پناه
ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتابباز
- Dec 28, 2024
- 2,927
***
دو ماه گذشته و الان عیده ولی حس خوبی ندارم. از درسهام عقب افتادم و هر صبح که به مدرسه فکر میکنم حالم بد میشه. حس میکنم یه سنگ بزرگ میوفته توی شکمم. امروز مامان و بابا رفتن خونهی خاله شیدا. خاله حاملهست و قراره یه نینیخوشگل به دنیا بیاره و چون همسرش رفته ماموریت، قراره خاله یه مدتی پیشمون باشه و مراقبم باشه.
ولی من دلتنگ آوا هستم. آوا و خانوادهاش رفتن مسافرت. دلم میخواد برم پیششون، یه جوری که حالم بهتر بشه، اما خونه خالیه و حس میکنم دوباره دلم کولم رو میخواد. با پلهها آروم پایین میرفتم، کفشامو به زور کشیدم روی پلهها، هر قدم مثل جابهجا کردن سنگ بود. ساختمون خالیه و دارم برای اینکه زمان زود بگذره پلهها رو بالا پایین میکنم و میشمارمشون. یهو حس کردم یکی داره پشت سرم میاد. دلم لرزید سریع دویدم سمت طبقه خودمون و کلید رو از جیبم در آوردم. قبلاً هم با همسایهی روبهرویی برخورد داشتم، بالای مهرداد. همیشه وقتی نگام میکنه یه چیزی توی دلم میلرزه، یه حس سنگین و خفهکننده که نمیتونم توضیحش بدم.
میخواستم در رو باز کنم، اما دستم شروع کرد به لرزیدن، عرق سرد روی پیشونیم جمع شد. در باز شد، اما کلید از دستم افتاد روی زمین. صدای کوچک فلز کلید انگار توی گوشم غرش میکرد.
همسایه خم شد و کلید رو برداشت. نزدیک شد و کلید رو به سمت من گرفت. نگاهش مستقیم توی چشمام بود. حس کردم نمیتونم پلک بزنم. ترس همهی وجودم رو گرفت. دستم لرزید، تردید داشتم که برم سمتش، ولی همون نگاه سنگینش انگار یه چیزی توی بدنم فرو میکرد. دستم رو که نزدیک بردم کلید رو بگیرم محکم دستم رو گرفت.
با زور و عرقی که روی پیشونیم جمع شده بود، دستم رو عقب کشیدم. قلبم میکوبید و دستام میلرزید. به زور و با تمام توانم دویدم سمت خونه، در رو محکم بستم و کوبیدم. نفسنفس میزدم و حس کردم دنیا دور سرم میچرخه. نشستم روی فرش. دستامو روی زانوهام گرفتم، قلبم داشت از سینهم میپرید بیرون. فکر کردم به آوا. ای کاش اینجا بود، ای کاش کسی بود که میفهمید من از نگاهها و برخوردها چهقدر میترسم!
چند لحظه فقط نفس کشیدم و به دیوار روبهرو خیره شدم. حس میکردم دنیا خیلی بزرگه و من خیلی کوچکم. حس کردم هرچی میخوام بگم، هیچکس نمیشنوه.
- «مامان، بابا، تو رو خدا زود بیایید.»
خاله شیدا اومد خونهمون. همین که در رو باز کرد و من دیدمش، یه نفس راحت کشیدم. شکمش گرد شده بود و لبخند میزد. نمیدونم چرا، ولی همیشه وقتی خاله پیشمه انگار همهچی آرومتره. حتی بوی لباساشم مثل بوی خونههای تمیز و روزای عید بود و دلم رو گرم میکرد.
- سلام قشنگم، حالت خوبه؟
سرمو آروم تکون دادم. دلم نمیخواست چیزی بگم. فقط رفتم کنارش نشستم. خاله دستمو گرفت. دستش گرم بود، برعکس دستای خودم که همیشه یخ میکنه.
- چرا دستات اینقدر سرده نیما جان؟ چیزی شده؟
دلم میخواست همهچی رو بگم؛ از اون نگاه سنگین همسایهی روبهرویی، از ترسهایی که شب توی اتاقم پره، از کولهای که دیگه پیشم نیست. ولی زبونم نمیچرخید. فقط گفتم:
- هیچی خاله... فقط خستهام. راستی، نینی کی به دنیا میاد؟
خاله لبخند زد، اما نگاهش یه جوری بود که حس کردم میخواد از پشت چشمام، ته دلمو بخونه. دستشو گذاشت روی موهام و گفت:
- هنوز سه ماه مونده تا همبازی جدیدت بیاد پیشت.
