در سحرها باخود نجوا میکنه ماهوین ،که او را خواب ببیند که دلارام را بغل کرده با آوین به سوی جزایر قناری میروند همونجا دریا خشک میشود و محبوبه آنهارا به خود میبرد وصداهای خنده هاشون دیوانه کننده بود
اونقدر خندید که نفسش به شماره افتاد.
دستانش رادر دست گرفت وگفت بیا قهقه های مستانه سر بدهیم کودک درونت رو رهان کن تا دیوونه بشه ودیوونه بازیهات روعشقس.