تنهایی می‌ترسم.»
یه‌هو همه‌چی سیاه میشه. قلبم می‌کوبه به گلوم و دستام می‌لرزه. زمین زیر پام سفت نیست. انگار دارم روی هوا معلق میشم و نمی‌دونم چرا می‌افتم روی زمین. پاها و دستام تکون می‌خوره، می‌خوام جلوشون رو بگیرم؛ اما نمی‌تونم.
صدای جیغ میاد و خانم معلم و خانم مدیر میان سمتم. مامان داد می‌زنه:
- وای خدای من!... نیما!
خانم معلم اسممو صدا می‌زنه. ولی من هیچی نمی‌شنوم. فقط یه چیزی توی گوشم زمزمه می‌کنه:
- «من اینجام نیما… من اینجام.»
چشمامو که باز می‌کنم، اولش همه‌چیز سیاه و سفیده؛ بوی الکل و دارو میاد. دستام سنگینه انگار تازه از خواب بدی‌ که دیدم پریده باشم. یه خانم پرستار بالای سرمه.
- آروم باش عزیزم… نفس عمیق بکش.
سرمو می‌چرخونم. مامان اون‌جاست. روی صندلی نشسته، دستاشو توی هم قفل کرده. چشماش سرخه، اما هنوز اخم داره. نمی‌دونم ناراحته یا ترسیده. دلم می‌خواد بغلم کنه، اما فقط داره نگام می‌کنه.
دنبال اولین چیزی که می‌گردم کوله‌مه. چشمامو دور اتاق می‌چرخونم. اون‌جاست! کنار تخت. نفس عمیق می‌کشم. صداش آروم توی گوشم می‌پیچه:
- «دیدی؟ من اینجام. نذاشتم تنها بمونی.»
لبخند خیلی کوچیکی میاد روی لبم.
مامان جلو میاد و سعی می‌کنه خودشو آروم نشون بده:
- نیما… تو نمی‌تونی برای یه کوله‌پشتی این‌طوری کنی. چرا دوستت رو هل دادی؟ می‌دونی می‌تونه ازت شکایت کنه؟
می‌خوام بگم:
- «مامان، اون فقط یه کوله نیست.»
اما صدام درنمیاد.
بعد از ظهر، وقتی برمی‌گردیم خونه، مامان هنوز عصبانیه. کفشاشو درمیاره و یک‌راست میره سمت اتاقم. دلم می‌ریزه. می‌دونم می‌خواد چی‌کار کنه. با عجله می‌پرم جلوی در.
- مامان! خواهش می‌کنم… .
ولی مامان اصلاً نگام نمی‌کنه. کوله رو از بغلم محکم می‌کشه.
- دیگه بسه نیما. از فردا کوله‌تو نمی‌بری مدرسه. اصلاً نباید این‌قدر بهش وابسته باشی.
حس می‌کنم قلبم مثل بادکنک ترکید. می‌دوم سمتش، ولی مامان کوله رو بالا می‌گیره. اشکام خودشون می‌ریزن.
- مامان! اون دوست منه… تو نمی‌فهمی… .
مامان در کمد رو باز می‌کنه و کوله رو می‌ذاره بالای بالا، جایی که دستم بهش نمی‌رسه. در کمد بسته میشه و یه صدای «تق» میده. همون‌جا پشت در، می‌شینم روی زمین. مامان به من توجه نمی‌کنه و میره سراغ کاراش.
حس می‌کنم دیوارهای اتاق دارن به هم نزدیک میشن. صدای جیرجیر پایه‌های تخت میاد. یکی داره از پنجره، به اتاقم سرک می‌کشه. دستامو محکم روی گوشام فشار میدم. چرا تا وقتی که کوله بود این صداها گم شده بودن؟
شب که میشه، تخت خیلی سرد و بزرگه. پتو رو تا روی سرم می‌کشم. من حتی می‌تونم صدای نفسای خانم بختیاری و طوطیش رو بشنوم. چرا امشب همه‌چیز این‌قدر واضحه؟
- «اگه کوله نباشه، من با کی حرف بزنم؟... اگه دوباره اون سیاهی بیاد و منو ببره چی؟»
اشکام بالشم رو خیس می‌کنه. هی گوشامو فشار میدم شاید صدای کوله رو بشنوم، اما هیچی نیست. فقط سکوت.
سکوتی که انگار داره منو قورت میده.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

شب شده و من هنوز خوابم نمی‌بره. صدای مامان و بابا از اتاق نشیمن میاد.یکی داد می‌زنه، اون یکی جواب میده و من فقط به درب کمد نگاه می‌کنم که کوله‌ام اون‌جاست. دلم یه جوری میشه از این‌که نمی‌دونم باید چی کار کنم.
- «چرا کوله‌ام اون‌جاست؟… من بدون اون چی‌کار کنم؟»
بابا صداش کمی بلند شد:
- چرا هرچی میگم گوش نمی‌دی؟ همه‌چی رو داری خراب می‌کنی. اون بچه به مادر احتیاج داره نه یه مدیر سختگیر.
مامان عصبی‌تر جواب داد:
- فکر کردی دوست دارم صبح تا شب با هزار نفر سروکله بزنم به خاطر چندرغاز؟ اما یه‌کم عاقل باش، نیما به یه آینده‌ی پروپیمون بیشتر احتیاج داره تا من. اینو بفهم.
و بلندتر باز داد زد:
- تو هم که هی میگی بچه‌ست باید بچگی کنه، فردا روزی که نتونستیم خواسته‌هاش رو فراهم کنیم، زبون باز کرد و زد توی سرمون اون‌قت حالت رو می‌پرسم، پدر دلسوز.
من گوشامو فشار میدم و چشمامو می‌بندم. حس می‌کنم قلبم داره از سینه‌م می‌پره بیرون. نگاه کردم به جای کوله‌ام توی کمد، جای خالیش، مثل یه تکه‌ی گمشده از پازل اتاقم بود.
فردا صبح، هنوز دلشوره داشتم. دلم نمی‌خواست برم مدرسه. هرچی تلاش می‌کردم خودمو جمع کنم، نمی‌شد. آوا از صبح کنارم بود و سعی داشت با بازی و حرف زدن حالمو بهتر کنه. ولی من هنوز سنگین بودم و کم حرف.
نمی‌دونم چند ساعت گذشته، اما هنوز درگیر و ناراحتم.
ناگهان صدای باز شدن در اومد. مامان زودتر از همیشه برگشته بود. حتی فرصت نکردم نفسمو آروم کنم که وارد اتاق شد. نگاهش به آوا افتاد و با صدای تند و کشیده گفت:
- تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ مگه نگفته بودم حق نداری بیایی خونه‌ی ما؟
به آوا نگاه کردم. دستاش می‌لرزید. چشاش گریه داشت، اما ازشون اشک نمی‌اومد. دلم به حال خودم و آوا سوخت، خیلی.
آوا سعی کرد توضیح بده:
- خاله… من... خاله من فقط کنار نیمام، کاری نکردم به خدا... می‌خواستم حال نیما رو خوب کنم.
ولی مامان حتی نگاهش هم نکرد و ادامه داد:
- نمی‌خوام این بچه همیشه این‌قدر بچسبه به شماها... مگه قدغن نکرده بودم باهم صحبت کردن رو؟ شایدم کار توه که نیما این‌قدر پرخاشگر شده.
وای خدای من، مامان داره همه‌چیز رو خراب می‌کنه. چرا نمی‌فهمه آوا برای من مثل یه دوست صمیمیه که همیشه هوام رو داشته. اگه آوا هم ازم دور شه چی؟ خدایا!
من فقط روی زمین نشستم، دستامو روی گوشام فشار دادم و به جای خالی آوا و کوله نگاه کردم، حس می‌کردم دنیا رو از دست دادم. دلم می‌خواست فریاد بزنم:
- «مامان دست از سرم بردار... بذار با دوستام تنها باشم.»
اما صدام در نمی‌اومد. اشکام از چشمام سرازیر شد و تنها کاری که تونستم بکنم، فشار دادن ناخونام توی پوست کف دستم بود.
اتاق سرد و بزرگ بود و من یه گوشه کنار کمد نشستم، منتظر بودم یه جوری کسی بفهمه که چقدر تنها و سرخورده‌ام، ولی هیچ کس نبود. فقط سکوت بود و صدای قلب خودم. حتی نفهمیدم مامان کی رفت و در اتاقم رو به‌هم کوبید.
صبح که شد اصلا دلم نمی‌خواست از تخت بیام بیرون. حس می‌کردم اگه پامو از خونه بذارم بیرون همه می‌فهمن دیشب چی شده. مامان مثل همیشه اومد سراغم، مثل روزایی که با بابا دعوا می‌کرد صداش سرد بود:
- نیما، پاشو... دیرت میشه. نمی‌خوام دوباره بهونه بیاری.
دلم می‌خواست بگم:
- «امروز نمی‌خوام برم».
اما زبونم نمی‌چرخید. فقط بلند شدم، همون‌جوری بی‌حال. لقمه‌ای که گذاشته بود جلومو زورکی خوردم. مامان نگاه تندی بهم انداخت:
- درست بخور، این همه زحمت می‌کشم که تو چیزی کم نداشته باشی.
هیچی نگفتم. فقط کفشامو پوشیدم و راه افتادم.
خیابون طولانی‌تر از همیشه بود. هر قدم مثل این‌که سنگ رو دوشم باشه. ماشینا بوق می‌زدن و من از جا می‌پریدم. یه لحظه حس کردم همه دارن نگام می‌کنن.
توی دلم گفتم:
-«اگه دوباره مامان دعوا کنه چی؟ اگه بفهمه امروز هم حالم بده چی؟... خدایا کاش کسی می‌فهمید من از چی می‌ترسم.»
رسیدم مدرسه. زنگ تفریح، رفتم یه گوشه حیاط نشستم. بچه‌ها می‌دویدن و می‌خندیدن، ولی من فقط به کف زمین نگاه می‌کردم.
حمید اومد نشست کنارم. کیفشو انداخت زمین و گفت:
- نیما... چرا این‌قدر ساکتی؟ کوله‌‌ات کو پس؟ چرا نیاوردی؟
لبامو گاز گرفتم. نمی‌خواستم گریه کنم. فقط گفتم:
- مامانم نداشت.
حمید یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت:
- منم بعضی وقتا مامانم خیلی سخت می‌گیره. هی میگه باید فلان کارو بکنی، باید مثل فلانی باشی... منم دلم می‌خواد داد بزنم.
نگاهش کردم. حس کردم راست میگه. چشاش مثل بچه شیطونا برق میزد. بعد مداد قرمزشو درآورد، همونی که همیشه باهاش خط می‌کشید و گذاشت توی دستم.
- بگیر... شاید حالتو بهتر کنه. برای من که جواب میده.
انگار دستم داغ شد. یه چیزی توی دلم قل‌قل کرد. خیلی کوچیک لبخند زدم. دلم می‌خواست بغلش کنم، اما شاید فکر کنه سوسولم. توی دلم گفتم: «شاید هنوز کسی هست که بفهمه.»
به مداد توی دستم خیره شدم. شاید بتونم باهاش چیزای قشنگ بکشم که نمی‌تونم درموردش حرف بزنم؛ شایدم جای کوله‌ی خوشگلمو بگیره.
 
آخرین ویرایش:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 13) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا