خلاصه:
کولهپشتی من حرف میزنه؛ البته فقط وقتی ناراحتم.
هر وقت مامان سرم داد میزنه، یا بابا میگه:
- مرد باش!
یا خانم معلم میگه:
- تو چرا اینقدر ساکتی؟
اون موقعست که کولهپشتیم یه صدایی میده:
- «آخ»!
آرومه، ولی من میشنوم.
***
سر میز شام هستیم؛ همهمون. من، بابا و مامان.
صدای قاشق مامان و چنگال بابا رو میشنوم. به نظرت اونا هم صدای مغز منو میشنون؟
مامان و بابا باز هم دارن حرفهای تکراری میزنن. همش کار و کار و کار. خب اگه کارشون انقدر واجبه شبا هم بمونن همونجا دیگه.
دارم با غذام بازی میکنم. لوبیاپلو دوست ندارم، اما مامان هنوز نفهمیده و هر هفته دوبار درست میکنه. از نوشابه خوشم نمیاد؛ بابا میگه ضرر داره، ولی چرا توی لیست خریدهاش همیشه نوشابه هست؟
- مامان؟
اما مامان داره جواب بابا رو میده:
- امروز آقای حبیبی باز دیر جواب داد، بهش گفتم دیگه نمیتونم صبر کنم و باید به فکر یه خونهی دیگه باشه.
بابا با دهن پر گفت:
- واقعاً!
بعد لقمهاش رو به زور قورت داد:
- منم جلسهام تا ساعت پنج کش اومد. تازه رئیس گفت که هفتهی دیگه باید اضافهکار وایسیم.
مامان داشت با دست حرف میزد و بابا با سر و ابرو، منم با چشمام. به نظرت کسی بلده بدون اینکه حرف بزنم، اونا رو از چشمام بخونه؟
اینبار بلندتر صدا زدم؛
- مامان؟
انگار صدام رو شنیدن.
- جانم عزیزم؟... بخور سرد نشه.
- من یه چیزی میخواستم بگم!
بابا دستی به شکم سیر شدهاش کشید و انگار که تعجب کرده باشه گفت:
- الان؟ عزیزم یه دقیقه بذار صحبتمون تموم شه.
- ولی... من فقط میخواستم... .
بازم مامان شاکیه؛ درست مثل همیشه.
- نیما جان لطفاً غذات رو بخور، فردا کلاس زبان داری یادت نره.
- آره... یادمه.
یه صدایی به گوشم رسید:
- «آخ»!
آرومه، ولی شنیدم.
دلم یه جورایی لرزید. انگار کولهپشتیم میخواد یه چیزی بگه.
وقتی شام تموم شد مامان و بابا هنوز داشتن از کار حرف میزدن. لیوانم رو گذاشتم توی سینک و بعد به کولهپشتی خوشگل آبیرنگم نگاه کردم که داشت از گوشهی بازموندهی در اتاق نگام میکرد.
فکر کنم اون هم دلش نمیخواد فردا بریم کلاس زبان.