تمرین تمرینات کارگاه داستان نویسی |انجمن چری بوک

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
@emily
@B3rivanPham.
@ماهوین

روزتون بخیر.
ممنون میشم تکالیف روبه موقع ارسال کنید در غیر اینصورت از برنامه‌ریزی عقب خواهیم بود.
 

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
متوسط:
آغاز: ایوان تو افکارش گم شده که سر و کله زن سرخ‌پوش پیدا میشه.
میانه: بحث اوج می‌گیره، زن عقاید ایوان رو به چالش می‌کشه و حتی بهش توهین می‌کنه.
پایان:ایوان می‌خواد زنگ احضار پرستار رو فشار بده که زن میره.
پ‌.ن:ببخشید بابت دیر ارسال کردن. تاپیک کارگاه رو گم کرده بودم.
 
  • گل
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

دلارام

آوا پرداز
آوا پرداز
هنرمند
Aug 2, 2024
2,301
تمرین فصل دوم
ایده

همیشه همینطور بود هر سال دردیدارهای بزرگ خونوادگی همدیگر رو پیدا میکردن و با خاطره سازی هاشون از گذشته خنده را مهمان چهره های همگی خصوصا بزرگترها می‌کردند.
آخه یک گروه ازدختری وپسران فامیل بودند که دوران کودکی و نوجوانی مشترک داشتن باکلی خاطره های شیرین ،قهر وآشتی های کودکانه که به دقیقه هم نمی‌کشید وتکرار میشد.
آن روز هم طبق معمول هرکدام خاطره ای که در ذهنش پر رنگ تر بود برای همه تعریف می‌کرد وصدای خنده های بلندشان بزرگترها را به وجد می آورد.
ولی درنهایت جای خالی او همبازی مشترکشان که دست برقضا سرگروه بود آهی از حسرت بر دلها می نشاند.
اونقدر مرگش ناگهانی ودلخراش بود که تامدتها باورش سخت بود .
وهمیشه در اوج خنده هایشان اشک شادی که در چشمانشان حلقه زده بود با اشک غم گره می‌خورد.
غم فقدان همبازی دوران کودکی که در هر دیداری تلنگری بود برایشان وهمگی زمزمه میکردند:چقدر زود دیر میشود...
 
  • گل
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

خانمِ فام.

خانمِ نویسنده
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
مقامدار بازنشسته
Aug 4, 2023
686
«شروع، آغاز.»
بعد از حادثه‌ای تلخ، چاوان ناگهان با مسئولیتی روبه‌رو می‌شود که هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کرد؛ نگهداری از نازان، دختر کوچک خواهرش.
روزهای اول، بیشتر از آن‌که مادری باشد، یک پرستار موقت است. اما با گذشت زمان، خانه‌ی ساکت و جوانی آرام چاوان با گریه‌ها و خنده‌های نازان پر می‌شود.
«میانه»
چاوان بین انتخاب‌های خودش و نیازهای نازان گیر کرده. از یک سو جوانی و آرزوهای نیمه‌تمامش، و از سوی دیگر چشم‌های غمگینی که فقط در آغوش او آرام می‌گیرند.
در این مسیر، اطرافیان هرکدام حرفی می‌زنند: یکی می‌خواهد او را به زندگی شخصی‌اش برگرداند، دیگری یادآور وظیفه‌اش نسبت به نازان است. همین تضادها، دل و ذهن چاوان را دوپاره می‌کند.
«پایان»
اما زمان، کار خودش را می‌کند. نازان کم‌کم به چاوان دل می‌بندد و او را بیش از یک سرپرست می‌بیند. چاوان درمی‌یابد که می‌تواند میان «مادری کردن» و «زندگی کردن» مرزی تازه بسازد؛ مسیری که هم دل نازان آرام شود و هم خودش در میان این همه ازخودگذشتگی گم نشود.
 
  • گل
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
متوسط:
آغاز:
باران به پنجره‌های بیمارستان شلاق می‌زند. گوشه‌ای، در بخش روانی، پسر نوجوان لاغراندامی در خودش جمع شده... پسری با موهای زرگون، چشمان دورنگی که یکی آبیست و دیگری طوسی و لب‌های رنگ‌پریده... پسری که زمانی باهوش بود؛ لیک تا قبل از این که اسکیزوفرنی تمام وجودش را ببلعد. نوجوانی به نام ایوان. از میان هجوم اوهام، سایه‌ای ظاهر می‌شود؛ سایه‌ی یک زن.
میانه: زن بحث را با یک سوال شروع می‌کند:《عقل یا احساس؟》و پیش از این که منتظر جواب ایوان شود؛ می‌گوید که قطعا احساس! ایوان می‌کوشد از میان ذهنی مغشوش، به او جواب دهد و از عقیده‌ی خودش-که برتری عقل است.- دفاع کند؛ لیک زن بهترین دفاع از عقیده‌ی خود را حمله به شخص ایوان می‌بیند و زمان‌هایی را به یادش می آورد که با منطق گرایی احساسات دیگران را جریحه دار کرده. ایوان برای بیرون کردن زن به هر روشی متوسل می‌شود: استدلال، توهین و حتی روش‌های فیزیکی که با پوزخند زن مواجه می‌شوند که می‌گوید:《به توهمت سیلی می‌زنی؟》
پایان: زن بی‌مقدمه محو می‌شود؛در حالی که دست لاغر و استخوانی ایوان روی زنگ احضار پرستار است.
 
  • گل
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
آهی کشید و به زخم روی مچ دستش نگریست. حاصل بیماری ناشناخته‌ای که او را آزار می‌داد! کتاب برادران کارامازوف را برداشت و از پنجره‌ی بیمارستان به بیرون خیره شد. از خودش پرسید:
- انسان واقعا به روابط دوستانه نیاز داره؟
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
آهی کشید و به زخم روی دست نحیفش نگریست. درد بی‌رحمانه تمام بدنش را می‌فشرد. کوشید بلند شود و اندکی آب بنوشد؛ لیک سرش گیج رفت و دوباره روی تخت افتاد.
کتاب برادران کارامازوف را از روی میز کنار تخت بیمارستان برداشت. مانند همه چیز، بوی اتانول گرفته بود. چشمان آبی‌اش خطوط را دنبال می‌کردند؛ بدون این که چیزی از آن‌ها بفهمد. ذهنش مدام به زمانی پیش از بیماری‌اش بازمی‌گشت؛ زمانی که می‌دید وقتی با دوستانش است، تبدیل به کسی می‌شود که از او متنفر است؛ کسی که باعث می‌شد در نیمه‌های شب با خودش بیندیشد که روابط دوستانه هیچ ضرورتی ندارند.
 
آخرین ویرایش:
  • عالی
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

خانمِ فام.

خانمِ نویسنده
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
مقامدار بازنشسته
Aug 4, 2023
686
دو روز قبل.
فرمسک روسری نازکش را از روی سر برمی‌دارد و دور گردن چاوان می‌پیچد که نازان آرام شود، بوی مادر بود، آرام جان بود، مثل یک لالایی نامرئی، چشمانش را دوباره می‌بندد، فرمسک ب*و*سه‌ای روی گونه‌ی چاوان می‌زند و آرام و دنده‌وار در گوشش زمزمه می‌کند:
- ئاگات لە نازانم بێت لەسەرت گەرێم، دەزانی کە ناتوانم بیبەم بۆ شایی زوو دێمەوە. (مواظب نازانم باش دورت بگردم، بیشتر از نیم روز طول نمی‌کشه، این ناز خانم رو ببرم وسط تالار می‌دونی قراره چی بشه.)
همیشه صدایش آرام بود، از وقتی که مادر شده بیشتر صدایش آرام شده بود.
بوی عطر ملایم فرمسک در فضای کوچک راهرو ماند. عروسی در شهر دیواندره بود، جاده‌اش طولانی بود با اختلاف یکی-دو ساعت به آن‌جا می‌رسیدند و دم‌دمای صبح هم برمی‌گشتند.
چاوان، نازان را در بغلش کمی فشار می‌دهد و فرمسک سرش را تکان داد و رفت.
نازان به بوها حساس بود و جز آغوش مادرش در آغوش کسی آرام نمی‌شد، در این دوران بیشتر بچه‌ها وابسته مادر هستند و نازان بسیار وابسته بوی مادرش بود.
نازان خواهرزاده‌ی چاوان بود ولی از این‌که همیشه برای خواب باید شالی، لباسی، چیزی از فرمسک را وصل خودش می‌کرد تا نازان آرام شود او را اذیت می‌کرد، تاحالا کودکی مثل نازان ندیده بود که در آغوشی جز مادرش آرام نگیرد.
پیشانی‌اش را می‌بوسد و او را روی مبل می‌گذارد و کوسن روی مبل را محافظ می‌کند که از افتادن کودک جلوگیری کند.
صدای خش‌خش صفحات کتاب‌های درسی روی میز عسلی، در میان سکوت خانه، تنها آوای باقی‌مانده بود.
***
زمان حال
همهمه و گریه زاری‌ها تمامی ندارند مثل موجی بی‌پایان، در دیواره‌های خانه می‌پیچد، هوای سنگین خانه؛ پر بود ار بدی سوخته و نیم‌سوخته اسپند و اشک‌های بی‌پایانِ پس از از دست دادن عزیزی.
بی‌قراری نازان، از هر صدای دیگری تیزتر در گوش چاوان می‌نشست، مثل میخی که بی‌وقفه
کوبیده شود.

(تمرین چهارم)
 
  • عالی
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
سخت:
صدای ضبط صوت در سراسر اتاق پیچیده بود. دخترها جیغ می‌کشیدند و همراه با خواننده، ترجیع‌بند ترانه را فریاد می‌زدند.
آهی کشید و کتابش را در کیفش گذاشت. خوشحال بود که سردرد به موقع به سراغش آمده و توانسته او را از همراهی با آنان نجات دهد.
دخترکی با موهای قرمز به سمتش برگشت.
- امیلی بیا، خوش می‌گذره.
امیلی به زور تبسمی کرد.
- حالم زیاد رو به راه نیست؛ وگرنه می‌اومدم.
دخترک لبخند گرمی زد.
- پس خوب که شدی بیا.
به میدان شیطنت‌های نوجوانانه بازگشت و امیلی را با افکارش تنها گذاشت.
انگشتان استخوانی امیلی به سوی وسایل گلدوزی‌اش رفتند؛ لیک چشمانش مدام سیاهی می‌رفتند و ناچار شد آن را هم مثل کتاب کنار بگذارد.
روی تخت دراز کشید و کوشید دو صدا را نادیده بگیرد؛ صدای آهنگ و صدای ذهنش را.
دخترکی آسیایی از میان موج سر و صدا بیرون جست و کنار امیلی نشست.
- چطوری؟
امیلی نشست و لبخندی کمرنگ زد.
- خوبم، مرسی.
دخترک آسیایی‌تبار نگاهی به چشمان امیلی افکند.
- خوب نیستیا!
امیلی پیشانی‌اش را مالید.
- فقط سرم درد می‌کنه آیا جان.
آیا چشمانش را تنگ کرد.
- فقط سردرد نیست؛من تو رو می‌شناسم!
امیلی تاکنون ندیده بود آیا رازی را افشا کند. شاید برای همین بود که گفت:
- راستش یه چیزی ذهنم رو درگیر کرده.
آیا صاف نشست.
- چی؟
امیلی مچ دست چپش را با دست دیگرش مالید. البته که درد نمی‌کرد و آسیبی ندیده بود!
- شنیدی که میگن آدم باید همرنگ مردم شه؟
آیا بلافاصله فهمید امیلی می‌خواهد درباره چه چیز صحبت کند. سری تکان داد. امیلی آب دهانش را بلعید.
- به نظرت درسته؟
آیا دستی به موهایش کشید.
- بستگی داره. مثلا اگه همه‌ی مردم تصمیم بگیرن خودشونو بندازن تو آتیش، ما که نمی‌تونیم برای همرنگ شدن خودمونو بندازیم اون تو!
امیلی به چشمان آیا نگریست.
- ولی اگه فقط یه اختلاف با جامعه باشه چی؟ دیدگانش رنگ خون گرفته بودند و آیا این را دریافت.
- می‌خوای برات مسکن بیارم؟
امیلی سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد. آیا رشته‌ی کلام از سر گرفت.
- و درباره‌ی سوالت....آدم گاهی می‌تونه کارهایی که دوست نداره رو امتحان کنه. حالا هم بهتره استراحت کنی،البته اگه این جیغ‌‌جیغوها بذارن.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

موضوعات مشابه

بالا