موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
ته سیگارش رو روی زمین انداخت و با پاشنه‌ی کفش مشکی رنگش له کرد. چرخی دور سربازها زد و گفت:
- اگه بهت بگم زنت کجاست، اون موقع قول می‌دی که جای اون سه تیکه الماسی که از من دزدیدی رو بگی؟
خنده‌ی عصبی کردم:
- پس برای همین این همه سال من رو اینجا نگه داشتی؟
با پوزخند ادامه دادم:
- تو که واقعاً فکر نمی‌کنی اونا مال تو بوده؟ من چیزی که دزدیده بودی رو ازت دزدیدم. فقط وقتی که گروهت داشت الماس‌ها رو می‌زد، بین بقیه‌ی مردم بودم و با یه حرکت کوچولو جای الماس‌های واقعی و تقلبی رو عوض کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
به اطراف نگاه کردم. تا چشم کار می‌کرد بیابون بود. ادامه دادم:
- شاید با خودت بگی من از کجا می‌دونستم که قراره الماس‌ها رو بدزدی، ولی باید بهت بگم که من تخصصم همینه خانم! دزدیدن الماس‌ها به خاطر بهار بود؛ می‌خواست با پولش پدرش رو بفرسته خارج و درمان کنه. خودش ازم خواست؛ وگرنه، من بهش قول داده بودم که دزدی نکنم.
داد زد:
- جواب من رو بده.
گفتم:
- آره قول می‌دم.
با تمسخر بهم نگاه کرد:
- با چه تضمینی می‌تونم بهت اعتماد کنم؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
شانه‌ای بالا انداختم:
- اِم... خب... خب اگه جای الماس‌ها رو بهت نگفتم می‌تونی من رو بکشی.
به مانتوی سیاهش اشاره کردم و گفتم:
- تازه میتونی از اون اسلحه‌ای که اون پشت قایم کردی هم استفاده کنی.
شوکه شد، ولی برای اینکه جلوی من کم نیاره اسلحه رو از پشتش درآورد و همینطوری که داشت بهش اشاره می‌کرد، گفت:
- این رو میگی؟ آره، معمولاً لازم می‌شه.
اسلحه رو به طرفم گرفت و با تحکم گفت:
- خب، پس قرارمون این شد؛ من بهت میگم که زنت کجاست و تو هم بهم جای الماس‌ها رو میگی. اگه تا سه شماره چیزی نگی، مجبور می‌شم بفرستمت اون دنیا.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
با تکون دادن سر حرفش رو قبول کردم.
اسلحه رو به دست دیگرش داد و چند قدم نزدیک شد.
- حدسی که زدی نه درسته و نه غلط، چون زنت پیش من نیست، ولی خب... .
ماشه‌ی تفنگ رو کشید و به سمتم نشونه گرفت. داد زد:
- اون مرده! یعنی...، من کشتمش.
با چشم به تفنگ اشاره کرد و ادامه داد:
- یک... .
اون یه احمق بود. خودش نمی‌دونست چی کار کرده، ولی من می‌دونستم.
توی این مدت دلم برای بهار تنگ شده بود. یکی از امیدهای من به زنده موندن تو اون زندان بهار بود، اما حالا...، حالا که این زن این طوری با غرور و افتخار بهم می‌گفت که کشتتش، دیگه آخرین قطره‌ی امید من هم خشک شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
اگه می‌تونستم و دستام بسته نبود، قطعا این حرفش رو بی‌جواب نمی‌ذاشتم.
احساس ضعف کردم. روی زمین نشستم. با پشت دست قطره‌های اشکم رو پاک کردم. صدای فریاد زن رشته‌ی افکارم رو پاره کرد:
- دو...!
خشمگین نگاهم کرد. دوباره به سمتم نشانه گرفت و ادامه داد:
- سه... .
چشمانم رو بستم و منتظر صدای شلیک شدم، ولی صدایی نیومد. با تردید نگاهش کردم. اونقدر داد زده بود که صداش گرفته بود. به سرباز کنار دستش گفت تا من رو بلند کند. سرباز به سمتم اومد و پیراهنم رو کشید تا بلند بشم.
نزدیکم شد. اسلحه رو روی پیشونیم گذاشت و فشار داد.
- چرا چیزی نمی‌گی؟ مگه قرارمون همین نبود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
الماس‌ها رو قبل از اینکه به این جا بیارنم به بهار داده بودم. تنها کسی بود که بهش اعتماد داشتم و از همه مهم‌تر، دوستش داشتم. برای اینکه زیر فشار شکنجه‌ها جای الماس‌ها رو لو ندم بهش گفتم که مخفیشون کنه و جاش رو به من نگه.
احتمالاً اگه زن، این موضوع رو می‌فهمید، با یه تیر خلاصم می‌کرد.
به چشم‌های زن نگاه کردم. زخم بزرگی روی ابروی سمت چپش داشت. انگار که چاقو خورده بود.
دل رو به دریا زدم و ماجرا رو براش گفتم. نگاه تحقیرآمیزی به من کرد.
- توقع داری حرفات رو باور کنم؟
- چرا نکنی؟
چند قدم دور شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
- برای اینکه اگه به دردم نخوری می‌کشمت. تو دوست داری که بمیری؟
- آره. حالا که دیگه بهار نیست، پس بهتره منم برم جایی که اون رفته.
تفنگ رو پایین گرفت و گفت:
- از کجا بدونم دروغ نمیگی؟
- تضمینی وجود نداره. ولی، اگه ده سال دیگه هم من رو اینجا نگهداری، نمی‌تونی بفهمی الماس‌ها کجاست! نه برای اینکه نمی‌دونم کجاست؛ الان، دیگه حتی اگه بدونم هم بهت نمی‌گم.
با سر ضربه‌ای به صورتش زدم. روی زمین افتاد و با دست صورتش رو گرفت. جای زخم ابروش متورم شده بود و باعث شد تا صورتش خونی بشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
داد زدم:
_توی لعنتی زن من رو کشتی. بعد تو چشم‌های من زل می‌زنی و تهدیدم می‌کنی؟ حیف...، حیف که... .
با بغض داد زدم:
- می‌دونی فرق اینکه از یه نفر متنفر باشی و یا اینکه ازش خیلی بدت بیاد چیه؟ تو اولی می‌خوای طرف رو بکشی، ولی تو دومی فقط میخوای که طرف بمیره.
آروم زمزمه کردم:
- ازت متنفرم.
به سربازها نگاه کرد و داد زد:
- احمقا چرا دارین من رو نگاه می‌کنین؟ یه کاری بکنین.
دو تا از سربازها اومدند و من رو نگه داشتند. زن از جاش بلند شد. خاکِ روی لباسش رو تکوند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
ترکیب رژ بنفش و آرایش صورتش با خون، ازش یه هیولا ساخته بود. تفنگ رو به سمتم گرفت و گفت:
- این شانس رو داشتی که زنده بمونی. ولی خودت نخواستی لعنتی...، زنت هم مثل خودت یه دنده بود. وقتی بهش گفتم که تو توی زندانی و تا جای الماس‌ها رو بهم نگه آزادت نمی‌کنم، با چاقو بهم حمله کرد. شانس آوردم که فقط یه خراش روی ابروم افتاد.
به سرباز پشت سرم نگاه کرد و گفت:
- نقشه‌ی B رو اجرا می‌کنیم.
زن نفس عمیقی کشید.
چشم‌هام رو بستم.
صدای شلیک و بعد درد عمیقی در پشت سرم حس کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
بعد از صدای شلیک فکر می‌کردم که فقط چند قدم تا رسیدن به بهار فاصله دارم. ولی، از صدای صحبت‌های یه نفر با تلفن فهمیدم که هنوز شش جون دیگه برام مونده. پلک زدم. نور سفید مهتابی بالای سرم باعث میشد به سختی بتونم اطراف رو ببینم.
صدای خش‌دار مردی نظرم رو جلب کرد. به صدای مرد گوش دادم:
- بله...بله چشم.
مرد نفس عمیقی کشید و بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد:
- خانوم، من می‌دونم که شما پول خوبی بهم می‌دید، اما اگه مسئولای بالاتر از من متوجه بشن چی کار کردم بیچارم میکنن.
دوباره سکوت کرد. معلوم بود کسی که پشت تلفن بود، سعی داشت تا اون رو مجبور به انجام کاری بکنه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 28) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا