ته سیگارش رو روی زمین انداخت و با پاشنهی کفش مشکی رنگش له کرد. چرخی دور سربازها زد و گفت:
- اگه بهت بگم زنت کجاست، اون موقع قول میدی که جای اون سه تیکه الماسی که از من دزدیدی رو بگی؟
خندهی عصبی کردم:
- پس برای همین این همه سال من رو اینجا نگه داشتی؟
با پوزخند ادامه دادم:
- تو که واقعاً فکر نمیکنی اونا مال تو بوده؟ من چیزی که دزدیده بودی رو ازت دزدیدم. فقط وقتی که گروهت داشت الماسها رو میزد، بین بقیهی مردم بودم و با یه حرکت کوچولو جای الماسهای واقعی و تقلبی رو عوض کردم.
- اگه بهت بگم زنت کجاست، اون موقع قول میدی که جای اون سه تیکه الماسی که از من دزدیدی رو بگی؟
خندهی عصبی کردم:
- پس برای همین این همه سال من رو اینجا نگه داشتی؟
با پوزخند ادامه دادم:
- تو که واقعاً فکر نمیکنی اونا مال تو بوده؟ من چیزی که دزدیده بودی رو ازت دزدیدم. فقط وقتی که گروهت داشت الماسها رو میزد، بین بقیهی مردم بودم و با یه حرکت کوچولو جای الماسهای واقعی و تقلبی رو عوض کردم.
آخرین ویرایش توسط مدیر: