اتمام یافته کوچک تر از خیال/معصومه بهرامی فرد کاربر انجمن چری بوک

معصومه بهرامی فرد

آوا پرداز
آوا پرداز
Jun 12, 2025
288
در منطقه‌ی بعدی، نورهای رنگی چشمک می‌زدن و صدای موسیقی از قطعات موبایل قدیمی پخش می‌شد. سوسک‌ها با هدفون و عینک آفتابی، وسط مهمونی بودن.

یکی گفت:

— «اگه می‌خوای رد بشی، باید یه آهنگ بسازی. با صدای خودت و باتری ساعت.»

لئو با خلاقیت، باتری رو به یه مدار ساده وصل کرد و صدای «بیپ‌بیپ» تولید کرد. بعد با صدای خودش ریتم داد:

> «من کوچیکم، ولی باهوشم،
> از فرش رد می‌شم، چون مجبورم!»

سوسک‌ها کف زدن، یکی گفت:

— «این یه بیت خفنه! رد شو، داداش!»
 
آخرین ویرایش:

معصومه بهرامی فرد

آوا پرداز
آوا پرداز
Jun 12, 2025
288
آخرین مرحله، لئو وارد آزمایشگاهی شد که از قطعات ساعت، سیم، و لنز ساخته شده بود. موشی با روپوش سفید و عینک، گفت:

— «تو جهش‌یافته‌ای؟ یا فقط یه انسان کوچک‌شده؟»

لئو گفت:

— «من یه مخترعم. دستگاهی ساختم که منو کوچیک کرد.»

موش گفت:

— «ثابت کن. یه معادله‌ی کوانتومی بنویس.»

لئو با استفاده از خاک و سوزن، روی زمین نوشت:
> \( E = mc^2 \)

موش خیره شد. بعد گفت:

— «درسته. تو از بالا اومدی. ولی حالا، تو هم بخشی از پایین هستی.»
 

معصومه بهرامی فرد

آوا پرداز
آوا پرداز
Jun 12, 2025
288
لئو با باتری در دست، از آخرین مرحله عبور کرد. حالا فقط یک چیز مونده بود: رسیدن به دستگاه و برگشتن به اندازه‌ی واقعی. اما آیا بعد از دیدن این دنیای عجیب، دلش می‌خواست برگرده؟
 
آخرین ویرایش:

معصومه بهرامی فرد

آوا پرداز
آوا پرداز
Jun 12, 2025
288
لئو وُس، مخترعی که خودش را کوچک کرده بود، بعد از عبور از حلزون‌های فیلسوف، جوراب‌های تبعیدی، سوسک‌های DJ و موش دانشمند، بالاخره به دستگاهش رسید. باتری ساعت در دستش برق می‌زد. همه‌ی قبیله‌ی تارینه جمع شده بودند. سپتا، عنکبوت پیر، با صدایی آرام گفت:

— «دکمه رو بزنی، برمی‌گردی. ولی دیگه صدای ما رو نمی‌شنوی.»

مورچه‌ی راهنما جلو آمد:

— «ما مسابقه دادیم، موز خوردیم، آهنگ ساختیم. تو یکی از مایی.»

لئو به دستگاه نگاه کرد. به دنیای بالا فکر کرد. به تنهایی‌اش. به اینکه اون بالا هیچ‌کس باهاش حرف نمی‌زد—نه مورچه‌ها، نه جوراب‌ها، نه حتی سوسک‌ها.

لبخند زد. گفت:

— «می‌دونین چیه؟ من یه مخترعم. ولی شاید... اینجا، بتونم چیزهایی بسازم که واقعاً به درد بخوره. مثلاً یه آسانسور برای حلزون‌ها. یا یه ماشین لباسشویی که جوراب‌ها رو جفت نگه داره.»

سپتا تارهایش را لرزاند:

— «پس بمون. و بساز. و بخند.»

لئو دستگاه را خاموش کرد. نشست روی یک دکمه‌ی لباس. سوسک‌ها براش آهنگ جدیدی پخش کردن:

> «لئو کوچیکه، ولی دلش بزرگه،
> توی دنیای تارینه، حالا دیگه پادشاهه!»

و در همین لحظه، حلزون‌ها با سرعتی باورنکردنی (نسبت به خودشون) براش تاجی از برگ خشک آوردن.

لئو وُس، کسی که خودش را کوچک کرد، حالا در دنیایی زندگی می‌کرد که از هر دنیای بزرگی، بزرگ‌تر بود. دنیایی که در آن، حتی سوسک‌ها هم آهنگ می‌سازند، و جوراب‌ها هم سیاست دارند.

و شاید، فقط شاید، ما هم باید گاهی به زیر فرش نگاه کنیم...
چون اونجا، دنیایی هست که منتظر کشف شدنه.



پایان
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 11) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا