در مقابلت
غروری که خط نگاهش
از عرش تا به بلندای قله کشیده شده بود
به مانند موجی، محکم کوبیده شد بر تنه دریا
این موجهای ریز من
در مقابل دریای عشق تو
جز خم شدن چه میدانند؟
یک جهان
نگاه دردهای من است به افقهای پریشانی
که زیر سایه نخل لبخندها
پنهان شدهاند
و در این میان
دستانم نبض میزند به هنگام فشردن قلبم
و گورها گم شدهاند
دهان گرگها باز است
چیزی در نزول تاریکی میدرخشد
ارادهای برای دفن کردن احساساتی که مدتهاست
ریشههایش تمام وجودم را به انحصار کشیده
ندارم
درخشش عظیم از بطن مرا میسوزاند
و تنها نبضهایم باقی میماند
روی تیک تاک مژههای نگاهش
چشمان او هم نبض میزند
و آتشم را با خندههایش خاکستر میکند