روزی همقدم با باران، خیابانها و کوچهها را میدوی؛
یا مانند شنریزهها، موجهای بلورین دریا را در آغوش میکشی؛
یا در گوشهی دنجی از یک کافه، همنوا با موسیقیای آرام، قلم را به دست فنجان قهوه میسپاری تا با رایحهاش، لبخندی بر صورت زیبایت نقاشی کند؛
یا هم شبی، دست در گلبرگهای گلدان پشت پنجرهات، مهتاب را تماشا میکنی!
شاید در این لحظهها، ثانیهای به فکر من و تو بیفتی؛ مایی که هیچگاه سرمستانه با باران نرقصیدیم، دریا هرگز تصویر دستانت روی موهایم را قاب نگرفت، هیچ کافهای صدای عاشقانههایمان را نشنید و مهتاب هیچ شبی خندههایمان را نبوسید؛ اما یقین داشته باش، در همهی زندگیات از دوردستها تماشایت میکنم و تو را همانند تمام عمر عاشقانههایمان میپرستم!
آن دمی که میخندی ب*و*سه بر گونهی خندهات میکارم و آن ثانیه که اشک گونهات را زخم میزند؛ قهوهی تلخ چشمانت را شیرین میکنم.
در آن لحظهها، شاید نقاشی از من و تو در کنار هم، پرترهای بر بوم تاریخ کشد؛ با غروبی به رنگ حسرت و پرستویی با نوای دلتنگی!
ولی درستش میکنم همینطوری نمیمونه

واکنشها[ی پسندها]: علی و مژگانمـ