شب، وقتی زیر پتو قایم شده بودم، صداشونو شنیدم. خاله با مامان و بابا حرف میزد. صدای خاله نگران بود:
- نیما خیلی ضعیف شده. از صبح هیچی درست حسابی نخورد، حتی حوصلهی بازی نداره. این بچه یه چیزی تو دلشه. چرا اینقدر گرفتهست؟ شادی، نیما چشه؟
بابا یه کم سکوت کرد. بعد صداشو شنیدم:
- از وقتی کولهشو نداره حالش اینجوری شده. بهش خیلی وابسته بود.
مامان سریع جواب داد:
- نه! این بچه باید یاد بگیره وابسته نباشه. نمیذارم دوباره اون کوله رو بیاره. هرچی بشه بهتر از اینه که لوس بار بیاد.
یه لحظه همه ساکت شدن. بعد بابا دوباره گفت:
- شادی، اشتباه میکنی... اون کوله برای نیما فقط یه کیف نبود. انگار براش یه دوست بود، یه تکیهگاه. میبینی چهطور بیقرار شده.
خاله آه کشید. صداش خسته بود، ولی پر از مهربونی:
- من هنوز بچهام به دنیا نیومده، ولی میفهمم... نیما فقط آرامش میخواد. چرا دلخوشی کوچیکشو ازش میگیری؟ خیلی از بچهها تو این سن، به یه چیز خاص دل میبندن. این طبیعیه.
زیر پتو نفسم تند شده بود. چشمامو محکم بستم. دلم میخواست داد بزنم:
- «خاله راست میگه! من فقط کولهمو میخوام. چرا هیچکس نمیفهمه؟»
ولی صدام درنمیومد. اشکام یواشکی بالشم رو خیس کرد. توی ذهنم کولهمو دیدم، همونجا توی کمد، قهر کرده بود و پشتش رو به من کرده بود. با خودم گفتم:
- «کاش دوباره بیای پیشم... قول میدم هیچوقت تنهات نذارم.»
دو ماه گذشته و الان عیده ولی حس خوبی ندارم. از درسهام عقب افتادم و هر صبح که به مدرسه فکر میکنم حالم بد میشه. حس میکنم یه سنگ بزرگ میوفته توی شکمم. امروز مامان و بابا رفتن خونهی خاله شیدا. خاله حاملهست و قراره یه نینیخوشگل به دنیا بیاره و چون همسرش رفته ماموریت، قراره خاله یه مدتی پیشمون باشه و مراقبم باشه.
ولی من دلتنگ آوا هستم. آوا و خانوادهاش رفتن مسافرت. دلم میخواد برم پیششون، یه جوری که حالم بهتر بشه، اما خونه خالیه و حس میکنم دوباره دلم کولم رو میخواد. با پلهها آروم پایین میرفتم، کفشامو به زور کشیدم روی پلهها، هر قدم مثل جابهجا کردن سنگ بود. ساختمون خالیه و دارم برای اینکه زمان زود بگذره پلهها رو بالا پایین میکنم و میشمارمشون. یهو حس کردم یکی داره پشت سرم میاد. دلم لرزید سریع دویدم سمت طبقه خودمون و کلید رو از جیبم در آوردم. قبلاً هم با همسایهی روبهرویی برخورد داشتم، بالای مهرداد. همیشه وقتی نگام میکنه یه چیزی توی دلم میلرزه، یه حس سنگین و خفهکننده که نمیتونم توضیحش بدم.
میخواستم در رو باز کنم، اما دستم شروع کرد به لرزیدن، عرق سرد روی پیشونیم جمع شد. در باز شد، اما کلید از دستم افتاد روی زمین. صدای کوچک فلز کلید انگار توی گوشم غرش میکرد.
همسایه خم شد و کلید رو برداشت. نزدیک شد و کلید رو به سمت من گرفت. نگاهش مستقیم توی چشمام بود. حس کردم نمیتونم پلک بزنم. ترس همهی وجودم رو گرفت. دستم لرزید، تردید داشتم که برم سمتش، ولی همون نگاه سنگینش انگار یه چیزی توی بدنم فرو میکرد. دستم رو که نزدیک بردم کلید رو بگیرم محکم دستم رو گرفت.
با زور و عرقی که روی پیشونیم جمع شده بود، دستم رو عقب کشیدم. قلبم میکوبید و دستام میلرزید. به زور و با تمام توانم دویدم سمت خونه، در رو محکم بستم و کوبیدم. نفسنفس میزدم و حس کردم دنیا دور سرم میچرخه. نشستم روی فرش. دستامو روی زانوهام گرفتم، قلبم داشت از سینهم میپرید بیرون. فکر کردم به آوا. ای کاش اینجا بود، ای کاش کسی بود که میفهمید من از نگاهها و برخوردها چهقدر میترسم!
چند لحظه فقط نفس کشیدم و به دیوار روبهرو خیره شدم. حس میکردم دنیا خیلی بزرگه و من خیلی کوچکم. حس کردم هرچی میخوام بگم، هیچکس نمیشنوه.
- «مامان، بابا، تو رو خدا زود بیایید.»
خاله شیدا اومد خونهمون. همین که در رو باز کرد و من دیدمش، یه نفس راحت کشیدم. شکمش گرد شده بود و لبخند میزد. نمیدونم چرا، ولی همیشه وقتی خاله پیشمه انگار همهچی آرومتره. حتی بوی لباساشم مثل بوی خونههای تمیز و روزای عید بود و دلم رو گرم میکرد.
- سلام قشنگم، حالت خوبه؟
سرمو آروم تکون دادم. دلم نمیخواست چیزی بگم. فقط رفتم کنارش نشستم. خاله دستمو گرفت. دستش گرم بود، برعکس دستای خودم که همیشه یخ میکنه.
- چرا دستات اینقدر سرده نیما جان؟ چیزی شده؟
دلم میخواست همهچی رو بگم؛ از اون نگاه سنگین همسایهی روبهرویی، از ترسهایی که شب توی اتاقم پره، از کولهای که دیگه پیشم نیست. ولی زبونم نمیچرخید. فقط گفتم:
- هیچی خاله... فقط خستهام. راستی، نینی کی به دنیا میاد؟
خاله لبخند زد، اما نگاهش یه جوری بود که حس کردم میخواد از پشت چشمام، ته دلمو بخونه. دستشو گذاشت روی موهام و گفت:
- هنوز سه ماه مونده تا همبازی جدیدت بیاد پیشت.
شب، وقتی زیر پتو قایم شده بودم، صداشونو شنیدم. خاله با مامان و بابا حرف میزد. صدای خاله نگران بود:
- نیما خیلی ضعیف شده. از صبح هیچی درست حسابی نخورد، حتی حوصلهی بازی نداره. این بچه یه چیزی تو دلشه. چرا اینقدر گرفتهست؟ شادی، نیما چشه؟
بابا یه کم سکوت کرد. بعد صداشو شنیدم:
- از وقتی کولهشو نداره حالش اینجوری شده. بهش خیلی وابسته بود.
مامان سریع جواب داد:
- نه! این بچه باید یاد بگیره وابسته نباشه. نمیذارم دوباره اون کوله رو بیاره. هرچی بشه بهتر از اینه که لوس بار بیاد.
یه لحظه همه ساکت شدن. بعد بابا دوباره گفت:
- شادی، اشتباه میکنی... اون کوله برای نیما فقط یه کیف نبود. انگار براش یه دوست بود، یه تکیهگاه. میبینی چهطور بیقرار شده.
خاله آه کشید. صداش خسته بود، ولی پر از مهربونی:
- من هنوز بچهام به دنیا نیومده، ولی میفهمم... نیما فقط آرامش میخواد. چرا دلخوشی کوچیکشو ازش میگیری؟ خیلی از بچهها تو این سن، به یه چیز خاص دل میبندن. این طبیعیه.
زیر پتو نفسم تند شده بود. چشمامو محکم بستم. دلم میخواست داد بزنم:
- «خاله راست میگه! من فقط کولهمو میخوام. چرا هیچکس نمیفهمه؟»
ولی صدام درنمیومد. اشکام یواشکی بالشم رو خیس کرد. توی ذهنم کولهمو دیدم، همونجا توی کمد، قهر کرده بود و پشتش رو به من کرده بود. با خودم گفتم:
- «کاش دوباره بیای پیشم... قول میدم هیچوقت تنهات نذارم.»
آخرین ویرایش: